خانه / مصاحبه ها / برنامه سمت خدا / ادامه بحث «پیامدهای جنگ نهروان در ناآرامی های مصر»

ادامه بحث «پیامدهای جنگ نهروان در ناآرامی های مصر»

حامد کاشانی روز سه شنبه مورخ ۲۱ بهمن ماه ۱۳۹۹ در برنامه تلویزیونی «سمت خدا» شبکه سوم سیما حضور یافتند و به ادامه بحث پیرامون موضوع «پیامدهای جنگ نهروان در ناآرامی های مصر» به گفتگو پرداختند که مشروح این برنامه تقدیم حضورتان می گرد

برای شنیدن و دریافت فایل صوتی این برنامه اینجا کلیک نمایید.

 برای دیدن و دریافت فایل تصویری این برنامه اینجا کلیک نمایید. 

برای مشاهده و دریافت فایل PDF بسته مستندات این جلسه، اینجا کلیک نمایید.

شریعتی: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. خانم ها، آقایان سلام. به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید.

حجت الاسلام کاشانی: محضر حضرتعالی، عزیزانی که اینجا تشریف دارند، بینندگان عزیز عرض سلام و ادب و احترام دارم. امیدوارم که هر جا که هستند خوش روزی و پرتوفیق باشند. در آستانه ی ۲۲ بهمن هستیم. به همه تبریک عرض می کنم و به خانواده های معظم شهدای انقلاب و جنگ و مدافعین عزیز حرم هم عرض خاکساری دارم. امیدواریم خدا روح مرحوم آیت الله ضیاء آبادی را با امیرالمؤمنین (س) محشور کند و ان شاءالله دعاگوی ما باشند.
شریعتی: ما هم این ضایعه را به همه ی ارادتمندان ایشان، شاگردان ایشان و خانواده ی مکرم و معظم ایشان تسلیت می گوییم و ان شاءالله مهمان سفره ی پربرکت امیر المؤمنین باشند.
داریم روایت می کنیم یک مقطع تاریخی را از دوران امیر المؤمنین، دورانی که حضرت گرفتار نافرمانی امت هستند، در اوج غربت و مظلومیت و بی معرفتی خواص و اگرچه حضرت تنها شدند اما با اوج اقتدار و با گام های استوار همچنان دارند جامعه را حرکت می کنند. ادامه ی این روایت را خواهیم شنید و آن دوران عجیب را.
حجت الاسلام کاشانی: بله، همینطور که فرمودید یکی از ارتکازات ذهنی ما این است که در جامعه ای که در آن امام معصوم حضور فیزیکی داشته باشد فقط کافی است برای اینکه به سرمنزل مقصود برسیم. غافل از اینکه بله، امام به شخصه هدایت الهی دارد، عصمت دارد، علم دارد، نیازی ندارد، خطا نمی کند، همه ی وجودش را خرج می کند برای اینکه جامعه را به صلاح ببرد ولی جامعه با وجود فقط امام به صلاح نمی رود. جامعه یک بسته است، یک جامعه است. مرابطه لازم دارد. امروز آخرین آیه ای که عزیزان ما تلاوت خواهند کرد در صفحه ای که امروز تلاوت می کنند، خداوند می فرماید: غیر از اینکه اصبروا و صابروا، بعد می فرماید رابطوا. قدیم های قایق هایی بود چند تا الوار به هم می بستند در آب می انداختند یا دیواره ی کشتزارها و مزارع، الوارها و چوب ها و اینها را به هم می بستند. یکی از اینها هم اگر بشکند، مرابطه یعنی آن طناب هایی که یکی شکسته ولی باقی اجازه ی فروختن آن را نمی دهند و آن شکسته هم سر پا ایستاده است. جامعه ای که مردم منسجم با هم دارند حرکت می کنند، به هم روحیه می دهند، این جامعه سر پا می ایستد و اگر امیر المؤمنین بالا سر آن جامعه باشد، آنها را پرواز می دهد. اما اگر اینطوری نباشند، جامعه به سمت غر زدن برود، گاهی هم خیلی هایش ممکن است حق باشد. یکی از چیزهایی که من برای جامعه ی خودمان نگران هستم این است که باب اینکه تا دو نفر همدیگر را می بینند، می نشینند، از مشکلات می گویند. اولاً پدر و مادری که در خانه از فضای جامعه زیاد بدی می گویند بچه های افسرده ای خواهند داشت. بچه هایی که نسبت به جامعه از اول فقط ترسیده اند. نا امیدی ایجاد می کنند. خودشان هم مشکل روحی پیدا می کنند. نمی خواهم بگویم انتقادها دیده نشود. باید دیده شود. باید سر مسئولینی که کم کاری می کنند فریاد زده شود. اینها سرجایش درست. اما فقط همه جا بدی و سیاهی نیست. اتفاقاً اینکه به هم روحیه بدهیم، نقاط قوت را هم ببینیم، سعی کنیم آنها را تقویت کنیم، به چشم برسانیم، بعد با قوت برگردیم. یعنی جامعه پویا و زنده باشد، دنبال اصلاح باشد نه… گاهی غر زدن های امثال من برای این است که پدر به بچه اش می گوید چند شدی؟ چرا؟ می گوید همه خراب کردند. این همه رفتاری است برای توجیه ۲ من. مثل اینکه به فلان وزیر یا فلان مسئول می گویند چرا کم کاری می کنی؟ می گوید کشور چند دولته است، فلان است. آقا تو بلد نبودی. الآن باید تو را محاکمه کنند به خاطر اشتباهات فاحشی که کرده ای. مردم گرفتار مسکن هستند. شما مسئولیت داشتی. برای چی مسئولیت را پذیرفتی؟ آن روزی که پذیرفتی بعد از ۳۰ سال مسئولیت در سطح بالای کشور خبر نداشتی؟ حالا که همه چیز را خراب کردی بگو چند دولته است نمی گذارند و موازی کاری است و فساد و فلان است. بله، اگر فسادی هست باید برخورد شود کاری ندارم اما چرا مسئولیت پذیرفتی؟ یعنی اینکه جامعه نسبت به هم پویا باشند، به هم امید بدهند. نمی خواهم بگویم ندیدن عیب ها یا خود را به حماقت زدن. نه. ولی خوبی ها را هم دیدن، سعی کنیم نقاط قوت را هم تقویت کنیم. آدم وقتی یک خورده نقطه قوت ببیند، امید به کار پیدا می کند، تشویق خوبی ها تا اینکه من هی فقط نق بزنم.
خدمت شما عرض کنم که در جامعه ی امیر المؤمنین همین اتفاق افتاد. یعنی مردم بعد از صفین شروع کردند به قر زدن و نق زدن که همه چیز خراب شد، اینهمه کشته دادیم، حالا کی می خواهد این کشته ها را چکار کند، زنان بیوه را چکار کنیم، یتیمان را چکار کنیم. بخشی از آن هم سرخوردگی از خطایی بود که قبلاً توضیح دادیم، زیاده خواهی کردن، امیر المؤمنین را ندیده گرفتن و بین او و معاویه حکمیت قرار دادن. بالاخره وقتی کسی چنین خبط و خطایی می کند سرش محکم به سنگ هم اصابت می کند. بعد که ماجرای خوارج شد و هی این اوضاع بدتر شد، جامعه دچار به هم ریختگی شد. روحیه ی جامعه به شدت پایین آمد و بعد در آن خیابان، در آن کوچه، بیوه های کشته ها، بچه های یتیمان خوارج یا شهدای سربازان امیر المؤمنین، اینها آیینه ی دق بقیه بودند. این ها را که می دیدند هی خودخوری می کردند، با هم دعوا می کردند، دعوا و یقه کشی زیاد شد، جامعه ای که به هم بدگویی کنند، به هم رحم نکنند، هی اوضاع بدتر می شود. در این اوضاع ما ربط مصر را به این ماجرا عرض کردیم. امیر المؤمنین (ص) تلاش کردند که مصر را با اقتدار نظامی ای که لازم بود مطیع کنند. قیس متأسفانه به سلیقه و شیوه ی امیر المؤمنین عمل نکرد. فرصت از دست رفت. قیس خیلی آدم خوبی بود ولی آنجا اشتباه کرد و مصر ناآرام ماند. مصر بزرگترین لشکر امیر المؤمنین و مهمترین منبع درآمد حکومت امیر المؤمنین بود. یعنی اقتصاد و امنیت کشور اسلامی با آن تسامحی که قیس گوش به فرمان امیر المؤمنین نداد و سعی کرد خودش عمل کند متأسفانه آسیب دید.
شریعتی: دیگر حکمیت باعث شد گستاخی آن نافرمان ها علنی بشود.
حجت الاسلام کاشانی: امیر المؤمنین قبل از این حرف ها که من جلسه ی پیش هم یک کلامی را سبق لسان شد داشتم عرض می کردم که امیرالمؤمنین در مورد محمد حنفیه و مادرش یک نکاتی گفتم. به جای حنفیه اشتباهی گفتم ابی بکر. شاید محمد به ابی بکر یک تکه ای از بحث است. محمد به ابی بکر بعد از جمل رفت مصر. اصلاً صفین را ندید و این اشتباه لسانی ما بود که خطای لفظی بود.
شریعتی: یعنی در دوران صفین محمد به ابی بکر در مصر بود؟
حجت الاسلام کاشانی: بله. آنجا با آن شورشیان یا کسانی که با حکومت ارتباط خوبی نداشتند، بیعت نکرده بودند وارد درگیری شد و آنها گفتند صبر کن و فرصت به جنگ صفین خورد. در جنگ صفین وقتی ۱۱۰ روز جنگ صفین تمام شد و به حکمیت خورد، اینها گفتند صبر کن. الآن اصل جهان اسلام روی هواست، بگذار ببینیم نتیجه ی حکمیت چه می شود. عملاً ضعف دولت مرکزی منجر به ضعف عملکرد محمد هم شد. در این شرایط حالا هر کسی این فضای بحرانی را ببیند، می خواهم عرض کنم چقدر حکومت امیر المؤمنین جامع است، چند بعدی است. محمد نامه نوشت که من تا اینجا اتفاقاتی دارد می افتد دارم شهرم و کشورم را هم اداره می کنم. آقا من یک سری سؤالات دارم. احکام سؤال دارم. من را موعظه کن. خدمت شما عرض کنم که یک نصرانی با یک زن مسلمان خلافی مرتکب شده اند، یک عده مرتد شده اند، اینجا خورشید پرست داریم، جلسه ی پیش عرض کردم. امیر المؤمنین در این شرایط بحرانی می گوید آقا این حرف ها را ول کن، آقا دنبال جنگ برو. حضرت هم محمد را تشویق کرد و هم نامه ی مفصلی نوشت که حالا راجع به این نامه عرض می کنم که ما قدر نمی دانیم. مسلمین عرض امیر المؤمنین قدر نمی دانستند ولی عمر و عاص و معاویه سر این نامه دعوا می کردند که چه کسی این را بردارد. حضرت نامه نوشت فرمودند که آن زن مسلمان را با احکام جزای اسلامی مجازات کن. آن نصرانی را هم با احکام خود نصرانی ها مجازات کن. اما در مورد خورشید پرستان؛ آنهایی که مسلمان شدند و مرتد شدند، آنها با احکام اسلامی مجازات دارند. اما خورشید پرستانی که با شما کار ندارند. یک قراردادی با شما بسته اند دارند زندگی شان را می کنند. شما کار نداشته باش. آنها در آبادی شان زندگی شان را بکنند. اگر کاری به جامعه ی اسلامی ندارند، تعدی نکردند، وفای عهد دارند، کاری با آنها نداشته باش. اینجا حضرت شروع به موعظه کردند کردند و به مسئله ی مرگ رسیدند که ان شاءالله من دلم می خواهد یک وقتی فرصت شود راجع به اینکه امیر المؤمنین مرگ را درمان گر اجتماع می دانستند بحث کنیم. مرگ آقای شریعتی خیلی موضوع مهمی است. خدا رحمت کند مرحوم آیت الله حائری شیرازی را. ایشان تمثیلات حکیمانه ای داشتند. یکی از آنها که اخیراً یک جایی دیدم این بود که ایشان می فرمود که اگر شما به یک نفر بدهکار هستید، مثلاً یک مبلغی قرض گرفته اید منزلی خریده اید. پولش را آماده کرده اید می خواهید بدهید. در صدد هستی که او را پیدا کنی. زنگ می زنی کجایی؟ کجا بیایم تو را ببینم؟ چون سربلند می خواهی تقدیم کنی. یک دینی داشتی دین را ادا کردی. آماده است. اما یک وقتی است که این خانه را قرض گرفتی از یک نفر خریده ای الآن نداری بدهی. خودت را از او قائم می کنی، فرار می کنی. بگویند فلان جا فلانی می خواهد بیاید، آدم استرس می گیرد، اضطراب می گیرد.
شریعتی: هیچ وقت دوست نداری که با آن رو به رو شوی.
حجت الاسلام کاشانی: بله. ایشان می فرمود مرگ اینطوری است. برای همین برای مؤمن راحت است. اصلاً چیزی زیباتر از مرگ برای مؤمن نیست چون لقاء پروردگار است. آغوش همه ی نعمات الهی است، آغوش انبیاء است. مگر می شود آدم خوشش نیاید؟ خدا کند ما هم اینطوری شویم. یعنی به جای اینکه از مرگ بترسیم، مرگ برای ما پل همه ی لذات و زیبایی ها باشد. اما خدای ناکرده اگر بعضی ها مثل من باشند که بدهکاری هایشان زیاد است و خود آدم هم وجداناً می داند آن وقت دیگر روز حساب و کتاب چیز وحشتناکی است. حضرت امیر خیلی به این موضوع مرگ، یاد مرگ اشاره دارند. من خیلی متأسف هستم از اینکه ما می بینیم گاهی بعضی از حرام ها در قبرستان های ما هم رخ می دهد. یعنی بعضی از نگاه های حرام، بعضی از عدم رعایت بعضی از حدود عفاف و حجاب و امثال اینها. آدم اگر کنار قبر عزیزش یاد خدا نیفتد و عبرت نگیرد، چی را باید بیاورم که عبرت بگیرد؟ سنگ لحد است یعنی خیلی خطرناک است. اینکه قبلاً می شد رفت آن لحظه ای که دارند یک میتی را شستشو می دهند ببینی که آدم یاد خودش می افتاد که من را الآن دارند می غلتنانند و دیگر نمی توانم مقاومت کنم. کسی که تا دیروز خیلی ها به گوشه ی چشم او بله قربان می گفتند، الآن چپ و راستش می کنند. بعضی ها ممکن بود از این فیلم بگیرند. این را الآن اجازه ی دیدن نمی دهند. ما در واقع ورودی های عبرت و تربیت را داریم می بندیم چون خوب راجع به من عمل نشده است. من آنجا هم که می روم یاد بازیگری خود هستم. حواسم نیست. امیر المؤمنین خیلی به بحث مرگ اهمیت می دانند. اینجا هم فرمودند که از یاد مرگ، زمان مرگ، آمادگی برای مرگ، از تنگی قبر، یک خانه چند صد متری هم داری الآن برای تو سخت است، در یک جایی تو را قرار می دهند که چپ و راستت به دیواره ی قبر اصابت می کند. از ظلمتش، از غربتش. فرمود یادتان باشد که دائماً حال قبر اینطوری است که دارد نزاع می دهد «أَنَا بَیْتُ التُّرَاب‏» چقدر یک ذره خاک در لباس تو بیاید زودی آن را پاک می کنی. آنجا دیگر اصلاً فرمود که بگو «أَنَا بَیْتُ الدُّودِ وَ الْهَوَام» همینطوری حشرات می آیند و می روند. همینطور غربت و تنهاییست. بعد بلافاصله برای این هم که کسی با آن بیان نورانی حضرت یک وقتی بیش از حد نترسد، فرمود: «وَ الْقَبْرُ رَوْضَهٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّه»‏ باغی از باغ های بهشت است چون آنجا درگاه ورودی به آغوش صالحین و اولیاست و «أَوْ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ النَّار» ما هستیم که چطوری او را می سازیم. گرچه جاهای دیگر حضرت فرموده کسانی که خیلی هم خودشان را آماده برای مرگ کرده بودند، وقتی با مرگ مواجه شدند، از آنی که فکر می کردند ترسناک تر بود. خلاصه حضرت از این موضوعات
شریعتی: در واقع حضرت یاد مرگ را برای اصلاح و سازندگی جامعه مکرر بیان کردند.
حجت الاسلام کاشانی: بله. یعنی بسیاری از اوقات درد جامعه را حضرت با بیاناتی که از مرگ داشت معلوم بود که مرگ را فراموش کرده است. ظلم می کنی چون فکر می کنی چند سال اینجا هستی؟ کم کاری می کنی می خواهی خودت را حفظ کنی. فکر می کنی چند سال اینجا هستی. مگر خودت می توانی خودت را حفظ کنی؟
شریعتی: اخیراً یک چیزی می دیدم یکی از همراهان مرحوم علامه طباطبایی نقل می کرد. می گفت ایشان هرزگاهی موقع حرکت یکهو می ایستادند. یک تأملی می کردند، به یک نقطه ای خیره می شدند بعد می گفتند آقایان ابدیت در پیش داریم. مکرر این را می گفتند.
حجت الاسلام کاشانی: ان شاءالله خدا ما را از غفلت نجات دهد. از آن طرف هم بعضی ها را حضرت می فرماید: من خیلی از یک طرف خیلی خنده ام گرفت این را دیدم، بعد به حال خودم گریه ام گرفت. حضرت می فرمود شما اینجا دنبال خیلی از چیزها می دوید، شما را برای زندگی در اینجا درست نکرده اند. حالا هی تلاش کنید. هی هر چه زور دارید اینجا خرج کنید. حضرت می فرماید یک نفر یک روز آمد پیش پیغمبر عرض کرد: «یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی أُحِبُّ الْإِبِل‏» من شتر خیلی دوست دارم. «أَ فِی الْجَنَّهِ إِبِلٌ؟» آیا در بهشت هم شتر هست؟ حضرت می خواهد بگوید کمی قدتان را بلند کنید. قد معنویت تان را بکنید آن بالاتر را نگاه کنید. بعد می فرماید که پیغمبر فرمود: بله، شما هر چه بخواهی آنجا هست. هر چه اراده کنی هست. آنجا رضوان خدا هست منتها چون امثال من اصلاً نمی دانند موضوع چیست، خلاصه شتر هست یا نیست، گاهی آرزوهای ما هم اینطوری است. یعنی گاهی ممکن است شبانه روز ضجه بزنیم برای رسیدن به یک چیزی که اگر یک ذره قد معنوی ما بلندتر بشود مثل مربی از بیرون نگاه کنیم، یاد این می افتیم که یا رسول الله! آنجا شتر هم هست؟ در آن بهشت چه چیزهایی هست؟ همنشینی با صالحین. و حضرت می خواهد بگوید قد بکشید بلند شوید. بعد به محمد اینطوری فرمودند. فرمودند که «انظر یا محمّد محمد بن ابی بکر) صلاتک کیف تصلّیها» این نماز تو ای محمد ببین که چگونه آن نماز را می خوانی. «فانّما أنت امام‏» برای این است. اصلاً من همه را گفتم تا اینجا برای این. تو آنجا حاکم مسلمین هستی. نماز خواندن تو آیینه ی عبادت جامعه است. خدا به پیغمبرش می فرماید که تو در روز خیلی درگیری ها داری بنابراین شب داشته باش. ای محمد تو امام مسلمین هستی، حاکم مصر هستی. نماز تو در واقع برای نمازخوان کردن جامعه مهم است. جامعه ای که در آن حاکمان آیینه ی تمام نمای عمل به اسلام نباشند، مردم صد برابر افت می کنند. و وقتی هم می گوییم عمل به اسلام، فقط ظاهر نیست. اما نماز از اعم آن است. نماز در جامعه ی ما محترم نیست. من الآن نمی دانم بگویم یا نگویم، بعضی از برج های بزرگ و بلند والای استثنایی که در کشور ما و تهران ساختند، یک وقتی من آنجا رفتم دیدم همه چیز را پیش بینی کرده اند بعد برای نماز جدا کننده گذاشته اند. یعنی برای نماز خواندن از قبل فکری نشده است. این خیلی درد است. آن بالاش رستوران گردان دارد ولی این پایین آن نمازخانه ندارد. باید مثلاً دیواره ای جدا کننده بگذارند. ما فقط مثلاً همه جا بزنیم نماز، نماز. امیر المؤمنین فرمود تو آیینه هستی. تو به نمازت چقدر اهمیت می دهی؟ جامعه هم همانقدر اهمیت می دهند. فقط نماز نه. نماز را که می خوانی بعد چقدر به حق الناس اهمیت می دهی. منتها اینکه بگوییم نماز را ول کن، حق الناس، حق الناس را ول کن نماز نه. اسلام یک بسته ی تمام بعدی هست. فرمود: نمازت را باید خیلی ملاحظه کنی. همه ی کارهای تو به نمازت بستگی دارد. بعد نمازت، زمان نمازت کی باشد، رکوع که می روی سبحان ربی العظیم و بحمده بگو، سبحان ربی الاعلی و بحمده در سجوده بگو تا جزئیات. من این را برای این عرض می کنم که این بحرانی که ما این چند هفته راجع به آن داریم از امیر المؤمنین می گوییم صلوات الله علیه، می گوید در این بحران این جزئیات چیست. بعد حالا با مردم چه کن، در رمضان چکار کن، اعتکاف چطوری باشد. هم برای خود حضرت این نوشته مهم است، هم برای محمد بن ابی بکر مهم است و هم برای دشمنان امیر المؤمنین. چرا؟ چون امیر المؤمنین حکومت را به دست آورده که اسلام را پیاده کند. ما اگر اسلام را پیاده کنیم، آدم های با درایت از آن لذت می برند. خیلی از اوقات اسلام پیاده نشده که ممکن است مخالفی هم داشته باشد. اسلام تک بعدی نیست. ما در دهه ی فجر هستیم. یک زمان هایی، چهل و چند سال پیش من از بزرگترهایمان شنیده ام مرغ به تعدادی که بخواهند بروند نبوده است، نفت نبوده است ولی با همدلی و کمک کردن و آن مرابطه ای که عرض کردم، کسی بیشتر بردارد اصلاً این آدم به جای اینکه امروز بیاید دیده شود به عنوان اینکه خیلی زیاد دارد، آن روز به عنوان یک آدمی که مردم را ندیده و بی انصاف است، پلیدی دارد، خوی حیوانی دارد، نگاه می شده است. تو چرا اینطوری شدی. جوان ها بروند کمک کند. به جای اینکه به برند برسند بگویند فلان خانه نفت ندارد منتها خیلی پر رنگ. با مرابطه، مراقبت. کسی این نباشد آسیب بخورد. انقلاب به کسی آسیب بزند. و انقلاب هم چیز تمام شدنی نیست. اینکه انقلاب کردیم نیست. انقلاب داریم انجام می دهیم. خلاصه امیر المؤمنین بعد از مفصل این صحبت ها، این مکتوب را برای او فرستادند، بعدها که محمد کشته شد عمروعاص این نامه را، بعضی ها هم گفته اند آن نامه ای که امیر المؤمنین به مالک نوشت را پیش معاویه بردند و امیر المؤمنین اظهار ناراحتی کرد که این دست اینها افتاده است چون که ممکن است که از آن سوء استفاده کنند و بعد گفتند این را چطوری عمل کنیم؟ بد است با علی بجنگیم بعد دستور العملش را بیاوریم حکومتی کنیم. گفتند می گوییم این را جناب ابوبکر گفته است. از آن طریق. و تا عمر به عبد العظیم نیامده بود مردم این حرف ها را می شنیدند فکر می کردند خلیفه ی اول گفته است. در حالی که کلمات امیر المؤمنین بود و معاویه و عمروعاص نمی خواستند به اسم امیر المؤمنین حرف ها را بزنند. یک جاهایی را که به نفعشان بود، آنجایی که می دیدند برایشان وجهه می آورد. علم است. معاویه گفت علم را که دفع نمی کنند، آتش نمی زنند. امروز برای ما با یک تقویم سخن گو در گوشی مان اذان می گویند. اما اینکه امیر المؤمنین با شرایط آن زمان و خورشید و سایه بفرماید الآن زمان نماز است، این را چه کسی می تواند؟ معاویه را چه به اینکه فضیلت زمان نماز کی هست. اصلاً مشهور است که نبی امیه اوقات نماز را به هم زدند. یکی اینکه جعل داشتند، یکی اینکه اعتنایی نداشتند. اصلاً ابوذر فرموده است که پیغمبر فرمود یکی از علائم منافقین این است که نسبت به نمازها کم کار هستند. امیر المؤمنین به کوچکترین آداب شرع مقید بود. منتها همه جانبه. نه به اسم حق الناس از عبادت کم می گذارد و نه به اسم عبادت از حق الناس.
شریعتی: امیر المؤمنین حکومت را برای اسلامی می خواهد، سپاه مقابل حضرت اسلام را برای حکومت می خواهد.
حجت الاسلام کاشانی: دقیقاً. حالا جلوتر عرض می کنم. شورش شد. مردم در آن فضای حکمیت در مصر، در فضای حکمیت و بعد از آن، آن چند نفر، محمد بن مسلمه و معاویه بن حدیج و دیگران شورش کردند. محمد به امیر المؤمنین نامه نوشت که من کمک می خواهم. امیر المؤمنین (س) هم دنبال این است که برای محمد نیرو بفرستد منتها قبل از این می خواهد به مالک نامه بفرستد. همزمان معاویه به عمروعاص گفت تو را می فرستم مصر را اگر فرض کنی حکومتش را به تو می دهم و بعد شروع به رشوه دادن کردند. یعنی تقابل را ببینید. این طرف امیر المؤمنین به اوقات نماز هم پایبند، آن طرف گفتند که هر کسی همراهی کند چقدر بگیرد. مالک را بعداً که امیر المؤمنین دارد به مصر می فرستد، گفتند هر کس او را بکشد تا آخر عمرش، تا وقتی من زنده هستم و او زنده است، دیگر مالیات نخواهد داد. یک مبلغ عظیمی می شود. به حکام شهرها یعنی تو را اینجا حاکم فلان شهر که قرار دادم، خراج شهر را تو بردار. به من نمی خواهد بدهی. این طرف دنبال رشوه و به هر قیمتی عمل کردند. امیر المؤمنین نامه زد برای مالک که محمد در مصر دچار عسرت شده است. جوان است، پختگی کافی را ندارد. نه اینکه کم کاری کرده است. بحران خیلی سنگین است. بیا می خواهم با تو مشورت کنم. امیرالمؤمنین به مالک فرمود: می خواهم با تو مشورت کنم. وقتی مالک آمد فرمود که بهتر از این ندیدم که بخواهم تو را بفرستم. به تو خیلی نیاز دارم ولی وضع مصر بحرانی است. من اگر تو را هیچ توصیه ای نکنم تو می دانی چه کنی. اصلاً کلمات امیر المؤمنین راجع به مالک آدم را به شدت دچار غبطه می کند. آدم می  بیند با کی طرف است. خلاصه مالک چه مالکی که اوصافی شبیه امیر المؤمنین دارد. امیر المؤمنین در احد ۶۰ ضربه ی شمشیر کاری به بدنش اصابت کرد. وقتی به هوش آمد گریه کرد. پیغمبر فرمود برای چه گریه می کنی؟ عرض کرد یا رسول الله چرا من شهید نشدم؟ پیغمبر اشک مبارکش جاری شد و فرمود: به زودی می بینم که محاسنت را با خون سرت خضاب می کنند. به امیرالمؤمنین لبخند زد. از شهادت شاد شد. حالا مالک را ببینید. می خواهم بگویم چه مالکی امیر المؤمنین چنین راجع به او سخن گفت. در وسط جنگ که عمار کشته شد، هاشم مرقال کشته شد. در آن سختی های نبرد امیر المؤمنین دید مالک اشتر دارد گریه می کند. فرمود: خدا چشمان تو را گریان نبیند. برای چه گریه می کنی؟ فرمود: من می بینم اینها در راه تو کشته می شوند. عمار شهید راه علی بن ابیطالب است. یک عده در جنگ های صدر اسلام فراری هستند. مالک می گوید می بینم اینها دارند جلوی تو پرپر می شوند. من روزی ام نشده جلوی پای تو سر بدهم. چرا من طوریم نمی شود. حضرت فرمودند که عاقبت تو هم با شهادت است. آدمی که در پی شهادت است منتها در پی شهادت به خودکشی بیفتد. تندباد و گردباد از سرعت در نبرد. کوه استوار شکست ناپذیر است ولی دلش مثل یک گنجشک برای شهادت می تپد. مشتاق لقاءالله و این که به خاطر امیر المؤمنین زمین بیفتد. بگوید خودم را فدای امیر المؤمنین کردم. غبطه می خورم به این صفینی ها که فدای تو شدند.
شریعتی: این حرف ها، حرف های ساده ای نیست. این حرف ها را مالک در وقتی می گوید که معرفت قحطی دوران هست.
حجت الاسلام کاشانی: بقیه در حکمیت گیر هستند، او می گوید کاش من جزء فداشده ها بودم. لذا امیرالمؤمنین (س) او را صدا کردند و به سمت مصر فرستادند، بعد به مردم مصر نامه نوشتند. یکی از کارهای عجیب حضرت، شگفت آور حضرت که هزار و چهارصد سال بعد هنوز ما عادت نکردیم هر جایی مسئولیت می گیریم، مثلاً فرض کن شما یک اداره ای می روی، یک نفر جلوی در بایستد توضیح بدهد اینجا تشریف آوردی این کار را باید بکنی، باید این کار را بکنی، از آن مسیر بروی، ما چرا گفتیم این کار را بکنی، چرا این مدرک را می خواهیم. توضیح بدهند. هنوز هم قرن بیست و یک هم هست، عادت نکردیم هنوز مردم را خیلی آدم حساب کنیم متأسفانه. کوچک و بزرگ ما خیلی ضعف داریم. امیر المؤمنین اینطوری نیست. امیر المؤمنین معصوم است. ما معصوم نیستیم عارمان می آید توضیح بدهیم. حضرت به مردم مصر نامه نوشت. «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِین عُصِیَ فِی أَرْضِه» از حاکم مسلمین بر مردمان مصر. بعد ببینید چطوری مردم مصر را تجلیل می کند. کسانی که لحظه و زمانی که خدا عصیان شد، نافرمانی شد، حاکم زمان قبل از امیر المؤمنین ظلم کرد، حکومت مرکزی در مدینه هم ظلم می کرد. اولین گروه هایی که قیام می کردند در آن ظلم، مصریان بودند یک عده ای آمدند. ببینید حضرت چطور تجلیل می کند. فرمود: قومی که «غَضِبُوا لِلَّهِ» به خاطر خدا خشمگین شدند. «حِین عُصِیَ فِی أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّه‏» و حق دارد از بین می رود و خلاصه خودشان را به خطر انداختند، آمدند پای کار ایستادند. بعد فرمود: «فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّه‏» همین کافی است. یعنی اگر کسی امیر المؤمنین را بشناسد، این عبارت را در مورد یک نفر به کار برده است، سر آدم گیج می رود. بنده ای از بندگان خدا که وقتی به او را به بنده ی خدا وصل می کند، چه بسا این وضع مشعر به علیت است. یعنی اینکه عبد غیر نیست. «لَا یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْف‏» موقعی که همه می ترسند چشم بیدار دیدبان مالک است. «وَ لَا یَنْکُلُ‏ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْع‏» آن زمانی که همه می ترسند، آن کسی که به او باید تکیه کرد و پشت نمی کند مالک است. «أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ» آتش سوزان بر دشمنان مردم، بر ظالمانی که مردم را اذیت می کنند، سوزان تر و شدیدتر «وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِج» مالک را می خواهم به سوی شما بفرستم. هر جا او مطابق حق عمل کرد، از او اطاعت کنید، اگر دستور جنگ داد بجنگید، اگر دستور صبر و اقامت داد صبر کنید. «إِنَّهُ لَا یُقْدِمُ وَ لَا یُحْجِمُ»‏ جلو نمی رود و عقب نمی رود. «لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّم» پیش نمی اندازد، شتاب نمی دهد یا تأخیر نمی دهد «إِلَّا عَنْ أَمْرِی» ‏امیر المؤمنین چک سفید به او داده است. او پیش نمی رود. نه جلو و عقب، بلکه شتاب و تأخیرش، سرعتش، جهتش، امر من است. مأموم است. و این معلوم است هم می شناسد امیر المؤمنین باید چکار کند، همان کار را می کند. این یک جمله بیچاره کننده است. «وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِی‏» ای مردم مصر. من ایثار کردم مالک را فرستادم. من به مالک نیاز داشتم. خودم برای اداره ی کوفه، درگیری های با شام به مالک نیاز داشتم ولی چون شما به خاطر خدا یک روز قیام کردید، چون من حاکم هستم و نسبت به شما وظیفه دارم ایثار کردم. از خودم گذاشتم. یعنی شما را مقدم داشتم. این مثل این می ماند که یک نفر مسئول تیم حفاظت خودش را جای دیگر بفرستد. «لِنَصِیحَتِهِ لَکُم‏» چون می دانم مالک دلسوز شماست. «وَ شِدَّهِ شَکِیمَتِه‏ عَلَى عَدُوِّکُم‏» می دانم آنجا بیاید لرزه به اندام دشمن شما می افتد. خلاصه امیر المؤمنین (ص) مالک را فرستاد با آن رشوه ی سنگین معاویه در مسیر یک نفر آمد شروع کرد از امیر المؤمنین تعریف کردن و آقا ما از شیعیان امیر المؤمنین هستیم و اینها به دروغ خلاصه با او همراه شدند و در یک فرصتی به او غذای مسموم دادند. غذای مسموم دادند و مالک به شهادت رسید. خبر شهادت مالک به امیر المؤمنین رسید، معاویه گفت علی دو دست داشت. یک دست او را در صفین بریدیم عمار، و دست دیگر مالک. و من در تعجب هستم از این همه وقاحت که حضرت رسول راجع به قتل اعمال چه می فرماید ولی اینها کوتاه نمی آیند. دوباره امیر المؤمنین به محمد بن ابی بکر نامه نوشت. محمد در مصر است، مالک قرار است برود مصر جای او را بگیرد، محمد چه بسا از عزلش ناراحت بشود، حالا در مسیر مالک به شهادت رسیده است. دوباره امیر المؤمنین به محمد نامه نوشت. من دو سه جمله را بگویم اگر فرصت شد
شریعتی: محمد منتظر مالک بود؟
حجت الاسلام کاشانی: محمد باخبر شده بود که مالک می خواهد بیاید و چه بسا پسرخوانده ی امیر المؤمنین است و واقعاً هم همیشه فداکارانه کار کرده است. حالا بیش از حد توانش. و حالا در دلش ممکن است یک خلجانی پیش بیاید. یکی از کارهای بدی که ما می کنیم این است که  به یک مسئولی مسئولیت می دهیم. حالا اگر کسی خائن است باید محاکمه شود، امیدواریم مسئولینی که بد عمل می کنند در زمان مسئولیتشان محاکمه شوند اما گاهی این جناح و آن جناح، جابجایی در مثلاً ریاست جمهوری و اینها اتفاق می افتد، مسئول قبلی خائن نیست. مال حزب ما نیست. یک جوری او را تودیع و معارفه می کنند کأن خائن بوده است. نوبت ما که می رسد درو می کنیم، دیگران هم بیایند ما را درو می کنند. حالا نگاه کنید امیر المؤمنین می خواهد عزل کند بعد نصب کند، به محمد نامه می نویسد. به محمد نامه می نویسد که «قَدْ بَلَغَنِی مَوْجِدَتُکَ مِنْ تَسْرِیحِیَ الْأَشْتَرَ إِلَى عَمَلِک‏» با خبر هستم که در دلت ناراحت شدی از اینکه اشتر را فرستادم. «لَمْ أَفْعَلْ ذَلِکَ اسْتِبْطَاءً لَکَ فِی الْجِهَاد» من این کار را نکردم که تو کم کاری کردی. یعنی عزل تو به خاطر کم کاری ات نیست «وَ لَا اسْتَزَادَهً لَکَ مِنِّی فِی الْجِد» نه اینکه بگویم تو به اندازه کافی جدیت نداشتی. «وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا حَوَتْ یَدَاکَ مِنْ سُلْطَانِکَ لَوَلَّیْتُکَ مَا هُوَ أَیْسَرُ مَئُونَهً عَلَیْک‏» من دیدم خیلی مسئولیت سنگینی به تو دادم. بابا جان مالک را فرستادم آن مسئولیت سنگین را بر عهده بگیرد، تو را یک جایی که یک کم آسان تر باشد زیر بار این فشار له نشوی. محمد یک جوان ۲۶ ساله است و خودش هم از امیر المؤمنین کمک خواسته بود. منتها یعنی این عزل من یک وقتی توبیخ تو، کم کاری نیست. من می خواهم بار سنگین را از روی دوش تو بردارم و تو باز هم کارگزار منی و این عطوفت حضرت را نشان می دهد و محمد پاسخ داد و حمد و ثنا کرد خدا را و بعد گفت که من فهمیدم شما چه فرمودید. «لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ أَشَدَّ عَلَى عَدُوِّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین‏» شدیدتر از من نسبت به دشمنان شما امیرالمؤمنین نیست. یعنی حالا که فکر کنی من را عزل کردی دوباره بخواهی من را ابقا کنی من کوتاه می آیم، دلسرد می شوم نیست. «وَ لَا أَرْأَفَ وَ أَرَقَّ لِوَلِیِّهِ مِنِّی» شهادت می دهم که هیچ کس از من دوست تر با دوستان شما نیست. من با دوستان شما مهربان هستم و من با لشکرم به جنگ می روم و سعی می کنم به مردمم امنیت بدهم. «أَنَا مُتَّبِعٌ أَمْرَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ حَافِظُهُ وَ لَاجِئٌ إِلَیْه‏» من پیروی دستورت هستم، هر چه بگویی عمل می کنم و به تو پناه می برم. من دلم نگرفته است. منتها متأسفانه توان مقابله با عمروعاص و لشکر او را نداشت.
شریعتی: یعنی در واقع محمد بن ابی بکر بعد از شهادت جناب مالک اشتر آن آنجا ابقا می شود.
حجت الاسلام کاشانی: بله. ابقا می شود، لشکر عمروعاص می آید یک لشکر بسیار پرجمعیتی که هر چه تلاش می کنند نیروهای محمد نمی توانند مقابله کنند چون تعدادشان قابل قیاس نیست. نسبت جمعیتی دو طرف خیلی زیاد است، تعداد اینها کمتر است. و امیر المؤمنین هم هر کار می تواند که حالا بعداً باید
شریعتی: حضرت خودشان نمی توانستند بروند؟
حجت الاسلام کاشانی: این را ان شاءالله می خواهم جلسه ی بعد عرض کنم. امیر المؤمنین اگر می خواست خودش برود به نفع معاویه بود برای اینکه آن وقت یک سپاهی می فرستاد کوفه آسیب می دید. در واقع امیر المؤمنین نباید جابه جا می شد. اصلاً یکی از دلایلی هم که نیرو به مصر کمتر می رفت این بود که امیر المؤمنین خودش حرکت نمی کند. یک جایی به نسبت کل جهان اسلام همه درگیر نیست و امیر المؤمنین صلاح ندیدند به خاطر اینکه
شریعتی: یعنی موقعیت کوفه استراتژیک تر بود؟
حجت الاسلام کاشانی: بله. و می دانستند که لشکر معاویه برای حمله آماده است. و می بیند که معاویه هم خودش نرفت، عمروعاص را فرستاد. متأسفانه در آن نبرد محمد نتوانست مقاومت کند. فراری شد و هی نامه نگاری می کرد برای کمک تا اینکه معاویه بن حدیج او را پیدا کرد. خیلی با بی ادبی. البته هر وقت اسم محمد می آید من یاد جناب مسلم می افتم. مصری که محمد در آن محبوب بود، از او استقبال کردند، از او جز عدل ندیدند، او برای آنها احکام الهی را آورد بحث کرد ولی وقتی سختی دیدند، تلاش دشمن را دیدند، متأسفانه کم گذاشتند، محمد آواره شد. از این ده به آن ده، تا اینکه او را پیدا کردند. تا توانست جنگید. وقتی دیگر توان جنگی او از بین رفت او را گرفتند، کشتند. او را در پوست یک استر مرده ای کردند و آتش زدند. و آنهایی که او را کشتند مثل معاویه به حدیج، بگردید در تاریخ جزء لعن و نفرین، جزء بدی و پلیدی و جزء بی نشانی چیزی نمی بینید. ولی ما چند هفته است که با افتخار از محمد بن ابی بکر یاد می کنیم. سلام و درود خدا بر او مالک ان شاءالله.
شریعتی: خیلی از شما ممنون و متشکر هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>