«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري وَ يَسِّرْ لي أَمْري وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمت حضرت صدرالخلائق و خیرالمرسلین، صلی الله علیه و آله و اهل بیت مکرم ایشان، علی الخصوص حضرت صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین علیهما أفضل صلوات المصلین صلواتی بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء و استغاثه و عرض تسلیت به محضر با عظمت حضرت بقیة الله الاعظم، روحی و ارواحنا من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشریف صلوات دیگری محبت کنید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
درنگی بر ماجرای فدکیه
پیش از آنکه وارد بحث اصلی شویم، با توجه به اینکه مسئلهی آغاز درگیری پیش از هجوم به خانهی صدیقه طاهره سلام الله علیها، برای برخی از دوستان و حتی بعضی از محققان با ابهام و چالشِ ذهنی همراه است، در این جلسه ابتدا اصل ماجرا بیان میشود تا روشن گردد برای ادامهی بحث در روزهای آینده چه میزان توفیق حاصل خواهد شد.
از آنجا که در خطبهی موسوم به فدکیه، از زبان زهرای اطهر سلام الله علیها سخن از ارث به میان آمده است، در میان اهل اندیشه این پرسش مطرح شده است که موضوع درگیری، یا بهانهی آن، چه بوده است؟
نگاه غیرشیعیان به مسئلهی فدک
متأسفانه غیرشیعیان، که در ماجرای حضرت زهرا سلام الله علیها یا ناچار به سکوت هستند یا به حضرت جسارت میکنند، این مسیر را برگزیدهاند که چنین القا کنند، حضرت زهرا سلام الله علیها مراجعه کرد و ادعا نمود که این مال، ارث است و خواستار تحویل آن شد. هنگامی که این ادعا پذیرفته نشد و با پاسخ منفی مواجه گردید، گفتهاند که ایشان سخن خود را تغییر داد و اظهار داشت که اساساً پدرم پیشتر این مال را به من بخشیده بود.
بدیهی است اگر چنین نسبتی دربارهی یک فرد عادی مطرح شود، دیگر نمیتوان پشت سر او نماز خواند. ادعای محبت به فاطمه زهرا سلام الله علیها زیاد است اما چنین سخنی، آشکارا توهینآمیز است و متأسفانه از اینگونه توهینها کم نیست.
باید گفت اسلامی که بر پایه قاتل حضرت زهرا سلام الله علیها و سپس قاتل سیدالشهدا علیه السلام بنا شده باشد، انتظاری جز این گونه سخنان نمیرود.
در بسیاری از موارد، دربارهی این مسئله سکوت اختیار میشود و به آن پرداخته نمیشود. شرحها در مورد یک کتاب تدوین میگردد؛ سی جلد و بیست هزار صفحه، اما هنگامی که نوبت به این نقلها میرسد که مستقیماً به حضرت زهرا سلام الله علیها مربوط است، به سادگی از کنار آن عبور میکنند.
هیچ کدام، کلمهای سخن نمیگویند، زیرا میدانند اگر بخواهند سخن بگویند، ناچار به توهین خواهند شد و اگر نخواهند توهین کنند، باید طاغوت بودن دشمن حضرت زهرا سلام الله علیها را بپذیرند، و چون نمیخواهند این مسئله را بپذیرند متأسفانه به صدیقه طاهره سلام الله علیها جسارت میشود.
همانند اینکه بگویند، فلانی ادعا کرده این ارث من است، اما ادلهی کافی نداشته است، سپس گفته، اصلاً به من بخشیده بودند و در اختیار من بوده است.
قاعده این است که دیگر نباید پای منبر چنین فردی نشست. این، کذب در جایی است که نفع شخصی و مادی در میان است.
استدلال هم این است که موضوع خطبهی فدکیه «ارث» است.
گاهی حتی نویسندهی شیعه، که در این مورد پختگی لازم را ندارد، ناخواسته همین سخن را تکرار میکند، البته نه به قصد توهین کردن.
نکتهای برای مطالعهی برخی آثار سایر مذاهب
هنگام مطالعهی آثار مذاهب مختلف، باید توجه داشت، کتابی خوانده نمیشود تا صرفاً مطلبی شنیده شود. بلکه برای بدست آوردن دانش یا به جهت پیدا کردن شواهدی است تا معارفی که نزد خود داریم را بیشتر توضیح دهیم یا اینکه طرف مقابل را به آنچه خودِ او قبول دارد ملزم نماییم.
در این گونه موارد که قصد داریم خصم را ملزم کنید، مانند کسی است که به دادگاه میرود؛ با اینکه فرد میداند خانه را خریده است اما اکنون انکار میکند.
پیامکی که داده است را به او نشان میدهند: «پول معامله کامل واریز شد، ان شاء الله برای به نام زدن سند خواهم آمد». نشان دادن این پیام شاهدی برای الزام طرف مقابل است، گرچه سند نیست.
اما اگر مدرکی در دست نباشد که نشان دهد کلِ ثمنِ معامله پرداخت شده است ولی پیامکی مبنی بر «سه میلیارد واریز شد، از شما سپاسگزارم» را دریافت کرده باشد، این مدرک گرچه جزئی است ولی برای الزام طرف مقابل کفایت میکند.
با این پیام کوتاه نمیتوان کل مبلغ را اثبات کرد اما همان میزان اقرارِ فرد، مبنای الزام قرار میگیرد؛ در حالی که اصل ماجرا این است که «کل مبلغ پرداخت شده است».
مطالعهی برخی آثار مذاهب، باید توسط متخصص انجام شود؛ در غیر این صورت اشکالات آشکاری به وجود میآید.
همانگونه که بسیاری از کتابها در پزشکی به دلیل ویرایش سریع مباحث علمی و برای آنکه در دست عموم مردم قرار نگیرد ترجمهی فارسی نمیشود. فردی که تخصص و مطالعات مقدماتی نداشته باشد با خواندن آن کتابها و خوددرمانی ناشی از مطالعه، به خود آسیب خواهد زد. لذا این مسئله فقط دربارهی روایت نیست در حوزههای دیگر علوم نیز همینگونه است.
هرکسی صلاحیت نظر دادن در هر مسئلهای را ندارد
در کلیپی، یکی از مجتهدان میگوید: فلانی گفته «مشغول تحقیق روی دین هستم». در پاسخ به این سخن گفته میشود: «تو غلط میکنی»! هرچند به ادبیات آن سخن کاری نداریم، اما مقصود این است؛ کسی که توان و صلاحیت تحقیق در آن موضوع را ندارد، نباید وارد آن شود. اما چون دیگران متوجه منظور نشدند بسیار به آن مجتهد فحاشی کردند.
مانند این است که فردی را به کمیسیون پزشکی ببرند، دو جراح مغز و اعصاب دو نظر متفاوت بدهند و سپس به وی بگویند: تو داوری کن. مسلماً این داوری نخواهد بود.
در اینگونه موارد، مثل این است که من کسی را که تصویر مار را میکشد، به حقیقت مار میدانم؛ اما کسی را که فقط دربارهی مار مینویسد، متوجه نمیشوم که چه نوشته است.
آنجا که گفته میشود «تو غلط میکنی تحقیق میکنی»، مقصود این است که تو ابزار تحقیق را ندارید؛ مقدمات آن را طی نکردهاید. خیال میکنید میخواهید تحقیق کنید، اما گمراه میشوید.
چگونه میخواهید تشخیصی بدهید که این فرد درست درمان میکند یا خیر؟
همانگونه که اگر گفته شود: استصحاب در «شبهات حُکمیه» قاعده اصولی است یا فقهی، کسی که اصول نخوانده، چگونه میخواهد داوری کند که این مسئله اصولی است یا فقهی؟
در مورد همهی علوم همین گونه است و فقط دربارهی امور دینی نیست.
این که آیا میتوان تحقیق کرد؟ بله میتوان تحقیق کرد، اگر مقدمات آن را طی کند و در آن زمینه استعداد هم داشته باشد؛ همانگونه که ممکن است بعداً جراح شود یا پل معلق بسازد یا در فن و علم دیگری به یک فناوری برسد.
کسی که متخصص نباشد تشخیص نمیدهد این شئ شیشه است یا عقیق، عقیق پانصد ساله است یا عقیق جدید.
لذا اگر یکی بگوید یک کیسهی سنگ را پنج میلیارد فروختهام و دیگری بگوید گرانفروشی شده و او را داور میان خریدار و فروشنده قرار دهند، از نگاه او همهی سنگها شبیه هم هستند، نمیتواند تشخیص بدهد.
اگر به دیگری رجوع کند، آن رجوعِ به متخصص است؛ اما اینکه خودِ او این دو را کنار هم بگذارد و داوری کند، ابزاری برای داوریِ درست ندارد.
در فضای مجازی، متأسفانه به آن سخن بسیار فحاشی شد؛ در حالی که مقصود این بود، کسی که ابزار تحقیق را ندارد، نباید داوری کند.
یعنی هنوز اولیهترین مباحث را نمیدانید، اما در نقطه آخر ایستادهاید و داوری میکنید. داوری، مرحلهی چهارم علم است؛ پس از علمِ به مسئله، مراحل دیگری در آن مثلثِ دانش وجود دارد تا نوبت به نقد و داوری برسد. این کارِ مجتهد مسلّم آن فن است.
در مثال سنگ، باید کارشناس خبره سنگشناسی باشد؛ در مثال طبابت، باید جراح خبره، مثلاً جراح مغز و اعصاب باشد؛ در علوم دینی نیز باید در آن موضوع، مجتهد باشد. اگر چنین نباشد، اینگونه میشود که کسی کتاب مینویسد، با اینکه نابغه هم هست، اما همان سخنی را میگوید که دیگران گفتهاند.
ماجرای فدک چیست؟
اینکه گفته میشود ابتدا حضرت زهرا سلام الله علیها دربارهی ارث سخن گفت، سپس فرمود، ببخشید پدرم به من بخشیده بود!
این جسارت بزرگی به حضرت زهرا سلام الله علیهاست. کسی که دو سال فقه خوانده باشد، میفهمد این سخن چه فاجعهای است.
دیگران ناچارند این سخن را بگویند. اما ماجرای فدک چه بوده است؟
به اختصار عرض میکنم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، از روزی که به مدینه آمدند، برای انجام برخی امور، اموالی از سوی خداوند در اختیارشان قرار گرفت. البته با مدیریت خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، مصارف آن نیز مشخص بود.
در صورت وقوع جنگ، خمس غنائم در اختیار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بود.
اما مواقعی هم بود، با اینکه آماده جنگ میشدند، جنگی صورت نمیگرفت، اسبی تاخته نمیشد و شمشیری از غلاف بیرون نمیآمد، مانند ماجرای «فدک».
در خیبر جنگ رخ داد، پس غنیمت موجود بود.
اما وقتی یهودیان در خیبر شکست خوردند، آن قریهی فدک، قلعهها و زمینهای آن بدون جنگ تسلیم شدند و واگذار شدند، زیرا پیشتر در ماجرای خندق به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم خیانت کرده بودند و ناچار به این تسلیم شدند.
این گروهها، امنیت مدینه را به خطر انداخته بودند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم ناچار به مقابله با آنان شد.
با خیبریها جنگ صورت گرفت و آنچه از خیبر باقی ماند، غنیمت بود و خمس آن در اختیار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم قرار داشت.
اما با فدکیها جنگی انجام نشد؛ از این رو فدک، «فیء» محسوب شد و مشمول «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ»[4] گردید. اینجا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فدک را به زهرای مرضیه سلام الله علیها بخشیدند.
البته فدک همراه با حدود شش یا هفت قطعه زمین و مجموعه دیگر در اختیار حضرت زهرا سلام الله علیها قرار گرفت. این املاک دارای کارگر بود و تصرف شد.
پس از آنکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به شهادت رسید و از دنیا رفت، بحرانهای فراوانی در آن جامعه پدید آمد.
نخستین بحران این بود که زعامت حاکم جدید هنوز از سوی بسیاری پذیرفته نشده بود. در چنین شرایطی، ناگهان تصمیم گرفتند تکلیف «فیء»، اموالی را که در اختیار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بود را مشخص کنند!
چون زمام حکومت را بدست گرفته بودند، این اموال را هم حکومتی تلقی کردند و گفتند باید از طریق ما در راه دین مصرف شود.
بنابراین تصمیم گرفتند تکلیف اموالی که در تصرف حضرت زهرا سلام الله علیها بود را روشن کنند. در حالی به سراغ تعیین تکلیف زمینها رفتند که اصل خلافتِ خودِ این جریان، محل بحث جدی بود و در همان ده روز نخستِ کار، مسئلهی آزادسازی اموالی که متعلق به مردم است که تصدی آن در اختیار حکومت بود را مطرح کردند.
مخالفت با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در بحث خمس
این اعطائات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم تنها به حضرت زهرا سلام الله علیها اختصاص نداشت. خمس غنائم به افراد بسیاری داده شده بود و همین مسئله برای برخی ایجاد حساسیت و درگیری کرده بود.
فرض کنید در جایی هزار شتر غنیمت گرفته شود؛ دویست شتر آن خمس است و هشتصد شتر میان رزمندگان تقسیم میشود. اگر هشتصد رزمنده باشند، به هر کدام یک شتر میرسد و دویست شتر در اختیار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم قرار میگیرد. این عدد، رقم بزرگی است.
آنان شاهد این موضوع بودند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بخشی از آن را به ابوسفیان و بخشی را به افراد دیگر میدهد.
این امر باعث شد برخی اعتراض کنند، لذا جسارت مینمودند و حتی با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم قهر میکردند.
حرفشان این بود که؛ تا وقتی ما در مدینه بودیم، امنیت برقرار بود و شما در پناه ما بودید و بعد از فتح مکه، ساختاری به نام خمس درست کردهاید و به خویشاوندان و همشهریان سابقِ خود که شما را از مکه بیرون کرده بودند و اکنون در جنگ شرکت کردهاند، یک پنجمِ قابل توجه از غنائم را میدهید! و چهار پنجم را میان سربازان تقسیم میکنید! در زمان خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم رخ داد.
استدلالی از نوع استدلالهای ابلیس
مکرر مثالهای مشابهی وجود داشت. وقتی بحث اموال پیش میآید، بسیاری دچار فراموشی میشوند.
به یک نمونه مربوط به زمان کنونی توجه فرمایید: شخصی ثلث اموال خود را به مؤسسهای بخشیده بود تا در راه امور دینی و معارف اهل بیت عليهم السلام هزینه شود. مقدمات آن را هم انجام داده بود؛ وصیت کرده بود، شاهد گرفته بود و در دفترخانه ثبت شده بود.
فرض کنید او سه واحد ساختمانی داشت و یک سوم آن را جدا کرده و وقف کرده بود.
برای یکی از ورثه سؤال شد که این ثلث به چه کسی ارث میرسد؟ پاسخ این است که اگر بنا بود به ورثه ارث برسد، اصلاً نیازی به دفترخانه و شاهد نبود؛ ارث به ورثه میرسید. اما وقتی جدا و وقف شده است، جزو ارث محسوب نمیشود.
اگر وقف شود و به دست متولی سپرده شود، حتی خودِ واقف در زمان حیات، حق بازپسگیری و تصرف ندارد؛ چه رسد به دیگران!
اما اگر ورثه قبول نکنند و این مِلک را جزو ارث به حساب آورند و روی استفاده از آن حساب کرده باشند، حساب دیگری دارد، اینجا دیگر بحث علمی نیست؛ اگر گفته شود نمیخواهیم به آن مؤسسه بدهیم، این یک تصمیم شخصی است؛ اما از نظر شرع مقدس، چنین چیزی ممکن نیست.
مثل این است که مالی فروخته شود و به دلالیلی فروشنده بخواهد آن را پس بگیرد. در حالی که مال فروخته شده، از تصرف فروشنده خارج میگردد؛ مهم نیست قبلاً چه کاری انجام میدادید، اکنون حق تصرف ندارید.
این نوع استدلالها، شبیه استدلالهای ابلیس است. آنجا که خداوند فرمود: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ»[5] میان مفسران بحث است که سجده به خودِ آدم عليه السلام بود یا به سوی آدم عليه السلام و برای خداوند متعال.
ابلیس گفت: من سجده نمیکنم؛ چرا که او از خاک است و من از آتش.
موضوع مالکیت، مانند تفاوت رنگ پوست، چه نوع استدلالی است؟ اینکه بگوید من از آتش هستم و او از خاک است؛ مگر خداوند فرموده بود «اسْجُدُوا لِآدَمَ لأنه مِنَ النَار» که تو بگویی او از خاک است و من از آتش؟
خداوند فرمود سجده کنید؛ از خاک است، از آب است، از آتش است، از هرچه هست، سجده کنید. جای چون و چرا نداشت.
در همان زمان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نیز اعتراض میکردند و میگفتند: چرا این مقدار را برداشتی و به این و آن دادی؟
اگر ایمان آورده باشید، اگر باور کرده باشید که این پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، بهشت را دیده، در معراج دوزخ را مشاهده کرده، سرنوشت سعادت و شقاوت شما در دست اوست، زندگی ابدی تا قیامت به اذن خدا به دست او رقم میخورد؛ در نتیجه تقسیم آن تعداد شتر را هم قبول دارید.
اگر اینگونه میخواهید سخن بگویید، منصفانه این است که بگویید اصل این را قبول ندارم. اما نمیشود گفت: من پیغمبری را قبول دارم که از طرف خدا سخن میگوید، اما تقسیم این تعداد شتر را قبول ندارم.
وقتی میگویید قبول کردهام، یعنی «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»؛[6] «اذا قضی الله و رسوله امرا»[7] یعنی اگر خدا و رسولِ او امری را مقرر کردند، دیگر اختیاری باقی نمیماند؛ «ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ».[8]
میتوانستید بگویید من این اسلام را قبول ندارم، به این پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم شک دارم؛ حرفی نبود، چون هنوز ایمان نیاوردهاید!
اما نمیتوانی بگویی ایمان آوردهام؛ در میان مؤمنان بایستید، بعد بگویید چرا این شتر را به او دادید؟ بهشت و دوزخ را پذیرفتهاید، اما شتر را نپذیرفتهاید! این دو جمع نمیشود.
مانند فردی که میگفت این لباس روحانیت، لباس اسلامی نیست و در فلان دورهی تاریخی ساخته شده است؛ یک نظر تاریخی میداد، در حالی که مورخ هم نبود. ولی همچنان مُعمِم بود!
ما ندیدهایم کسی لباس ارتش بپوشد و بگوید من به ارتش اعتقاد ندارم!
اگر کسی بگوید صنف ارتش یا سپاه را قبول ندارد، اما لباس آنان را بپوشد. این نشانهی عدم صداقت است.
یا لباس دیگری بپوشد و حرکات خاص انجام دهد؛ این نشانهی نفوذ است. این مسئله بسیار روشن است.
پیوند با یک جریان میتواند انسان را به ورطهی ارتداد بکشاند
اتفاق عجیبی افتاده است، جمهوری اسلامی، از این جهت شانس آورده که مخالفان درجه یک او، غالباً ناداناند.
دشمنی با جمهوری اسلامی را با دشمنی با دین شروع میکنند؛ به انکار قرآن میرسند، به انکار امام زمان عليه السلام میرسند.
میگوید ولایت فقیه را قبول ندارم؛ بسیار خب، به قرآن چه کار دارید؟ قرآن که مختص جمهوری اسلامی نیست!
به عنوان نمونه؛ فردی حال و هوای روز عاشورای او، معروف بود. اکنون ساکن در یک کشور است، در مقابل دوربین رفت، با اینکه این فرد با جمهوری اسلامی دچار مشکل شده بود، ولی اذعان نکرد با این حکومت مشکل دارد بلکه گفت به خاطر رفتارهایی که در روز عاشورا داشته است، از همه عذرخواهی میکند. مگر امام حسین علیه السلام مختص جمهوری اسلامی است؟
نکته قابل دقت این است که دعواهای سیاسی، به دلیل میل انسان به دفاع از همحزبی و همفکر، گاهی انسان را به جایی میرساند که کفر را هم میپذیرد. به طور مثال، فردی متفکر که سخنانی پیچیده و دشوار و فیلسوفمآب برزبان جاری میکرد و در برخی حوزهها پخته و خبره بود، در سال ۱۳۸۸ به یک جریان سیاسی پیوند خورد و به تدریج وارد نقد دین شد.
عدهای که در آن مقطع سیاسی با او همفکر بودند، به همراه او به سمت ارتداد رفتند.
تحقیقی موجود است که گروهی از دانشجویان دانشگاههای تهران انجام داده بودند؛ دانشجویانی که به صورت پنهانی بیدین شده بودند و برخی نیز ارتداد خود را به صورت آشکارا اظهار کرده بودند. بخش قابل توجهی از آنان، با مطالعهی آثار همین فرد، به این مسیر افتاده بودند.
فلسفه و گرایشهای مختلف آن هم فراوان است و آثار آن بسیار گسترده است. اگر بخواهیم همه کتابهای فلسفی دنیا را یکجا جمع کنیم، یک سالن بزرگ کتابخانه هم کم میآید. اما این شخص، در پیوند سیاسی سال ۱۳۸۸ به این مسیر کشیده شد.
من قصد ندارم بگویم هر کسی در سال ۱۳۸۸ دچار اشتباه شد، چنین سرنوشتی پیدا میکند؛ اما این فرد، در آن مقطع، پیوند سیاسی با یک جریان خاص برقرار کرد.
ممکن است انسان به سمتی میل پیدا کند؛ وقتی این میل شکل میگیرد، گارد خود را باز میکند و هنگامی که گارد باز شد، ضربه میخورد.
نفهمی عمدی!
آنچه مشاهده میکنید این است که برخی حقایق مسلّم پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم زیر پا گذاشته شد. ساده انگارانه است اگر بگویند بیخبر بودند.
گاهی حکمت از زبان فردی صادر میشود؛ نمیدانم خود او متوجه هست یا نه، اما سخن بزرگی میگوید.
دوستی بیان میکرد: وقتی فضائل امیرالمؤمنین عليه السلام را نقل میکنیم یا مثلاً میگوییم امیرالمؤمنین عليه السلام درِ قلعهی «خیبر» را برکند، در حالی که نه خودمان آن صحنه را دیدهایم و نه حتی فیلمی از آن مشاهده کردهایم، فقط ماجرا را نقل میکنیم.
وقتی این ماجرا بیان میشود که امیرالمؤمنین عليه السلام «در را کند»، شما میگویید: بَهبَه؛ دلتان میلرزد، اشک در چشمانتان جمع میشود و حال معنوی پیدا میکنید. این نقل، مربوط به هزار و چهارصد سال پیش است و از بزرگی دیگر نقل شده، اما حال شما تغییر میکند.
اما آن روز که امیرالمؤمنین عليه السلام درب قلعه را برکَند، عدهای ایستاده بودند و با چشم خود میدیدند؛ آنها باید سراسر وجودشان به لرزه میافتاد!
ممکن است کسی بگوید من نسبت به این نقل تردید دارم؛ حق هم دارد، لازم نیست هر نقلی را بپذیرد. اما او که در آن زمان بود و دید امیرالمؤمنین عليه السلام درب قلعه را برکند نمیتواند شک کند.
اما مسئله اینجاست که چند سال بعد، نخستین مسئلهی حکومتِ مدعی اسلام پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، در ده روز اول، تعیین تکلیف «فدک» بود.
باید «فیء» مسلمین معلوم شود! در حالی که هنوز جایگاه حاکمی که بر منبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نشسته بود، تثبیت نشده بود؛ هنوز همه بیعت نکرده بودند.
اصل خلافت محل بحثِ جدی بود. برترین انسانهای روی زمین، برترین اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، یعنی «اصحاب کسا» عليهم السلام، غیر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، بسیاری از مسائل را قبول نداشتند. مسائل بسیار مهمتری در جامعه وجود داشت.
تغییر اولویتهای جامعه بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم
در ماه صفر امسال در مشهد، بحث ما «بعضی از انحرافات بنیادین سقیفه» بود که در https://www.hkashani.com/?cat=6178 منتشر شده است، موضوع این بود که سقیفه چه بلاهایی بر سر جامعه اسلامی و معارف دین آورد. یکی از بلاها، جابجایی اولویتها بود.
در ده روز اول، اولویت حاکم چه بود؟ غصب فدک و آتش زدن درب خانه!
چگونه چنین شد که اولویتها ناگهان تغییر کرد؟ و در میان این همه مسائل «فیء» اولویت شد؟!
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم از اموال «فیء» به حضرت زهرا سلام الله علیها بخشیده بود؛ به دیگران هم بخشیده بود. یک نفر را پیدا نمیکنید که آن اموال را از او بازپس گرفته باشند.
اولویت این شد که بگویند حضرت زهرا سلام الله علیها دچار مشکل مالی شده و باید پروندهی مالی فاطمه سلام الله علیها بررسی شود!
این همین است که بعدها «ابن تیمیه»ی ناصبی میگوید: من اصل هجوم را قبول ندارم؛ اما اگر هجوم واقع شده، به این دلیل بوده که اموال بیت المال حبس شده بود و ناچار شدند در را بشکنند و اموال را بردارند. یعنی در روز اول، اولویت شماره یک این حکومت همین مسئله شد.
لذا ناچار هستند به حضرت توهین کنند، هر طرف را نگاه میکنید، راه فراری وجود ندارد.
موضوع فقط شهادت نیست. در زیارت غدیریه امام هادی عليه السلام در این باره عبارتهایی آمده است…
اگر انسان بگوید ابتدا کارگران را بیرون کردند، حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها فرمودند: این را پدرم به من بخشیده است. گفتند: شاهد بیاور.
برای نشان دادن عمق این فاجعه، مثالی عرض میکنم.
روشن بودن منزلت حضرت زهرا سلام الله علیها در جامعهی بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم
الآن در این جلسه، همه شما محترم هستید و شیعه امیرالمؤمنین عليه السلام میباشید. برخی متخصص علوم دینی هستند، برخی در رشتههای دیگر؛ یکی کارشناس سنگ است، یکی آهنفروش است، یکی مهندس برق است، یکی کاسب است؛ هر کس در کار خود محترم است.
حال فرض کنید مرحوم آیت الله بهجت رحمة الله عليه وارد جلسه شوند و شما از جلسه بیرون بروید به همه میگویید آقای بهجت هم حضور داشت. دیگران احساس بیاحترامی نمیکنند، چون تمایز ایشان با دیگران روشن است. با آن عظمت روحی، با آن جایگاه، حتی پزشک هم اگر باشد، باز هم تمایز او روشن است و کسی ناراحت نمیشود.
در خانهای که امیرالمؤمنین عليه السلام حضور دارد، امام حسن عليه السلام و امام حسین عليه السلام حضور دارند، حمله میشود؛ نوکرآن کسی که با مشعل آمده، میگوید: «إِنَّ فيها فاطِمَةَ»[9] در این خانه فاطمه سلام الله علیها حضور دارد!
با اینکه امیرالمؤمنین عليه السلام هم در خانه است؛ اما باز هم تأکید بر فاطمه سلام الله علیهاست. یعنی به جایی حمله کردند که حتی برای مهاجم نیز تمایز صدیقه طاهره سلام الله علیها روشن بود؛ تمایزی که در «مقام اثبات»، حتی از امام حسن و امام حسین عليهما السلام جدا میشود.
با اینکه در حقیقت، این ذوات قدسی نور واحدند؛ اما جایگاه فاطمه سلام الله علیها به گونهای توسط پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم تبیین شده بود که حتی آن فردی که قصد آتش زدن درب خانه را داشت، میدانست فاطمه سلام الله علیها با دیگران متفاوت است.
اقدام علیه خانهی حضرت سلام الله علیها اولویت اول شد، اولین اقدام حکومت، شکستن درِب خانه است.
اگر دولتی تازه بر سر کار بیاید و بگوید گزارش بیست روزه بدهید، اقدام اول: شکستن درب خانهی حضرت زهرا سلام الله علیها است. در میان تمام عطایا و تقسیمات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، تنها جایی که گفتند باید تعیین تکلیف شود، همین جا بود!!!
هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد.
دو موضوع قابل تأمل در ماجرای فدک
حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند و فرمودند: پدرم فدک را به من بخشیده است. گفتند: شاهد بیاور. شاهد، امیرالمؤمنین عليه السلام بود. اما قبول نکردند چون همسر حضرت بودند.
امروز برای اینکه کسی بگوید حتی یک ثانیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را دیده، سر و دست میشکنند و میگویند اگر کسی در عدالت او تردید کند، دشمن خداست.
اما امیرالمؤمنین عليه السلام که همسر حضرت است و امام حسن و امام حسین عليهما السلام که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در ماجرای «مباهله» از میان تمام امت، تنها این دو را برای «آمین گفتن» آورد؛ همان دو که مردم برای حاجت گرفتن، آنها را بغل میکردند و نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم میبردند و عرض میکردند ما نوههای شما را دوست داریم؛ همانهایی که با انتخاب ایشان توسط پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در مباهله، جایگاهشان به همه نشان داده شد.
حضرت زینب سلام الله علیها در ماجرای مباهله نبود و آن دو بزرگوار علیهما السلام به عنوان منتخبِ تمام فرزندان امت، در ماجرای مباهله حاضر شدند.
چگونه ممکن است در جایی که بناست در جریان آن مسئله، «آمین» بگویند، باید حضور داشته باشند اما به بهانه کودک بودن ایشان، گواه بودن را نپذیرفتند.
اما امروز در همان منطق، بحث میکنند که آیا اگر صحابی کودک باشد، صحابی محسوب میشود یا خیر؛ میگویند بله، محسوب میشود.
اما دربارهی امیرالمؤمنین عليه السلام میگویند در کودکی ایمان آورد! امام حسن و امام حسین عليهما السلام در ماجرای فدک کودک هستند!!!
اینان بیش از نیمی از دین خود را از ابن عباس گرفتهاند، در حالی که او هنگام رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم سیزده ساله بوده است. از منظر اینان بسیاری دیگر نیز در کودکی صحابی بودهاند.
اینگونه نیست که اگر امام زمان عليه السلام تشریف بیاورند، همه بگویند ما چیزی نمیدانستیم. عوام ممکن است چنین باشند، اما اهل فکر و اهل کتاب اینگونه نیستند. کتابها نوشتهاند در عظمت اصحابی که در کودکی به مقام صحابی رسیدهاند. اما وقتی نوبت به امیرالمؤمنین عليه السلام و اهل بیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم میرسد، همهی این قواعد زمانی که به اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین میرسند نقض میشود.
مشکل نخست در مسئلهی امنیت ملی، خانهی علی عليه السلام است!!! نخستین چیزی که با ادعای دروغ خواهان برگشت آن به بیت المال بودند همین موضوع بود!!!
هنوز ماجرای ارث مطرح نشده؛ خطبه فدکیه مرحله دوم ماجرای فدک است. مرحله اول، این است که این اموال برای ماست.
وقتی آنها نمیپذیرند و بیادبی میکنند، حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند: اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم این را به من نبخشیده باشد، ارث من که میشود.
نه اینکه حضرت معتقد باشند ارث است؛ میفرمایند مال من است و اصلاً ارث نیست. اما وقتی طرف مقابل قبول نمیکند، در مقام الزام، میفرمایند: بسیار خب، اگر قبول نمیکنید که ملک من بوده و در اختیار من بوده و شما کارگران مرا بیرون کردهاید، پس این ارث من است.
فرمایش امام هادی علیه السلام در باب موضوع فاطمیه
گاهی ما در موضوع فاطمیه خیال میکنیم باید حتماً لگد زدن ثابت شود، در حالی که بیادبی به صدیقه طاهره سلام الله علیها بسیار بزرگتر از اینهاست.
بعضی صحابی مثل «جابر بن عبدالله انصاری» برای ثبت وقایع در تاریخ حجت خدا هستند.
«جابر بن عبدالله انصاری» به نفر اول گفت که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به من فرمود وقتی اموال بحرین رسید، به تو پانصد سکه میدهم.
همان کسی که فدک را در اختیار و تحت تصرف خود گرفته بود و قاعدهی ید دربارهی او جاری بود، نپذیرفت و شاهد خواست.
اینجا آن شخص غاصب شروع به گریه کرد و گفت: تو مرا به یاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم انداختی؛ لذا همانجا پانصد سکه را داد!
شارحان صحیح بخاری میگویند: چون صحابه عادلاند، شأنشان اجل از این است که طلب وثیقه کنند.
«فِیهِ قَبُولُ خَبَرِ وَاحِدِ خَبَرُ عَدلِ مِنَ الصَّحَابَه» واحد عادل از صحابه پذیرفته میشود، حتی اگر به نفع خود او باشد. عینی در «عمدة القاری» و ابن حجر در « فتح الباری» میگویند: «وَلَوْ جَرّ ذَلِكَ نَفْعاً لِنَفْسِهِ».[10] از منظر اینان او صحابی است که شأن او اجل است اما فاطمه سلام الله علیها اینگونه نیست.
از همین رو است که امام هادی سلام الله علیه در زیارت غدیریه، پس از آنکه ظلمهای به امیرالمؤمنین عليه السلام را یکبهیک برمیشمارند، میفرمایند: «وَ الْأَمْرُ الْأَعْجَبُ وَ الْخَطْبُ الأفضع»؛[11] شگفتانگیزترین و فجیعترین امر، «غَصْبُ الصِّدِّيقَةِ الطَّاهِرَةِ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَدَكاً» غصب فدک از صدیقه طاهره سلام الله علیهاست.
این غصب امر الاعجب است، حتی پیش از آن که بخواهیم بگوییم دست او بالا رفته…
همین که کارگران را بیرون کردند، فرمود «وَ الْأَمْرُ الْأَعْجَبُ وَ الْخَطْبُ الأفضع»؛ آن را غصب میدانند؛ چه رسد به ردّ شهادت…
ارزش حبّ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
حضرت میمونه سلام الله علیها از همسران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و از دوستان حضرت ام سلمه سلام الله علیها، روزی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: یا رسول الله! محبان علی در میان یاران شما کم هستند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: تو چه میگویی؟ «إِنِّي أُحِبُّ لِحُبِّک إِيَّاهُ» وقتی میبینم که تو جانت را برای علی عليه السلام میدهی، من تکلیف خودم را میدانم.
وقتی شما علی عليه السلام را دوست دارید، تکلیف من هم معلوم است. تعجب من از این است که چرا دیگران چنین هستند!
وقتی کشش حزبی، قبیلهای، سیاسی و باندی و هوای نفس باشد، انسان بدترین اتفاقها را هم برای خود توجیه میکند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: محبان علی عليه السلام کمشان هم زیاد است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به ابوذر فرمود «أحَبَّ عَلِيّا»[12] عرض کرد بسیار یا رسول الله، «حُبّ عَلِی کَبَارِدِ المَاء أو عَسَلِ المُصَفَّا» محبت علی در دل من مانند آب خنک در گرمای حجاز است، مانند عسل مصفاست.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «يا أباذَرٍّ، حِبَّ عَلِيّا مُخلِصا»[13] هرچه حب علی را داشته باشی، کم است؛ هرچه برای او مایه بگذاری، جان بدهی، تلاش کنی، باز کم است.
گاهی در صنف ما میگویند: شما خادم اهل بیت عليهم السلام هستید. انسان وقتی کسانی را که واقعاً خادم اهل بیت عليهم السلام هستند را میبیند، میگوید من خجالت میکشم. وقتی فاطمه زهرا سلام الله علیها مدافع امیرالمؤمنین عليه السلام است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم میفرمایند: کمِ اینها هم زیاد است، اینها اصل هستند.
روضه و توسّل به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
حساب کردند و گفتند باید درب این خانه شکسته شود، اما نمیخواستند مسئولیت آن را بپذیرند. گفتند عدهای را بفرستید.
عدهای آمدند به خانهای که جبرئیل عليه السلام بدون اذن وارد آن نمیشد. حضرت فرمودند: ما عزاداریم، ما را رها کنید. همه میدانستند؛ چیزی پنهان نبود تا جایی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم برای آن پسر نام انتخاب کرده بود. محسن یا مُحَسِّن.
اینان گریهکنان برگشتند.
گروهی رذلتر از گروه را فرستادند؛ اینها بیادب بودند. وقتی به پشت درب خانه آمدند حضرت با آنها سخن نگفتند؛ رو به قبر پدرشان که نزدیک بود، عرض کردند: «يَا رَسُولَ اَللَّهِ ! هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ اِبْنَتِكَ»[14] اینها راجع به دختر شما چنین میگویند!
اینان نیز از عظمت آن حضرت نتوانستند تحمل کنند و گریهکنان برگشتند.
«نعمان بشیر» ناصبی بود و سبّ امیرالمؤمنین سلام الله علیه را میکرد اما وقتی به آن فرد گفته شد باید با حسین بن علی عليه السلام بجنگی، گفت نمیخواهم؛ مرا عزل کنید. با اینکه انسان فاسدی بود، اما فهمید این معامله غلط است؛ گفت کشتن پسر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم لعنت ابدی دارد و برای چند سال حکومت کوفه، نمیارزد. این دو گروه اول چنین بودند؛ نتوانستند بایستند وقتی صدای فاطمه سلام الله علیها از پشت در میآمد.
اما خودش آمد؛ مصمم، با مشعل در دست؛ آتشفشان نفرت، کوه کینه، بغض و حقد و حسد. گفت: علی يك بار بميرد كم است؛ بايد كاری كرد هزار بار بمیرد و زنده شود. باید تا در قید حیات است فراموش نکند.
بعضی از نقلها آمده است «قیل» اما بعضی نقلهای دیگر میگوید غلام او دوید جلو گفت «إنَّ فِيهَا فَاطِمَة!» یعنی مشعل را جایی میبری که فاطمه است؟!
وضعیت او به گونهای است که حتی نباید آتش را نزدیک یک بانوی عادی بُرد.
پشت درب خانه هیزم ریخته بودند…
حضرت از پشت در فرمود «يَا اِبْنَ اَلْخَطَّابِ أَ جِئْتَ لِتُحْرِقَ دَارَنَا»؟[15] قصد داری خانهی ما را آتش بزنی؟!
در پاسخ گفت برای تقویت دین پدرت باید این کار را انجام دهیم…
یک گزارشی از او رسیده است که ان شاء الله هزار بار دروغ باشد.
ما میخواهیم بسیاری از روضهها دروغ باشد و ای کاش دروغ باشد، آدم از امیرالمؤمنین سلام الله علیه خجالت میکشد…
اهل آن زیاد شاهد بودن که آن ذوات قدسی گلهمند بودهاند…
جلوی داغ دیده وضعیت بیمار او را توصیف نمیکنند؛ این جلسات مورد توجه آنهاست.
هیزومهای ریخته شده را آتش زد…
در ادعیهی ماه رمضان جملهای آمده است که خیلی آتش زننده است «سُبْحانَ مَنْ فَطَمَ بِفاطِمَةَ مَنْ أَحَبَّها مِنَ النَّارِ»[16] پاک و منزه خدایی است که به احترام فاطمه شیعیان او را از آتش نجات میدهد.
مادر ما سوخت تا ما را نجات بدهد…
از خود حضرت روایتی نقل است که وقتی من بین در و دیوار بودم، آتش زبانه میکشید…
کار به جایی رسید درب نیمسوخته شد آن ملعون میخواست ببیند ممکن است که درب را باز کرد یا خیر.
میگوید تکانی دادم. «وَ قَدْ أَلْصَقَتْ أَحْشَاءَهَا بِالْبَابِ تَتْرُسُهُ» اما تن خود را به درب چسبانده بود تا مانع ورود ما شود.
او که از امیرالمؤمنین سلام الله علیه کینه داشت میدانست اگر به خود امام لگد بزند امیرالمؤمنین سلام الله علیه این همه متحمل درد نمیشد…
«با من حساب داشت عدو از غدیر خم»…
آن ملعون میگوید «فَرَكَلْتُ اَلْبَابَ»… یعنی به گونهای لگد زدم که در باز شد… نالهی او به گونهای بود که احساس کردم همهی اهل مدینه شنیدند. وارد شدم…
برگشتم دیدم روی زمین افتاده «فَأَقْبَلَتْ إِلَيَّ بِوَجْهٍ أَغْشَى بَصَرِي» نور صورت او را دیدم…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4]. سوره مبارکه اسراء، آیه 26 (وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا)
[5]. سوره مبارکه اعراف، آیه11 (وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ)
[6]. سوره مبارکه احزاب، آیه 6
[7]. سوره مبارکه احزاب، آیه36 (وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِيناً)
[8]. سوره مبارکه قصص، آیه64
[9]. الإمامة والسياسة، ابن قتيبة جلد 1، صفحه 30 (معه في دار عليّ ولم يبايعوا، فجاء عمر فنادى وطلب منهم الخروج من الدار، فأبوا، فدعى عمر بالحطب وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لأحرقنها على من فيها. فقيل له: يا أبا حفص، إنّ فيها فاطمة! فقال: وإن. فجاءت فاطمة الزهراء خلف الباب وقالت: يا أبت يا رسول الله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن أبي قحافة. ثمّ هجم القوم على الدار، فدفع عمر بن الخطاب الباب، فلاذت الزهراء وراء الباب، فعصر عمر الباب بحيث ألقت الزهراء جنينها من بطنها، ثمّ صاح عمر: أحرقوا دارها بمن فيها! وتجرّعت الزهراء ما تجرّعت من عمر بن الخطاب حتّى قالت له ولأبي بكر ذات يوم عندما جاءا لزيارتها: أرايتكما إنّ حدّثتكما حديثاً عن رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتكما الله ألم تسمعا رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) يقول: رضى فاطمة من رضاى وسخط فاطمة من سخطي، فمن أحبّ فاطمة ابنتي فقد أحبّني، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني؟ قالا: نعم، سمعناه من رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم). قالت: فإنّي أشهد الله وملائكته أنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبيّ، لأشكونكما إليه…، ثمّ قالت لأبي بكر: والله لأدعونّ الله عليك في كلّ صلاة أُصلّيها)
[10]. فتح الباري بشرح صحيح البخاري، الجزء الرابع، كتاب الكفالة، باب مَنْ تكفّل عن ميّتٍ دَيناً فليس له أنْ يرجع، صفحة 475، الحديث 2296.
[11]. المزار، الشهيد الأول، جلد، 1 صفحه، 84 (جَعَلَكَ اللَّهُ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ وَ سَلَامُهُ وَ تَحِيَّاتُهُ وَ عَلَى الْأَئِمَّةِ مِنْ آلِكَ الطَّاهِرِينَ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ وَ الْأَمْرُ الْأَعْجَبُ وَ الْخَطْبُ الأفضع [الْأَفْظَعُ] بَعْدَ جَحْدِكَ حَقَّكَ غَصْبُ الصِّدِّيقَةِ الطَّاهِرَةِ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَدَكاً وَ رَدُّ شَهَادَتِكَ وَ شَهَادَةِ السَّيِّدَيْنِ سُلَالَتِكَ وَ عِتْرَةِ أَخِيكَ الْمُصْطَفَى صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أَعْلَى اللَّهُ تَعَالَى عَلَى الْأُمَّةِ دَرَجَتَكُمْ وَ رَفَعَ مَنْزِلَتَكُمْ وَ أَبَانَ فَضْلَكُمْ وَ شَرَفَكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ فَأَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيراً قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً إِلَّا الْمُصَلِّينَ الَّذِينَ فَاسْتَثْنَى اللَّهُ تَعَالَى نَبِيَّهُ الْمُصْطَفَى وَ أَنْتَ يَا سَيِّدَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ جَمِيعِ الْخَلْقِ فَمَا أَعْمَهَ مَنْ ظَلَمَكَ عَنِ الْحَقِّ ثُمَّ أَفْرَضُوكَ (افْتَرَضُوكَ) سَهْمَ ذَوِي)
[12]. بشارة المصطفى، صفحه 37
[13]. أعلام الدين: ص 136 عن أبي ذرّ.
[14]. عوالم العلوم، جلد ۱۱، صفحه ۵۹۹
[15]. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد ۲۸، صفحه ۳۳۹ (وَ قَالَ اِبْنُ عَبْدِ رَبِّهِ وَ هُوَ مِنْ أَعْيَانِهِمْ -: فَأَمَّا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اَلْعَبَّاسُ فَقَعَدَا فِي بَيْتِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ وَ قَالَ أَبُو بَكْرٍ لِعُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ إِنْ أَبَيَا فَقَاتِلْهُمَا فَأَقْبَلَ بِقَبَسٍ مِنْ نَارٍ عَلَى أَنْ يُضْرِمَ عَلَيْهِمَا اَلنَّارَ فَلَقِيَتْهُ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ فَقَالَتْ يَا اِبْنَ اَلْخَطَّابِ أَ جِئْتَ لِتُحْرِقَ دَارَنَا قَالَ نَعَمْ- .)
[16]. الإقبال بالأعمال الحسنة، السيّد بن طاووس، جلد 1، صفحه 337


