جلسه اول “تکلیف‌مداری و مصلحت‌سنجی در سیره‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه”

حجت الاسلام کاشانی روز چهارشنبه مورخ 29 بهمن 1404 به مناسبت شب اول ماه مبارک رمضان، در مسجد ارک تهران به سخنرانی با موضوع “تکلیف‌مداری و مصلحت‌سنجی در سیره‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

 

🔸 شایان ذکر است که پنج جلسه‌ی اول، به بیان بعضی از مباحث مهم مقدماتی گذشته است.

 

همچنین متأسفانه بدلیل نقص فنی، فقط ۱۳ دقیقه انتهایی این جلسه ضبط شده است.

چنان که می‌دانید، ماجرای خندق این‌گونه بود که خندقی در بیرون مدینه، برای اینکه دشمن وارد نشود، در آن ضلع که کوه نبود، کَنده بودند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بیرون مدینه ولی نزدیک شهر بودند، زهرای مرضیه سلام الله علیها تکه‌ای نان آوردند.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: این چیست؟

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها عرض کردند: یک نان پخته‌ام؛ یک تکه‌ از آن را به حسن داده‌ام، یک تکه دیگر را به حسین، و این تکه سوم را برای شما آورده‌ام.

یعنی خود حضرت زهرا سلام الله علیها از آن نان نخورده بودند!

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم هم فرمود: پدرت در این سه روز، غیر از این چیزی نخورده است.

در بعضی نقل‌ها دارد که امیرالمؤمنین علیه السلام زمانی که «عمرو» را به زمین زد و از خندق بازگشتند، گرسنه بودند. یعنی ایشان را در همان حال گرسنگی به میدان فرستادند.

رزمندگان ما نیز در زمان‌هایی که چیزی نداشتند، پیروز بودند؛ در همان زمان‌هایی که به فقر خود آگاه بودند و می‌دانستند «فقیر الی الله» هستند و هیچ چیز جای او را پر نمی‌کند. البته هر کس باید آنچه در توان دارد را انجام دهد، اما دل‌بسته به این امکانات نیستند.

وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام از خندق بازگشت، در حالی که خود، همسر و فرزندان ایشان گرسنه بودند و لباسهای عمرو بسیار قیمتی بود، فقط همین زره رویی هزار درهم ارزش داشت؛ به عبارتی، حضرت با آنکه می‌توانستند چند سال با همان پول زره رویی زندگی کنند، به لباس‌های او دست نزدند!

بعضی از اصحاب که تمایل ندارم نام آنان را بگویم، و شما هم آنان را دوست ندارید، گفت: چرا لباس‌های عمرو را برنداشتی؟

یعنی آن شخص توجه نکرد چه کسی، چه کسی را به زمین زده است! چشم آن شخص فقط به دنبال زره بود!

امیرالمؤمنین علیه السلام پاسخی نداد تا اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: پاسخ بده.

این توضیح از من است؛ جواب بده تا بدانند تو و مابقی هیچ ربطی به هم ندارید.

حضرت عرض کرد، یا رسول خدا وقتی او به زمین افتاد، به من گفت: من آبروی این لشکر هستم؛ مرا برهنه نکن». یعنی اگر غنیمت هم می‌بری، کلاً مرا برهنه نکن.

در نتیجه امیرالمؤمنین علیه السلام به او دست نزد.

اما آنان این‌گونه بودند که در احد، حمزه سلام الله علیه را مُثله کردند، وقتی خواهر عمرو آمد، دید برادر او کشته شده است، ولی لباس‌هایش دست‌نخورده مانده است، گفت، اگر قاتل تو غیر از این فرد بود، تا زنده بودم بر تو گریه می‌کردم؛ اما قاتل تو کسی است که…

وقتی می‌شنویم خواهر «عمر بن عبدود» این گونه گفته است، ما نیز خیال می‌کنیم امیرالمؤمنین سلام الله علیه را مدح کرده‌ایم!

گفت: اما آن کسی که تو را کشته است، «مَنْ لا نَظِيرَ لَهُ»، نظیر ندارد.

خواهر مقتول چنین گفته است!

در تاریخ جستجو کنید و ببینید در کجا خواهر مقتول، قاتل را مدح کرده است؟!

آنها می‌فهمیدند چون خودشان ظلم کرده بودند، حمله کرده بودند، آنان به مدینه هجوم آوردند، آنان احزاب شدند و هم‌پیمان گشتند، در حالی که مسلمانان کاری با آنان نداشتند و این را هم می‌دانستند اگر خودشان پیروز می‌شدند، لباسی بر تن مسلمانان باقی نمی‌گذاشتند.

این همان است که فرزدق درباره‌ی زین ‌العابدین علیه السلام گفته است: «مَا قَالَ لاَ قَطُّ»،[1] یعنی هرگز به کسی «نه» نگفتند، «إِلاَّ فِي تَشَهُّدِهِ» جز در تشهد که «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلهَ إِلَّا ٱللَّهُ» می‌گوید؛ «لَوْ لاَ اَلتَّشَهُّدُ كَانَتْ لاَؤُهُ نَعَمٌ» اگر قرار نبود در تشهد، درباره‌ی توحید خدا سخن بگوید و نفیِ غیر کند،، همان‌جا هم «نه» نمی‌گفت. آنان «نه» ندارند.

نکته این است که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام به عمر بن عبدود «نه» نمی‌گوید، وای به حال من که چنین امیرالمؤمنینی دارم و به غیر او پناه می‌برم! من کسی را دارم که اگر نزد او بروم و بگویم: «آقا، من آبرویی بین مردم دارم و مردم ما را به شما می‌شناسند»، باز هم او پذیرای من است.

ما نیز به امیرالمؤمنین سلام الله علیه عرض می‌کنیم، آقا! من کاری به دیگران ندارم؛ آنان خوب‌ هستند، اما من خود را از عمرو بن عبد پایین‌تر می‌دانم، زیرا عمرو بن عبد حلاوت محبت تو را نچشیده بود و گناهکار بود، ولی من محبت تو را چشیده‌ام و… من خود را پست‌تر می‌دانم، چون هزار مرتبه وارد خیمه شما شده‌ام.

شهریار شعری دارد که دو بیت آن را می‌خوانم، او چون از سادات است اینگونه می‌گوید و ما چون شیعه هستیم اینگونه می‌گوییم.

می‌گوید: جز یک نسب که از تو به خود بسته، چیستم؟

چون از سادات است اینگونه می‌گوید که؛ نسب‌ من به شما برمی‌گردد…

فردی با دیگری در بحثی گفت‌وگو داشت، آن مرد گفت «برو بچه، تو عجم هستی، مگر چه کسی هستی؟ اما ما از قریش هستیم و جزو خاندان پیغمبر محسوب می‌شویم، جدّ دهم من با جدّ دهم پیغمبر مشترک است، این همه ادعا نکن»!

او هم بسیار غمگین برگشت، امام صادق علیه الصلاۀ و ‌السلام فرمود: برو به او بگو «أنا بالولايةِ أشرفُ نَسَبًا»؛ بگو پدرم علی است.

گرچه همانند شهریار از سادات نیستم، ولی من هم چنین می‌گویم:

جز یک نسب که از تو به خود بسته، چیستم؟!

من آن‌چنان که «آل علی» گفته نیستم…

اما مرا هم ای علی از خود مران

که من تا چشم داشتم به حسینت گریستم…

این حرفی است که می‌گویم من این را هم از خود نمی‌دانم، اما بالاخره تو این را به من عطا کرده‌ای.

«ابن ابی‌الحدید» هم که شیعه نیست، همین را می‌گوید. قصیده‌ی مهمی دارد که پیش‌تر دور ضریح امیرالمؤمنین علیه السلام نوشته شده بود، زمانی که اصلاح کرده‌اند، آن را برداشته‌اند، ولی هنوز دور گنبد هست. اگر بالای گنبد را نگاه کنید، آنجا نوشته شده است.

در پایان که می‌خواهد به امیرالمؤمنین سلام الله علیه توسل می‌کند، می‌گوید: من چیزی ندارم، اما «وَلَقَد بَکَیتُ لِقَتلِ آلِ مُحَمَّدٍ»، اگر بخواهید به من نگاه کنید، برای پسر شما گریه کرده‌ام…

یک مسیحی هم این را گفته است، او مدح امیرالمؤمنین سلام الله علیه را نوشته است، بعد می‌گوید: سخنان من در برابر تو چه ارزشی دارد؟ من همانند سنگ‌ریزه‌ها و شن‌های نرم کنار دریا هستم.

این شن‌ها چنان ریزند که وقتی روی آن‌ها قدم می‌گذاری، زبری احساس نمی‌شود؛ اگر درشت باشد در پا فرو می‌رود.

می‌گوید: یا علی! چیزهایی که من درباره‌ی تو گفته‌ام، آنقدر در برابر تو حقیر است، همچون این شن‌های ریز است، حَصاة است، تو هم اقیانوسی بی‌پایان هستی. من برای اینکه این حرف‌هایی که راجه به تو زده‌ام به چشم‌تان بیاید، «تِلکَ حَصاةٌ مَخضوبَةٌ بِدَم الحُسَین الغَالی» آنان را با گریه بر حسین تو و مصیبت او و خون او سرخ  کردم…

اکنون با اظهار عجز و ناتوانی، این‌ها را عرض می‌کنم.

ان ‌شاء الله شما از کسانی باشید که حضرت ولی‌عصر سلام الله علیه فوق رغبتتان به شما نظری بیفکند.

الحمد لله با وجود این‌همه گناه، هنوز این اشک هست. الحمد لله این اشک، اشک بهشتی است، رزق بهشت است.

«السَّلامُ عَلَی مَن بَکَتْهُ فِی الجَنَّة»؛ «مَن فی الجنه و النار» بر تو گریه می‌کنند…

در بهشت که رزقِ غیربهشتی نیست، اشک بر سید الشهدا سلام الله علیه رزق اهل بهشت است، الحمدلله.

اگر ما نبودیم که ببینیم آنجا جناب زکریا علی نبینا و آله و علیه السلام چه دید که فرمود: «يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَذَا»،[2]  این سفره چیست؟ حضرت مریم سلام الله علیها گفت: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»، این سفره از جانب خداست. «إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ».

ما نمی‌دانیم مریم عذرا بر سر سفره‌ی بهشتی خداوند متعال چه چیزی میل کرده است، اما ما از سفره‌ی بهشتیِ امام حسین بهره‌مند شده‌ایم. الحمدلله.

اشک ریختیم…

روضه و توسّل

هر بار که امام حسین علیه الصلاۀ و ‌السلام به میدان می‌رفت، به کنار خیمه‌ها بازمی‌گشت تا اهل حرم را آرام کند. می‌رفت و بازمی‌گشت، این اواخر هر مرتبه که می‌آمد، زخم‌ها بیشتر شده بود.

دیگر هر چه به میدان می‌رفت، اصحاب یک به یک شهید می‌شدند، دوباره می‌آمد. وقتی از کنار علقمه به سمت میدان رفت، دیگر یکه و تنها شده بود.

به گمانم این جمله بر قلب حضرت زهرا سلام‌ الله‌ علیها اثر می‌گذارد؛ حال باید در قیامت از ایشان پرسید…

آن صحنه‌ چنین است، وقتی امام حسین علیه ‌السلام تنها شد، در روایت آمده است، «فَلَمّا صارَ الحُسَینُ فَردًا وَحیدًا»، «فَنَظَرَ یَمِینًا وَشِمَالاً» به راست و چپ نگاه کرد، همه شهید شده بودند…

نگرانیِ حضرت این بود که پس از شهادت ایشان، به خیمه‌ها حمله شود، اینان ناموس خدا و رسول خدا هستند.

نگاهی کرد و رو به اشقیاء فرمود: «هَلْ مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ»؟… شما با من دشمنی دارید، آیا در میان شما مسلمان نیست؟! این‌ها دختران پیغمبر هستند…

در این هنگام از آن طرف هلهله شد، بانوان نیز از روی غیرت گریه کردند. حضرت هم نسبت به خانم‌ها غیور بود، «فَارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِیلِ»، وقتی صدای گریه‌ی زنان را شنید، بازگشت.

در این‌جا «مقرّم» چنین گفته است: نگاهی به سوی خیمه‌ها کرد… امام حسین علیه السلام «امام» است ،وقتی نگاه می‌کند تا پایان… ، نگاهی به دخترِ کوچک کرد، تا وقایع شام را دید… حضرت رباب سلام الله علیها و حضرت زینب سلام الله علیها را نگریست و فرمود: «یَا بَنَاتَ رَسُولِ الله اِسْتَعِدُّوا لِلْبَلاءِ» ای دختران پیغمبر! خود را برای بلا آماده کنید… «انَّ اللّهَ حافِظُكُمْ» خداوند حافظ شما باشد…

زنان چون وداع‌های بسیار دیده بودند، ابتدا آمادگی داشتند و می‌گفتند: إن ‌شاء الله بازمی‌گردد… اما در اینجا امام حسین علیه السلام رمز را فرمود، رو کرد به خواهر خود و فرمود: «یَا زَینَب! أَیتُونی بِثَوبٍ» ای زینب! لباسی کهنه بیاور، «لَا یَرغَبُ فِیهِ أحَد» لباسی که برای فروش مناسب نباشد، کسی به آن طمع نکند، «لِئَلّا أُجرَّدَ مِنهُ» دوست ندارم پس از شهادت برهنه شوم…

اما آن عبارتی که در ناحیه مقدسه منسوب به امام زمان سلام الله است این است که «أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّلیبِ» سلام بر بدن برهنه…


[1] المناقب، جلد ۴، صفحه ۱۶۹

[2]. سوره مبارکه آل عمران، آیه37

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *