جلسه دوم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز سه‌شنبه مورخ 26 خردادماه 1405 مصادف با شب دوم محرّم در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین، وجود نورانی حضرت مجتبی و حضرت سیّدالشّهداء علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر باعظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، پدر و مادرهای شما عزیزان، عالم‌هایی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، روضه‌خوان‌هایی که در مکتب اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین از ما گریه گرفتند، مرحوم حاج اکبر مولایی، امام راحل عظیم الشأن، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

تبیین بحث

به نظر بنده امسال سال خیلی پُرچالشی برای سخنران‌ها بود، کسی که بخواهد از دین بگوید، سعی کند و دوست داشته باشد که اصیل بگوید، آنچه مورد نیاز جامعه است را بگوید، در موضوع صحبت کند؛ من هیچ سالی مانند امسال دچار چالش نبوده‌ام، چندین بحث آماده کردیم و به ناچار آن‌ها را کنار گذاشتیم، نه اینکه آن بحث‌ها مهم نبود، بلکه انسان دوست دارد کار مهم‌تر را انجام دهد. تا اینکه به این نتیجه رسیدم برای این جلسه دو بحث را تلفیق کنم، نیمه‌ی اول یک بحث را بگویم و نیمه‌ی دوم هم راهکار نجات و خلاصی از مشکل بحث اول است را بگویم.

بیان این موضوع خیلی سخت است، خیلی هم حساسیت دارد و به دقّت نیاز دارد، مسلک ما هم در بحث سر و صدا کردن و شلوغ‌کاری و بلاگربازی نیست.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

موضوع بحث «مسئله‌ی خوارج، و زمینه‌های بوجود آمدن خوارج» است.

چرا ناگهان وسط محرّم به این موضوع پرداختم؟ برای اینکه نگران هستم ضررهایی که خوارج برای جامعه‌ی دینی داشتند، در جامعه‌ی ما رخ بدهد.

یعنی آیا می‌خواهیم از خوارج بگوییم که به دیگران برچسب بزنیم؟! واضح است که نه! بهتان زدن به شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه حرام قطعی است، و من راضی نیستم کسی بحث بنده را به چماق تبدیل کند و بخواهد آن را بر سر کسی بزند.

اگر کسی اهل حق است، و این حرف‌ها را حقیقت پنداشت، خودش استفاده کند.

مخاطب اول بنده خودم هستم، و مخاطب دوم هم مستمعین عرایضم. یعنی من آن اشتباهات را تکرار نکنم، نه اینکه بگردیم و با یک ذرّه‌بین به یکدیگر بهتان بزنیم، که متأسفانه این موضوع خیلی زیاد هم رخ می‌دهد.

ما عادت کرده‌ایم، وگرنه اگر انسان عادت نکرده باشد، بعد از صد شب سخنرانی در خیابان، نماد خیانت شود، به انسان برمی‌خورد. اگر کسی برای خدا گفته باشد، به این حرف‌ها اعتناء نمی‌کند؛ ما نباید کاری که دیگران با ما انجام می‌دهند را، با دیگران انجام دهیم.

لذا اولاً این بحث برای برچسب زدن به دیگران نیست، ثانیاً اصلاً خوارج اصالتاً شیعه نبودند.

شاید من در ریشه‌های بحث، بخاطر کمبود وقت نتوانم مثلاً بیست جلسه روی مقدّمات این موضوع بحث کنم که فکر خوارج از کجا آمده است، و فقط دو جلسه راجع به آن صحبت کنم؛ اما خوارج اساساً شیعه نبودند، اما خوارج خطاهایی داشتند که ممکن است یک شیعه‌ی دیندار آن خطا را، ندانسته انجام دهد، و با گفتن آن… مانند اینکه وقتی انسان در جایی تابلوی «خطر درّه» را ببیند، به آن سمت نمی‌رود… قرار است این بحث به ما کمک کند که ما مسیر را اشتباه نرویم، نه اینکه ما این موضوع را برای زدن دیگران استفاده کنیم، که اگر مرتکب این کار شویم، دیگر هیچ ارزشی ندارد، هیچ کسی هم حرف ما را نمی‌شنود، جواب بهتان زدن اینگونه این است که طرف مقابل می‌گوید خودت و پدرت اینگونه هستی! یعنی این کار اثری ندارد و به درد نمی‌خورد، فحش دادن که فایده‌ای ندارد و کاری را پیش نمی‌برد. باید خود من رفتار خوارجی نداشته باشم. غیر از اینکه همانطور که عرض کردم، کلیّت خوارج هیچ ربطی به شیعیان ندارند.

اگر بخواهیم برای خوارج شبیه پیدا کنیم، که البته باز هم فاصله زیادی دارد، مثلاً داعشیان و وهابی‌ها و النصره‌ای‌ها هستند، این‌ها هم با هم تفاوت‌هایی دارند، ضمن اینکه همین‌ها هم با خوارج، تفاوت‌هایی دارند.

خوارج اصیل نامسلمان هستند، ولی داعشی مسلمان است، البته با تکیه بر همان بحث‌هایی که ایام فاطمیه با عنوان «فاطمیه در برابر طغیان کفر» داشتیم و https://www.hkashani.com/?cat=6180 در موجود است؛ اصلاً خوارج درحقیقت مسلمان نیستند؛ اگر فرصت شود علّت این عرض خود را بیان خواهم کرد.

اما چون این یک خطری برای دینداران است، یعنی لاابالی‌ها و فاسقین و فجّار محترم، اصلاً به بحث خوارج نیاز ندارند، علف هرز که کاری به آفت ندارد، کسی علف هرز را سم‌پاشی نمی‌کند. گیاهی که ممکن است ثمر دهد، ممکن است آفت بخورد.

بحث خوارج، آسیب‌شناسی برخی از خطاهای دینداران و مجاهدان و قرّاء و طلاب است. پس این بحث به درد خیلی‌دیندارها می‌خورد، کسانی که هیئتی هستند، کسانی که مسجدی هستند، کسانی که دین در زندگی‌شان مهم است و بر اساس دین زندگی می‌کنند، این‌ها باید دقّت کنند که گرفتار خطاهای خوارج نشوند.

برداشت بنده این است که اهمیت این بحث بسیار زیاد است، چون آثار آن در جامعه دیده می‌شود، و اینجا بجای اینکه به یکدیگر نسبت دهیم، باید هر کسی خودش دقّت کند که آیا اینطور هست یا نه.

برای اینکه بحث از مسیر علمی پیش برود، حداقل یک یا دو جلسه همه‌ی تلاش خود را می‌کنم که مثالِ ما به ازای امروزی نزنم، برای اینکه اول خود این موضوع درست تبیین شود که خوارج چه کسانی بودند و چطور فکر می‌کردند، روشن شود چه چیزهایی خوارج را به زمین زده است، بعد ببینیم کجا ممکن است ما هم در آن مورد، بصورت موردی و جزئی خطا کنیم.

روح خوارج «کبر درونی» است

همانطور که می‌دانید «خوارج» خیلی پرسر و صدا هستند، اهل جدل هستند، اهل بروز هستند، اگر کسی خوارج را می‌دید، از کثرت عبادت این‌ها حیرت‌زده می‌شد، کثرت نماز و روزه و تلاوت قرآن داشتند، درحالیکه عبادت آن‌ها پشیزی ارزش نداشت.

می‌گویند ابلیس قریب شش هزار سال عبادت کرده بود، اصلاً هیچ کسی فکر نمی‌کرد… «وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ»،[4] اصلاً هیچ کسی فکر نمی‌کرد خدای متعال ابلیس را با یک سجده مردود کند!

توجّه کنید که ابلیس شش هزار سال عبادت کرده است، اما با سجده سقوط کرد، نه با چیز دیگری!

و اگر ابلیس بجای شش هزار سال، شصت هزار سال هم عبادت کرده بود، کار او پیچیده‌تر می‌شد. عملاً ابلیس خدای متعال را عبادت نمی‌کرد، ابلیس خودپرست بود، لذا آنجایی که خدای متعال به او فرمود که بخاطر آدم سجده کن، همه‌ی وجود او این بود که چرا خدا متوجّه نمی‌شود من از آدم بهتر هستم؟ اینجا بود که معلوم شد ابلیس اصلاً خدا را قبول نداشته است! و اگر بجای شش هزار سال، شصت هزار سال عبادت کرده بود، بیش از این مقابل خدا می‌ایستاد!

خوارج هرچه عبادت می‌کردند، بدتر می‌شدند، برخلاف اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که هرچه بیشتر عبادت می‌کردند، بیشتر بروز معنویت داشتند.

اهل ایمان هرچه عبادت کنند، افتاده‌تر می‌شوند، و روح خوارج «کبر درونی» است.

روزی یک نفر از این خوارج وارد مسجد پیامبر شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در یک حلقه‌ای نشسته بودند، نگاهی به این جمع کرد، وقتی در حال گذر کردن بود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به او فرمود: وقتی رد می‌شدی گفتی من از همه‌ی این‌ها (حتّی پیامبر) برتر هستم، درست است؟

آن شخص گفت: بله!

روح خارجی‌گری «کبر» است، من می‌گویم این اشکال دینداران است، ولی سراسر بی‌دینی است، خوارج اصلاً عابد نیستند، «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ»،[5] هواپرست هستند، ولی تظاهر خداپرستی دارند.

خوارج اصیل، اصلاً مسلمان نیستند

خوارج اولین مرتبه در ماجرای جنگ صفین و قرآن به نیزه کردن و نهروان به چشم عموم آمدند، اما شروع آن‌ها اینجا نبود.

اجالتاً آن کبر درونی که بعداً به آن خواهم پرداخت، باعث می‌شد که این‌ها خودشان را از همه بیشتر قبول داشته باشند، ابعاد فکری خوارج یک فهرست مهمی دارد، این‌ها خودشان را حتّی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هم بیشتر قبول داشتند! خودشان را مقدّس‌تر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌دانستند.

اینکه در ادبیات دینی ما هست… این فقط برای دینداران است، یا برای تظاهرکنندگان به دینداری است… این فرمایش از امام سجاد علیه السلام است که «اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ»،[6] «مارق» همین خارج هستند که بعداً عرض خواهیم کرد، می‌فرمایند هرکسی که از شما جلو بزند وارد وادی خارجی‌گری شده است.

این جمله هم در زیارت جامعه کبیره است که «فَالرّاغِبُ عَنْکُمْ مارِقٌ»، کسی که از شما روی برگرداند… یعنی از مسیر شما روی برگرداند و بخواهد به مسیر دیگری برود، مارق هستند.

این‌ها از چه زمانی شروع شدند؟ از همان اوایل عمر اسلام، علائمی از این‌ها بود، وقتی دو رکعت نماز می‌خواندند، ناگهان خیلی خودشان را قبول می‌کردند.

مثلاً زمانی یک نفر از این‌ها آمد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در حال تقسیم غنیمت بودند، این شخص گفت: «إعدِل! إنَّکَ لَم تَعدِل» عدالت داشته باش…

آیا تو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را قبول داری یا نه؟ پیامبری که ظالم است و عادل نیست که پیامبر نیست! یا پیغمبر است و عادل است، یا اگر عادل نیست که پیامبر نیست!

یعنی در فکر آن آدم، یک نبیِ دیگر است، نبیِ ما اینطور است که نمی‌شود عدالت را از او سلب کرد، اگر نبی ما عدالت نداشته باشد، نبی نیست.

برای همین هم عرض می‌کنم خوارج اصیل حتّی در دنیا هم مسلمان نیستند، یعنی شهادتین آن‌ها ایراد دارد.

چرا از عبارت «خوارج اصیل» استفاده کردم؟ چون خوارج بعداً تطوّر پیدا کردند، از آن‌ها فقط یک اسم باقی مانده است، ما به آن بعدی‌ها کاری نداریم، بعدی‌ها اصلاً چیز دیگری هستند.

خوارج اصیل نامسلمان هستند، بااینکه از همه بیشتر قرآن می‌خوانند، از همه بهتر قرآن می‌خوانند، از همه صحیح‌تر تلاوت قرآن داشتند، از همه بیشتر نماز می‌خواندند، ولی نه نمازشان نماز بود، نه تلاوتشان تلاوت بود.

آن شخص به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم گفت: عدالت داشته باش!

یعنی درواقع به‌وضوح فهم خودش را به فهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم ترجیح می‌داد.

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند باید او را اعدام کنید تا معلوم شود که نباید سَب‌ّالنّبی کرد و حکم سابّ‌النّبی اعدام است، بعضی از کسانی که جزو خلفای بعدی بودند، رفتند طرف را بگیرند که مجازات کنند، اما این کار را نکردند و برگشتند و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم گفتند: نه! او خیلی خوب نماز می‌خواند!!!

یعنی این‌ها هم فهم خودشان را به فهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم ترجیح دادند!

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم آن شخص را می‌شناسد و می‌داند، با این حال می‌فرماید که حکم این شخص اعدام است، اما این‌ها می‌گفتند نه، او نماز باحالی می‌خواند.

یا اینکه اولین تطبیق خوارج به صدر را «سهل بن حُنَیف» از صحابه‌ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، و «حُذَیفه» کردند.

وقتی در نهروان با این‌ها مناظره می‌کردند، گفتند: اولین مرتبه چه کسی این اشتباه شما را انجام داد؟… در صلح حدیبیه…

توجه کنید که چند جلسه‌ی اول بحث ما هیچ تطبیقی به مسائل روز ندارد، اتفاقی الآن به صلح حدیبیه خوردیم، فعلاً صلح حدیبیه را به اتفاقات روز تطبیق ندهید. آنجایی که بخواهم تطبیق دهم، این شجاعت را دارم که بگویم می‌خواهم تطبیق دهم، الآن نمی‌خواهم هیچ تطبیقی بدهم، اتفاقی آنجا به سراغ صلح حدیبیه رفت.

صلح حدیبیه این است که بعد از اینکه کفار چند جنگ سنگین با مسلمین کردند، بدر و احد و خندق و… و در بیشتر این جنگ‌ها شکست خوردند، دیگر طمع این موضوع را نداشتند که اسلام کوچک مدینه را از بین ببرند، چون از اسلام صدمه خورده بودند، حتّی در اُحُد که از مسلمین کشته‌ی زیادی گرفتند، نُه پرچمدارشان به زمین افتادند. دیدند دیگر با جنگ نمی‌توانند به سراغ اسلام بیایند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هم فرمودند که به طواف خانه‌ی خدا می‌رویم. وقتی راه افتادند که بیایند، کفار از مکه بیرون آمدند و اجازه ندادند مسلمین وارد مکه شوند.

آنجا نه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌خواست وارد درگیری شود، نه آن‌ها آمادگی جنگ داشتند، بنابراین به یک توافق و آتش‌بس و صلح‌نامه‌ای به نام حدیبیه رسیدند.

آنجا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم دوباره از عده‌ای بیعت گرفتند، وقتی آیه نازل شد، آیه‌ی فتح بود، چرا فتح؟ چون این کفاری که تا قبل از این، مسلمین را حساب نمی‌کردند، حتّی اموال مهاجرین را فروخته بودند، حال باید پای قرار می‌آمدند و تعهد می‌دادند. کفاری که تا دندان مسلح بودند و پول و جمعیت و لجستیک داشتند، با مسلمینی که حتّی کفش و چوب هم نداشتند، باید وارد یک توافق می‌شدند. (بدون اینکه لزوماً به بحث‌های امروز ربطی داشته باشد)

آیه نازل شد که «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا»،[7] و اصلاً بعد از آن گفته شد که «لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ»،[8] اصلاً کسی که قبل از فتح، انفاق و جهاد کرده است، با بعدی‌ها تفاوت دارد، چون بعد از آن دیگر جمعیت اسلام زیاد شده است، به نسبت قبل پول داریم. آن اشخاص زمان فقر و غربت و تنهایی و نداری بوده‌اند.

آیه نازل شد که «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا»، در آیات بعدی می‌فرماید: «وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً».[9]

فلانی آمد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم گفت: چرا ما را گرفتار این ذلّت کردی؟

همینطور که می‌بینید، اصلاً ایمانی به کار نیست، این روح خوارج است.

آن شخص گفت: این چه نصری است؟ این ذلّت و آبروریزی و دناعت و پستی است، اصلاً تو پیامبر هستی؟ مگر تو نگفتی به طواف می‌رویم؟ برای چه می‌خواهی ما را برگردانی؟ یعنی کأنّه نعوذبالله دروغ می‌گویی.

بعنوان مثال می‌توانید صحیح بخاری را نگاه کنید، آنجا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «يَا ابْنَ الخَطَّابِ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ»![10] من پیامبر هستم!!!

یعنی حرف تو تکذیبِ نبوّت است، اینکه تو می‌گویی بدین معناست که اصلاً پیامبری وجود ندارد.

شما می‌توانید بگویید من اسلام را قبول ندارم و می‌خواهم تحقیق کنم، اما نمی‌توانید مسلمان باشید و بگویید این پیامبر می‌گوید این‌ها آیات قرآن است، بعد بگویید من فلان آیه را قبول ندارم.

این پیغمبر اگر پیغمبر است، به او وحی نازل شده است، وحی هم مانند علم حضوری است. اگر زمانی من بگویم دندان من درد می‌کند، شما نمی‌توانید بگویید این اشتباه است، پای تو درد می‌کند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید بخاطر صلح حدیبیه آیه فتح نازل شده است، این شخص می‌گوید نه! این ذلّت است!

بالاخره یا تو نبی هستی، یا او! اینجا خروج از دین و ایمان است.

ما زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نمونه‌های اینطوری داریم.

وقتی یکی از همسران پیامبر با ایشان بحث می‌کرد، او خیلی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را اذیت می‌کرد، می‌گفت: «تو همان کسی هستی که خیال کرده‌ای پیامبری»! نستجیربالله…

یعنی این شخص اصلاً ایمان ندارد، بعداً بخشی از این‌ها خوارج شدند.

برای همین هم که وقتی بخشی از این‌ها خوارج شدند، یعنی خطر برای ما هم هست که نعوذبالله این حالت برای ما هم رخ دهد.

در زمان ما که مجتهدتر از مرجع زیاد است!

اما فعلاً برای اینکه بحث درست تبیین شود، به مسائل روز یا به تدیّن و دینداری روز نمی‌پردازم.

طبعاً این‌ها دینداران به ظاهر برجسته بودند، محاسن بلند و پیشانی‌های پینه بسته، کثرت عبادت، کثرت تلاوت، کثرت گریه.

مجدداً تأکید می‌کنم که اگر زمانی کسی را دیدیم که اهل عبادت است، نمی‌گوییم او خوارج است، کلاً این بحث برای برچسب زدن نیست، ممکن است یک ولیّ خدا هم اینطور باشد اما ولیّ خدا باشد، اما ممکن است یک نفر حتّی یک رکعت نماز هم برای خدا نخوانده باشد اما این ظهور را داشته باشد، این بحث برای این است که من اشتباه و خطا و ظلم نکنم، وگرنه قضاوت مردم به ما ارتباط ندارد، قیامتِ مردم با خداست، قضاوت امور دنیایی مردم هم با قوه قضائیه است، پس به ما ارتباطی ندارد که بخواهیم مردم را رده‌بندی کنیم.

ظهور قبیله‌گرایی در خوارج

خوارج از کجا اینطور شدند؟ چه اتفاقی رخ داد که اینطور شدند؟

یکی از ویژگی‌های خوارج این بود…

من مدام می‌خواهم تأکید کنم که این‌ها برعکس، اصلاً دیندار نبودند، چون گاهی دیده‌ام در اشعار و بعضی از منبرها، می‌خواهند متدیّنین را بزنند.

تدیّن که خارجی‌گری نیست، اصلاً تدیّن اصل است، این خوارج تظاهرِ تدیّن داشتند، در اصل اصلاً تدیّن نداشتند.

یکی از ویژگی‌های خوارج این بود که این‌ها بشدّت حبّ شخصی به قبیله و جغرافیای خود داشتند.

یعنی یکی از خطراتی که باید بعداً به آن بپردازیم، این است که دل یک نفر، شدید در گروی یک حزبی بسته شده باشد، یعنی با این حزب است، یا با آن گروه است، یا با آن قوم است، یا با این جغرافیاست.

مگر ما طرفدار ایران نیستیم؟ چرا! ولی نه آن شهید، و نه هیچکسی نمی‌گوید در جاییکه حکم خداست را بخاطر ایران زیر پای خود بگذار، «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ».[11]

آیا ایران برای ما مهم است؟ بله که مهم است! ایران جای مهمّی است، ایران یک جغرافیای مهم است، برای این جغرافیای مهم است که اتفاقاً اسلام بتواند اینجا شکوفا شود، زمینه‌ی شکوفایی اسلام در ایران وجود دارد، نه اینکه مقابل اسلام قرار گیرد. چون اینجا یک فرهنگ قوی بوده است.

بلاتشبیه مغول با آن وحشیگری به ایران حمله کرده است، شمشیر را از دست مغول گرفته‌اند و قلم بدست او داده‌اند، خطاط شده است!

الآن هفتصد سال است که از روی خط «بایسُنقُر» که نوه‌ی تیمور لنگ است، ثلث‌نویس‌ها و ریحان‌نویس‌ها و محقق‌نویس‌ها مشقِ خط می‌کنند! ایوان مقصور حرم امام رضا علیه السلام که مشرّف شدید، هم شاهکار معماری را مشاهده کنید… اصلاً چطور این خط را روی کاشی انداخته‌اند و لعاب داده‌اند؟ همین الآن هم اجرای این کار سخت است، ضمن اینکه قریب به هفتصد سال است که سالم مانده است! «بایسُنقُر میرزا» سال 826 یک خط نوشته است، این را روی کاشی انداخته‌اند و در یک ارتفاع بالایی نصب است.

وقتی به مسجد گوهرشاد مشرّف شدید، از خادمین بپرسید که کتیبه‌ی «بایسُنقُر» کجاست، شما در آنجا ارتفاع را مشاهده کنید.

شمشیر را از این بچه مغول گرفته‌اند و قلم بدست او داده‌اند، او هم خطاط شده است!

او یک قرآن نوشته است که در حرم امام رضا علیه السلام بیشترین برگ از آن موجود است، هر برگ آن تقریباً یک متر در یک و نیم متر است! اصلاً نمونه‌ی عالیِ ترازِ خط است.

یعنی مغول به این منطقه آمد و کشت، اما مغولی‌گیری در ایران نماند، بلکه شما معماری گورکانی و مغول اسلامی دیدید! وگرنه آن‌ها که قبل از این، از این چیزها نداشتند!

یعنی آمدند، استعداد هم داشتند، آن‌ها هم کارهایی کردند، اما در این بستر!

چون بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، به جهاتی که بعید است فرصت شود عرض کنم… در جلساتی توضیح داده‌ام که زندگی دستگاه خلافت، به شرایط جنگی بود. باید مدام شرایط را جنگی می‌کردند، چون وقتی شرایط جنگی نباشد، مردم خواسته‌های زیادی دارند، اما وقتی شرایط جنگی نباشد، مردم یک‌سری امکانات هم می‌خواهند. در شرایط جنگ باید مدام انسجام داشت، لذا اگر شما مدام شرایط جنگ را ادامه دهید، با این شرایط می‌توانید خیلی‌ها را خفه کنید! و دستگاه خلافت، بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، مدام شرایط را در شرایط جنگی نگه می‌داشت، یعنی مدام فتوحات می‌کرد.

نه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اینطور اهل فتوحات بود، نه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه.

لذا یکی از اعتراض‌های ابن‌تیمیه‌ها به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه این است که ایشان جلوی توسعه‌ی اسلام را گرفت!

چون این‌ها توسعه‌ی اسلام را، توسعه‌ی سرزمینی می‌دانستند، درحالیکه وقتی این اعراب برای فتوحات می‌رفتند، چون فرهنگ‌شان ضعیف‌تر از سرزمینی بود که به آن حمله می‌کردند… خودشان چیزی نداشتند، خیلی از این‌ها اصلاً از اسلام هم خبری نداشتند…

اگر زمانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به جایی تشریف ببرند، تدیّن و فکر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که مغلوب فکری نمی‌شود؛ اما وقتی این اعراب به مناطق دیگر می‌رفتند، فکرشان مغلوب می‌شد، لذا در فرهنگ طرف مقابل ذوب می‌شدند، و مدام فرهنگ‌های مختلف را داخل می‌آوردند و التقاط رخ می‌داد.

روحیه‌ی تکفیریِ خوارج

این‌ها چه کسانی بودند؟

یکی از ویژگی‌های خوارج، روحیه‌ی تکفیر است، مدام می‌گفتند همه کافر هستند، همه خائن هستند، همه بد هستند، فقط ما می‌فهمیم و فقط ما خوب هستیم!

جلوتر عرض خواهم کرد که چرا اینطور بودند.

این موضوع از زمان دستگاه خلافت شروع شد، عده‌ای بعد از عروج ملکوتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، عده‌ای که بخاطر انگیزه‌هایی مسلمان شده بودند، گفتند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم که از دنیا رفت، وضع این خلیفه هم که روشن است… پس به آیین قبلی خودشان برگشتند و رسماً مرتد شدند، عده‌ای هم مرتد نشدند اما گفتند این شخص که چیزی نمی‌داند که خلیفه‌ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نیست، ما این شخص را قبول نداریم، و بدین ترتیب او را نپذیرفتند؛ دستگاه خلافت گفتند این‌ها هم مرتد هستند، بدین ترتیب همه تکفیر کردند و آن‌ها را به خاک و خون کشیدند.

درنگی در موضوع فتوحات؛ و بادیه‌نشین‌های یمن

بعضی از جنگ‌ها درست بود، خیلی از جنگ‌ها غلط بود، بعضی از جنگ‌ها در دفاع از اسلام بود، ولو اینکه آن حاکم مسلمین ناحق بود، بعضی از جنگ‌ها خودخواهی و خودرأیی و بیخود و برخلاف دستور بود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اینچنین نفرموده بودند، اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بودند آن جنگ‌ها را انجام نمی‌دادند.

این‌ها جنگیدند و ثروتمند شدند، با فرهنگ‌های مختلف اختلاط پیدا کردند.

مثلاً شما آدمی که کلاً در بیابان زندگی می‌کرده است را به نمایشگاه غذای تهران ببرید، مسلماً خودش را خفه می‌کند و رودل خواهد کرد. اما اگر همان شخص در سرزمین دیگری باشد که تنوع غذایی ویژه باشد را به جایی ببرید و از غذای آن منطقه لذّت ببرد، اما احساس بیچارگی نمی‌کند.

این‌ها نسبت به همه چیز کشورها و اقوامی که به آن حمله می‌کردند، بیچاره بودند، نه از اسلام خیلی خبر داشتند، نه آن مناعت طبع مسلمانان اصیل را داشتند، نه فرهنگ مسلمانان اصیل را داشتند.

چون مگر زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم کلاً چند نفر مسلمان شدند؟

بعداً که توسعه‌ی سرزمینی دادند، ناگهان جمعیت مسلمین مثلاً ده برابر شد، ولی مگر این‌ها چه چیزی از اسلام می‌دانستند و از چه چیزی خبر داشتند؟

فهم یک نفر که از بچگی در هیئت بزرگ شده است، با فهم کسی که فقط ده دقیقه از یک هیئت را دیده است، چقدر تفاوت دارد؟

حال در بین رزمندگان جریان اسلام، نوع رزمندگان، عرب‌های یمانیِ نوعاً غیرشهری بودند، این‌ها پول می‌گرفتند و می‌جنگیدند، درواقع جنگجو بودند، هزار مرتبه بلاتشبیه شبیه شرخر بودند… چون بین این رزمندگان کسانی بودند که خالصاً لوجه الله می‌جنگیدند «بلاتشبیه» عرض کردم… اما جمع گسترده‌ای از این‌ها مانند شرخر بودند، پول می‌گرفتند که بجنگند، یعنی پیشبرد اهداف اسلام و توسعه‌ی حقیقت اسلام در کار نبود، اصلاً خودشان نمی‌دانستند حقیقت اسلام چه چیزی هست که بخواهد آن را توسعه بدهد! برای او جنگ بمعنای غنیمت و کنیز بود. مجاهدِ مسلمانِ مؤمنِ خالصِ ویژه هم بود، اما جمعیت آن گروه بیشتر بودند.

این‌ها در فقر خود با یک ثروتی مواجه شدند، تازه به دوران رسیده شدند.

وقتی بخشی از ایران فتح شد، سعد بن ابی‌وقاص به خلیفه نامه نوشت که اگر بخواهم این‌ها را به یمن برگردانم، برای برگرداندن این‌ها مسافت خیلی طولانی است، در همین ایران (که عراق امروزی جزو ایران بود) یک جایی درست کنیم که این‌ها نزدیک باشند که هر وقت عملیاتی بود بیایند و بجنگند و برگردند. خلیفه هم موافقت کرد.

اگر فرصت شود عرض خواهم کرد که کوفه اولین مرتبه چطور ساخته شد، کوفه بعنوان اردوگاه نظامی ساخته شد، اولین مرتبه اصلاً سقف سنگین و دیوار نداشت، شبه‌چادر بود، بعد دیواره‌هایی ساختند که سقف نداشت، چون چند مرتبه صاعقه زد و آتش‌سوزی شد و کشته دادند، مجوز گرفتند که با محدودیت‌هایی سقف هم درست کنند، که مثلاً سقف پارچه نباشد.

این‌ها از بادیه‌های یمن به کوفه آمدند. متشتت و متفرق، با روحیه‌های جنگجو…

در بین آن‌ها اولیای خدا مانند مالک اشتر هست، پُرمدعا مانند ابوموسی أشعری هم هست، شازده‌ی اشعث هست…

این‌ها همواره یک خاطره‌ی یک شکست سنگین از عرب‌های قریش داشتند، همیشه مکه و بخشی از مدینه در دست اعراب قریش بود و پیامبر از آن‌ها بود، اما این‌ها بادیه‌نشین‌های یمن بودند، اصلاً قابل رقابت با یکدیگر نبودند، کسی به این‌ها مسئولیت سطح بالا نمی‌داد، این‌ها همیشه یک حس رقابتِ شکست‌خورده داشتند، همیشه در سر خودشان یک رقابتی با قریشیان داشتند، لذا همواره به دنبال این بودند که روزی آن شکست‌های قبلی خودشان را جبران کنند، یه روزی هم حکومت بدست این‌ها بیفتد، روزی هم امامت معنوی و دینی بدست ما بیفتد. یعنی به این موضوع نیاز داشتند.

خوارج کمبود داشتند

لذا جریان خوارج که ظاهرشان را نگاه می‌کنید بسیار دینیِ پررنگ است… مثلاً عبارت شب عاشورای خیمه‌های امام حسین علیه السلام، با شب جنگ نهروان خوارج یکی است، «لَهُم دَویٌّ کَدَویِّ النَّحْل» انگار صدای زنبور است!

ان شاء الله روایات اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که روانشناسی این‌ها را بحث کرده‌اند خواهم خواند. برخی گفتند این خوارج خیلی عبادت می‌کنند، حضرت فرمودند: از کمبودشان است! یعنی این‌ها خدا را عبادت نمی‌کنند، این شخص می‌خواهد طوری عبادت کند که دیگران حیرت‌زده شوند، یعنی درواقع این شخص می‌خواهد خودش را نشان دهد، این شخص نماز نمی‌خواند که نماز بخواند، نماز نمی‌خواند که بندگی کند، بلکه او می‌خواهد کمبود ذاتی خودش را جبران کند.

لذا خوارج بشدّت دنیاپرست هستند؛ دنیای یک نفر سکّه است، دنیای یک نفر ظاهر مذهبی، دنیای یک نفر اینکه من فقط می‌فهمم… تعفّن «من» در آن بیداد می‌کند.

هم نسبت به قبیله‌شان خیلی عِرق اضافه داشتند… اصلاً هیچ غیرعربی جرأت نمی‌کرد که از دختر خوارج خواستگاری کند، یعنی اصلاً تدیّنی در کار نبود. یعنی درظاهر تدیّن بود، اما بشدّت دنیاپرست بودند.

دنیای هر کسی یکطور است، دنیای سخنران این است که وقتی حرف می‌زند، بگویند همه حرف او را گوش می‌دهند. دنیای شخص دیگر صدای سکّه‌های اوست، دنیای هر کسی یک چیز است.

خوارج هم دنیاپرست بودند، منتها دنیای این‌ها قبیله و حزب و جغرافیایشان بود، مانند ماجرای وهابیت.

وجه شباهت خوارج و وهابی‌ها

در بین گروه‌های تکفیری، اصل همه‌شان مانند هم است، یعنی روح داعش، وهابیت، النصره، القاعده یکی است، اما وهابیت با این‌ها یک تفاوت دارد، وهابیت یعنی تکفیری‌هایی که زیر عَلَمِ سعودی هستند، یعنی این‌ها کنار آن حالت تکفیری‌شان، با شاه عربستان بسته‌اند. لذا ما مثلاً وهابی سوریه نداریم، وهابی سوریه کسی است که زیر پرچم حاکمیت سیاسی عربستان است.

داعشی‌ها عکس شاه عربستان را در مجله‌هایشان چاپ می‌کردند و می‌گفتند «قَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ»،[12] یعنی از نظر نگاه دینی مانند وهابیت تکفیری بودند، ولی حاکمیت عربستان را بعنوان حاکمیت دینی قبول نداشتند.

وهابیت از این جهت یک ویژگی شبیه خوارج دارد، که این‌ها کنار اینکه تکفیری هستند، به یک حاکمیت سیاسی عِرق دارند، یعنی حق آن چیزی است که شاه عربستان می‌گوید، یک سال بگیر و ببند است، یک سال آزاد، یک سال کنسرت برهنگان راه بیندازد، یک سال همه قرآن بخوانند، باید دین‌شان این را تأیید کند. یعنی یک تدیّن بومی هستند و برای یک بوم و یک جغرافیا هستند، خوارج هم از این جهت اینطور هستند.

یعنی وقتی طرف حرف می‌زند، می‌گوید این اظهار نظر کیست؟ اگر از خودی‌ها باشد، چیزی به او نمی‌گویند، اما اگر از خودی‌ها نباشد، به او حمله می‌کنند، یعنی برایشان حق مهم نیست، حق بعلاوه‌ی گوینده مهم است.

اول باید این بحث خوارج درست تبیین شود، تا ببینیم روش‌های این‌ها چطور بود، و بعد ببینیم چرا ما یک خطر بزرگ داریم، چه چیزهایی می‌تواند شاخص‌های شبیه ما باشد؟

روضه و توسّل

این‌ها خوارج نبودند ولی عدّه‌ای در کوفه بودند که نتوانستند به کربلا بیایند، عده‌ای بودند که دستگیر شدند، عده‌ای بودند که نتوانستند محاصره‌ی کوفه را بشکنند و به کربلا بیایند، عده‌ای خوارجی نبودند اما این شباهت را داشتند که می‌گفتند الآن وقت این کار نیست. وقتی حضرت مسلم علیه السلام قیام کردند، این‌ها حضرت مسلم سلام الله علیه را رها کردند و کار خودشان را کردند، وقتی امام حسین علیه السلام هم حرکت کرد، با امام حسین علیه السلام همراه نشدند. یعنی برای فهم خودش، کنار فهم امام حسین علیه السلام، وزن قائل بود!

شخصی مانند سلیمان صرد خزاعی از خوارج نیست، ولی اینجا آن مرز خطرناک است که خودش را قبول داشت.

ان شاء الله اگر فراموش نکنم، خواهم گفت کرد که چرا عرض کردم خوارج اصلاً مسلمان نیستند.

وقتی امام حسین علیه الصلاة و السلام حرکت کرد، بنی امیّه مقابل امام حسین صلوات الله علیه بودند، و این خوارج… البته به جهاتی خوارج زمان امام حسین علیه السلام کم شده بودند، ولی از بین نرفته بودند، ولی برحسب بغضی که نسبت به اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین داشتند، با اینکه می‌دانستند امام حسین علیه السلام مقابل یزید قرار دارد، با امام حسین علیه السلام همراهی نکردند، البته شواهد نشان می‌دهد که با یزید هم همراهی نکردند.

وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه از مکه راه افتاد، شبی که حضرت می‌خواست صبح آن راه بیفتد… سیّد بن طاووس رضوان الله تعالی علیه می‌گوید منسوب است که امام حسین علیه السلام این متن را نوشتند که «مَنْ كَانَ بَاذِلاً فِينَا مُهْجَتَهُ»،[13] کسی که می‌خواهد با ما همراه شود و خون قلب خود را در راه ما بدهد، «وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اَللَّهِ نَفْسَهُ» خودش را آماده کرده است که جان خود را در راه خدا ببخشد، «فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا» با ما کوچ کند و این سفر را با ما آغاز کند، با ما حرکت کند، با ما هجرت کند، از خودش فاصله بگیرد، از منِ خودش فاصله بگیرد؛ من ان شاء الله صبح حرکت می‌کنم.

تعدادی با حضرت راه افتادند.

از همان اول سفر، بچه‌ها که امام حسین علیه السلام را می‌دیدند، می‌دیدند عبارت این است که «مَنْ كَانَ بَاذِلاً فِينَا مُهْجَتَهُ» کسی که می‌خواهد خون قلب خود را در راه ما بدهد حرکت کند…

معمولاً خیلی از موضوعات را به بچه‌ها نمی‌گویند، اما بچه‌های امام حسین علیه الصلاة و السلام از روز اول سفر می‌دیدند هرجایی که حضرت صحبت می‌کند، موضوع این است که قرار است خون ما را بریزند.

حبّی که این بزرگواران نسبت به امام حسین سلام الله علیه داشتند، با ما قابل قیاس نبود، دلبستگی که این بزرگواران نسبت به امام حسین سلام الله علیه داشتند، با دلبستگی ما قابل قیاس نبود، این بزرگواران امام حسین علیه السلام را دیده بودند، این بزرگواران لطافتِ این پدر را دیده بودند، آن کسی که همه‌ی عالَم بیچاره‌ی اوست، پدرِ این بزرگواران بود، و این بزرگواران می‌دیدند حضرت با هر کسی که صحبت می‌کند، راجع به شهادت صحبت می‌کند.

بچه این صحنه‌ها را می‌دیدند که برخی اخبار بد می‌آورند، و بهمین جهت نگران بودند، بالاخره نسبت به امام غیرت داشتند.

هزار مرتبه بلاتشبیه، ما قبل از اتفاق نهم اسفندماه، همیشه اضطرابی داشتیم که اگر روزی بخواهد رهبر ما را بزنند، چه اتفاقی رخ می‌دهد؛ حال شما ببینید در مورد امام حسین علیه السلام چه فاصله‌ای است.

این تلخی که جبران نمی‌شود، برای آن فرزندان که کسی مانند سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نیست… امام سجاد علیه الصلاة و السلام هم مخفی هستند و بروز ندارند، که این‌ها براحتی بگویند امام سجّاد علیه السلام جای پدر را می‌گیرد، امام سجاد علیه السلام به امر الهی و تدبیر ائمه علیهم السلام باید مخفی می‌ماندند که کشته نشوند…

تا به جایی رسیدند که دو نفر آمدند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: از کوفه چه خبر؟

گفتند: وقتی از کوفه بیرون آمدیم، بدنِ بی‌سرِ مسلم و هانی را از پا به اسب بسته بودند و روی زمین می‌کشیدند، و کسی نبود که از این موضوع جلوگیری کند…

اینجا امام حسین علیه السلام شروع کرد به گریه کردن، دخترِ حضرت مسلم علیه السلام را در آغوش کشید و دستی به سر او کشید…

بچه‌های امام که این صحنه را نگاه می‌کردند، درواقع یتیمیِ خودشان را در دختر حضرت مسلم سلام الله علیه دیدند…

لذا عبیدالله حرّ جُعفی می‌گوید: دلم در طول عمرم برای هیچ کسی مانند آنطوری که برای حسین سوخت، نسوخت… حسین بعد از شهادت مسلم به هر کجا که می‌رفت، چند کودک به دنبال او می‌دویدند، و می‌ترسیدند که او را از دست بدهند… یعنی بوی جدایی آمده بود…

همه‌ی این‌ها برای آن خبری است که از بچگی‌ها خودشان شنیده بودند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم برای حادثه‌ای گریه کرده است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برای آن حادثه ضجّه زده است…

اگر به ما خبر دهند که یک عالِم اینطور است، ما فراموش نمی‌کنیم…

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، زهرای مرضیه سلام الله علیها، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، امام حسن مجتبی صلوات الله علیه…

روزی امام حسین علیه السلام، امام حسن علیه السلام را دید و شروع کرد به گریه کردن. امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمود: حسین جان! چرا اینطور گریه می‌کنی؟ فرمود: برای کارهایی که با تو می‌کنند… امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمود: «لا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يا أَبا عَبْدِ اللهِ»… آن زمانی که تو را در بیابان گیر می‌اندازند، ما نیستیم…

این بچه‌ها این داستان‌ها را شنیده‌اند، هم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند محل این واقعه کجاست، هم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند که محل این واقعه کجاست…

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم امام حسین علیه السلام را می‌دید، تا روضه‌ها را می‌فرمود…

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم امام حسین علیه السلام را دید و فرمود: خدا قاتلین تو را لعنت کند، خدا کسانی که آن پیراهن کهنه را از تن تو درمی‌آورند لعنت کند…

این بچه‌ها این روایات را شنیده‌اند، شنیده بودند اما حال می‌دیدند که به این واقعه نزدیک می‌شوند، ببینید فضای این بچه‌ها چه فضایی بود…

همه بعد از خبر شهادت حضرت مسلم صلوات الله علیه رفتند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تک و تنها شد، غریبِ غریب شد… اینجا لشکرِ امام فقط زن و بچه‌ی امام هستند، و بعضی از سفرا.

مثلاً عابس از کوفه نامه آورد و عرض کرد: آقای من! این‌ها بیعت کرده‌اند، من نمی‌دانم که آیا راست می‌گویند یا نه، ولی من هستم و دیگر نمی‌روم.

سعید بن عبدالله حنفی اینطور آمد، ابوثُمامه صائدی اینطور آمد… یعنی این‌ها سفرایی بودند، یا کسانی بودند که اسلحه آورده بودند…

تقریباً کاروان امام خالی شده بود، وقتی خبر شهادت حضرت مسلم علیه السلام آمد، هر کسی که به طمعی آمده بود، مطمئن شد که پیروزی در کار نیست و عاقبت این سفر، قتل عام است…

آنجا خیلی دلِ بچه‌های امام حسین علیه السلام برای غربتِ پدرشان لرزید…

هرچه جلو می‌روند این اضطراب بیشتر است، این‌ها یکپارچه کوه ایمان هستند، ولی نسبت به امام‌شان عِرق دارند…

تا اینکه حرّ آمد، وقتی حرّ آمد، دیدند امام محاصره شد، این‌ها می‌دیدند که دشمنان نزدیک می‌شوند، چند روز بی‌هدف در بیابان حرکت می‌کردند، اگر می‌خواستند در سایه‌ای استراحت کنند، حرّ اجازه نمی‌داد؛ این‌ها می‌دیدند که پدرشان در این مهلکه‌ای که از قبل شنیده بودند محاصره شده است…

تا اینکه روزی مانند فردا به آن سرزمین رسیدند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه پرسیدند اینجا کجاست؟ گفتند: نام آن نیزاری که آنجاست نینواست.

حضرت پرسیدند: آیا اینجاها نام دیگر ندارد؟

عرض کردند: نام آن روستا که آنطرف است غاضریه است.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: نام این دشت چیست؟

گفتند: اینجا کربلاست…

حال اگر شما ذهن خودتان را ببرید، نگاه می‌کنید که همه‌ی وجود آن دختربچه‌ها و خانم‌ها و خواهرها اینطور است که چشم سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را رصد می‌کنند…

اینجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»«اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ اَلْكَرْبِ وَ اَلْبَلاَءِ»،[14] همینجا خیمه برپا می‌کنیم، «هَاهُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا» بارها را همینجا زمین می‌اندازیم… سپس سر مبارک خود را پایین آورد و آرام فرمود: «هَاهُنَا مَسْفَكُ دِمَائِنَا» همینجا خون مرا می‌ریزند…

آن خواهری که تا حالا صبر کرده بود و مانند کوه بود، دیدند اینجا جلو آمد و به سینه‌ی خود زد، «اَلْيَوْمَ مَاتَتْ أُمِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي عَلِيٌّ وَ أَخِيَ اَلْحَسَنُ»، امروز مادرم را از دست دادم، امرو پدرم را از دست دادم، امروز برادرم حسن را از دست دادم… روزی که مادرم شهید شد، تو را نگاه کردم و گفتم خدا سایه‌ی تو را روی سر من نگه دارد… وقتی پدرمان شهید شد، تو را نگاه کردم و گفتم خدا سایه‌ی تو را روی سر من نگه دارد… وقتی برادرم امام حسن علیه السلام را به بقیع بردید، تو را نگاه کردم و گفتم خدا سایه‌ی تو را روی سر من نگه دارد… امروز همه را از دست دادم…

این قسمت در مقتل نیست و من عرض می‌کنم، حضرت زینب کبری سلام الله علیها به صورت خود زد، شاید اینجا امام حسین علیه السلام فرمودند: نزن! زینب جان! تو خودت نزن…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] سوره مبارکه آل عمران، آیه 54

[5] سوره مبارکه جاثیه، آیه 23 (أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ)

[6] مصباح المتهجد، جلد ۲، صفحه ۸۲۸ (رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلسَّيَّارِيِّ عَنِ اَلْعَبَّاسِ بْنِ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ يَدْعُو عِنْدَ كُلِّ زَوَالٍ مِنْ أَيَّامِ شَعْبَانَ وَ فِي لَيْلَةِ اَلنِّصْفِ مِنْهُ وَ يُصَلِّي عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِهَذِهِ اَلصَّلَوَاتِ يَقُولُ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ اَلنُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ اَلرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفِ اَلْمَلاَئِكَةِ وَ مَعْدِنِ اَلْعِلْمِ وَ أَهْلِ بَيْتِ اَلْوَحْيِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ اَلْفُلْكِ اَلْجَارِيَةِ فِي اَللُّجَجِ اَلْغَامِرَةِ يَأْمَنُ مَنْ رَكِبَهَا وَ يَغْرَقُ مَنْ تَرَكَهَا اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ اَلْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اَللاَّزِمُ لَهُمْ لاَحِقٌ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ – اَلْكَهْفِ اَلْحَصِينِ وَ غِيَاثِ اَلْمُضْطَرِّ اَلْمُسْتَكِينِ وَ مَلْجَإِ اَلْهَارِبِينَ وَ عِصْمَةِ اَلْمُعْتَصِمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلاَةً كَثِيرَةً تَكُونُ لَهُمْ رِضًا وَ لِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَدَاءً وَ قَضَاءً بِحَوْلٍ مِنْكَ وَ قُوَّةٍ يَا رَبَّ اَلْعَالَمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَلطَّيِّبِينَ – اَلْأَبْرَارِ اَلْأَخْيَارِ اَلَّذِينَ أَوْجَبْتَ حُقُوقَهُمْ وَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَ وَلاَيَتَهُمْ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اُعْمُرْ قَلْبِي بِطَاعَتِكَ وَ لاَ تُخْزِنِي بِمَعْصِيَتِكَ وَ اُرْزُقْنِي مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِمَا وَسَّعْتَ عَلَيَّ مِنْ فَضْلِكَ وَ نَشَرْتَ عَلَيَّ مِنْ عَدْلِكَ وَ أَحْيِنِي تَحْتَ ظِلِّكَ وَ هَذَا شَهْرُ نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبَانُ اَلَّذِي حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَ اَلرِّضْوَانِ اَلَّذِي كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ فِي لَيَالِيهِ وَ أَيَّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فِي إِكْرَامِهِ وَ إِعْظَامِهِ إِلَى مَحَلِّ حِمَامِهِ اَللَّهُمَّ فَأَعِنَّا عَلَى اَلاِسْتِنَانِ بِسُنَّتِهِ فِيهِ وَ نَيْلِ اَلشَّفَاعَةِ لَدَيْهِ اَللَّهُمَّ وَ اِجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً وَ اِجْعَلْنِي لَهُ مُتَّبِعاً حَتَّى أَلْقَاهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَنِّي رَاضِياً وَ عَنْ ذُنُوبِي غَاضِياً قَدْ أَوْجَبْتَ لِي مِنْكَ اَلرَّحْمَةَ وَ اَلرِّضْوَانَ وَ أَنْزَلْتَنِي دَارَ اَلْقَرَارِ وَ مَحَلَّ اَلْأَخْيَارِ .)

[7] سوره مبارکه فتح، آیه 1

[8] سوره مبارکه حدید، آیه 10

[9] سوره مبارکه فتح، آیه 3

[10] صحیح بخاری، جلد 6، صفه 136 (4844 – حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ السُّلَمِيُّ، حَدَّثَنَا يَعْلَى، حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ سِيَاهٍ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي ثَابِتٍ، قَالَ: أَتَيْتُ أَبَا وَائِلٍ أَسْأَلُهُ، فَقَالَ: كُنَّا بِصِفِّينَ فَقَالَ رَجُلٌ: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ؟ فَقَالَ عَلِيٌّ: نَعَمْ، فَقَالَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ: اتَّهِمُوا أَنْفُسَكُمْ فَلَقَدْ رَأَيْتُنَا يَوْمَ الحُدَيْبِيَةِ – يَعْنِي الصُّلْحَ الَّذِي كَانَ بَيْنَ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَالمُشْرِكِينَ – وَلَوْ نَرَى قِتَالًا لَقَاتَلْنَا، فَجَاءَ عُمَرُ فَقَالَ: أَلَسْنَا عَلَى الحَقِّ وَهُمْ عَلَى البَاطِلِ؟ أَلَيْسَ قَتْلاَنَا فِي الجَنَّةِ، وَقَتْلاَهُمْ فِي النَّارِ؟ قَالَ: «بَلَى» قَالَ: فَفِيمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا وَنَرْجِعُ، وَلَمَّا يَحْكُمِ اللَّهُ بَيْنَنَا، فَقَالَ: «يَا ابْنَ الخَطَّابِ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَلَنْ يُضَيِّعَنِي اللَّهُ أَبَدًا» فَرَجَعَ مُتَغَيِّظًا فَلَمْ يَصْبِرْ حَتَّى جَاءَ أَبَا بَكْرٍ فَقَالَ: يَا أَبَا بَكْرٍ أَلَسْنَا عَلَى الحَقِّ وَهُمْ عَلَى البَاطِلِ؟ قَالَ: يَا ابْنَ الخَطَّابِ إِنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَلَنْ يُضَيِّعَهُ اللَّهُ أَبَدًا، فَنَزَلَتْ سُورَةُ الفَتْحِ)

[11] نهج البلاغه، حکمت 165

[12] سوره مبارکه توبه، آیه 12 (وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ ۙ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ)

[13] اللهوف علی قتلی الطفوف، جلد ۱، صفحه ۳۰

[14] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۶۶

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *