جلسه سوم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز چهارشنبه مورخ 27 خردادماه 1405 مصادف با شب سوم محرّم در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین، وجود نورانی حضرت مجتبی و حضرت سیّدالشّهداء علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر باعظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، اموات شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، پدر و مادرها و رفتگان شما عزیزان، عالمان ربّانی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، روضه‌خوان‌هایی که زلف ما را با اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین گره زدند، ، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، سلامتی شما و خانواده‌های محترمتان، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسه‌ی گذشته

موضوع بحث «زمینه‌های بوجود آمدن خوارج و ویژگی‌های خوارج» است، حداقل موضوع نیمه‌ی اول بحث این است.

چرا ناگهان در این گیر و دار و اوضاع جهان و محرّم، چرا ما به بحث خوارج پرداختیم؟ به این جهت که خوارج خطاهایی داشتند که ممکن است امروز بعضی از آن خطاها و ضررها از ما سر بزند، اما این بحث یک نقطه‌ی تحذیر دارد، و آن هم این است که نه بنا این است، نه بنده راضی هستم، نه این کار درستی است که ما این بحث را چماقی برای زدن دیگران قرار دهیم. اساساً این کار هیچ فایده‌ای هم ندارد، شما به هر کسی بگویید تو از اهل خوارج هستی، او هم با شما مقابله به مثل می‌کند.

ما این بحث را بدین علّت مطرح می‌کنیم که اولاً گوینده خودش و ثانیاً دوستان او که عرایض او را می‌شنوند را دعوت می‌کند که آن ماجراها را بررسی کنند، که ما خودمان مرتکب آن اشتباهات نشویم، و به هر دوستی که دوست داشت حرف ما را بشنود هم بگوییم او هم سعی کند خودش این اشتباه را نکند، این کار بمنظور جلوگیری از خطای خودمان است، نه نسبت دادن به دیگران.

اساساً خوارج شیعه نبودند، بلکه بشدّت دشمن شیعه بودند، ناصبی بودند؛ اصلاً حرام است که شما به یک شیعه بگویید تو از خوارج هستی، ما حق نداریم چنین نسبتی به یک شیعه دهیم؛ نهایتاً اگر رفیقی داشتیم یا خودمان خطا می‌کردیم، در یک مسیر دوستانه‌ای بگوییم که این مسیر، این اشتباه، شبیه اشتباه خوارج است، و ما نباید این کار را کنیم.

باید همدلی باشد، وگرنه این خوارج هم یک فحشی است که به فحش‌های قبلی اضافه می‌شود و هیچ سودی به حال جامعه ندارد، بلکه ممکن است خلاف شرع هم باشد.

برای اینکه بحث درست تبیین شود، باید چند جلسه راجع به خود خوارج، فارغ از مسائل روزگار خودمان گفتگو کنیم، باید اول دقیق روشن شود که خوارج چه کسانی هستند، حتّی داعش مانند خوارج نیستند، بلکه از جهاتی شبیه خوارج هستند؛ چه برسد به رفیق ما که ممکن است بخواهیم بگوییم این اشتباه را انجام ندهد.

خوارج گروه خاصی هستند، اول باید درست روشن شود که خوارج چه کسانی هستند و زمینه‌ی بوجود آمدن و ریشه‌های فکر و امّهات خطاها و اخلاق‌شان روشن شود، تا بعد قدم به قدم، نسبت به خودمان هم وارسی کنیم.

جهاد کردن در اسلام قاعده دارد

عزیزان! بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم که جامعه‌ی اسلامی بهم ریخت، کسانی به حکومت رسیدند که اگر می‌خواستند هم چیزی بلد نبودند، این‌ها فضای جامعه‌ی اسلامی را به سمت جنگ بردند، بعضی از جنگ‌هایی که کردند درست بود و دفاعی بود، یعنی مجبور بودند دفاع کنند.

اگر صدام هم رئیس حکومت مسلمین باشد، یعنی فرض کنید که ما در عراق باشیم و یک کشور دشمنی به ما حمله کند، باید از کیان اسلام دفاع کنیم.

زمانی هم اینگونه نبود، بلکه این‌ها برای اغراض و اهداف و افکاری وارد جنگ می‌شدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هرگز مانند این‌ها، اینطور وارد شروع جنگ نمی‌شدند.

وقتی شما می‌خواهید جنگ کنید، ابزار لازم دارید، اولین چیزی که لازم دارید «انسان جنگجو» است. در مکتب اسلام، حدود پانزده سال طول کشید تا مسلمین اجازه‌ی جهاد پیدا کردند، هرچه در مکه کتک خوردند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اجازه‌ی مقابله به مثل ندارد، تا حدود نزدیک به سه سال، تا جنگ بدر هم اجازه‌ی جهاد صادر نشد.

چون اول باید معلوم شود که شما سرباز اسلام هستید و چه تفاوتی با مغول و تاتار و اسکندر مقدونی داری، اینطور نیست که هر کسی خوب شمشیر می‌زند، سرباز اسلام باشد. این تحریفی بود که صورت گرفت.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «سیف الله» اسلام است

در مکتب اسلام، اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سیف‌الله و یدالله است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نعوذبالله یک آدم دعوایی نیست، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که تاریخ مثلِ او را در زور بازو ندیده است، اگر با کسی به مشکل می‌خورد، به دادگاه می‌رفت، درصورتیکه اگر یک ضربه می‌زد، طرف از صحنه‌ی روزگار محو می‌شد؛ حتّی در جایی خانمی از همسر خود ترسیده بود و فرار کرده بود، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خواست آن‌ها را آشتی دهد، شوهر آن زن، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را نشناخت و یک ضربه به سینه‌ی حضرت زد، حضرت آنجا هم مقابله به مثل نکردند. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در دوره‌ی حکومت خود که قدرت هم داشت، وقتی با کسی به اختلاف می‌خورد که نیاز به یک رفع مرافعه و فصل خصومت پیدا می‌شد، حضرت به دادگاه می‌رفت. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فقط در جنگ، و آن هم در شرایط خاص، شمشیر می‌کشید.

«سیف الله» را به کسی که بزن بهادر است نمی‌گویند، بلکه به کسی می‌گویند که شمشیر او شمشیر خداست، و می‌شود هر ضرب او را به خدا نسبت داد.

روزی امام صادق علیه الصلاة و السلام با یک فقیه غیرشیعه بحث می‌کرد، حضرت فرمودند در اینصورت چه حکمی می‌دهی؟

آن شخص گفت: فلان‌طور.

حضرت فرمودند: اگر بشنوی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اینطور عمل کرده است، چطور حکم می‌دهی؟

آن شخص گفت: به اجتهاد خودم عمل می‌کنم.

امام صادق علیه السلام فرمودند: پس تو مخالف قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هستی! چون علی بن ابیطالب علیه السلام هر کاری که کند، در آن کار، امر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم است، امرِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هم بمعنای امرِ خدای متعال است.

یعنی دلِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، ظرف مشیّت خدای متعال است، اگر می‌گوییم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «سیف الله» است، خدای نکرده بمعنای بزن بهادر و خشن بودن نیست. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به ضرورت جنگ، اگر مجبور می‌شد مهدورالدّم را بزند، وارد جنگ می‌شد.

بارها از بنده شنیده‌اید که در جنگ صفین، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از نماز صبح تا نماز ظهر لشکر را معطل کرد، از ایشان پرسیدند: چرا شروع نمی‌کنی؟ لابد می‌ترسی یا شک داری که آیا می‌شود با این‌ها جنگید یا نه.

حضرت فرمودند: من جنگ را عقب می‌اندازم تا تعداد کمتری از این‌ها کشته بشوند.

چون غروب تاریک می‌شد و آن‌ها می‌توانستند فرار کنند، که شاید بعداً توبه کنند. چون اگر کسی به شمشیر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه کشته شود که دادگاه ندارد و مستقیم جهنّمی است.

این «سیف الله» اسلام کسی است که تا زمانی که او را مجبور نکنند، شمشیر نمی‌کشد، و وقتی زمان حکومت ایشان، غاراتگران معاویه حمله می‌کردند و وحشیگری می‌کردند و مثلاً شکم پاره می‌کردند، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به «معقل بن قیس» و «جاریة بن قدامه» دستور داد که بروید و با این وحشی‌ها مقابله کنید؛ آنقدر تأکید کرده بود، که در نامه‌ی گزارش جنگ «معقل بن قیس» اینطور است که «بسم الله الرحمن الرّحیم، به دستور و توصیه‌ی شما عمل کردیم و ما شروع‌کننده نبودیم»!

یعنی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با آن غارتگرِ وحشی هم، برحسب دستور امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، اول او را نصیحت کرده‌اند که برگردد و توبه کند و اصلاح کند، اما طرف وارد نبرد شده است، بعد با او جنگیده‌اند.

اگر شما بخواهید کسی را پی یک غارتگر یا منافقی مانند مسعود رجوی بفرستید، او را داغ می‌کنید؛ اما امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اینطور نبودند، فرمودند: «وَ لاَ تُقَاتِلَنَّ إِلاَّ مَنْ قَاتَلَکَ»،[4] فکر نکنی حال که لشکر من هستی و می‌روی، می‌توانی همه را به بهانه‌ای بزنی؛ فقط با کسانی بجنگ که با تو می‌جنگند، «لا تَشْتِمَنَّ مُسْلِمًا وَلا مُعاهَدًا» به کسی فحش نده، نه به مسلمان، و نه به کافر.

اگر می‌گویند امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «سیف الله» است، چون می‌شود شمشیرِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را به خدا نسبت داد. یعنی اگر قرار بود این شمشیر به امر الهی بالا و پایین برود، همان کاری را می‌کرد که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌کند.

حال این «سیف الله» زمان حکومت دوره‌ی خلفا چطور شد؟

خطرِ مارق شدن

درواقع الآن ریشه‌ی خوارج را عرض می‌کنم، ریشه‌ی خوارج دو صفت است، که شما از اینجا می‌فهمید که این‌ها در حال خوارج شدن هستند. البته هر کسی این دو صفت را دارد، از خوارج مشهور که شما می‌شناسید نیست.

یک ویژگی از امام سجّاد سلام الله علیه رسیده است که «اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ»،[5] یعنی کسی که می‌خواهد از اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین، یعنی از دین، یعنی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، یعنی از قرآن کریم، یعنی از دستور خدا جلو بزند… مسلّماً کسی که خیلی مدّعی دینداری است، اینگونه می‌شود… یا در زیارت جامعه کبیره از امام هادی سلام الله علیه داریم که «فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مارِقٌ»، یعنی کسی که از شما روی برگرداند، مسیر و شیوه و سبک شما را نرود و کار دیگری انجام دهد.

زمانی کسی عقب می‌افتد… نوعاً ما عقب می‌افتیم، و مدام دعا می‌کنیم، همین شب‌های محرّم از حضرت می‌خواهیم که دست ما را بگیرد که راه بیفتیم و توبه کنیم و حرکت کنیم.

عقب افتادن خوب نیست، ولی امید به هدایت کسی که عقب افتاده است، نسبت به مارق، بیشتر است. جلو افتادن کار کسی است که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امام یا با رویگردانی، یا با شتاب گرفتن عبور می‌کند، چون این شتاب گرفتن، دیگر دین نیست، دین همان چیزی است که بود، شتاب گرفتن، بی‌دینی است.

لذا ما خوارج را (جلوتر دلیل آن را توضیح می‌دهم) کافر می‌دانیم، نه اینکه چون خیلی نماز می‌خوانند، خیلی مقدّس هستند. کمااینکه شش هزار سال عبادتِ ابلیس را بی‌دینی می‌دانیم، درواقع کار ابلیس ادا درآوردن بود و خودش را می‌پرستید، وگرنه اگر بنده بود که نباید با یک سجده سقوط می‌کرد، هیچ کسی فکر نمی‌کرد که ابلیس با یک سجده سقوط کند. چون سجده‌ی او برای خدا نبود، و سجده‌ای که برای خدا نیست، درواقع اصلاً عبادت نیست.

نکته‌ای در باب حج

ما در جامعه‌ی خودمان یک خطای بزرگی داریم، گاهی کسی که زیاد حج می‌رود، کسی که اهل عبادت است، کسی که کمیّت کارهای دینی او بالاست، تمسخر می‌شود، این خیلی غلط است. البته واضح است که من با یک شخص خاص کار ندارم که ممکن است ریاکار باشد یا ادا دربیاورد که اموال مردم را غصب کند، واضح است که من کاری به مجرم ندارم.

اشتباه نشود، «کمیّت» مشکل خوارج نیست، کمیّت که بد نیست، کمیّت عبادت اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین خیلی زیاد است، مثلاً هزار رکعت نماز در شبانه‌روز.

شما همین مناجات ابوحمزه را نگاه کنید که از ادعیه‌ی امام سجاد علیه السلام است، در آن چند مرتبه عبارت «وَارْزُقْنِى حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِى عامِنا هذَا وَفِى كُلِّ عامٍ» را دارد؟!

حال می‌شود به حضرت گفت که چرا پولتان را به فقرا نمی‌دهید؟

خود این رفتار، نوعی عدول است، نوعی رویگردانی است.

ائمه‌ی ما نوعاً اگر مشکل خاص و حادّی پیش نمی‌آمد، هر سال به حج تشریف می‌بردند.

البته واضح است که اگر کسی شرایط یا استطاعت و توان ندارد که مشکلی نیست، اما اگر شنیدید کسی مثلاً چهل سفر حج رفته است، این عمل او جای غبطه دارد، البته ما نمی‌دانیم خدای متعال چه چیزی را می‌پذیرد و چه چیزی را نمی‌پذیرد، کمااینکه ما نمی‌دانیم آیا خدا حضور امشب ما در هیئت را هم می‌پذیرد یا نه، اما آیا خوب است که کسی به شما بگوید «شصت شب محرّم و صفر را به هیئت رفتی؟ بیست شب کوچه‌ها را تمیز می‌کردی، ده شب مرده‌ها را غسل می‌دادی، پنج شب پرستار پیرمردها و پیرزن‌ها می‌شدی»؟

مسلماً آن کارها هم کارهای خوبی است، ولی من آدم هستم، من نفس هم زیاد می‌کشم! دائم نفس می‌کشم، آیا می‌شود بگوییم که اینقدر اکسیژن مصرف نکن و اجازه بده اکسیژن برای مردم بیشتر بماند؟! این واضح است که من بدون اکسیژن خواهم مُرد!

ما بدون امام حسین علیه السلام زنده نیستیم، این شعار و شوخی نیست، کسانی که در فاطمیه بحث «فاطمیه در برابر طغیان کفر» که در https://www.hkashani.com/?cat=6180 منتشر شده است را دریاد دارند، خدای متعال مؤمنِ به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را «حیّ»، و رویگردان از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را «مُرده» می‌داند، آن مُرده‌ی حقیقی است.

گاهی ما کسی را داریم که هزار سال است از دنیا رفته است، اما شعر او در جلسات سیّدالشّهداء صلوات الله علیه زنده است، باقیات صالحات دارد، مالی را وقف کرده است، بچه و نسلی دارد که کار خیر می‌کنند؛ درواقع او زنده است، اما این شخصی که درظاهر زنده است، مُرده است.

خود این هم که ما بگوییم «فلانی هر سال به حج می‌رود» هم اشکال دارد! اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم هر سال به حج می‌رفتند!

حال اگر کسی هر سال به حج می‌رود و به فقرا کمک نمی‌کند، این کار برخلاف شیوه و سیره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین است، اما مشکل او حج رفتن او نیست، مشکل او انفاق نکردن است، چرا مسائل را با هم قاطی می‌کنیم؟ حج رفتن او خوب است، اینکه به فقرا کمک نمی‌کند بد است.

اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم هر سال حج می‌رفتند، و هم هر شب درِ خانه‌ی فقرا بودند و به فقرا رسیدگی می‌کردند.

اتفاقاً کسی که اهل حج و عبادت و هیئت است، برای اینکه به بیچاره‌ها و فقرا و مردم خدمت کند انگیزه دارد، چون اتفاقاً به این شخص بیشتر گوشزد می‌شود.

وگرنه اگر کسی بگوید «شصت روز سیاه پوشیدی؟ آیا دل تو سیاه نشد؟»، این حرف مانند همان است که ما بگوییم «طرف هر سال به حج می‌رود»!

گاهی انسان می‌بیند طوری می‌گویند «هر سال به حج می‌رود» که انگار هر سال برای فسق و فجور می‌رود!

توجّه کنید که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین «هر سال حج رفتن» را در ادعیه از خدای متعال درخواست کرده‌اند.

امام صادق سلام الله علیه به مردم عراق فرمودند که فقرا هر سال حداقل دو مرتبه به زیارت کربلا بروند، ثروتمندان حداقل چهار مرتبه در سال به زیارت کربلا بروند.

توجّه کنید که امام صادق سلام الله علیه به شخص فقیر هم فرموده‌اند که به زیارت کربلا برو! چون آن فقر هم آدم است، روح انسان از نان مهم‌تر است، روح ما هم چیزهایی لازم دارد!

خوارج، رزمنده‌های جریان خلفا بودند

خلفای بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم وارد نزاع و جنگ شدند، منتها امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بر سر کار نبود که سیف الله باشد.

یکی از بزرگترین تحریفات تاریخ رخ داده است.

در این دوره نام یک مفسد سر تا پا فسادی چون خالد بن ولید «سیف الله» شد! او خطاها و کثافت‌کاری‌هایی کرد که قابل بیان نیست، از طرف خلیفه برای جنگیدن به منطقه‌ای رفت، مسلمانان محترمی را کشت و به همسران این‌ها جسارت شد.

آمدند و به خلیفه گفتند: فرمانده‌ی لشکر تو چه جنایتی کرده است!…

توجّه کنید که عدول از دین، اینجاها شروع شد، ریشه‌ی خوارج اینجاست.

آن فرد گفت: خالد از شمشیرهای خداست!!!

اینکه خالد بن ولید شمشیر خدا باشد، درواقع فحش به خدای متعال است.

با آن توضیحاتی که عرض کردم این امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است که سیف الله است، نه کسی که برای شهوت خودش مردی را بکشد و زن او را ببرد! این شخص سیف الله است یا سیف الشیطان؟ پس اگر سیف الشیطان بود چه بود؟

چون این‌ها در فضای جنگ بودند، روحیه‌ی خشن داشتند، آموزش دینی که ندیده بودند، خیلی از آن‌ها تازه‌مسلمان‌هایی بودند که زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را درک نکرده بودند، اسلام را از دریچه‌ی آن خلیفه می‌دیدند.

خدای متعال درباره‌ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ»،[6] ای پیغمبر! تو از رحمت خدا نرم‌خو هستی، «وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ» اگر خشن و تندخو بودی «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» از دور تو دور می‌شدند.

خلیفه چطور بود؟

به یک نفر گفتند چرا وقتی خلیفه به خواستگاری تو آمده است، جواب نمی‌دهی؟ گفت: وقتی می‌آید عبوس است، وقتی می‌رود هم عبوس است! هم سنگدل است و هم خشن.

مسلماً وقتی این شخص خلیفه شود، سربازها او را نگاه می‌کنند.

دیگری خلیفه شد و گفت: «أَنَّ لِيَ شَيْطَانًا يَعْتَرِينِي فَإِذَا رَأَيْتُمُونِي غَضِبْتُ فَاجْتَنِبُونِي»،[7] اگر من عصبانی شدم فرار کنید، وگرنه بلایی بر سر شما خواهم آورد!

الآن این تعریف است یا خودش را لو می‌دهد؟ خیلی بیخود که وقتی تو عصبانی شوی، هر کاری که دوست داری انجام می‌دهی!

توجّه کنید که این شخص بجای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم آمده است، و سیف الله تعیین می‌کند!

مسلماً در مکتب این شخص، سیف الله آن کسی است که از همه وحشی‌تر است، این شخص دیگر سرباز اسلام نیست.

یک شمشیرزنی که می‌تواند عمرو بن عبدود باشد، می‌تواند نوفل بن خویلد باشد، می‌تواند مرهب یهودی باشد، حال چون در لشکر اسلام است «سیف الله» می‌شود؟ نخیر! سیف الله باید در ابتدای کار، طهارت داشته باشد، اول باید پاک باشد، اول باید بی‌خشم بزند، اول باید بدون تشفّی خاطر خودش بزند، اول باید بخاطر انتقام شخصی نزند، این شخص قرار است سرباز اسلام باشد، نه سرباز اسکندر مقدونی و صدام و مغول!

این‌ها رزمندگی را خشونت تعریف کردند، هر کسی که خشن‌تر بود را سیف الله می‌نامیدند!

این خوارجی که می‌گوییم، رزمنده‌های این جریان هستند، هرچه بیشتر می‌کشتند، بیشتر تشویق می‌شدند، و اسلام را از دریچه‌ی خلفا می‌دیدند، چون اصلاً خیلی از آن‌ها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را ندیده بودند. در زاویه‌ی نگاه این‌ها اینطور بود که هرچه خشن‌تر باشی، مؤمن‌تر هستی!

صحابیِ الکلی!

باید این ماجرا را بعنوان یکی از تلخ‌ترین طنزهای تاریخ بیان کرد.

همانطور که می‌دانید، قرآن کریم می‌فرماید گاهی ملائکه مسلمین را یاری می‌کنند.

شخصی به نام «أبومِحجَن» بود که درواقع الکلی بود و نمی‌توانست شرابخواری را ترک کند، خلیفه دوم هفت یا هشت مرتبه به او حد زده بود!

اصلاً خود همین هم داستان عجیبی است که آیا اصلاً می‌شود کسی را هفت یا هشت مرتبه حد زد؟! آیا فقها قبول می‌کنند که بیش از سه مرتبه حد داشته باشیم؟ این هم اوج فهم و فقاهت خلیفه بود!

أبومحجن شراب می‌خورد و حد می‌خورد، دوباره همین کار را می‌کرد، از دست او خسته شدند، او را به زندان انداختند… البته شایان ذکر است که او بزن بهادر و قوی بود، زندانبان را ترساند و زندانبان هم او را فراری داد.

زمان جنگ با ایران بود، ابومحجن از منطقه‌ی عربستان فرار کرد و به سمت منطقه‌ی جنگی رفت، سعد بن ابی‌وقاص او را در خانه‌ی خودش بست و به همسر خود گفت که گاهی به او لقمه‌ی نانی بده، درواقع ابومحجن در خانه‌ی سعد بن ابی‌وقاص زندانی بود.

ابومحجن به همسر سعد بن ابی‌وقاص گفت: من رزمنده هستم، مرا در اینجا بسته‌اند! من می‌خواهم به جهاد فی سبیل الله بروم!

دل همسر سعد بن ابی‌وقاص سوخت و او را آزاد کرد!

چون ابومحجن می‌دانست اگر به منطقه‌ی جنگی برود، او را دستگیر می‌کنند، روبند و نقاب زد، ناگهان مسلمین دیدند…

این موضوع هم خنده‌دار است و هم گریه‌دار، اینکه مفاهیم چقدر برعکس شد…

در میان جنگ ناگهان مسلمین دیدند که یک نفر با نقاب از میمنه آمد و تا میسره رفت و دشمن را درهم کوبید! گفتند: ملائکه به یاری ما آمده‌اند!

چون در نگاه این‌ها «نصرت» فقط همین ضرب شمشیر بود…

این ابومحجن یک خودی نشان داد، همه منتظر بودند که ببینند این فرشته کیست؟

ببینید نزد آن‌ها مفاهیم چقدر بیچاره است…

رفتند و به او گفتند: آیا شما فرشته هستید؟

اینجا من یک شوخی می‌کنم، از او پرسیدند: آیا تو جبرائیل هستی؟ یا میکائیل هستی؟ یا اسرافیل هستی؟ یا عزرائیل هستی؟

چون او الکلی بود، من شوخی می‌کنم و می‌گویم گفت: نه! ما الکائیل هستم! من ملکِ شراب هست.

ابومحجن خودش را معرّفی کرد، توجّه کنید که نمادِ فرشته‌ی یاری‌دهنده، فاسقی مانند ابومحجن شد، که من نمی‌توانم بعضی از فسق و فجورهای او را بیان کنم.

او وصیت کرد وقتی من مُردم، بر سر قبر من دو تاک بکارید که انگورهای آن زمین بیفتد و آفتاب بخورد و تخمیر شود، چیزی به استخوان‌های ما برسد!

و جالب است که به وصیت او عمل کردند!!!

به کتب صحابه‌نگاری «الأصابه» و «الأستیعاب» رجوع کنید، این داستان بصورت مفصل آمده است، جالب است که این الکلی راوی هم هست! از او حدیث هم نقل می‌کنند!

این تمسخر اسلام است، این بازی با اسلام است، این مسخره کردنِ اسلام است.

پیشینه‌ای از خوارج

در فضایی که هر روز جنگ بود و شغل عده‌ای هم جنگیدن بود، این‌ها آدم‌های بشدّت خشنی شدند.

اینکه شما شنیده‌اید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه روحی له الفداه صفات اضداد دارد، برای اینجاست، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که وقتی وارد جنگ می‌شود، دشمنان ایشان زوزه می‌کشیدند و فرار می‌کردند، توقع می‌رود که خشن باشد، اما شب‌ها در محراب عبادت ضجّه می‌زد، اما روز نبرد قهقهه می‌زد. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در برابر ایتام خیلی دل‌رحم بود، اما سیف الله بود.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سیف الله است، نه آدم خشنی که آنقدر آدم کشته است، خون آدم‌ها برای او مهم نیست.

این جریان که نوع رفتارهایشان عدول از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بود… یک سری سرباز از بین این‌ها که یمنی‌تبارهای آواره بودند که پول می‌گرفتند که بجنگند، همیشه کینه‌ای نسبت به قریش داشتند، چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم از قریش بود، اهل قریش شهرنشین بودند، سران قبال مهم شهرهای مهم برای قریش بودند، اما قالب این یمنی‌تبارها از قشر ضعیف بودند، برای همین همیشه نسبت به قریش عقده‌ای داشتند.

بعداً خواهید دید که این موضوع کجا مهم می‌شود.

سعد بن ابی‌وقاص به خلیفه نوشت که ما بخشی از ایران را تصرّف کرده‌ایم، اگر بخواهیم این یمنی‌تبارها را به یمن برگردانیم کار سخت می‌شود، چون پادگان باید نزدیک منطقه‌ی جنگی باشد.

برای همین شهر کوفه را ساختند.

ابتدای امر اجازه‌ی ساختن شهر را بصورت اصولی نمی‌داد و می‌گفت: چادر بزند!

می‌گفتند: اگر چادر بزنیم، بالاخره گرما و سرما داریم، اگر باد بزند کار سخت می‌شود. اتفاقاتی رخ داد که بالاخره اجازه دادند فقط دیوار بزنند، اما گفتند فعلاً سقف نزنید، سقف آنجا یا پارچه‌ای باشد و یا از لیف خرما باشد. صاعقه زد و سقف‌ها آتش گرفت و عده‌ای کشته شدند. دوباره نامه زدند، تا اینکه بالاخره خلیفه اجازه داد که کمی امنیت سقف را بالا ببرند.

شهر کوفه طی ماجراهایی که نمی‌خواهم وارد آن شوم، شکل گرفت، آن هم در شرایطی که همه با هم رقابت دارند.

این‌ها رزمنده بودند و مسلماً خشن بودند، از طرفی هم رزمنده‌ی مکتب امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نبودند، بلکه رزمنده‌ی مکتب کسی بودند که خودش خشن بود! رزمنده‌ی مکتب کسی بودند که می‌گفت اگر من عصبانی شدم از من فرار کنید.

خیلی از این‌ها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را هم ندیده بودند، از طرفی هم دوست داشتند به اسلام شناخته شوند، برای همین عده‌ای از آن‌ها حافظ قرآن شدند.

در آن روزگار، حافظ قرآن شدن… چون روخوانی قرآن کریم پیچیدگی داشت (چون اعراب نداشت) هر کسی نمی‌توانست قرآن بخواند و حفظ کند، بنحوی این‌ها با حفظ کردن قرآن، فقهای جامعه می‌شدند، چون هنوز فروعات فقه خیلی زیاد نشده بود، اگر کسی سؤال می‌کرد، این‌ها آیه‌ی قرآن را حفظ بودند و جواب می‌دادند، یعنی با آیات قرآن حکم صادر می‌کردند، امام جماعت مساجد بودند، معلم قرآن بچه‌ها بودند، فقها بودند؛ یک عقده‌ی درونی داشتند و خیلی خودشان را حساب می‌کردند.

همانطور که جلسه‌ی گذشته هم عرض کردم، این‌ها یک تکبّرِ سنگینِ درونی هم داشتند.

این‌ها برای اینکه به چشم بیایند… آدمی که خود‌کم‌بینی دارد و متکبّر هم هست، باید به چشم بیاید…

جالب است که معصومین علیهم السلام فرموده‌اند که این‌ها برای این خودکم‌بینی‌شان، اینقدر کثرت عبادت داشتند، نه برای خدا!

چون عبادت برای خدای متعال، انسان را خاشع‌تر و نرم‌تر می‌کند، اما وقتی عبادت برای خودنمایی باشد و برای خدا نباشد، انسان را متکبّرتر می‌کند.

این خوارج مدام دوست داشتند دیده شوند.

«تفتیش عقاید» از ویژگی‌های خوارج

روحیه‌ی خشن داشتند، وقتی جنگ تمام می‌شد، شمشیر این‌ها زبان‌شان می‌شد، مدام حرف می‌زدند، هر کسی را گیر می‌آوردند، می‌خواستند برای او صحبت کنند، می‌خواستند همه را نهی از منکر کنند، ضمن اینکه خشن بودند، اهل مجادله بودند، دائم تفتیش عقاید می‌کردند، برج زهرمار بودند، مدام آقای منفی بودند، نمی‌شد این‌ها را با صد من عسل خورد.

حال شما مردم بدبختی را ببینید که این‌ها امام جماعت‌شان بودند! ببینید اسلامی که این‌ها به مردم می‌گفتند چه بود! مدام اهل مجادله بودند.

کسانی که طلبه بودند می‌دانند، یکی از توصیه‌هایی که به طلاب می‌شود این است که اگر طلبه مباحثه نکند، سواد ندارد. طلبه اینطور است که اگر فردا می‌خواهد به درسی برود، امشب پیش‌مطالعه می‌کند، فردا که سرِ کلاس می‌رود، خودش دیروز خوانده است، وقتی استاد درس می‌دهد، چون خوانده است، خوب گوش می‌دهد، اگر سؤال داشته باشد می‌پرسد، وقتی جلسه تمام می‌شود دوباره مطالعه می‌کند، بعد با یک دوست خود که سطح‌شان نزدیک هم است، با یکدیگر گفتگو می‌کنند. یعنی یک نفر بحث را ارائه می‌کند تا ببینند آیا او بحث را درست متوجه شده است یا نه، بعد دیگری به او اشکال می‌کند، بعد جای خودشان را عوض می‌کنند.

مباحثه خیلی مهم است، یعنی در هر کار علمی، اگر مباحثه نباشد، علم پیشرفت نمی‌کند.

آنجا به طلبه‌ها می‌گویند: مباحثه که اینقدر ضروری است و علم طلبه به مباحثه‌ی اوست، باید او را یک تحذیر کرد، اگر مطلب را گفتی، برای علم‌آموزی بحث کنید، اگر چیزی گفتی و طرف مقابل جواب داد و تو جواب او را نپذیرفتی و او هم حرف تو را نپذیرفت، اگر دوباره رفت و برگشت شد، دیگر رها کنید، بیش از این دیگر مباحثه نیست، مراء و جدال است. و اگر طلبه در مباحثه به اینجا بیفتد، فسادی پیدا می‌کند که علم او ارزشی نخواهد داشت، یعنی چیزی را ز دست می‌دهد که علم او، جای آن را پُر نمی‌کند، نفس او از دست می‌رود، تکبّر او زیاد می‌شود.

حال این خوارج چون کمبود محبّت داشتند، کمبود شخصیت هم داشتند، مدام می‌خواستند خودشان را نشان دهند، دائماً همه جا سر و صدا داشتند با یک نفر بحث می‌کردند، تفتیش عقاید می‌کردند!

بعدها که زورشان رسید و لشکر درست کردند، اگر کسی مانند این‌ها فکر نمی‌کرد، درجا او را تکفیر می‌کردند و می‌کشتند! یعنی تفتیش عقایدشان، منجر به شمشیر می‌شد.

لذا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه کاملاً برعکس جایی ابن عباس را توبیخ کردند و فرمودند: مگر نگفتم با این‌ها جدال نکن؟

یعنی برو مطلب را بگو و بیا، بحث کن ولی جدال نکن.

در مباحثه و طلب علم و رابطه‌ی زن و شوهرها، انسان‌ها باید بیش از اینکه حرف بزنند، گوش‌شان کار کند، باید بشنوند و بعد گاهی بگویند. اینکه مدام بگویند و درِ گوش را ببندند، اصلاً کسی حوصله ندارد با این اشخاص حرف بزند.

خوارج قرآن را وسیله‌ی جدال قرار می‌دادند

شخصیت خوارج اینطور بود، درست است که حافظ قرآن بودند، و برای قرآن کریم حرمت قائل نبودند، می‌آمدند تا با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بحث کنند، مدل‌شان اینطور بود… همین امروز داعشی‌ها و وهابی‌ها هم اینطور هستند، بنده زیاد تجربه دارم، وقتی می‌خواهید با این‌ها بحث کنید، یک سری آیات بی‌ربط به بحث را می‌خوانند.

این خوارج که دانش نداشتند، فقط قرآن را حفظ کرده بودند، قرآن نور است، ولی برای چه کسی نور است؟ «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»،[8] «هُدًى لِلْمُتَّقِينَ»،[9] وگرنه «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»،[10] یعنی اگر ظالم باشد، بجز خسارت و بیچارگی ندارد، «يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا»،[11] گاهی این قرآن گمراه می‌کند، باید به دنبال هدایت باشی که قرآن تو را هدایت کند؛ اگر بخواهی قرآن را وسیله‌ی دعوا درست کنی…

مثلاً من تجربه دارم، طرف با همسر خود دعوا می‌کند، به دنبال آیه‌ای است که دهان همسر خود را ببندد!

این بحث و مباحثه نیست، آیا توقع داری آن فرد از آیات قرآن کریم لذّت ببرد؟ یا اینطور طرف مقابل خودت را از قرآن بیزار می‌کنی؟ چون این شخص دروغ می‌گوید و به دنبال هدایت نیست، این شخص قرآن را وسیله‌ی جدال قرار داده است.

اگر جلوتر به مسائل روز رسیدیم عرض خواهم کرد که امروز در روزگار ما بعضی‌ها بعضی از جملات را وسیله‌ی جدال قرار می‌دهند.

این خوارج بخاطر آن کمبود شخصیت خودشان، دائماً بحث‌های بی‌ربط می‌کردند، وگرنه حرمت قرآن را نمی‌فهمیدند.

نزد امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌آمدند و مثلاً پنجاه آیه می‌خواندند، حضرت هم صبر می‌کردند، همینکه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خواستند پاسخ دهند، این‌ها دوباره آیه می‌خواندند! چون می‌دانستند امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هنگام خواندنِ قرآن ساکت می‌شود!

اگر تو حرمت قرآن را می‌فهمیدی که در گفتگو برای ساکت کردنِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، آیات اضافه نمی‌خواندی!

لذا شما ببینید این دو تعبیر چقدر جالب است، «فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مارِقٌ»، جلو زدن از امام، سبقت نیست، اینجا جلو زدن، روبرگردانی است.

لذا ما کثرت عبادت خوارج را اصلاً عبادت نمی‌دانیم، کمااینکه کثرت سجده‌های شیطان را عبادت نمی‌دانیم، چون قربة الی الله نیست.

روضه و توسّل به حضرت رقیّه سلام الله علیها

امشب همانطور که شما می‌دانید، ما به جایی متوسّل هستیم که بیان روضه‌ی آن برای روضه‌خوان خیلی سخت است، مخصوصاً امسال که بلاتشبیه ما فرزند شهید زیاد داریم، در این جنگ دختربچه‌ای که پدر از دست داده است زیاد داریم، گاهی ما به محضر خانواده‌های شهدا می‌رسیم، بچه‌ی دو ساله، سه ساله… بچه‌ی دلتنگِ پدر…

اگر همه‌ی شرایط این‌ها شبیه شرایط بچه‌های امام حسین علیه السلام بود، باز هم بلاتشبیه بود، حال که اینطوری هم نیست…

درست است که داغ دیده‌اند و ان شاء الله جان من فدای آن‌ها شود، ولی بالاخره مادر بالای سر این‌ها هست، وقتی دیگران این‌ها را می‌بینند… انسان با همه‌ی وجود خود نسبت به فرزند شهید اظهار خضوع می‌کند، قلب انسان فشرده می‌شود… خدا شاهد است که وقتی من بعضی از این‌ها را می‌بینم، دلم می‌خواست من کشته شده بودم و فرزندان من یتیم شده بودند اما دل این‌ها اینطور نسوخته بود… چه برسد به اینکه دختر شهید را به جایی ببرند و انگشت‌نما کنند… با اینکه اصلاً قابل قیاس هم نیستند، او دختر امام است… ما بدرستی نسبت به دختر شهید تحمّل نمی‌کنیم…. اگر بفهمیم کسی به یک دختر شهید بی‌ادبی کرده است، می‌خواهیم او را لِه کنیم که تو چقدر حیوان بودی که دلِ دختربچه را سوزاندی…

بیش از سی سال قبل یک نفر در بستگان ما از دنیا رفت، یک بچه‌ای خبر مرگ پدر آن بچه را طوری به او گفت که بد بود، تا سال‌ها آن بچه را توبیخ می‌کردند که چرا دل این بچه را سوزاندی؟ چرا خبر مرگ پدرش را اینطور ناگهانی به او گفتی؟

اصلاً کسی به خودش اجازه نمی‌دهد به حریم فرزند شهید وارد شود و بخواهد خدای نکرده جسارت کند.

بعضی از حیوانات هم که آنطرف بودند و مثلاً از شهادت شهید یا فرزند شهید ابراز خوشحالی کرده بودند، حیوان هستند، بلکه حیوان هم این کار را نمی‌کند.

امسال ما باید این روضه را با یک داغ مضاعفی بخوانیم، که البته اصلاً قابل قیاس نیست…

شب گذشته تا اینجا عرض کردیم که بچه‌های امام حسین علیه السلام با یک تلخی و اضطرابی به کربلا رسیدند…

خدای متعال شاهد است که اگر هیچ اتفاقی برای امام حسین علیه السلام نیفتاده بود و فقط دختربچه‌ها این صحنه را می‌دیدند که امام حسین علیه السلام با لب تشنه به وسط میدان رفته است، و دشمن در مقابل چشمان امام، مشک آب را روی زمین خالی کرده است…

ما برای داغ این دختری که ببیند به پدرش بی‌ادبی کرده‌اند، نمی‌توانیم تحمّل کنیم… وای بحال اینکه بچه‌های امام حسین علیه السلام را با شمر از کوفه تا شام ببرند…

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعد از شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، زود محل خانه را عوض کرد، چون وقتی بچه‌ها در و دیوار خانه را می‌دیدند، به یاد خاطرات مادر می‌افتادند و نمی‌توانستند تحمّل کنند…

این دخترها از فردای عاشورا تا کوفه رفتند، از کوفه هم تا شام رفتند، یعنی قریب به بیست روز در مسیر بودند، یعنی بیست روز این‌ها هر وقت چشم خود را بستند، به روی شمر بستند… هر صبح هم که چشم خود را باز کردند، چشم‌شان به لبخند شمر باز شد… اصلاً‌ جگرها آب شد… دل‌ها سوخت…

سید بن طاووس رضوان الله تعالی علیه یک گزارشی دارد که من یک جمله‌ی آن را می‌گویم، می‌گوید حضرت سکینه خاتون سلام الله علیها فرمودند که من خواب دیدم، دیدم جایی است که چند هودج است، آن هودج انتهایی نورانی است، فهمیدم مادرمان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها آنجاست، دویدم و عرض کردم: بی‌بی! آیا دیدید پدرم را کشتند؟!…

یک جمله این است: آیا دیدید نسبت به ما هتک حرمت کردند؟!…

این بزرگواران نازپرورده بودند، تابحال کسی به این بزگواران اخم نکرده بود، کسی به حریم این بزرگواران نزدیک نشده بود…

نیّر یک عبارتی دارد که توضیح دادن آن خیلی مشکل است، دیده‌اید که وقتی بخواهید اثاث‌کشی کنید، روی کارتن اجناس حساس می‌نویسد: «حساس است، کشستنی است»، بالای سر کارگر هم می‌ایستید و حواس شما هست، می‌گویند این کارگر تمیز نمی‌دهد، تشخیص نمی‌دهد.

نیّر می‌گوید قوم بی‌تمیز بچه‌های امام حسین علیه السلام را بردند… این‌ها متوجه نبودند که این دختربچه است و لطیف است… این دختر، پدر خود را از دست داده است… تابحال این حرف‌هایی که شما به هم می‌زنید را نشنیده‌اند… تابحال هیچ مردی اینقدر به آن‌ها نزدیک نشده است… کدام ناپاکزاده‌ای آنقدر نزدیک شود که دستان این بزرگواران را به گردن‌هایشان ببندد؟…

اصلاً معجزه‌ی الهی بود که این بزرگواران به شام برسند که آنجا را فتح کنند، وگرنه این‌ها آب شدند…

تازه با شمر به شام رسیدند، این بزرگواران را ورودی دروازه‌ی شام نگه داشتند، جنب و جوش شهر را می‌دیدند، خوشحالی مردم را می‌دیدند… اینجا هرجا می‌ایستادند می‌دیدند که نسبت به رأس مطهّر پدرشان بی‌ادبی و جسارت می‌شود… از این‌ها رد می‌شوم…

این دختر آب شد… به غیرت او برخورد… همه‌ی وجود او خشم شد…

چه کنایه‌ها… چه تهدیدها… چقدر عملیات روانی کردند که این بزرگواران را بشکنند…

تا اینکه این بزرگواران نزدیک کاخ یزید ملعون شدند، چه کردند… رأس مبارک را چطور آویزان کردند… وارد شدند… وقتی وارد شدند، یک لحظه دل همه‌شان خیلی شکست… آن مجلس پُر از نامرد بود… نوشیدنی‌هایی بود که این بزرگواران تا آن لحظه به آن نزدیک نشده بودند… لباس این بزرگواران مناسبِ حضور در آن جلسه نبود…

بعد دیدند آن انتها یک خیمه‌ای برپا کرده بودند که زن و بچه و کنیزهای یزید ملعون آن پشت بودند… خیلی جگرها سوخت… آنجا حضرت زینب کبری سلام الله علیها باید صحبت هم می‌کرد…

درواقع صحبت کردن یعنی جلب توجّه کردن و دیده شدن، خدا می‌داند هر کلامی که حضرت زینب کبری سلام الله علیها باید برای خدا بیان می‌کرد که در تاریخ ثبت شود، نگاهی مانند تیر به قلب آن دخترها می‌خورد…

وقتی نتوانستند حضرت زینب کبری سلام الله علیها را از آن خروش و طوفانی که داشت آرام کنند، سعی کردند عملیات روانی کنند… همینقدر عرض می‌کنم یک لحظه دیدند که یک نفر آمد و چیزی در گوش یزید ملعون گفت و به دختر امام حسین علیه السلام اشاره کرد…

خواستند این بزرگواران را بشکنند و ذلیل کنند، اما این بزرگواران عزیزان خدا بودند…

به قول آن شاعر که می‌گوید: می‌خواستند با آیات قرآن مانند کنیزان غیرمسلمان برخورد کنند…

آنجا حضرت زینب کبری سلام الله علیها دهان یزید را شکست…

فقط برای اینکه بگویم یا امیرالمؤمنین! دختر شما در آن میان… شاعری یک بیت گفته است که محشر است؛ همانطور که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه یک‌تنه در اُحُد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم دفاع کرد، اینجا هم یک خانم، یک تنه از حریم سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دفاع کرد…

این شاعر می‌گوید: «بِأبِي الَّتي وَرِثَتْ مَصائبَ أمِّها» پدر و مادرم فدای آن زینبی که همه‌ی مصیبت‌های مادر به او ارث رسید، «فَغَدتْ تُقابِلُها بِصَبْرِ أبيها» و مانند پدرش صبر کرد… یعنی هم مصیبت‌های حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به او رسید و هم صبرِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه… زینتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است.

وقتی حضرت زینب کبری سلام الله علیها دید که آن زبان‌دراز حرف اضافه زد، فرمود: «لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ اَلدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ»،[12] بدبخت! نگاه نکن روزگار کار را به جایی رسانده است که دخترِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه باید با تو حرف بزند و تو صدای مرا بشنوی، «إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ» بدبخت! من تو را آدم حساب نمی‌کنم، «وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ»

من می‌گویم و تو هم با این چوب‌دستی می‌زنی، من قیامت را می‌بینم، که به آرنج دست راست خودت نگاه می‌کنی و می‌گویی ای کاش دست من از آرنج قطع شده بود و چنین غلطی نمی‌کردم… ای بیچاره! قیامت دل همین اطرافیان تو به تو می‌سوزد… خودت را بیچاره کردی…

آن ملعون نتوانست جواب دهد و جلسه بهم خورد…

وقتی خدای نکرده حرمت بانوان در جایی هتک شود، دوست ندارند راجع به آن صحبت کنند… همه به خرابه آمدند، هر کسی در گوشه‌ای نشست، کسی با کسی حرف نمی‌زد، همه‌ی وجودها «حرمتِ شکسته‌شده» بود… اما تحمل دختر کوچک کم بود، سر خود را روی خاک خرابه گذاشت که بخوابد، ولی نمی‌توانست بخوابد…

به این موضوع فکر می‌کرد که وقتی چوب‌دستی آن ملعون بالا و پایین می‌رفت، به کجا می‌زد؟!… چکار کرد؟!…

درنهایت بلند شد و نشست و بی‌تابی کرد و گفت: من پدرم را می‌خواهم…

خلاصه عرض کنم، سر را به خرابه آوردند، خرابه تاریک بود، آنقدر این دختر اذیت شده بود که شاید چشم‌های او کمسو بود… ولی وقتی روبند را کنار زد و به آن صورت آسیب‌خورده نگاه کرد، وحشت کرد و عقب‌عقب رفت… وحشت از این جهت بود که نمی‌توانست تحمّل کند که پدر اینطور شده باشد… اما «دلتنگی» او را برگرداند… با همان دست بسته به صورت پدر کشید… «مَنِ الَّذِی أیتَمَنِی عَلَی صِغَرِ سِنِّی»


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] نهج البلاغه، نامه 12 (و من وصية له (علیه السلام) وَصّى بها معقل بن قيس الرياحي حين أنفذه إلى الشام في ثلاثة آلاف مقدِّمة له: اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لَا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لَا مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ؛ وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَكَ، وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ وَ رَفِّهْ فِي السَّيْرِ، وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْناً، فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ، فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ السَّحَرُ أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ. فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ، وَ لَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ الْبَأْسَ، حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي. وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِم.)

[5] مصباح المتهجد، جلد ۲، صفحه ۸۲۸ (رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلسَّيَّارِيِّ عَنِ اَلْعَبَّاسِ بْنِ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ يَدْعُو عِنْدَ كُلِّ زَوَالٍ مِنْ أَيَّامِ شَعْبَانَ وَ فِي لَيْلَةِ اَلنِّصْفِ مِنْهُ وَ يُصَلِّي عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِهَذِهِ اَلصَّلَوَاتِ يَقُولُ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ اَلنُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ اَلرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفِ اَلْمَلاَئِكَةِ وَ مَعْدِنِ اَلْعِلْمِ وَ أَهْلِ بَيْتِ اَلْوَحْيِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ اَلْفُلْكِ اَلْجَارِيَةِ فِي اَللُّجَجِ اَلْغَامِرَةِ يَأْمَنُ مَنْ رَكِبَهَا وَ يَغْرَقُ مَنْ تَرَكَهَا اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ اَلْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اَللاَّزِمُ لَهُمْ لاَحِقٌ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ – اَلْكَهْفِ اَلْحَصِينِ وَ غِيَاثِ اَلْمُضْطَرِّ اَلْمُسْتَكِينِ وَ مَلْجَإِ اَلْهَارِبِينَ وَ عِصْمَةِ اَلْمُعْتَصِمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلاَةً كَثِيرَةً تَكُونُ لَهُمْ رِضًا وَ لِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَدَاءً وَ قَضَاءً بِحَوْلٍ مِنْكَ وَ قُوَّةٍ يَا رَبَّ اَلْعَالَمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَلطَّيِّبِينَ – اَلْأَبْرَارِ اَلْأَخْيَارِ اَلَّذِينَ أَوْجَبْتَ حُقُوقَهُمْ وَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَ وَلاَيَتَهُمْ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اُعْمُرْ قَلْبِي بِطَاعَتِكَ وَ لاَ تُخْزِنِي بِمَعْصِيَتِكَ وَ اُرْزُقْنِي مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِمَا وَسَّعْتَ عَلَيَّ مِنْ فَضْلِكَ وَ نَشَرْتَ عَلَيَّ مِنْ عَدْلِكَ وَ أَحْيِنِي تَحْتَ ظِلِّكَ وَ هَذَا شَهْرُ نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبَانُ اَلَّذِي حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَ اَلرِّضْوَانِ اَلَّذِي كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ فِي لَيَالِيهِ وَ أَيَّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فِي إِكْرَامِهِ وَ إِعْظَامِهِ إِلَى مَحَلِّ حِمَامِهِ اَللَّهُمَّ فَأَعِنَّا عَلَى اَلاِسْتِنَانِ بِسُنَّتِهِ فِيهِ وَ نَيْلِ اَلشَّفَاعَةِ لَدَيْهِ اَللَّهُمَّ وَ اِجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً وَ اِجْعَلْنِي لَهُ مُتَّبِعاً حَتَّى أَلْقَاهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَنِّي رَاضِياً وَ عَنْ ذُنُوبِي غَاضِياً قَدْ أَوْجَبْتَ لِي مِنْكَ اَلرَّحْمَةَ وَ اَلرِّضْوَانَ وَ أَنْزَلْتَنِي دَارَ اَلْقَرَارِ وَ مَحَلَّ اَلْأَخْيَارِ .)

[6] سوره مبارکه آل عمران، آیه 159 (فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ)

[7] الطبقات الكبرى، جلد 3، صفحه 159 (قَالَ: أَخْبَرَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِيرٍ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبِي سَمِعْتُ الْحَسَنَ قَالَ: لَمَّا بُويِعَ أَبُو بَكْرٍ قَامَ خَطِيبًا فَلا وَاللَّهِ مَا خَطَبَ خُطْبَتَهُ أَحَدٌ بَعْدُ فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي وُلِّيتُ هَذَا الأمر وأنا له كاره وو الله لَوَدِدْتُ أَنَّ بَعْضَكُمْ كَفَانِيهِ. أَلا وَإِنَّكُمْ إِنْ كَلَّفْتُمُونِي أَنْ أَعْمَلَ فِيكُمْ بِمِثْلِ عَمَلِ رَسُولِ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – لَمْ أَقِمْ به. كان رسول الله. ص. عَبْدًا أَكْرَمَهُ اللَّهُ بِالْوَحْيِ وَعَصَمَهُ بِهِ. أَلا وَإِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ وَلَسْتُ بِخَيْرٍ مِنْ أَحَدٍ مِنْكُمْ فَرَاعُونِي. فَإِذَا رَأَيْتُمُونِي اسْتَقَمْتُ فَاتَّبِعُونِي وَإِنْ رَأَيْتُمُونِي زِغْتُ فَقَوِّمُونِي. وَاعْلَمُوا أَنَّ لِيَ شَيْطَانًا يَعْتَرِينِي فَإِذَا رَأَيْتُمُونِي غَضِبْتُ فَاجْتَنِبُونِي لا أُؤَثِّرُ فِي أَشْعَارِكُمْ وَأَبْشَارِكُمْ.)

[8] سوره مبارکه اسراء، آیه 9 (إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا)

[9] سوره مبارکه بقره، آیه 2 (ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ ۛ فِيهِ ۛ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ)

[10] سوره مبارکه اسراء، آیه 82

[11] سوره مبارکه بقره، آیه 26 (إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۖ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا ۘ يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا ۚ وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ)

[12] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۷۴

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *