زیبایی‌های کربلا – با توجّه به اهمیت انتخاب؛ جلسه سوم

حجت الاسلام کاشانی روز چهارشنبه مورخ 27 خردادماه 1405 مصادف با شب سوم محرّم در آستان مقدس امامزاده صالح علیه السلام تجریش به سخنرانی با موضوع “زیبایی‌های کربلا – با توجّه به اهمیت انتخاب” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، و وجود نورانیِ حضرت موسی بن جعفر علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، درگذشتگان و پدر و مادران شما عزیزان، کسانی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما عزیزان و خانواده‌های محترمتان، سلامتی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

تبیین بحث

معمولاً مباحث بنده انضباطی دارد، و از قبل مشخص است که می‌خواهم در چه جلسه‌ای، چه مطلبی را عرض کنم، ولی گاهی به دل بنده می‌افتد که خلاف این موضوع عمل کنم، البته این موضوع خیلی کم پیش می‌آید. امسال نسبت به این جلسه اینطور هستم، و احساس می‌کنم در حریم حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، چون اینجا منسوب به حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است… لذا به دل بنده افتاد که مطلب دیگری را عرض کنم، بنابراین همان را می‌گویم.

یکی از ویژگی‌های مهم توجّه به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه این است که انسان خصوصیاتی پیدا می‌کند که معمولاً انسان‌ها در حالت عادی ندارند. معمولاً انسان‌ها در حالت عادی خودخواه هستند و خودشان را دوست دارند، خیلی اوقات وقتی دو نفر با هم معامله‌ای می‌کنند، یک طرف دوست دارد همه‌ی سود را ببرد و طرف مقابل هیچ سودی نبرد. خیلی کم پیش می‌آید که وقتی کسی می‌خواهد معامله‌ای کند، به سود بردن طرف مقابل هم فکر کند.

چرا کسی مانند من اینطور عمل نمی‌کند؟ چون قلب من از محبّت لبریز نیست، وقتی محبّت نباشد و انسان کمبود محبّت داشته باشد، سر و صدا و لنگی انسان خیلی زیاد می‌شود.

تماشای ماجرای کربلا… مانند انسان تشنه‌ای که اگر آب خنک گوارا بنوشد، همه‌ی جگر او خنک می‌شود، انگار نفس و درون ما را سیراب می‌کند.

چرا محرّم برای ما محبوب است؟

اصلاً اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ما را به مجالس می‌آورند که ما به اندازه‌ی یک نفس به آن‌ها شباهت پیدا کنیم. اگر یک نفس به آن بزرگواران شباهت پیدا کنیم، همه برای ما می‌میرند.

واضح است که بنده نمی‌خواهم بگویم کاری کنیم که بقیه برای ما بمیرند و خیلی ما را دوست بدارند، بلکه این نتیجه‌ی طبیعیِ آن عمل است.

آدم بداخلاق معلوم است که دین ندارد، چون در حالات هیچیک از اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین چنین خصوصیتی نمی‌بینید، یکی از خصوصیات مشترک اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین این است که شیرین بودند و مردم از نشستن کنار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین خسته نمی‌شدند، با اینکه قاعده این است که شما در کنار راحت نباشید…

چرا قاعده این است؟

اگر من با همین لباس کنار کسی بنشینم که عطر او مست‌کننده است و ظاهر او اتوکشیده و… است، خودم را جمع می‌کنم. اگر انسان نزد یک شخص خیلی باسواد برود، خودش را در حرف زدن جمع می‌کند. اگر انسان نزد یک ثروتمند بنشیند، خودش را جمع می‌کند. انسان نزد هر صاحب مکنت و نعمتی که برود، اینطور است. حال نزد امام چطور است؟ خاک بر فرق من و تمثیل من! امام گنج عالم را در اختیار دارد، لذا امام ابهت دارد، قاعده این است که انسان خودش را جمع کند، قاعده این است که انسان نتواند حرف بزند، قاعده این است که انسان از هیبتِ امام لال شود. اما هر کسی که ائمه علیهم السلام را دیده است، لذّت برده است، از بس که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین طوری رفتار می‌کردند که طرف متوجّهِ اینقدر تفاوتِ زیاد نشود.

بنده این تجربه را دارم که گاهی محضر بعضی از اهل علم رفته‌ام تا سؤالی بپرسم، آن بزرگوار هم خیلی مؤدّب بوده‌اند و متکبّر هم نبوده‌اند، ولی فاصله‌ی زیادِ بی‌سوادیِ من و دانش او، مرا معذّب کرده است.

پس مسلماً اگر نزد امام برویم، طبیعی است که انسان لال شود؛ ولی شما کسی را پیدا نمی‌کنید که بگوید من به محضر امام رفتم و برای من سخت بود. این اخلاق همه‌ی ائمه علیهم السلام است. برای همین هم عرض می‌کنم که اگر کسی بداخلاق است، دین به او نرسیده است، چون صاحبان دین همین اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هستند.

کربلا با همه‌ی تلخی‌هایی که دارد…

ما اخیراً جنگ و فرزند شهید و دل سوخته و بچه‌ی مفقودالأثر دیدیم، جنگ مملو از تلخی و جگرسوزی و از دست دادن است…

آن کتابخانه‌ی رهبر شهید که حاشیه‌ی آن کتب مطالبی نوشته بودند… وجود مبارک خود ایشان که هیچ… یا من شنیدم همسر شهید رشید رضوان الله تعالی علیه می‌گفتند که من فقط همسر و فرزندم را از دست ندادم، وقتی خانه را زدند، ناگهان همه را از دست دادیم، دیگر ما خاطره هم نداریم، حتّی یک لباس هم از این‌ها نماند، یک یادداشت هم از این‌ها نماند…

جنگ تلخ است، حال شما حساب کنید که در ماجرای کربلا غارت هم کردند…

کسی شهدای ما را غارت نکرده است، اما جگر ما اینگونه می‌سوزد، کسی بی‌ادبی نکرده است اما جگر ما می‌سوزد، اما در کربلا غارت هم کردند… نوامیس امام حسین علیه السلام دست بی‌شرافت‌ها افتادند…

در میان این تلخی‌ها، پس چرا ما قبل از ماجرای محرّم شوق داریم؟ اینجا که مملو از تلخی و موضوعات ناراحت‌کننده است… پس چرا ماه محرّم برای ما محبوب است؟

برای اینکه وسط آن همه تلخی و قباحت و بی‌شرافتی و بی‌ادبی و… یک جلوه‌هایی رخ داده است که آنقدر در کمال انسانیت انسان بزرگ است، که تکراری نمی‌شود.

شما بدانید، در این دنیا خیلی چیزها تکراری می‌شود، لباس من و شما تکراری می‌شود، سیصد سال قبل مانند من و شما لباس نمی‌پوشیدند، سیصد سال بعد هم مانند من و شما لباس نمی‌پوشند، بلکه اگر شما تصویر چهل سال قبل خودتان را نگاه کنید هم خواهید دید که فرم لباس پوشیدن تغییر پیدا کرده است. بعضی چیزها عوض می‌شود و تغییر می‌کند، اما بعضی چیزاه تغییر پیدا نمی‌کند، مثلاً عشق همیشه در تاریخ بشر مهم بوده است، چه عشق حقیقی و چه عشق مجازی، چون عشق مجازی هم درواقع یک نسخه‌ی قلابیِ آن عشق حقیقی است، بالاخره اگر دست کسی به عشق حقیقی نرسد، از عشق مجازی استفاده می‌کند.

از وقتی که بشر پا به این دنیا گذاشته است، عشق برای او یک موضوع مهمِ بزرگ بوده است، پرطرفدار و جذاب بوده است، الآن هم همینطور است، تا زمانی که بشر بشر است هم همینطور خواهد بود و تغییر نمی‌کند.

عشق قدیمی نمی‌شود، چون ما درون خودمان یک خلأ داریم که با محبّت شدید سیراب می‌شود. آن عشق قلابی هم ولو اینکه فرعی باشد، بشکلِ مسکّن، آن کار را انجام می‌دهد، البته بعداً انسان متوجّه می‌شود که این عشق آن عشق نیست.

بعضی اوقات یک دختر و پسری برای هم می‌میرند، حتّی نعوذبالله مقابل پدر و مادرشان می‌ایستند، بعد از شش ماه یا یک سال حالشان از یکدیگر بهم می‌خورد و به یکدیگر بد و بیراه می‌گویند و از یکدیگر شکایت می‌کنند!

یعنی می‌فهمد که این آن نیست و مرا سیراب نکرده است.

اما عشق مجازی هم تا قیام قیامت رواج خواهد داشت، چون آن عشق اصلی هست و کمیاب است، بنابراین جنس قلابی همیشه رواج دارد.

چرا کربلا زیباست؟

چون در کربلا مظاهری از عشق و محبّت و حبّ شدید هست، که اصلاً از افسانه‌ها هم آنطرف‌تر است، نکته‌ی مهم هم این است که واقعاً رخ داد است و واقعی است، نه قصه.

یعنی اگر واقعه‌ی کربلا را یک نویسنده‌ای تخیّل کرده بود و یک افسانه نوشته بود، خیلی جذّاب بود. اگر برای مردم دنیا فیلمی بسازند که کربلا را تحریف نکرده باشد و همانگونه که هست تعریف کند، اسم قهرمان‌ها و ضدّقهرمان‌ها را هم یک اسم خارجی بگذارند، خواهید دید که حتماً خیلی جذاب خواهد بود.

کربلا مظهرِ جلواتِ اوجِ انسانیت انسان است.

چرا مدام امام حسین علیه السلام را یاد کنیم؟

برای چه ما مدام به مجلس می‌آییم و «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ»؟[4] مدام به یاد او بیفت و هر روز به او سلام کن؟ برای اینکه وقتی ما او را می‌بینیم، هم دل ما غنج می‌رود، هم بعد از مدّتی دوست داریم شبیه او باشیم.

هیچیک از کسانی که اینجا نشسته‌اند، دوست ندارد شبیه یزید باشد. کسی که یزید را دوست ندارد، ظلم به بچه را دوست ندارد، حرمت‌شکنی را دوست ندارد، جگر سوزاندن را دوست ندارد، دل سوزاندن را دوست ندارد، غذا خورد مقابل گرسنه را دوست ندارد، بی‌احترامی به پدر دیگران را دوست ندارد، فحش دادن به پدر و مادر دیگران را دوست ندارد.

یعنی چه انسان از یزید بیزار باشد، حداقل از بعضی چیزها بیزار می‌شود و فاصله می‌گیرد. اگر مدام امام حسین علیه الصلاة و السلام را یاد کند، بشکل غیرطبیعی که بمراتب مؤثرتر است، یک سری از رفتارها و اخلاق‌ها را دوست می‌دارد.

اصلاً آدمی که برای روضه گریه می‌کند، نمی‌شود طرفدار ظلم باشد، چون ظالم که برای روضه گریه نمی‌کند، مگر اینکه بخواهد ادا دربیاورد و سوء استفاده کند و فریبکاری کند.

وگرنه آدمی که برای روضه‌ای گریه می‌کند، یعنی قبل از آن عدالت‌دوست و انسان‌دوست و حرمت‌شناس است.

از جهت ایجابی هم اتفاقاتی در کربلا رخ داده است که هیچوقت تکراری نمی‌شود.

سلحشوری یارانِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه

بعضی‌ها در کربلا قهرمانی‌های خیلی عجیبی کردند، مثلاً جناب عابس…

ما یک چیزی می‌گوییم و یک چیزی می‌شنویم، کلاً کسی که اهل ورزش رزمی هستند می‌دانند که دعوای تن به تن هم سخت است، مخصوصاً جایی که یکدیگر را به قصد کشت می‌زنند.

اینکه شما به یک میدانی بروید که در تیررس تیراندازها و اصابتِ سنگِ سنگ‌اندازها باشی و با دویست نفر مشغول جنگ باشی، صحنه‌ی خیلی باشکوهی است و خیلی شجاعت می‌خواهد. باید انسان خیلی یَل باشد که دویست نفر او را در یک پهنه‌ی بیابان محاصره کنند.

اما از این صحنه زیباتر آنجایی است که سعید بن عبدالله حنفی، برای اولین مرتبه و آخرین مرتبه در طول عمر خود به امام پشت کرد.

امام حسین علیه السلام می‌خواست نماز بخواند، نماز امام هم خوفی بود، چون وسط جنگ بودند، دو رکعت بود، فرصت هم کم بود، مستحبات هم ندارد، قرار شد سعید بن عبدالله حنفی از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه محافظت کند، یعنی اگر تیر از او رد می‌شد، به امام حسین علیه السلام اصابت می‌کرد. پس قاعدتاً با سپر و شمشیر و هر چیزی که بتواند، تیرها را می‌گیرد، در بعضی جاها هم تیرها به شمشیر و سپر و زره اصابت نمی‌کند، پس باید آن‌ها را با سر و صورت و دست و بازو بگیرد.

اگر انسان این صحنه را تصوّر کند، مگر یک انسان می‌تواند چه کار دیگری انجام دهد؟ کجای این صحنه زیباست؟ آنجایی که وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه سلام نماز خود را می‌دهند، سعید بن عبدالله حنفی روی زمین می‌افتد، وقتی می‌افتد…

مسلماً اینجا باید دل انسان غنج برود که عجب کاری کردم! حداقل اجازه ندادم آنجا حضرت شهید شوند…

همینکه سعید بن عبدالله حنفی روی زمین می‌افتد، می‌گوید: «عَلَیکَ مِنِّی السَّلَام یَا أبَاعَبدِالله، أوَفَیتُ؟»، آقا جان! بیش از این از دست من برنیامد…

چرا عذرخواهی می‌کنی؟ شما کدام بادیگاردی را دیده‌اید که با صورت خودش از کسی حفاظت کند، بعد از او عذرخواهی کند؟

لذا سعید بن عبدالله حنفی یک رزمنده نیست که از امام حسین علیه السلام حفاظت کند، سعید بن عبدالله حنفی یک عاشق است، یک محبّ است، حبّ شدید دارد، آن حبّ شدید است که با شوق از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه حفاظت کرده است. در نهایت هم از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عذرخواهی کرد!

وقتی صحنه‌های سلحشوری کربلا را می‌بینیم

آدمی که این صحنه را تماشا کند… ما آدم‌ها اینطور هستیم که بعضی اوقات می‌خواهند چیزی را به ما آموزش دهند، بعضی اوقات چیزهایی را با تذکّر دوست می‌داریم.

علّت اینکه می‌گویند خرید و فروش در هایپرمارکت‌ها زیاد است، یک جهت آن این است که انسان یک چرخ بدست می‌گیرد و راه می‌رود، دل او هم چیزهایی که می‌بیند را می‌خواهد. اما در یک سوپرمارکت این اتفاق رخ نمی‌دهد.

وقتی ما واقعه‌ی کربلا را نگاه می‌کنیم، این حبّ شدید در باطن ما لذیذ است، ولو در زندگی خودمان کمبود محبّت داشته باشیم… وقتی تماشا می‌کنیم، وقتی ماجرای سعید بن عبدالله حنفی را می‌شنویم، می‌گوییم: من هم دوست دارم اینگونه باشم!

بعد ممکن است به این موضوع متفتّن شویم که اگر سعید بن عبدالله حنفی بیچاره‌ی امام حسین علیه السلام بود، ما هم یک امام زمان ارواحنا له الفداه داریم، و ای کاش روزی تیری که می‌خواهد به سمت او برود، به من اصابت کنم، وقتی افتادم بگویم «عَلَیکَ مِنِّی السَّلَام یَا بَقِیَّةَ الله! أوَفَیتُ؟»، لازم هم نیست که امام زمان ارواحنا له الفداه را ببینم، نسبت به اهداف امام، نسبت به آن چیزهایی که برای امام مهم است، مثل شما…

من به منبرهای خود امید ندارم

خود خدای متعال می‌داند که بنده اصلاً امیدی به منبرهای خود ندارم، اما به استرس‌هایی که برای منبر کشیدم امید دارم، چون از چند ماه قبل به این موضوع فکر می‌کنم که خدایا! من وقت این مردم را نگیرم، چه بگویم که وقت این مردم تلف نشود؟ این‌ها عزیزان امام زمان ارواحنا له الفداه هستند، این‌ها میهمانان امام حسین علیه السلام هستند… شما که اینجا آمده‌اید میهمانان امام کاظم علیه السلام هم هستید، خدای نکرده وقت شما تلف نشود… خدا شاهد است که استرس می‌گیرم و شب‌ها نمی‌توانم بخوابم.

من برای حرف‌هایی که می‌زنم، امید ندارم که به من اجر دهند، ولی برای منبرها زیاد استرس کشیده‌ام، امیدوارم آن استرس‌ها را از من بخرند.

شاید بعضی‌ها از جمعیت زیاد خوششان بیاید، اما من از جمعیت زیاد می‌ترسم، چون هر یک نفر، یعنی یک نفر ساعت، عمر یک ساعتِ یک نفر است.

بهترین هدیه برای روز پدر یا روز مادر

وقتی انسان ماجرای سعید بن عبدالله حنفی را ببیند، می‌گوید من هم دوست دارم برای امام زمان ارواحنا له الفداه کاری کنم؛ کار کردن برای امام زمان ارواحنا له الفداه، یعنی کار کردن برای شیعیان حضرت؛ چون اصلاً امام زمان ارواحنا له الفداه به ما نیاز ندارند، آن امامی که به ما نیاز دارد، به درد نمی‌خورد، او هم یک بیچاره مانند من است. امام ما نیازی به ما ندارد، نیاز اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین به ما، کمک ما به آن‌ها برای رشد ماست.

آن بزرگواران که به ما نیاز ندارند! نیاز آن‌ها چیست؟ نیاز این است که «قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»،[5] این اهل بیت مرا دوست بدارید که رشد کنید که هدایت شوید، اینطور اجر مرا داده‌اید.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم کارهای زیادی کرده‌اند که ما رشد کنیم، اگر ما به سراغ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین برویم که رشد کنیم، این اجر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم است! چون ایشان که چیزی از ما نمی‌خواهند.

این ادبیات ثابتِ خیلی از پدر و مادرهاست که وقتی می‌خواهید روز پدر یا روز مادر هدیه‌ای به آن‌ها هدیه بدهید، می‌گویند: «اگر من بدانم تو در راه کمال و عاقبت به خیری هستی، بهتری هدیه برای من است»، و واقعاً این بهترین هدیه است؛ چون من پدر دو بچه هستم، این موضوع را با همه‌ی وجود خود قبول دارم، اگر من بدانم فرزندان من در مسیر عاقبت به خیری هستند، اصلاً هیچ هدیه‌ای بالاتر از این نیست، و اگر کسی فرزند مرا در مسیر هدایت کند، برای من هیچ چیزی جذاب‌تر از این نیست.

کسی به یکی از فرزندان امام حسین علیه السلام یاد داد که «بسم الله الرّحمن الرّحیم» بگوید با بنویسد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه طوری به او پول دادند که انگار کسی به حضرت گنج داده بودند.

این همان ولعی است که پدر و مادر برای رشد و هدایت و صلاح و عاقبت به خیری و آدم شدن و انسان شدند فرزندشان دارند.

اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نسبت به ما اینطور هستند.

به کمک کردن به دیگران هم فکر کنیم

چرا کربلا زیباست؟ چون کربلا یک تابلویی است که اگر من به آن تابلو نگاه کنم، از آن حرف‌های روزمرّه فاصله خواهم گرفت.

همه‌ی حرف‌های روزمرّه، به سمت خودم کشیدن است، مدام به سود خودم فکر می‌کنم.

این موضوع واضح است که کاسبی کردن حلال اشکالی ندارد، اما اگر انسان از صبح تا شب فقط به سود خودش فکر کند، حال خوبی به انسان دست نمی‌دهد. کسی که به دیگران کمک می‌کند، از نظر روحی و روانی، حال روحی بهتری دارد.

مجهولانِ در زمین و معروفانِ در آسمان

حال من یک نمونه‌ی دیگری عرض کنم که زیباتر از ماجرای سعید بن عبدالله است.

سعید بن عبدالله حنفی از نماز امام حسین علیه السلام حفاظت کرد و افتاد؛ روز عاشورا دو آدم ناشناس نزد امام حسین علیه السلام آمدند، نام آن‌ها معلوم نیست، در بعضی از مقاتل که لزوماً حرفشان خیلی هم معتبر نیست، عبدالله و عبیدالله گفته‌اند، گفته‌اند که احتمالاً پسرعمو هستند؛ اما ما نام آن‌ها را نمی‌دانیم، اصلاً این جالب است که نمی‌دانیم چه کسانی هستند، این نشان می‌دهد که اصل حقیقت در باطن انسان مهم است، نه اسم انسان.

این دو نفر روز عاشورا نزد امام حسین علیه السلام آمدند تا اذن بگیرند و به میدان بروند، بعد از اینکه اصرار کردند و حضرت قبول کردند و فرمودند به میدان بروید.

همانطور که می‌دانید تعداد کمی از اصحاب سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به میدان رفتند، شاید حوالی بیست نفر به میدان رفتند، بقیه در تیرباران کشته شدند.

این دو نفر خواستند به میدان بروند، وقتی حضرت اذن دادند و خیال آن‌ها راحت شد که از این مرحله رد شدند، شروع کردند به گریه کردن.

امام حسین علیه السلام فرمودند: چرا گریه می‌کنید؟ آنطرف جدّم شما را تماشا می‌کند و منتظر شماست.

گفتند: ما از ترس جان خود گریه نمی‌کنیم، ما یک جان داریم و آن را فدای شما می‌کنیم، اما زن و بچه‌ی شما بعد از ما چه می‌شوند؟

همینطور که می‌بینید، کربلا با همه‌ی تلخی‌های خود که جگر ما را پاره می‌کند، یک مظاهری از عظمت انسان دارد که حتّی در افسانه‌ها هم یافت نمی‌شود.

حتّی اسم این‌ها معلوم نیست، برخی گفته‌اند که این‌ها از بنی‌جابر هستند. اصلاً معلوم نیست خود بنی‌جابر برای کدام طایفه و کدام قبیله است! نه اسم آن‌ها معلوم است، نه…

من خودم حداقل هر سال پنج یا شش مرتبه این شهدا را یاد می‌کنم، این‌ها مَجهولانِ در زمین و معروفانِ در آسمان هستند.

اعتراف ترامپ ملعون به حسینی بودنِ نیروی دریایی ما

این نشان می‌دهد که کربلا یک ظرفیتی دارد که یک سرِ سوزنِ آن این بود که امروز این ترامپِ ملعون… من اصلاً دوست ندارم عرایض خود را با نام این ملعون کثیف کنم، ولی چون یک اعترافی کرد و به نظر بنده آن اعتراف به امام حسین علیه السلام ربط داشت می‌گویم.

آن ملعون گفته بود: محاصره از جنگ مهم‌تر بود…

این جمله یعنی حمله‌ی نظامی ما، کاری که باید انجام می‌داد را انجام نداده است…

در ادامه گفته بود: و اگر توافق نمی‌کردیم در دنیا بحران اقتصادی رخ می‌داد، چون نمی‌شد تنگه را باز کرد.

این جمله یعنی جوانان ما که روی این قایق‌های تندرو می‌رفتند، که درواقع در معرض تیر و انفجار و یتیم شدنِ فرزندانشان بودند، طوری مقاومت کرده بودند که طرف که امپراطور همه‌ی توانمندی‌های دنیاست، و در تاریخ از نظر امکانات نظامی کسی مانند او وجود ندارد، گفت: نمی‌شد تنگه را باز کرد.

این یعنی عدّه‌ای امام حسینی علیه السلام تنگه را بسته‌اند.

ما که نیروی دریایی آنچنانی نداریم، تعدادی قایق تندرو داریم، این یعنی عدّه‌ای جان بر کف روی این قایق‌ها هستند.

چرا بقیه‌ی کشورها این امکان را ندارند؟ چون سرنشینِ آن را ندارند!

آیا یعنی امریکا با این همه امکانات نمی‌تواند قایق تندرو درست کند؟ مسلماً می‌تواند، ولی باید یک نفر بر آن سوار شود، آن مردی که سوار آن قایق تندرو شود را ندارد.

آن کسی که سوار این قایق تندرو می‌شود کیست؟ کسی است که اگر نام امام حسین علیه السلام بیاید، نمی‌تواند خودش را نگه دارد.

این ظرفیت کربلاست، ظرفیتِ کربلا آدم‌ها را شجاع و بزرگ می‌کند، آدم‌ها را از خودخواهی نجات می‌دهد.

سعی در تشبّه پیدا کردن به یاران سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در روزگار ما

اصحاب امام حسین علیه السلام، امام حسین علیه السلام را دیده‌اند و می‌گویند جان ما فدای شما، دوست داشتم کاری کنم که بعداً فرزندان شما اسیر نشوند.

و اگر کربلا فقط یک قابِ دربسته‌ای برای هزار و چهارصد سال قبل بود، با هیچ افسانه‌ای قابل قیاس نبود. من این کار را کرده‌ام، شما هم ببینید آیا چنین عشقی که در کربلا هست، جای دیگری هم هست یا نه؟ آیا اصلاً به تخیّل کسی رسیده است یا نه؟

یک ویژگی مهم کربلا این است که نه تنها خودش عجیب است، بلکه قابل تکثیر هم هست.

البته واضح است که نمی‌خواهم بگویم جایی کربلاست، جنگ ما با امریکا، کربلا نیست، چون ما امام حسین علیه السلام و یاران ایشان نیستیم، اما امتداد آن هست، او قلّه است و ما پایین هستیم، تبعیِت از کربلا هست، الگوگیری از کربلا هست، سعی در تشبّه پیدا کردن هست، قطعاً هست، اصلاً چون طرف کربلا را دیده است، اینطور شجاع می‌شود.

خوب است که انسان زمانی اردو به جنوب برود و کشتی‌های تندرو را ببیند که با چه سرعتی حرکت می‌کنند، اصلاً آیا کسی جرأت می‌کند سوار این وسیله شود؟ اصلاً قرار هم نیست دشمن یا پهباد او را بزنند، انسان جرأت سوار شدن بر این وسیله را ندارد!

کربلا هم خودش حیرت‌انگیز است، هم می‌شود از روی آن الگو برداشت و هر کسی به اندازه‌ی ظرفیت خود، آن محبّت و عشق را بچشد.

امسال سردر دانشگاه تهران اتفاقی برای من رخ داد که مظهر عجیبی از این عشق بود، معمولاً اگر وسط سخنرانی صدای پدافند و… می‌آمد، مردم «الله اکبر» می‌گفتند.

خود این «الله اکبر» گفتن یک انرژی به انسان می‌دهد و انسان را تخلیه می‌کند و ترس انسان کم می‌شود، چون انسان اسم مبارک خدای متعال را می‌برد و در آن شجاعت دارد، ضمن اینکه مقابله به مثل است.

خیلی از شب‌ها اینطور بود که وقتی من حرف می‌زدم، صدای پدافند و… می‌آمد و مردم هم «الله اکبر» می‌گفتند، اما یک شب در حال خواندن روضه‌ی حضرت علی اصغر سلام الله علیه بودم، وسط روضه صدای انفجار سنگین آمد، یک نفر بلند شد «الله اکبر» بگوید، اما احساس کرد اگر الآن «الله اکبر» بگوید، روضه بهم می‌خورد. برای همین این شخص یک لحظه بلند شد، اما بلافاصله نشست!

آنقدر صدا زیاد بود که من دیگر نمی‌توانستم روضه بخوانم، صبر می‌کردم تا صدای انفجارها بیفتد تا من روضه را ادامه دهم.

این مردم گریه می‌کردند، وقتی صدای انفجار می‌آمد، سکوت می‌کردند.

تو باید فرار کنی! یا حداقل یک «الله اکبر» بگویی!

من نمی‌خواهم بگویم این همان کارِ سعید بن عبدالله حنفی است که نماز امام حسین علیه السلام را حفظ کرد، اما این شخص از او الگو گرفته است، نزد خود گفته است که اگر من الآن تکبیر بگویم، روضه‌ی امام حسین علیه السلام بهم می‌خورد!

یک ویژگی کربلا این است که ممکن است ما دوباره قدری از آن محبّتِ عمیقِ بی‌نظیرِ تکرارنشدنی را به شکلِ عینیِ روزانه بچشیم.

دعا

ان شاء الله خدای متعال این آمدن و رفتن ما را با نرم شدن دلمان با امام زمان ارواحنا له الفداه همراه کند.

ان شاء الله خدای متعال این محرّم امام حسین علیه السلام را…

ما در دعای ندبه می‌گوییم «وَ صِلِ اللَّهُمَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ وُصْلَةً»، بین ما و امام زمان ارواحنا له الفداه یک راه ارتباط درست کن.

خدایا! این محرّم را راهِ ارتباطیِ بین ما و امام زمان ارواحنا له الفداه قرار بده.

خدایا! امام حسین علیه السلام را واسطه کن که امام زمان ارواحنا له الفداه بدی‌های ما را ندید بگیرند، ما عظمت و مهربانی و آقایی او را ندید نگیریم و به چشم ما بیاید و لمس کنیم.

روضه و توسّل به حضرت رقیّه سلام الله علیها

روضه‌ی امشب خیلی سخت است.

اجازه بدهید از فرزندان شهدای خودمان شروع کنم که خودمان دیده‌ایم، بعد ببینید آن چه فاجعه‌ی عظیمی بوده است.

در این جنگ ما دختربچه‌ای که پدرش شهید شده است، کم نبوده است، ما هم این‌ها را می‌بینیم و قلبمان فشرده می‌شود و اذیت می‌شویم.

خدای متعال شاهد است که وقتی من این فرزندان شهدا را می‌بینم، خدا می‌داند که با همه‌ی وجود می‌گویم ای کاش فرزندان من یتیم شده بودند… انسان نمی‌تواند تحمّل کند…

اصلاً وقتی انسان یک فرزند شهید می‌بیند، هم به او حسّ احترام دارد که پدر او برای دفاع از این کیان تشیّع شهید شده است، هم اینکه ما به شما مدیون هستیم، هم انسان احساس محبّت می‌کند و دوست دارد دست و پای این‌ها را ببوسد. معمولاً هم به آن‌ها احترام می‌گذارند، اما با این حال این‌ها اذیت هستند، این جدایی انسان را اذیت می‌کند… اگر لباس پدرشان را ببینند اذیت می‌شوند.

حال من یک نمونه می‌گویم، بچه‌ی شهیدی که پدرش پاسدار بود و لباس او را آویزان کرده بودند، این لباس از گیره زمین افتاد… لباس روی زمین افتاد، نه پدر! اما دوید و این لباس را برداشت و نگاه کرد که این لباس خاکی نشده باشد…

چه برسد به اینکه دختری ببیند گونه‌ی پدرش خاک‌آلود است…

فرزندان شهدا که پدرشان معصوم نبوده است، ما با دیدنشان جان می‌دهیم و اذیت می‌شویم، خدا می‌داند که داغشان داغ ماست، جگر سوخته‌شان جگر ما را می‌سوزاند…

من اصلاً نتوانستم فیلم آن دختربچه‌ای که دلش برای پدرش تنگ شده بود را ببینم… کسی به او بی‌ادبی نکرده بود، کسی به او اهانت نکرده بود، کسی روسری او را از سرش برنداشته بود، ولی من نتوانستم نگاه کنم که دل یک دختربچه برای پدرش تنگ شده است… او که با سر پدرش همسفر نشده بود…

اگر همان اتفاقات کربلا هم برای شهدای ما رخ دهد، باز هم لَا یَوم کَیَومکَ یَا أبَاعَبدِالله… چون امام حسین علیه السلام «امام حسین» است… اما ابداً آن اتفاقات برای ما رخ نداده است.

واضح است که قصد ندارم عظمت شهدایمان را کم کنم، ان شاء الله من فدای شهدا شوم، آن‌ها هم چنین ادّعایی ندارند، آن‌ها هم به اندازه‌ی یک سر سوزن از امام حسین علیه السلام تبعیّت کردند و اینطور برافراشته شدند و افتخارآمیز عاقبت بخیر و جاودان شدند، پس از شهادتشان هم امام زمان ارواحنا له الفداه پدرِ فرزندانشان است.

اما اتفاقاتی که در کربلا رخ داده است، اتفاقات دیگری است… کجا یک فرزند شهیدی را دوره می‌کنند و مسخره می‌کنند؟ بچه‌های امام حسین علیه السلام آفتاب مهتاب ندیده بودند، در معرض توجّه نامحرم قرار نگرفته بودند… بعد از شهادت پدرشان، تجربه نداشتند که نامحرم آنقدر نزدیک شود که دست این بزرگواران را به گردنشان ببندد… اصلاً خیلی از حرف‌ها مناسبِ سن‌شان نبود که آن حرامی‌ها می‌زدند…

نیّر یک عبارتی دارد که من با سانسور عرض می‌کنم، وقتی شما می‌خواهید اثاث‌کشی کنید و یک بار ارزشمند حساس شکستنی دارید، روی کارتن می‌نویسید: «حساس است، شکستنی است» و… ضمن اینکه مجدداً احتیاط می‌کنید، وقتی باربر می‌خواهد این کارتن را بردارد، شما نگران هستید که این کارتن را آرام بردارد. می‌گویید باید بابر تشخیص و تمیز بدهد که این کارتن با بقیه‌ی کارتن‌ها تفاوت دارد.

مرحوم نیّر می‌گوید: قومِ بی‌تمیز بچه‌های امام حسین علیه السلام را تا شام بردند… یعنی اصلاً این وحشی‌ها ملتفت نبودند که این دختران لطیف هستند… این دختران که مرد رزمنده و جنگجو نیستند… تحمّل این دختران که مانند یک مرد جنگجو نیست…

شاید اگر این بانوان رسالت نداشتند که تا شام بروند و شام را فتح کنند، دلشان می‌ترکید و اصلاً تا شام نمی‌رسیدند…

بعد از اینکه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها شهید شد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بلافاصله خانه را عوض کرد که وقتی بچه‌ها در و دیوار خانه را نگاه می‌کنند، به یاد مصائبِ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها نیفتند…

این‌ها از کوفه تا شام، بیست روز با شمر رفتند، هر صبحی که چشم‌شان را باز کردند، چشم‌شان به لبخند و خشم شمر باز شد، پایین را می‌دیدند خنجر آن ملعون بود، بالا را می‌دیدند خشم و نفرت و اهانت آن ملعون بود… آب شدند… قلب‌ها پاره شد… با دست‌های به گردن بسته شده…

خیلی از حرف‌ها را هم نمی‌توانم عرض کنم، همین‌ها هم که عرض کردم زیاد بود… خدا می‌داند که اینجا جای سختِ روضه است…

بالاخره این‌ها را بردند، به هر شهری که می‌رسیدند، می‌خواستند این‌ها را نمایش بدهند…

الآن اینطور است که وقتی پدر شهید می‌شود و بچه می‌خواهد به معراج شهدا برود، آنجا حواس‌شان هست که این خانواده چیزی نبینند…

اما وقتی این بانوان سر خود را بلند می‌کردند، رأس شهدا را روی نیزه‌ها می‌دیدند… جگرها آب شد و دل‌ها سوخت…

بیست روز اینطور رفتند، کاروان سالار هم شمر ملعون ناپاکزاده است، تازه به ورودی دروازه‌ی شام رسیدند، آنجا هم اتفاقاتی افتاد که نمی‌توانم بیان کنم… چقدر طول کشید که به کاخ رسیدند… رأس مطهّر را به کجا آویزان کرده بودند… با این بانوان چطور رفتار می‌کردند…

این بانوان خودشان را نگه داشته بودند، هرچه به این بانوان اهانت کردند، هرچه خواستند این‌ها را بشکنند، چون این‌ها عزّت درونی داشتند و مظهر ایمان بودند، نشکستند، اما با اینکه اینقدر قدرت داشتند و نشکستند، وقتی وارد کاخ یزید ملعون شدند، ناگهان دلشان خیلی شکست، چون لباس این بانوان مناسب حضور در آن جلسه نبود… آن جلسه مملو از مردان غریبه بود… بزم بود… این بانوان اصلاً تا آنجا خیلی چیزها را ندیده بودند… داخل آمدند و دیدند انتهای مجلس یک خیمه‌ای زده‌اند که زن‌ها و کنیزان یزید ملعون آنجا هستند… ناگهان خیلی دلشان سوخت…

اینجا گفتگوهایی بود، من آن‌ها را رها می‌کنم…

برای اینکه کمی دل شما آرام شود، یک جمله از حضرت زینب کبری سلام الله علیها می‌گویم.

دشمن کم‌کاری نکرد، هر کاری که توانست انجام داد، چیزی به ذهن آن یزید ناپاکزاده نرسید که انجام ندهد، حتّی برای اینکه روحیه این بانوان را بشکنند، عملیات روانی کردند، یک ملعون آمد و نزدیک گوش یزید ملعون حرفی زد و اشاره‌ای کرد… خواستند این بانوان را بشکنند…

اینجا دخترِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، همانطور که پدرش یک‌تنه در اُحُد با صدها نفر جنگید، اینجا هم حضرت زینب کبری سلام الله علیها در میان آن همه مرد، ذوالفقار ایشان زبان مبارکشان بود…

شاعری خیلی زیبا گفته است، گفته است: ای زینب! تو چه کسی هستی؟… در این عالم کسی نمی‌تواند مصائب حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را درک کند، آن مصیبت‌ها برای قلب مبارک حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است، صبر هم برای امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است؛ آن شاعر می‌گوید: «بِأبِي الَّتي وَرِثَتْ مَصائبَ أمِّها» پدرم فدای آن زینبی که همه‌ی مصیبت‌های حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به او ارث رسید، «فَغَدتْ تُقابِلُها بِصَبْرِ أبيها» و مانند پدرش صبر کرد…

همانطور که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه یک‌تنه در جنگ می‌جنگید و شمشیر می‌زد، اینجا یک حضرت زینب کبری سلام الله علیها است و هزار مرد ناخلف…

اینجا وقتی آن ملعون بی‌ادبی کرد، حضرت زینب کبری سلام الله علیها فرمودند: «لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ اَلدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ»،[6] بدبخت! نگاه نکن روزگار کار را به جایی رسانده است که دخترِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه باید با تو حرف بزند و تو صدای مرا بشنوی، «إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ» بدبخت! من تو را آدم حساب نمی‌کنم، تو خارتر از آن چیزی هستی که بخواهی غلطی کنی، نمی‌توانی هیچ غلطی کنی، «إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ» بدبخت! کسی تو را آدم حساب نمی‌کند، «وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكَ» کسانی که دور تو هستند اگر مگسِ دور شیرینی نبودند باید تو را توبیخ می‌کردند…

از این جمله‌ی حضرت زینب کبری سلام الله علیها روشن است که آن ملعون چکار می‌کرد… حضرت زینب کبری سلام الله علیها فرمودند: الآن این دست تو بالا و پایین می‌رود، من قیامت تو را می‌بینم که آرنج دست راست خودت نگاه می‌کنی و می‌گویی ای کاش دست من از آرنج بریده شده بود و اینطور به صورتِ حسین بن علی جسارت می‌کردم…

اصلاً یزید ملعون خلع سلاح شد…

حضرت زینب کبری سلام الله علیها دخترِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، اما آن دختربچه اینقدر تحمّل نداشت… شاید قد او هم کوتاه بود و اگر روی پنجه هم می‌ایستاد… برای او سؤال بود که آن ملعون به کجا می‌زند؟…

جلسه بهم خورد، به خرابه رفتند…

ان شاء الله خدای متعال برای هیچ ناموسی نیاورد که اتفاقی برای او رخ دهد که دوست نداشته باشد راجع به آن اتفاق صحبت کند.

هریک از این بانوان در گوشه‌ای نشستند، کسی با کسی حرف نمی‌زد، اما انگار این دختر را مار نیش زده بود… انگار جگر او آتش گرفته بود، آرام نبود، جان او متلاطم شده بود، سر خود را روی خاک خرابه گذاشت که بخوابد… برای او سؤال بود که با پدرِ من چکار کردند؟…

بلند شد و نشست و گفت: من پدرم را می‌خواهم…

بالاخره سر را مقابل او آوردند، وقتی روبند را کنار زد وحشت کرد… گاهی انسان از ترس وحشت می‌کند، اما گاهی انسان تحمّل ندارد که ببیند با پدرش چکار کرده‌اند… اصلاً نتوانست تحمّل کند… اما محبّت او به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه… دیدند با همان دست‌های بسته به صورت پُر از زخم پدر کشید، «مَنِ الَّذِی أیتَمَنِی عَلَی صِغَرِ سِنِّی»


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] عيون أخبار الرضا عليه السلام، جلد ۱، صفحه ۲۹۹ (حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اَلرَّيَّانِ بْنِ شَبِيبٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي أَوَّلِ يَوْمٍ مِنَ اَلْمُحَرَّمِ فَقَالَ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ أَ صَائِمٌ أَنْتَ قُلْتُ لاَ فَقَالَ إِنَّ هَذَا اَلْيَوْمَ هُوَ اَلْيَوْمُ اَلَّذِي دَعَا فِيهِ زَكَرِيَّا عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ اَلدُّعٰاءِ  فَاسْتَجَابَ اَللَّهُ لَهُ وَ أَمَرَ اَلْمَلاَئِكَةَ فَنَادَتْ زَكَرِيَّا وَ هُوَ قٰائِمٌ يُصَلِّي فِي اَلْمِحْرٰابِ أَنَّ اَللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيىٰ  فَمَنْ صَامَ هَذَا اَلْيَوْمَ ثُمَّ دَعَا اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِسْتَجَابَ اَللَّهُ لَهُ كَمَا اِسْتَجَابَ اَللَّهُ لِزَكَرِيَّا ثُمَّ قَالَ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنَّ اَلْمُحَرَّمَ هُوَ اَلشَّهْرُ اَلَّذِي كَانَ أَهْلُ اَلْجَاهِلِيَّةِ يُحَرِّمُونَ فِيهِ اَلظُّلْمَ وَ اَلْقِتَالَ لِحُرْمَتِهِ فَمَا عَرَفَتْ هَذِهِ اَلْأُمَّةُ حُرْمَةَ شَهْرِهَا وَ لاَ حُرْمَةَ نَبِيِّهَا لَقَدْ قَتَلُوا فِي هَذَا اَلشَّهْرِ ذُرِّيَّتَهُ وَ سَبَوْا نِسَاءَهُ وَ اِنْتَهَبُوا ثَقَلَهُ فَلاَ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُمْ ذَلِكَ أَبَداً يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَإِنَّهُ ذُبِحَ كَمَا يُذْبَحُ اَلْكَبْشُ وَ قُتِلَ مَعَهُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ رَجُلاً مَا لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ شَبِيهُونَ وَ لَقَدْ بَكَتِ اَلسَّمَاوَاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرَضُونَ لِقَتْلِهِ وَ لَقَدْ نَزَلَ إِلَى اَلْأَرْضِ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ أَرْبَعَةُ آلاَفٍ لِنَصْرِهِ فَلَمْ يُؤْذَنْ لَهُمْ فَهُمْ عِنْدَ قَبْرِهِ شُعْثٌ غُبْرٌ إِلَى أَنْ يَقُومَ اَلْقَائِمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَيَكُونُونَ مِنْ أَنْصَارِهِ وَ شِعَارُهُمْ يَا لَثَارَاتِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ لَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ لَمَّا قُتِلَ جَدِّيَ اَلْحُسَيْنُ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ أَمْطَرَتِ اَلسَّمَاءُ دَماً وَ تُرَاباً أَحْمَرَ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ بَكَيْتَ عَلَى اَلْحُسَيْنِ حَتَّى تَصِيرَ دُمُوعُكَ عَلَى خَدَّيْكَ غَفَرَ اَللَّهُ لَكَ كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتَهُ صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً قَلِيلاً كَانَ أَوْ كَثِيراً يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَلْقَى اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ ذَنْبَ عَلَيْكَ فَزُرِ اَلْحُسَيْنَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَسْكُنَ اَلْغُرَفَ اَلْمَبْنِيَّةَ فِي اَلْجَنَّةِ مَعَ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَالْعَنْ قَتَلَةَ اَلْحُسَيْنِ يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ يَكُونَ لَكَ مِنَ اَلثَّوَابِ مِثْلَ مَا لِمَنِ اُسْتُشْهِدَ مَعَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْ مَتَى ذَكَرْتَهُ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً  يَا اِبْنَ شَبِيبٍ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعَنَا فِي اَلدَّرَجَاتِ اَلْعُلَى مِنَ اَلْجِنَانِ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَ اِفْرَحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيْكَ بِوَلاَيَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلاً أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ .)

[5] سوره مبارکه شوری، آیه 27 (ذَٰلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ۗ قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ ۗ وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ)

[6] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۷۴

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *