جلسه چهارم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز پنجشنبه مورخ 28 خردادماه 1405 مصادف با شب چهارم محرّم در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین، حضرت سیّدالشّهداء و حضرت موسی بن جعفر علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، درگذشتگان شما عزیزان، هر کسی که در طول تاریخ برای اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و قطره‌ی اشکی ریخت و ذرّه محبّتی داشت و مجلس امام حسین علیه السلام را گرم کرد، عالمان ربّانی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، روضه‌خوان‌هایی که چشم ما را به مصیبت سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تَر کردند، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

موضوع بحث «زمینه‌های بوجود آمدن خوارج» است، جهت انتخاب بحث این است که بعضی از اشتباهات و خطاها و ضررهای رفتاری خوارج، در جامعه‌ی ما نیز زمینه‌ی بروز دارد. البته این بدین معنا نیست که در جامعه‌ی ما «خوارج» وجود دارد، بلکه بعضی از اشتباهات آن‌ها در بعضی از ابعاد، در جامعه‌ی ما وجود دارد.

هدف از این بحث این است که گوینده و دوستان او که مباحث را می‌شنوند و فکر می‌کنند درست است، مراقبت کنیم که ما آن خطاها را نداشته باشیم. هدف برچسب زدن به دیگران نیست، که این کار هیچ سودی ندارد، شما به هر کسی بگویید تو خوارج هستی، او هم می‌گوید تو منافق هستی، این کار هیچ سودی ندارد، «برچسب‌زدن» بدترین کار ممکن است که البته متأسفانه رواج دارد، متأسفانه لجن‌پراکنی در کشور ما… شاید در تنها حکومت شرعی دنیا… این ناشکری حیف است که متأسفانه اینطور لجن‌پراکنی و فضای کثیف سیاسی بین ما هست.

به همین جهت ما فعلاً آن واقعه‌ی تاریخی را واکاوی می‌کنیم، اگر آن واقعه‌ی تاریخی درست روشن شود، به بعضی از اشتباهات آن‌ها را که ممکن است ما شبیه آن را انجام دهیم خواهیم پرداخت، و اگر فرصت شد به راه‌حل‌های اصلاح آن بپردازیم.

به محضر شما عرض شد که خوارج افکاری داشتند که شبیه آن را، اقطاب فکری‌شان قبل از آن‌ها داشتند، روح اشتباه خوارج در یک رویکرد دوگانه است، یا از دین و امام دین جلو می‌زنند، که «اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ»،[4] یا روی برمی‌گردانند، چون قبول ندارند، و کار دیگری می‌کنند، مثلاً در زیارت جامعه کبیره می‌گوییم «فَالرَّاغِبُ عَنْكُمْ مارِقٌ»، کسی که از شما روی برگرداند…

هر کسی یکی از این دو کار را انجام دهد، لزوماً از خوارج نیست، اما بخش زیادی از آن‌ها جزو خوارج هستند.

دنیای خوارج

از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم کسانی بودند که خیلی ادعای دینداری داشتند، این‌ها می‌خواستند از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم عبور و عدول کنند، یا جلو بزنند.

البته عرض کردیم کسانی که اینطور ادعا داشتند، اینطور نبود که خیلی دیندار باشند، بلکه کمیّت رفتارهای دینی این‌ها زیاد بود، ولی این‌ها عملاً اصلاً عبادت نمی‌کردند!

وگرنه کمیّت عبادت ائمه علیهم السلام هم فراوان بوده است، بلاتشبیه کمیّت عبادت مسلم بن عوسجه هم فراوان بوده است.

اگر کمیّت عبادت زیاد باشد که خیلی خوب است، اما بشرطی که عبادت باشد.

اما خوارج عملاً اصلاً عبادت نمی‌کردند، این‌ها بنحوی دنیاپرست بودند و می‌خواستند اینطور کمبود خودشان را جبران کنند.

آدمی که سرخوردگی پیدا می‌کند و مشکل روحی و روانی دارد، یا احساس ضعف نفس دارد، یا با ادبیات عرفی عرض می‌کنم که اعتماد به نفس ندارد، می‌خواهد چیزی را بروز دهد، انسان موفقی هم نیست و هنر خاصی هم ندارد… دنیای انسان‌ها با هم تفاوت دارد، دنیای یک نفر کلکسیون فندک است، دنیای یک نفر کبوتر است، دنیای یک نفر… دنیای خوارج هم نمایشِ عبادت‌شان بود.

شاید چون ابلیس استادِ تصویرسازی است، شاید حتّی خود این آدم هم نمی‌فهمید که اینطور خودش را باد می‌کند و اعجاب به نفس پیدا می‌کند، شاید فکر می‌کرد حال او خوب است و نشاطِ عبادت دارد. این شخص درواقع نفسِ خود را می‌پرستید، نه خدای متعال را.

اگر یک نفر در یک مسجدی روزانه پنج ساعت عبادت کند، بمرور انگشت‌نما می‌شود.

ما اجازه‌ی قضاوت دیگران را نداریم

البته اینجا یک مطلبی عرض کنم، یکی از خطاها در جامعه‌ی ما این است که ممکن است ما براحتی به کسی که عبادات فراوان دارد را نفی کنیم.

ما باید نسبت به مردم حسن ظن داشته باشیم، اگر کسی ظاهراً خیلی عبادت می‌کند، ما که امام معصوم نیستیم که از بواطن خبر داشته باشیم؛ آن شخص را امامِ فکر خودمان قرار نمی‌دهیم، ولی حسن ظن داریم و ان شاء الله او خدای متعال را عبادت می‌کند.

یعنی ما در جایگاه قضاوت قرار نمی‌گیریم که بگوییم ریاکار است، این حرف‌ها به ما مربوط نیست، اگر کسی زیاد نماز می‌خواند، ان شاء الله برای خدا می‌خواند، ما به او احترام می‌گذاریم، چون او متدیّن و محترم است، یعنی قرار نیست ما قضاوت کنیم.

اما گاهی ممکن است که امام معصوم قضاوت کند، چون اما معصوم حقیقت را می‌داند، شاید به جهاتی ببیند ممکن است این آدم بعداً قطب فکری عده‌ای شود و همه را گمراه کند، دراینصورت مجبور است که او را برملا کند.

این روایت در «أعلام الدّین» است، روزی کمیل با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌رفت… کمیل که ندیده نیست، او امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دیده است! کمیل عبادتِ سحرِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دیده است!

اینجا کمیل دید شخصی با یک صوت حزینی قرآن می‌خواند، دل کمیل رفت.

البته این بدین معنا نیست که کمیل او را با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه مقایسه کرده باشد، ولی به چشم کمیل آمد.

اگر ما در حالت عادی کسی را ببینیم که اینگونه است، و او را نفی کنیم، همان رفتار خوارج را انجام داده‌ایم، این چیزها به ما ارتباط ندارد، ان شاء الله که همه‌ی عبادت او برای خدای متعال است، اصلاً وظیفه‌ی ما حسن ظن به مردم است.

البته واضح است که ما دین خود را از هر کسی اخذ نمی‌کنیم، هر کسی که اعمال ظاهری بیشتری دارد، لزوماً مرجع فکر ما نیست، اما ما نسبت به مردم حسن ظن داریم.

کمیل این شخص را دید و هیچ چیزی هم نگفت، اما در دل خودش حیرت‌زده شد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: آیا این شخص را می‌بینی که اینطور در ظاهر عبادت می‌کند و قرآن می‌خواند؟

فرمولِ خوارج: تفتیش عقیده،‌ توبیخ، ملامت

یکی از ویژگی‌های خوارج این بود که این‌ها هرچه بیشتر عبادت می‌کردند، خوی آن‌ها وحشی‌تر و تندخوتر می‌شد، مردم را تحقیر می‌کردند، مردم را نفی می‌کردند، تفتیش عقیده می‌کردند. این‌ها از آن چیزهایی است که در جامعه‌ی ما فراوان است.

گاهی روزانه تا صد پیام برای آدم ارسال می‌کنند که نظر تو در فلان موضوع چیست؟

به تو چه ربطی دارد که نظر من چیست؟

در فلان جا به چه کسی رأی دادی؟

تو به این موضوع چکار داری؟

حتّی اخیراً دیده‌ام که بعضی از این تریبون‌های شبانه، طرف که خودش عقده‌ای بدبخت است، می‌گوید: این مردم! شما به فلانی رأی دادید و به فلانی رأی ندادید، ما فلان شدیم.

یعنی وسط این همه ماجرا و جنگ با ابرقدرت… ای بدبخت! تو برای انتخابات آینده کاسبی می‌کنی؟! خاک بر سر تو!

وظیفه‌ی مردم این بوده است که بررسی کنند و رأی بدهند، آن‌ها هم تشخیصی داده‌اند، تو چکاره هستی؟ مگر تو خدا هستی که قضاوت می‌کنی؟ از کجا معلوم که اگر به آن کسی که تو فکر می‌کنی رأی می‌دادند، وضع بدتر نمی‌شد؟ مگر تو خدا هستی؟ مگر عاقبت می‌بینی؟ مگر پشت دیوار را می‌بینی؟

اتفاقاً آن کسی که این حرف را می‌زند… بعضی از این‌ها که خیلی ادعای عقل هم دارند، خطاهای فاحشی در زندگی خودشان را دارند، که چون بنا بر سکوت است، بقیه نمی‌خواهند حرف بزنند.

تو به مردم چکار داری؟

مدل خوارج این است که اول تفتیش عقیده می‌کنند، بعد توبیخ می‌کنند، بعد ملامت می‌کنند!

مؤمن مشغول به عیوب خود است، تو به مردم چکار داری؟ الحمدلله تو خودت مانند من گنجینه‌ی همه‌ی عیوب هستی، من و تو باید برویم و ابتدا خودمان را درست کنیم! به این حرف‌ها چکار داریم؟ چرا باید مردم را ملامت کنیم؟

این روحیه‌ی خوارج بود، یعنی هرچه عبادت می‌کند، خودش بیشتر باد می‌کند! بعد دیگران را مانند بهائم می‌بیند، بعد می‌خواهد برای دیگران وظیفه تعیین کند، بعد تفتیش می‌کند، از صبح تا شب می‌خواهد با مردم جرح و بحث کند، دائم مناظره می‌کند، دائم مجادله می‌کند، مدام راجع به یک چیزی بحث می‌کند، یعنی دائماً از این جدال به آن جدال، از این مناظره به آن مباحثه می‌رود.

روح این شخص تشنه است و به این موضوع نیاز دارد که مدام به او توجّه کنند، گاهی ممکن است که حتّی خود او هم متوجّه نباشد و قربة الی الله یقه پاره می‌کند، از بس بحث کرده است، صدای او گرفته است، فکر می‌کند این عمل او هم قربة الی الله است، «وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»،[5] خیال می‌کند کار خوب می‌کند، درحالیکه کار خوب نمی‌کند.

رفتار تو هیچ شباهتی به رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ندارد، شما هرگز ائمه علیهم السلام را اینطور نمی‌یابید که با مردم عصر خودشان که بعضاً گنهکار هم بودند، اینطور تندی کرده باشند. شما موردی را پیدا نمی‌کنید که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین کسی را ملامت کرده باشند، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که خودشان معصوم بودند و اصلاً خطا نداشتند، کجا دیده شده است که کسی نزد امام برود و امام ملامت کند؟ برعکس است، گزارش نداریم کسی نزد امام رفته باشد و معذّب شده باشد. هیچوقت بنا بر ملامت نبوده است، بنا بر ظهور شخصی نبود، همیشه افتادگی بود.

این خوارج از روزگار خلیفه دوم یاد گرفته بودند که دائماً بحث کنند، دائماً تفتیش عقیده می‌کردند، دائماً تندخو بودند، مدام به دنبال برملا کردن بقیه بودند، و فکر می‌کرد با این کار در حال دفاع از دین است و کار دینی انجام می‌دهد! درحالیکه بی‌دینی می‌کرد و اینطور بذر نفاق را می‌کاشت.

این خوارج برحسب کمبودهایی که داشتند، مدام عبادت نشان می‌دادند، اما اصل را نداشتند.

خوارج یک جا را می‌گرفتند و مابقی جاها را رها می‌کردند

چون این خوارج حافظ قرآن بودند و ظاهر آیات را حفظ بودند، خیال می‌کردند که فقهای امّت هستند، برای همین زود حکم می‌کردند.

مثلاً اگر کسی گناه کند، مثلاً اگر کسی دزدی کند، در باطن این عمل این است که این شخص به رزاقیت خدای متعال درست ایمان ندارد، برای همین هم فکر می‌کند باید از یک طریق باطلی کسب درآمد کند.

درواقع در هر گناهی، یک کفر باطنی وجود دارد، یعنی در هر گناهی قدری ندید گرفتن خدا وجود دارد؛ ولی در دنیا به این شخص «کافر» نمی‌گویند، کافر کسی است که شهادتین را رد کند، یا کاری کند که این شهادتین رد شود.

اما هر آدمی گناه می‌کند… اصلاً اگر قرار بر این بود که با گناه کافر شویم، اصلاً ما جامعه‌ی ایمانی نداشتیم.

این خوارج می‌گفتند «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ»[6] کسی که به حکم خدا تن ندهد کافر است. پس کسی که برخلاف حکم خدا عمل کرده است، به حکم خدا تن نداده است، پس کافر است!

چون سواد هم نداشتند، همین آیه دو نحو دیگر هم نازل شده است، «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»[7] هم هست! چرا نمی‌گویی فاسق هستند؟

لذا این‌ها به هر گناهی که می‌رسیدند، برای طرف حکم کفر صادر می‌کردند، بعد هم می‌گفتند او مهدورالدّم است!

مثلاً زمانی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به این‌ها فرمودند: مگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم دزد را حدّ نزدند؟

اگر شما یک جا را درنظر بگیرید و صد جای دیگر را رها کنید، مسلماً فاجعه رخ خواهد داد.

برای چه فرموده‌اند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و معصومین علیهم السلام مراجعه کنید؟ برای اینکه وقتی آیه‌ای را خواندید، طوری فهم نکنید که خلاف فهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم باشد!

مثلاً زمانی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به این‌ها فرمودند: مگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم دزد را حدّ نزدند؟ بعد مگر همین‌ها را در قبرستان مسلمین دفن نکردند؟ آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم این دزدها را اعدام کردند؟

یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را قبول ندارید و می‌گویید من بیش از پیامبر می‌فهمم؛ که واضح است این کفرِ رسمی است. یا معلوم است که تو نفهمیدی!

چون این خوارج فقط یکجا را درنظر گرفته بودند، مابقی جاها را رها می‌کردند.

نفهمی خوارج در ماجرای صفین

مثلاً یک نمونه این است، آن چیزی که اصل دین است، بین مسلمین هم شک نیست، مثلاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، تقریباً شک نیست که این کلامِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم است، اگر اختلاف است هم در معناست.

حداقل معنا چیست؟ حداقل معنا این است که باید با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دوست باشد و نجنگد.

اصلاً شما معنای امامت و وجوب نصرت را رها کنید، حداقل معنا این است که باید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دوست بدارد، «اَللَّهُمَ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ»

ببینید این‌ها برحسب فهم غلطی که از دستگاه خلافت یاد گرفته بودند، چه می‌گفتند.

خوارج نوعاً یمنی‌های ساکن کوفه و بصره بودند، روزی آمدند و به یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گفتند: «اسْتَبَقْتُمْ أَنْتُمْ وَأَهْلُ الشَّامِ إِلَى الْكُفْرِ كَفَرَسَيْ رِهَانٍ»،[8] شما (یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه) و یاران معاویه بر سر دویدن و تاختن به سمت کفر، مسابقه گذاشته‌اید، چون کسی که از کسی بصورت مطلق اطاعت کند، او را عبادت کرده است!

این یعنی شما که اینجا برای منبر نشسته‌اید و عرایض بنده را گوش می‌دهید، چطور گوش می‌دهید؟ به نسبتِ عقاید قطعی، و آنچه مرجع شما می‌فرماید، گوش می‌دهید. اگر حرف‌های من مطابق باشد می‌پذیرید، اما اگر مخالف باشد مرا از روی منبر پایین می‌آورید. یعنی اینطور نیست که هرچه من بگویم را بپذیرید.

اما اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اینجا بودند، شما یکطور گوش می‌دادید، اگر من حرف بزنم هم طور دیگری گوش می‌دهید. اگر به من همانطور گوش دهید که به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گوش می‌دادید، واضح است که باطل است. شما اصلاً حق ندارید از کسی غیرمعصوم اینطور اطاعت محض کنید، اما می‌توانید از معصوم اطاعت محض کنید، چون قول معصوم، قول خدای متعال است، چون معصوم اخبار عن الله می‌کند.

لذا وقتی حرف مرا گوش می‌کنید، ابتدا بررسی می‌کنید که آیا عرایض من با آن قطعیات همخوانی دارد یا نه، اگر همخوانی داشته باشد می‌پذیرید، وگرنه نخواهید پذیرفت.

این حرف حرفِ درستی است، منتها این خوارج، این اطاعت محض را توسعه دادند.

می‌گفتند شما و یاران معاویه به این دلیل هر دو به سمت کفر می‌تازید که «بَايَعَ أَهْلُ الشَّامِ مُعَاوِيَةَ عَلَى مَا أَحَبُّوا وَكَرِهُوا» یاران معاویه، چه دوست داشته باشند و چه بدشان بیاید، مطیع محض معاویه هستند…

این درست است، کسی حق ندارد مطیع محض معاویه باشد، کسی حق ندارد مطیع محض من باشد، انصافاً شأن من بالاتر از معاویه است، بلاتشبیه و بلانسبتِ من… واضح است که اگر کسی مطیع محض معاویه باشد اشتباه است.

اما ببینید که خوارج ادامه دادند: «وَبَايَعْتُمْ أَنْتُمْ عَلِيًّا عَلَى أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ مَنْ وَالَى وَأَعْدَاءُ مَنْ عَادَى»! نسبت به علی هم همینطور، شما هر کسی که علی را دوست دارد، دوست می‌دارید، و هر کسی را که علی دشمن بدارد، شما دشمن می‌دارید؛ پس شما کافر هستید!!!

یعنی همینطور که می‌بینید، یک حرف درست را اخذ می‌کند، چون دانش ندارد، و از طرفی هم چون تکبّر دارد، به سراغ کسی هم نمی‌دهد و احتمال خطا در خودش نمی‌دهد و عمیق درس نمی‌خواهند و پای درس کسی نمی‌رود… با یک جمله، یک حکم صادر می‌کند که صدها آیه و روایت را نقض می‌کند!

بدترین گناه این است که شما دروغی را به خدای متعال نسبت دهید، چون وقتی می‌گویید فلانی کافر است، درواقع در مقام بیان حکم خدا هستید.

وقتی به این شیعیان می‌گوید «شما کافر هستید»، درواقع به خدای متعال نسبت دروغ می‌دهد.

اگر کسی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اطاعت محض کند (که قرآن کریم دستور داده است) کافر است؟

خوارج نمی‌توانستند این را بگویند، پس نمی‌گفتند!

پس اطاعت محض غیر از الله، یک شرط دارد… این واضح است که «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ»،[9] شما نمی‌توانید در آنجایی که خلاف دستور خداست از کسی اطاعت کنید.

اما آیا اگر ما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را بصورت مطلق اطاعت کنیم، کافر هستیم؟ مسلّم است که نه! چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اصلاً امر و نهی بجز آنچه خدای متعال فرموده است ندارد. قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم قول خدای متعال است، «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى»،[10] پس آیا فقط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اینطور است؟ نه! حضرت ابراهیم علیه السلام هم اینطور است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم اینطور است، صدیقه طاهره سلام الله علیها هم اینطور است.

این خوارج یک جا را می‌گرفتند و مابقی جاها را رها می‌کردند.

متأسفانه این موضوع خیلی در جامعه‌ی ما تکرار می‌شود. یعنی با یک حکم درست، صد حکم غلط می‌کند!

ما اجازه‌ی تفتیش و ملامت نداریم

ما کجا دیده‌ایم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم کسی را تفتیش کنند؟

بعضی از نقل‌ها دارد که تعداد اندکی از منافقین می‌خواستند توبه کنند و ایمان بیاورند، نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌آمدند و می‌گفتند: آیا بگویم دیشب با چه کسانی بودم؟

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌فرمودند: نه! فرصتِ توبه‌ی او را نگیر، اگر بگویی چه اشخاصی بودند که من باید با آن‌ها برخورد کنم!

حال طرف مدام آدم‌ها را آرشیو می‌کند و دائماً به آدم‌ها نمره می‌دهد! اصلاً چه کسی به خودت نمره داده است؟ از کجا فهمیده‌ای که نمره‌ی خودت چند است؟ چه کسی چنین تضمینی داده است که نمره‌ی من چند است؟ از کجا می‌دانی؟

اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که معصوم بودند، از شب تا صبح زار می‌زدند و «آهِ! مِن قِلَّةِ الزّادِ و طُولِ الطَّريقِ»[11] می‌گفتند، تو چطور به خودت اجازه می‌دهی که خودت را بر حق محض ببینی و دائماً دیگران را تخطئه کنی؟

مدام بگویی هیچ کسی جز من نمی‌فهمد، هیچ کسی جز من خدمت نمی‌کند، هیچ کسی بجز من نمی‌داند… این روح کبر است که وجود دارد.

بزرگان ما، خودشان را چطور می‌بینند؟

شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه می‌فرماید: عمل به این رساله، مانند خوردن گوشت مُرده در بیابان است، (منظور در اضطرار زمان غیبت است)… این تقوای این مرد و انصاف این مرد و تواضع این مرد و واقع‌بینی این مرد را نشان می‌دهد، راست می‌گوید، می‌گوید من اصلاً قابل قیاس با امام زمان ارواحنا له الفداه نیستم، حال چون دست شما به امام زمان ارواحنا له الفداه نمی‌رسد و می‌دانیم احکامی وجود دارد، فعلاً مجبور هستیم.

مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه بیست جلد تفسیر المیزان نوشته‌اند، این همه زحمت کشیده‌اند، اصلاً در مباحث تفسیری بابی باز کرده‌اند… ابتدای جلد اول، قریب به این مضمون را در مقدّمه دارد که «من بخدا پناه می‌برم که بگویم این کلمات من، معنای آیات خدای متعال است، و به خدای متعال نسبت دهم؛ بلکه من بعد از تلاشی که کردم، اینطور فهمیدم، و من مجبور هستم به آنچه که با تلاش خود متوجّه شدم عمل کنم، تا زمانی که بفهمم و متوجّه شوم و نظر من عوض شود».

قرار بر این نیست که من حرف خودم را به خدای متعال نسبت دهم، که اگر شما با من مخالفت کردید، مخالفت با الله تلقّی شود!

چه بسیار مرجع بزرگواری که با همه‌ی تقوا و تلاش و جلسات استفتائیه و حلقه‌ی شاگرادان برجسته‌ی خود حکم صادر کرده است، بعد از مدّتی متوجّه شده است که اشتباه فهم کرده است.

چون او هم آدم است، معصوم نیست، او یک مجتهد است نه معصوم، که بتواند حکم خدای متعال را بصورت مستقیم بیان کند. برای همین نظر او عوض شده است.

آیا بد نیست که زمانی نظر مرجع ما عوض شود؟ نخیر! این تقوای اوست. اگر روی حرف غلط خود بایستد بد است. اگر بی‌مبالاتی کرده بود و تسرّع داشت و زود به خدا نسبت می‌داد که اصلاً مجتهد نبود. کسی که خیلی دقیق است و خیلی تلاش کرده است و همه‌ی مسیر اجتهاد را درست رفته است، آدم است.

ناگهان یک نفر می‌آید که مسئله‌ای را متفتّن شده است و به ذهن او رسیده است، نکته‌ای، حفره‌ای، خطایی از بحث را دیده است که این مجتهد بزرگوار متوجّه نشده بود، می‌گوید و آن مجتهد بزرگوار می‌بیند درست است، انصاف این است که بپذیرد، و می‌پذیرد.

شما می‌بینید هر استدلالی که می‌کنید، طرف از موضوع فرار می‌کند و می‌خواهد از یک زاویه‌ی دیگری وارد شود، این یکی از روحیات خوارج است.

البته مجدداً تأکید می‌کنم هر کسی که این کار را کند، از خوارج نیست، بلکه این جزو روحیات رایج خوارج است.

راجع به موضوعی گفتگو می‌کنید، وقتی موضوع روشن می‌شود، اگر او اعتراف کند، کبر درونی او می‌شکند.

عالِم چون از عقل خود استفاده می‌کند و می‌داند ندانسته‌های او صدها میلیارد برابرِ دانسته‌های اوست، این یکی هم روی همه‌ی آن ندانسته‌هایم!

اگر طرف گیج نباشد، براحتی می‌گوید این را نمی‌دانم.

کلاً وقتی ما به کسی عالِم می‌گوییم، خدای متعال می‌فرماید «وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا»،[12] هر کسی ذرّه‌ای علم دارد عالِم می‌شود، لذا ندانسته‌های او بیشتر است.

عالِم اگر عالِم باشد، طبق فرمایش حضرت سجاد علیه السلام در صحیفه، خشیّت و تواضع او بیشتر می‌شود؛ اگر عالم عالم باشد، می‌فهمد که عالم‌تر از او زیاد است، می‌فهمد نباید کبر داشته باشد، می‌فهمد که ما در برابر معصومین هیچ هستیم، بلکه در برابر جناب سلمان سلام الله علیه هم هیچ هستیم، برای چه باید تکبّر داشته باشم؟

مغزِ فکرِ خوارج

اما آن کسی که کبر درونی دارد و اتفاقاً هیچ چیزی هم نمی‌داند، می‌بیند اگر بگوید اینجا را نمی‌دانم، می‌شکند.

طرف مدام خطا می‌گفت، وقتی بعضی علما به او اشکال می‌کردند، می‌گفت: فلانی هم قبلاً گفته است!

پاسخ این است که فلانی هم غلط کرده است! چرا می‌خواهی شریک جرم پیدا کنی؟ اگر خطاست عذرخواهی کن.

این شخص چون نمی‌خواهد بگوید من اشتباه کرده‌ام، آسمان را به ریسمان می‌بافد، زمین و زمان را بهم می‌ریزد که نگوید من اشتباه کردم، چون کبر درونی او اجازه نمی‌دهد، چون فکر می‌کند اگر بگوید اشتباه کردم، فرو ریخته است.

لذا اگر با این شخص مناظره‌ی سیاسی کنید، از جمله‌ی اول به دوم، فریاد می‌زند، خشن می‌شود، عبوس می‌شود، و اگر نعوذبالله خدا را هم پایین بیاورید، او از موضع خودش کوتاه نمی‌آید. اگر بحث علمی کنید هم همین است.

اصلاً بعضی‌ها اینطور هستند که مثلاً «چقدر این پارچه زیباست»، می‌گوید: نه!… چون می‌خواهد بگوید من دنباله‌روی تو نیستم! می‌خواهد بگوید من از زاویه‌ی دیگری می‌بینم.

این روحیه، مغز فکرِ خوارج بود، و چون با این روحیه نمی‌شود زیر بار کسی مانند امیرالمؤمنین صلوات الله علیه رفت، چون اصلاً با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قابل قیاس نیستند…

علّتِ علاقه‌ی خوارج به خلفا

چرا خوارج نسبت به خلفا علاقه داشتند؟ چون می‌دانستند که خلفا چیزی نمی‌دانند و علمی ندارند! برای همین خیالشان راحت بود و می‌گفتند ما پشت او هستیم؛ چون می‌دانستند او چیزی ندارد، پس درواقع این شخص اهل خوارج، دوباره به خودش می‌رسید!

اما اگر قرار بود زیر بار امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بروند، آنوقت باید دائم خودشان را با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه منطبق می‌کردند، پس دیگر جای تکبّر نداشتند.

لذا جالب است که هم معصومین علیهم السلام فرموده‌اند و هم مالک اشتر فرموده است که این خوارج برای کمبودشان عبادت می‌کردند، یعنی می‌خواستند خودشان را نشان دهند.

خوارج متهوّر هستند، نه شجاع!

این خوارج در جنگ به خط می‌زدند، در ظاهر خیلی نترس بودند، اما اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین می‌فرمودند این خوارج متهوّر هستند، نه شجاع.

تفاوت متهوّر و شجاع در این است که شجاع عاقل است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که تاریخ کسی را مانند ایشان را در شجاعت ندیده است، سپر در دست داشت، اینطور نبود که ابتدای امر سپر را بیندازند.

«هُوَ السَّيْفُ سَيْفُ اللهِ فِي كُلِّ مَشْهَدٍ» وقتی مردم او را در جنگ می‌دیدند، فکر می‌کردند این شمشیر در دست خداست که می‌رود و می‌آید…

در یک نقلی می‌گوید: دیدم از سر تا پای یکی از دشمنان آهن است، و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با یک پیراهنی که آستین خود را هم بالا داده بود، بی‌سپر و زره به سراغ طرف رفت…

جنگیدن امیرالمؤمنین صلوات الله علیه خیلی حیرت‌انگیز بود، تاریخ کسی را به خودش اینطور ندیده است…

ان شاء الله خدای متعال روزی کند در پهنه‌ی قیامت که خدای متعال بعضی از مجرمین را مجازات کرد، قبل از وارد شدن به بهشت، چند تصویر را ببینیم، یکی آن زمان که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه درِ خیبر را کَنده است ببینیم، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه عمرو بن عبدود را زمین زد را ببینیم…

در تاریخ اتفاقات حیرت‌انگیزی رخ داده است، اما ما ندیده و بیچاره هستیم…

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه عجیب می‌جنگیدند، اما همین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سپر بدست داشت، زره می‌بست. از حضرت پرسیدند: چرا زره‌ی شما، پشت ندارد؟ حضرت فرمودند: برای اینکه هیچوقت دشمن به پشت من نمی‌رسد، مگر اینکه افتاده باشد، تابحال کسی زنده پشت سر من نرفته است.

یعنی شجاع است، نه متهوّر؛ سپر در دست می‌گیرد و زره به تن دارد.

زمانی به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه عرض کردند که این اسب در شأن شما نیست، این اسب ضعیفی است؛ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: برای اینکه قرار نیست من از کسی فرار کنم! اسب را برای فرار می‌خواهند، که من از کسی فرار نمی‌کنم؛ یا اسب را برای تعقیب فراری می‌خواهند، که من فراری را دنبال نمی‌کنم، لذا من اصلاً اسب تیزرو نیاز ندارم!

اما همین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سپر در دست داشت.

معاویه، در میدان مبارزه با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

خوارج گاهی کارهای دیوانه‌وار می‌کردند، مثلاً معاویه با همه‌ی بیچارگی که داشت، به اندازه‌ی این خوارج، بیچاره نبود. چون معاویه ثروتمند بود، لازم نبود فیگورِ شجاعت بگیرد.

لذا وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در صفین معاویه برای جنگیدن به میدان فراخواندند، معاویه گفت: اصلاً نمی‌آیم!

روزی عمروعاص به معاویه گفت: علی پیشنهاد خوبی می‌دهد!

معاویه به عمروعاص گفت: فلان فلان‌شده! تو می‌خواهی بعد از من خلیفه شوی، برای همین انگیزه داری مرا به کشتن بدهی! «کَانَت ضَرَبَاتُهُ وَترَا»، علی به هیچ کسی بیش از یک ضربه نزده است!

معاویه با همه‌ی افکار غلط خود، نیاز نداشت شجاعت نیاز دهد.

لذا وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه او را به جنگ دعوت می‌کرد، او به جنگ نمی‌آمد.

عبیدالله بن عمر، در میدان مبارزه با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

همانطور که می‌دانید وقتی عمر کشته شد، عبیدالله بن عمر چند نفر از ایرانیان را کشت و فرار کرد، وقتی حکومت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آغاز شد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: اگر من عبیدالله بن عمر را دستگیر کنم، او را قصاص خواهم کرد.

چون عبیدالله بن عمر چند مسلمان را به این بهانه کشت که یک ایرانی پدر مرا کشته است!

عبیدالله بن عمر فرار کرد و به معاویه پیوست، در صفین آمد، مدام به میدان می‌آمد و محمد بن حنفیه را به جنگ دعوت می‌کرد. چند مرتبه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه چیزی نفرمود، وقتی دید او مدام مبارز می‌طلبد، به میدان رفت.

عبیدالله بن عمر آنقدر عقب عقب رفت که از انتهای لشکرشان بیرون رفت!

یعنی عبیدالله بن عمر هم با همه‌ی گیجی‌ای که داشت، می‌دانست نباید مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بایستد.

اهلِ جمل، در میدان مبارزه با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در جمل با شتر به میدان رفت، یعنی نمی‌خواست بجنگد. فرمود: زبیر کجاست؟

عایشه و خواهرش که همسر زبیر بود، شروع کردند به گریه کردن.

از آن‌ها پرسیدند: چرا گریه می‌کنید؟

گفتند: زبیر مُرد!

یعنی تابحال نشده است که علی کسی را صدا کند و او به میدان برود و طرف سالم برگردد.

لذا می‌فهمیدند نباید مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بجنگند.

طلحه مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نجنگید، زبیر مقابلِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نجنگید، عبدالله بن زبیر فرار کرد، در بعضی از نقل‌ها شلوار خود را درآورد که بتواند فرار کند.

یک فهرست بلندبالایی از کسانی که برای فرار از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در میدان جنگ، مجبور شدند شلوار خود را دربیاورند موجود است، آن‌ها می‌گفتند اگر آبرویمان برود، بهتر از این است که جان خودمان را از دست بدهیم.

خوارج ترسو بودند

توقع این است که خوارج که رزمنده‌های معروفی نبودند، اما در ظاهر سلحشورانه می‌جنگیدند… هر کدام از این‌ها که در نهروان به میدان می‌آمدند، می‌گفتند: علی کجاست؟!

این مسلّم بود که اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیاید، آن‌ها کشته شده‌اند!

یک نفر از آن‌ها گفت: علی کجاست؟!

تا به خودش بیاید، کشته شد!

چرا این کار را می‌کردند؟ در روایات ما، در روانشناسی آن‌ها گفته‌اند: چون خیلی ترسو بودند. این‌ها می‌خواستند به ترس خودشان غلبه کنند، برای همین به سمت وحشیگری می‌رفتند.

مثلاً طرف در جایی گیر می‌کند، برای اینکه ترسیده است، اول نعره می‌زند، بعد حمله می‌کند!

خوارج شجاع نبودند، باید رفتار این‌ها را دید، یعنی اگر نوع حمله‌ی آن‌ها را در نقطه‌ای ببینید، متوجّه می‌شوید که از شدّت ترس‌شان است. یعنی می‌ترسد شخصیت و ضعف او فاش شود، برای همین حمله می‌کند.

یعنی یک نفر از شجاعت به دل میدان می‌زند، اما یک نفر از ترس خود به میدان می‌زند.

از طرفی اگر این خوارج به میدان می‌آمدند، نمی‌توانستند مانند بقیه، شلوار از پای خود دربیاورند، چون در جامعه ظاهر متشرّع داشتند. لذا مجبور بودند بروز شدید داشته باشند.

دینداری باید اثر داشته باشد

جمله‌ی کوتاه خوارج این است که تظاهر به دینداری داشتند، اما دین در وجودشان رسوخ نکرده بود. دین اینگونه است که قرار است انسان را تغییر دهد.

آن امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که آنطور عبادت می‌کرد، نهایتِ لطافت هم بود، باید دینداری روی انسان اثر بگذارد.

اینکه انسان مدام عبادت کند و رفتار او با مردم وحشیانه‌تر شود، معلوم است دیندار نیست، اصلاً نماز او نماز نیست، عبادت او عبادت نیست.

طرف نمی‌تواند با هیچکسی سر کند، همه از دست او ناراضی هستند، همه از دست او فرار می‌کنند، چون مدام به همه گیر می‌دهد.

شما ببینید در ماجرای کربلا چه صحنه‌هایی از کسانی می‌بینید که در نور اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نفس کشیده‌اند.

ما بعنوان کسانی که عقب ماندیم و در کربلا نبودیم… ما در همین جنگ اخیر هم توفیق شهادت نداشتیم، به امید اینکه ان شاء الله امام زمان ارواحنا له الفداه نگاهی به ما کنند، امشب به مواردی اشاره خواهم کرد.

آن کسی که کنار خورشید ولایت قرار گرفته است، هیچوقت طلبکار نیست، شما یک عبارت در ادعیه پیدا کنید که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نسبت به خدای متعال طلبکار بوده باشند.

روضه و توسّل به اصحاب سیّدالشّهداء صلوات الله علیه

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه می‌خواست نماز بخواند، نماز خوف بود…

قرار شد «سعید بن عبدالله حنفی» از امام حفاظت کند که امام نماز بخوانند.

با شمشیر و سپر ایستاد، هرچه تیر می‌آمد می‌زد، تیرهایی هم که نمی‌توانست با شمشیر و سپر بزند، با سر و صورت و بدن خود می‌گرفت. تیرباران شد تا نماز سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تمام شد.

خودش را نگه داشته بود، شاید نیزه را در زمین فرو کرده بود تا بتواند مانند عصا روی آن تکیه کند، وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه سلام نماز خود را داد، سعید بن عبدالله افتاد.

چون کنارِ نورِ امام است، همینکه به زمین افتاد، عرض کرد: «عَلَیکَ مِنِّی السَّلَام یَا أبَاعَبدِالله، أوَفَیتُ؟»… آقا جان! بیش از این، از دست من برنیامد…

از این زیباتر و جذّاب‌تر، این اتفاق است که دو برادر آمدند، یا شاید دو پسرعمو بودند، هیچ‌کسی نمی‌داند این دو نفر چه نام دارند، «فِي الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ»[13]

ما اصلاً نمی‌دانیم این دو نفر چه کسانی هستند، این‌ها به محضر حضرت آمدند تا اذن میدان بگیرند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه که اجازه نمی‌دادند کسی همینطور به میدان برود! باید انتخاب می‌کردند.

بالاخره این دو نفر قدری التماس کردند و حضرت قبول کرد، وقتی حضرت قبول کردند و این‌ها آماده شدند به میدان بروند، شروع کردند به گریه کردن.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه ابتدای کار سخت می‌گرفتند، تاحدی که آن‌ها استحقاق پیدا کنند که به میدان بروند، بعد از آن با این‌ها نرمی می‌کردند.

وقتی این‌ها گریه کردند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: چرا گریه می‌کنید؟ جدّ من آغوش خود را باز کرده است تا شما را در آغوش بگیرد!

گفتند: نه! ما برای جان خودمان گریه نمی‌کنیم، ما یک جان داریم که فدای شماست، اما خانواده‌ی شما بعد از ما چه می‌شوند؟ من گریه می‌کنم که فقط یک جان دارم… گریه می‌کنم که نمی‌توانم از شما دفاع کنم… با یک جان نمی‌توانم از شما حفاظت کنم…

شما نگاه کنید! این مسیرِ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین است.

ما چیزی بالاتر از جان نداریم، در این مسیر کسی که جان می‌دهد بدهکار است و گریه‌ی حسرت دارد!

آمدند و به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خبر دادند که دشمنان هزار نفر هزار نفر زیاد می‌شوند، و نیروهای شما حتّی یک نفر یک نفر هم زیاد نمی‌شوند، اما کفار فرزند «محمد بن بشیر» را در مرز گرفته‌اند و او می‌تواند برود و پول بدهد و فرزند خود را آزاد کند، اما نرفته است.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: به او بگویید بیاید.

«محمد بن بشیر» به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد، حضرت فرمودند: محمد! آیا پسر تو در دست کفار اسیر شده است؟

عرض کرد: بله!

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: این هزار سکه‌ی طلا، و این هم لباسِ فاخرِ قیمتی، اگر این‌ها را ببری، فرزندت را آزاد کرده‌ای.

محمد بن بشیر عرض کرد: «أَكَلَتْنِي اَلسِّبَاعُ حَيّاً إِنْ فَارَقْتُكَ»،[14] گرگ‌های بیابان مرا زنده زنده بدرند، اگر من از شما جدا شوم…

دختران شما اینجا هستند، من بروم و فرزند خود را آزاد کنم؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دیدند حیف است که این شخص جزو شهدای کربلا نباشد، فرمود: تو نرو، ولی به بعضی از دوستان خودت بگو این پول را ببرند و پسر تو را آزاد کنند.

شما خدای کریمِ وفی را ببینید، یک اتفاقی در بیابان کربلا رخ داد، این‌ها هم که امام معصوم نیستند… خدای متعال نسبت به بنده‌های خود که بنده باشند و خودشان را بدهکار او بدانند، هم غیور است و هم وفی است، خدای متعال اجازه نداده است که این‌ها گُم شوند.

هزار و چهارصد سال گذشته است، وقتی نام او می‌آید، دلمان بخاطر کلام او می‌شکند و ما گریه می‌کنیم…

الآن خیلی از وقایعِ شش ماه قبل، برای ما تکراری است! پس چرا این‌ها تکراری نیست؟

«مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اَللَّهُ»،[15] اگر کسی تکبّر بورزد، باید خودش، خودش را بالا نگه دارد.

قصد داشتم روضه‌ی جناب حرّ سلام الله علیه را نخوانم، ولی نقطه‌ی امید خودم این است، من هیچ شباهتی به هیچیک از یاران امام حسین علیه السلام ندارم، به جناب حرّ سلام الله علیه اصلاً شباهت ندارم، ولی به حرِّ قبل از توبه شباهت دارم…

از من هم اعمالی سر زده است که امام زمان ارواحنا له الفداه دیده‌اند و ناراحت شده‌اند…

گاهی از اینکه راجع به جناب حرّ سلام الله علیه حرف بزنم، پشیمان می‌شوم، شاید اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم نپسندند و بفرمایند که او الآن کنار ما و در درجه‌ی ماست، او الآن در بهشت ماست، به تو چه ارتباطی دارد؟

حضرت حرّ علیه السلام می‌داند که من چقدر فدای ایشان می‌شوم و چقدر ایشان را دوست دارم، اما برای ما امیدوارکننده است، کَرَمِ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین برای بیچاره‌هایی که به خودشان امیدی ندارند، امیدوارکننده است.

مثل دیروز که راه را می‌بست، بچه‌ها خسته شده بودند، دوست داشتند در یک سایه‌ای قرار بگیرند که استراحت کنند، ولی حرّ با سپاه خود می‌آمد و شمشیر می‌کشیدند و اجازه نمی‌دادند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم نگاه کردند و دیدند درست است که الآن حرّ آنطرف است، ولی آنطرفی نیست… امام صرّافِ وجود است، من هرچه خرابکاری کنم، اگر در من ذرّه‌ای محبّت ببیند، می‌گوید بالاخره من تو را شکار خواهم کرد…

یا اباعبدالله…

آنجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دید که هیچ چیزی در پرونده‌ی حرّ نیست، امام حکمت دارد و حکیم است، بهانه‌ای لازم است که دست حرّ را بگیرد، پرونده‌ی حرّ خراب است اما استعداد آدم شدن دارد، بلکه آنقدر آدم شد که فخر بشر و سلطان تائبان شد.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه از روی کَرَمِ خود، همان کاری که با عبیدالله حرّ جُعفی کرد… وقتی عبیدالله به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه گفت که چقدر محاسن شما خوش‌رنگ است، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «اَلشَّيْبُ إِلَيْنَا بَنِي هَاشِمٍ يُعَجِّلُ»،[16] کاری با ما کردند که محاسن ما از بچگی، زود سپید شد…

عبیدالله حرّ جُعفی آن زمان نخواست همراهی کند.

اینجا وقتی نزدیک بود جناب حرّ از حریم ادب دور شود، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ»،[17]

«ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ» یعنی مادری که تو را درست تربیت نکرده است، باید داغ تو را ببیند. این کلام فحش نیست اما ذکر خیر هم نیست.

حرّ عربِ فرمانده‌ی بزن‌بهادر است، مسلماً فحش در آستین خود آماده دارد… کسانی که خوش‌سرزبان هستند که فکر نمی‌کنند، درجا می‌گویند… حرّ همینکه شنید، خواست جواب بدهد، ناگهان خودش را نگه داشت و سکوت کرد…

یا اباعبدالله! آن لحظه‌ای که من به سمت گناه می‌روم و نفسِ من سرکشی می‌کند، تو افسار مرا بکش… یک «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ» هم به ما بگو…

حرّ خودش را نگه داشت و گفت: هر کسی به من چنین گفته بود، من بلافاصله جواب می‌دادم، اما مادرِ تو حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است…

جناب حرّ صلوات الله علیه اینجا کفّ نفس کرد… در پرونده‌ی او نوشتند: «احترام به صدیقه طاهره سلام الله علیها»…

در ماه مبارک رمضان یک دعایی هست که می‌گوید: «سبْحَانَ مَنْ فَطَمَ بِفَاطِمَةَ مَنْ أَحَبَّهَا مِنَ النَّار»، پاک و منزّه است خدایی که محبّان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را بخاطر او از آتش نجات می‌دهد…

مادر ما خودش در معرض آتش قرار گرفت، که ما به سراغ آتش نرویم…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرزندان خود را با پای برهنه در بیابان‌ها رها کرد که ما به سراغ آتش نرویم…

این احترام جناب حرّ رضوان الله تعالی علیه ثبت شد…

آب بسته شد و تاسوعا شد و عاشورا شد، آنجا آدم‌های زیادی بودند که مظلومیتِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را می‌دیدند و تکان نمی‌خوردند، ولی جناب حرّ سلام الله علیه با حبّ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها حساس شد…

خیلی آدم‌ها ظلم می‌بینند و به روی خودشان نمی‌آورند، آن‌ها نفهم نیستند، بلکه نفس‌شان از بین رفته و حساسیت نفس‌شان کم شده و صحفه‌ی نفس‌شان ناپاک شده است.

دیدند انگار جناب حرّ علیه السلام روی صفحه‌ی آتش ایستاده است و آرام و قرار ندارد… دوست او به او گفت: آیا ترسیده‌ای؟ تو به جنگ‌های زیادی رفته‌ای! الآن که این‌ها جمعیتی ندارند! این که اصلاً جنگ نیست! سی هزار نفر هستیم، در برابر صد نفر!

جناب حرّ سلام الله علیه گفت: خودم را بین بهشت و جهنّم می‌بینم…

یا اباعبدالله! وقتی نام مادر شما می‌آید، ما زیر و رو می‌شویم… ما محبّان مادر شما هستیم… ما گریه‌کنان مادر شما هستیم…

درنهایت جناب حرّ علیه السلام راه افتاد…

اینکه الآن ما به امام زمان ارواحنا له الفداه عرض کنیم «غلط کردم» که هنر نکرده‌ایم! ما می‌دانیم این بزرگواران چه کسانی هستند، اما آن زمان حرّ نمی‌دانست…

یعنی ظاهر امر این است که روز عاشورا که ببخشید معنا ندارد، اصلاً جای جبران وجود ندارد، اگر هر کسی غیر از امام حسین علیه السلام بود، نه تنها عذرخواهی او را قبول نمی‌کرد، که شاید به او جسارت هم می‌کرد…

ولی حرّ گفت: من خطایی نسبت به پسرِ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها انجام داده‌ام، می‌روم و عذرخواهی می‌کنم، نهایتاً مرا قبول نمی‌کند و من ضایع می‌شوم…

با اینکه این کار در برابر لشکر و رفقای خودش، کار بسیار مشکلی بود.

همینطور حرکت کرد و آسمان را نگاه کرد…

ان شاء الله خدای متعال حال جناب حرّ صلوات الله علیه را روزی ما کند…

گفت: «اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَنَبْتُ فَتُبْ عَلَيَّ فَقَدْ أَرْعَبْتُ قُلُوبَ أَوْلِيَائِكَ وَ أَوْلاَدِ بِنْتِ نَبِيِّكَ»،[18] خدایا! من دل حضرت زینب کبری سلام الله علیها را لرزانده‌ام، فرزندان سیّدالشّهداء صلوات الله بخاطر من آفتاب خورده‌اند…

به محضر حضرت آمد…

این آن نقطه‌ای است که خوارج ندارند…

افتاده و سرشکسته و بدهکار آمد… همینطور که سر او پایین بود و نمی‌توانست از خجالت به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نگاه کند، عرض کرد: «عَلَیکَ مِنِّی السَّلَام یَا أبَاعَبدِالله، هَل لِیَ مِن تَوبَة؟» آیا برای کسی مانند من هم که جای جبران ندارد، توبه هست؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «نَعَم! یَتُوبُ اللهُ عَلَیک»، آن هنگام که از خیمه راه افتادی خدا تو را بخشید! «إرفَع رَأسَکَ یَا شیخ!» سرت را بلند کن! «إنزِل!» خوش آمدی! خیلی وقت است که منتظر تو بودم…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه او را احترام کرد…

ظاهراً اینطور باشد که نیاز نشد جناب حرّ علیه السلام التماس کند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه او را زود به میدان فرستاد…

جناب حرّ سلام الله علیه به میدان رفت و جنگید…

اگر سعید بن عبدالله حنفی به زمین بیفتد، می‌گوید من یک عمر آرزو دارم که یک تیر به من اصابت کند و به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نخورد، روی زمین بیفتم که حضرت سر مرا به دامان بگیرند…

«سر به دامان گرفتن» وسط میدان، برای مولا خطرناک است…

وقتی جناب حرّ صلوات الله علیه افتاد، دیگر چه بگوید؟ در ذهن او این بود: من که کاری نکرده‌ام… یعنی آیا خدا از من می‌پذیرد؟…

ناگهان زیر سر او نرم شد، امام حسین علیه السلام سر او را به دامان گرفت و شروع کرد گریه کردن، به زخم‌های او دست کشید…

من یک جمله عرض می‌کنم، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه اجازه نداد سرِ حرّ زمین بماند… در کربلا فقط یک شهید است که در حالیکه صورت او روی خاک قرار گرفته بود و با خدا صحبت می‌کرد، گونه‌ی مبارک خاکی بود، محاسن مبارک خونی بود، در حال ذکر گفتن بود، که آن‌هایی که از دور دیدند، ناگهان دیدند که «وَالشِّمرُ جَالِسٌ»


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] مصباح المتهجد، جلد ۲، صفحه ۸۲۸ (رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلسَّيَّارِيِّ عَنِ اَلْعَبَّاسِ بْنِ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ يَدْعُو عِنْدَ كُلِّ زَوَالٍ مِنْ أَيَّامِ شَعْبَانَ وَ فِي لَيْلَةِ اَلنِّصْفِ مِنْهُ وَ يُصَلِّي عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِهَذِهِ اَلصَّلَوَاتِ يَقُولُ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ اَلنُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ اَلرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفِ اَلْمَلاَئِكَةِ وَ مَعْدِنِ اَلْعِلْمِ وَ أَهْلِ بَيْتِ اَلْوَحْيِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ اَلْفُلْكِ اَلْجَارِيَةِ فِي اَللُّجَجِ اَلْغَامِرَةِ يَأْمَنُ مَنْ رَكِبَهَا وَ يَغْرَقُ مَنْ تَرَكَهَا اَلْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ اَلْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اَللاَّزِمُ لَهُمْ لاَحِقٌ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ – اَلْكَهْفِ اَلْحَصِينِ وَ غِيَاثِ اَلْمُضْطَرِّ اَلْمُسْتَكِينِ وَ مَلْجَإِ اَلْهَارِبِينَ وَ عِصْمَةِ اَلْمُعْتَصِمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلاَةً كَثِيرَةً تَكُونُ لَهُمْ رِضًا وَ لِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَدَاءً وَ قَضَاءً بِحَوْلٍ مِنْكَ وَ قُوَّةٍ يَا رَبَّ اَلْعَالَمِينَ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَلطَّيِّبِينَ – اَلْأَبْرَارِ اَلْأَخْيَارِ اَلَّذِينَ أَوْجَبْتَ حُقُوقَهُمْ وَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَ وَلاَيَتَهُمْ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اُعْمُرْ قَلْبِي بِطَاعَتِكَ وَ لاَ تُخْزِنِي بِمَعْصِيَتِكَ وَ اُرْزُقْنِي مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِمَا وَسَّعْتَ عَلَيَّ مِنْ فَضْلِكَ وَ نَشَرْتَ عَلَيَّ مِنْ عَدْلِكَ وَ أَحْيِنِي تَحْتَ ظِلِّكَ وَ هَذَا شَهْرُ نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبَانُ اَلَّذِي حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَ اَلرِّضْوَانِ اَلَّذِي كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ فِي لَيَالِيهِ وَ أَيَّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فِي إِكْرَامِهِ وَ إِعْظَامِهِ إِلَى مَحَلِّ حِمَامِهِ اَللَّهُمَّ فَأَعِنَّا عَلَى اَلاِسْتِنَانِ بِسُنَّتِهِ فِيهِ وَ نَيْلِ اَلشَّفَاعَةِ لَدَيْهِ اَللَّهُمَّ وَ اِجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً وَ اِجْعَلْنِي لَهُ مُتَّبِعاً حَتَّى أَلْقَاهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ عَنِّي رَاضِياً وَ عَنْ ذُنُوبِي غَاضِياً قَدْ أَوْجَبْتَ لِي مِنْكَ اَلرَّحْمَةَ وَ اَلرِّضْوَانَ وَ أَنْزَلْتَنِي دَارَ اَلْقَرَارِ وَ مَحَلَّ اَلْأَخْيَارِ .)

[5] سوره مبارکه کهف، آیه 104 (الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا)

[6] سوره مبارکه مائده، آیه 44 (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ ۚ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ ۚ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا ۚ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ)

[7] سوره مبارکه مائده، آیه 47 (وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ ۚ وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ)

[8] الكامل في التاريخ، جلد 2 ، صفحه 678 (وَلَمَّا رَجَعَ عَلِيٌّ مِنْ صِفِّينَ فَارَقَهُ الْخَوَارِجُ، وَأَتَوْا حَرُورَاءَ، فَنَزَلَ بِهَا مِنْهُمُ اثْنَا عَشَرَ أَلْفًا، وَنَادَى مُنَادِيهِمْ: إِنَّ أَمِيرَ الْقِتَالِ شَبَثُ بْنُ رِبْعِيٍّ التَّمِيمِيُّ، وَأَمِيرَ الصَّلَاةِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْكَوَّا الْيَشْكُرِيُّ، وَالْأَمْرُ شُورَى بَعْدَ الْفَتْحِ، وَالْبَيْعَةُ لِلَّهِ – عَزَّ وَجَلَّ -، وَالْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْيُ عَنِ الْمُنْكَرِ. فَلَمَّا سَمِعَ عَلِيٌّ ذَلِكَ وَأَصْحَابُهُ قَامَتِ الشِّيعَةُ فَقَالُوا لَهُ: فِي أَعْنَاقِنَا بَيْعَةٌ ثَانِيَةٌ، نَحْنُ أَوْلِيَاءُ مَنْ وَالَيْتَ، وَأَعْدَاءُ مَنْ عَادَيْتَ. فَقَالَتِ الْخَوَارِجُ: اسْتَبَقْتُمْ أَنْتُمْ وَأَهْلُ الشَّامِ إِلَى الْكُفْرِ كَفَرَسَيْ رِهَانٍ، بَايَعَ أَهْلُ الشَّامِ مُعَاوِيَةَ عَلَى مَا أَحَبُّوا وَكَرِهُوا، وَبَايَعْتُمْ أَنْتُمْ عَلِيًّا عَلَى أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ مَنْ وَالَى وَأَعْدَاءُ مَنْ عَادَى. فَقَالَ لَهُمْ زِيَادُ بْنُ النَّضْرِ: وَاللَّهِ مَا بَسَطَ عَلِيٌّ يَدَهُ فَبَايَعْنَاهُ قَطُّ، إِلَّا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ، وَلَكِنَّكُمْ لَمَّا خَالَفْتُمُوهُ جَاءَتْهُ شِيعَتُهُ فَقَالُوا لَهُ: نَحْنُ أَوْلِيَاءُ مَنْ وَالَيْتَ، وَأَعْدَاءُ مَنْ عَادَيْتَ، وَنَحْنُ كَذَلِكَ، وَهُوَ عَلَى الْحَقِّ وَالْهُدَى وَمَنْ خَالَفَهُ ضَالٌّ مُضِلٌّ.)

[9] نهج البلاغه، حکمت 165

[10] سوره مبارکه نجم، آیه 3

[11] نهج البلاغه، حکمت 77 (آهِ ! مِن قِلَّةِ الزّادِ ، و طُولِ الطَّريقِ ، و بُعدِ السَّفَرِ ، و عَظيمِ المَورِدِ !)

[12] سوره مبارکه اسراء، آیه 85 (وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا)

[13] نهج البلاغه، خطبه 102 (فِتَنٌ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، لَا تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ وَ لَا تُرَدُّ لَهَا رَايَةٌ، تَأْتِيكُمْ مَزْمُومَةً مَرْحُولَةً، يَحْفِزُهَا قَائِدُهَا وَ يَجْهَدُهَا رَاكِبُهَا، أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِيدٌ كَلَبُهُمْ قَلِيلٌ سَلَبُهُمْ، يُجَاهِدُهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَكَبِّرِينَ، فِي الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ. فَوَيْلٌ لَكِ يَا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِكِ مِنْ جَيْشٍ مِنْ نِقَمِ اللَّهِ، لَا رَهَجَ لَهُ وَ لَا حَسَّ، وَ سَيُبْتَلَى أَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الْأَحْمَرِ وَ الْجُوعِ الْأَغْبَرِ.)

[14] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه 85

[15] مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، جلد ۱۷، صفحه ۲۷ (اَلطَّبْرِسِيُّ فِي اَلْمَكَارِمِ : وَ لَقَدْ جَاءَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اِبْنُ خَوَلِيٍّ بِإِنَاءٍ فِيهِ عَسَلٌ وَ لَبَنٌ فَأَبَى أَنْ يَشْرَبَهُ فَقَالَ شَرْبَتَانِ فِي شَرْبَةٍ وَ إِنَاءَانِ فِي إِنَاءٍ وَاحِدٍ فَأَبَى أَنْ يَشْرَبَهُ ثُمَّ قَالَ مَا أُحَرِّمُهُ وَ لَكِنْ أَكْرَهُ اَلْفَخْرَ وَ اَلْحِسَابَ بِفُضُولِ اَلدُّنْيَا غَداً وَ أُحِبُّ اَلتَّوَاضُعَ فَإِنَّ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اَللَّهُ .)

[16] ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، جلد ۱، صفحه ۲۵۹ (حَدَّثَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَكَمِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي اَلْجَارُودِ عَنْ عَمْرِو بْنِ قَيْسٍ اَلْمَشْرِقِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَا وَ اِبْنُ عَمٍّ لِي وَ هُوَ فِي قَصْرِ بَنِي مُقَاتِلٍ فَسَلَّمْنَا عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ عَمِّي يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ هَذَا اَلَّذِي أَرَى خِضَابٌ أَوْ شَعْرُكَ فَقَالَ خِضَابٌ وَ اَلشَّيْبُ إِلَيْنَا بَنِي هَاشِمٍ يُعَجِّلُ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْنَا فَقَالَ جِئْتُمَا لِنُصْرَتِي فَقُلْتُ إِنِّي رَجُلٌ كَبِيرُ اَلسِّنِّ كَثِيرُ اَلدَّيْنِ كَثِيرُ اَلْعِيَالِ وَ فِي يَدِي بَضَائِعُ لِلنَّاسِ وَ لاَ أَدْرِي مَا يَكُونُ وَ أَكْرَهُ أَنْ أُضَيِّعَ أَمَانَتِي وَ قَالَ لَهُ اِبْنُ عَمِّي مِثْلَ ذَلِكَ قَالَ لَنَا فَانْطَلِقَا فَلاَ تَسْمَعَا لِي وَاعِيَةً وَ لاَ تَرَيَا لِي سَوَاداً فَإِنَّهُ مَنْ سَمِعَ وَاعِيَتَنَا أَوْ رَأَى سَوَادَنَا فَلَمْ يُجِبْنَا وَ لَمْ يُعِنَّا كَانَ حَقّاً عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُكِبَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي اَلنَّارِ .)

[17] الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، جلد ۲، صفحه ۷۶

[18] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۰۲

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *