«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدّمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین، وجود نورانی حضرت مجتبی، حضرت سیّدالشّهداء و حضرت موسی بن جعفر علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر باعظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
هدیه به ارواح طیّبهی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، هر کسی که در طول تاریخ برای اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و قطرهی اشکی ریخت و ذرّه محبّتی داشت و نفسی زد و کمکی کرد، درگذشتگان شما عزیزان، عالمان ربّانی که ما را بر سر سفرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همهی شما شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و شما عزیزان، سلامتی همهی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
مرور جلسات گذشته
دربارهی «زمینههای بوجود آمدن و ویژگیهای خوارج» گفتگو میکنیم.
علّت بررسی و تعیین این موضوع، خطرات و اشتباهاتی است که این گروه برای دین داشتند، به دین و دینداران آسیب فراوان زدند، امام برحق را کشتند.
این موضوع چه ربطی به ما دارد؟
اگر کلیّت را بخواهید، هیچ ربطی به ما ندارد، اساساً خوارج شیعه نبودند و ناصبی بودند، لذا هیچ شیعهای از خوارج نیست، بلکه هیچ داعشیای از خوارج نیست، داعشیها ناصبیِ نوع اول نیستند.
نواصب سه دسته هستند
میشود ناصبیها را سه دسته کرد، یک دسته از نواصب که نوع اول هستند، اینها متدیّن به بغض امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هستند، یعنی میگویند قربة الی الله باید دشمن علی باشیم. اصلاً دینداریشان بغضِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است. اینها کافر هستند و پاک نیستند، چون متدیّن به بغض هستند. درواقع یا اصلاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را قبول ندارند، یا با این کارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را تکذیب میکنند. اینها ناپاک هستند.
گروه دوم نواصب، اصلاً خیلی دین ندارند، کسانی هستند که با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه جنگیدهاند و دشمن هستند. مانند اهل جمل و اهل صفین.
همهی نواصب در آخرت جزو سران کفر هستند.
«کفر و ایمان در دنیا» یک بحثی دارد که در فاطمیه به آن پرداختیم و در https://www.hkashani.com/?cat=6180 منتشر شده است.
این گروه دوم که دشمن هستند، ملعون هستند، چون بعنوان مثال امام هادی علیه السلام در زیارت غدیریه فرمودند: «لَعَنَ اللهُ عَلَى مَنْ سَلَّ سَيْفَهُ عَلَيْكَ»،[4] یا امیرالمؤمنین! خدا هر کسی که به روی تو شمشیر کشید را لعنت کند، «وَ سَلَلْتَ سَيْفَكَ عَلَيْهِ» یا کسی که تو به او شمشیر کشیدی.
اما این گروه دوم که تدیّنشان بغض نیست، یعنی یا مانند معاویه اصلاً دین نداشتند، یا بر سر بغضهای دیگری با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دشمن بودند، طبق نظر بعضی از فقها در دنیا ناپاک نیستند.
مرحوم امام خمینی رضوان الله تعالی علیه در «مکاسب محرّمه»، در مورد اینها، که سران جمل را نام میبرد، میفرماید «وَلَو کَانُوا أخبَث مِنَ الکِلَابِ وَالخَنَازِیر»[5] گرچه اینها از کلب و خنزیر ناپاکتر هستند، اما در دنیا ناپاک نیستند.
باطن آنها از کلب و خنزیر ناپاکتر است، در قیامت هم از رئوس کفر هستند.
نواصب نوع اول «تدیّن به بغض» داشتند، نواصب نوع دوم جنگیدهاند و بغض داشتهاند، اما تدیّنشان بغض نبوده است، یا کینه داشتند، یا دشمنی داشتند، یا طمع داشتند.
گروه سوم نواصب کسانی هستند که با شیعیان دشمن هستند، اینها هم یکطور ناصبی هستند.
هر سه گروه در قیامت، از کفار هستند.
مثلاً طرف از مقابل هیئت رد میشود و میبیند هیئت رونق دارد، حال او بد میشود، چون بغض امام حسین علیه السلام دارد. میبیند شما عشقِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دارید، نسبت به شما بیزار میشود، بخاطر این است که این شخص بغض امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دارد. این شخص درواقع روی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه شمشیر نکشیده است، ولی از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیزار است. بعضیها به اینها «نصب خفی» میگویند.
خیلی از گروههای انحرافی، مانند بسیاری از داعشیها و وهابیها، این نصب نوع سوم را دارند، یعنی بغض دارند، بغض را ابراز نمیکنند، شمشیر نمیکشند، اما بعضی جاها بغض آنها بیرون میزند، مثلاً اگر جایی شیعهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ببینند، حالشان عوض میشود.
مثلاً پیرمرد بسیار شکستهای در مسجد الحرم میآمد، من هم در حال خواندن قرآن بودم، دیدم این پیرمرد میآید، بلند شدم تا او بنشیند.
هم نور و تاریکی ما معلوم است و هم نور و تاریکی آنها، این شخص تا نشست و نفس کشید و برگشت و مرا نگاه کرد، انگار دشمن خودش را دیده بود، همهی صورت او پیچید و چهرهی او درهم شد.
اینها هم ناصبی هستند، به این مدل نصب، نصب خفی میگویند. اگر از آنها بپرسید که آیا شما با علی بن ابیطالب بد هستید؟ میگویند: نه! او را دوست داریم.
این سه گروه نواصب هستند، گروه اول در دنیا هم کافر هستند، گروه دوم و سوم، ممکن است طبق بعضی از مبناها کافر نگویند، ولی در قیامت از رئوس کفر هستند.
نواصبِ خوارج، از گروه اول هستند. یعنی میگفتند ما قربة الی الله با علی دشمن هستیم، خدا دستور داده است که ما با علی دشمن باشیم.
لذا نباید به هیچ شیعهای «خوارج» گفت، بلکه به هیچ داعشی نباید «خوارج» گفت. اصلاً بنا بر این نیست که ما به یکدیگر نسبت دهیم.
اما خوارج مرتکب اشتباهاتی میشدند که ممکن است داعشیها هم آن اشتباهات را انجام دهند، وهابیها هم انجام دهند، حتّی ممکن است یک شیعه هم آن اشتباه را انجام دهد.
اگر ریشهی این اشتباه مشخص شود، ان شاء الله اگر ما خواستیم و از خدای متعال استعانت کردیم، ان شاء الله مرتکب آن اشتباهات نشویم، غرض ما هم بیش از این نیست، غرض این نیست که ما به گروهی از جامعه برچسب بزنیم.
روحیهی تفتیش عقاید
کسی به من پیام داده بود که من میدانم تو میخواهی به چه کسانی برچسب بزنی!
خود همین کار هم از کارهای خوارج است.
مگر تو از باطن من خبر داری؟
من مدام میگویم که ما قصد برچسب زدن نداریم، او میگوید من میدانم که میخواهی برچسب بزنی!
تو از کجا میدانی؟ کجا را دیدهای که میدانی؟ چرا بیهوده حرف میزنی؟
من خودم میگویم نباید به کسی برچسب زد، او میگوید: من از نیّت تو باخبر هستم!!!
تو نیّت مرا از کجا میدانی؟ تو حتّی از ظاهر هم خبر نداری، چه برسد به باطن!
خود همین کار، همان اشتباه خوارج است، یعنی روحیهی تفتیش عقیده داشتند!
ولو نعوذبالله غرض من این باشد و به دروغ بگویم نمیخواهم این کار را کنم، تو دلیل نداری! ضمن اینکه من خودم میگویم اینگونه نیست.
خوارج عقدهی دیده شدن داشتند
خوارج که پیروان راستین دو خلیفه اول هستند، اصلاً میوهی ارگانیک دستگاه خلافت هستند.
چون خوارج نوعاً عربهای درجهی پایین بودند، یعنی نوعاً بادیهنشینانِ یمنی بودند، در دورهی خلفا به میدان جنگ و جهاد افتاده بودند، دلشان میخواست ارتقاء پیدا کنند.
اینها همیشه فکر میکردند دونپایه هستند، هیچوقت هیچیک از اینها خلیفه و استاندار و فرماندار و فرمانده لشکر نشده بود، مسلماً نژاد را هم نمیشود تغییر داد، اینها همیشه میدانستند که نمیتوانند بیش از یک حد مشخصی ارتقاء پیدا کنند، هیچوقت عرب اصیل نمیشوند، که در آن جامعه حرمت عرب اصیل با بقیه تفاوت داشت. چون نمیتوانستند این کمبود خودشان را جبران کنند، به سراغ راههای جایگزین رفتند.
یکی از راههای خوبی که اینها میتوانستند ارتقاء پیدا کنند، قرآن بود.
قرآن در نیمهی اول قرن اول، جایگاهی داشت، که ساختاراً برای خیلی از مردم از امروز مهمتر بود.
لطفاً خوب دقّت کنید که عرض بنده چیست، امروز قرآن کریم برای اولیای خدا در اوج است.
وقتی زمان گذشت و صدها سال عبور کرد و علوم تخصصی و شاخهشاخه شد و متخصص پیدا شد، دیگر شما سؤال طبی را از پزشک میپرسید، احکام را از فقیه میپرسید، سؤال اعتقادی را از متکلّم میپرسید، سؤال فلسفی را از فیلسوف میپرسید، سؤال مهندسی را از مهندس میپرسید، دیگر یک علم و یک ملّا و یک علّامه نداریم، دیگر همهچیزدان نداریم.
حتّی در علوم اسلامی هم اینطور است که یک نفر محدث است، یک نفر مفسر است، ممکن است هر دو از آن علم دیگر هم سر در بیاورند، ولی مثلاً در یک فضا نخبه هستند.
آن زمان اینطور نبود، آن زمان، بلافاصله بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، اجازه ندادند امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بروز داشته باشد، همهی دین بود و یک متنِ قرآن! سؤالات هم پیچیدهتر از ظواهر آیات قرآن کریم نبود.
یعنی اگر میگفتند میخواهیم ارث تقسیم کنیم، این شخص آیهی ارث را حفظ بود، پس به او رجوع میکردند، این شخص هم آیهی ارث را میخواند. اگر سؤال کمی پیچیدهتر میشد که ظاهر آن در آیهی ارث نبود، این شخص توانایی پاسخ دادن نداشت.
اینها قرآن را حفظ کرده بودند، و حفظ قرآن کار سختی بود، چون اعراب و نقطه و تشدید نداشت، یعنی علاوه بر روخوانی، باید حفظ هم میکردند. حافظهی مردم هم نوعاً خیلی خوب نبود، خود خلیفه تا آخر عمر خود، مشغول تمرین سوره بقره بود! نتوانست یک مرتبه همهی قرآن را بخواند، چون روخوانی به حفظ نیاز داشت.
چون این خوارج قرآن را حفظ بودند، مرجع مردم شده بودند.
همانطور که مطلع هستید، قرآن علمِ لایزال است، ولی در دست امام معصوم. مرتبهی خیلی پایینترِ آن در دست ربّانیین از علماست، که الآن گاهی ما در مورد یک آیه در کتابخانه بحث میکنیم، به صد تفسیر مراجعه میکنیم، چون دست ما که به معصوم نمیرسد.
برخی میپرسند که همهی شاگردان ائمه علیهم السلام کار و کاسبی داشتند، اما الآن شاگردان امام صادق علیه السلام کار نمیکنند؟ پاسخ این است که شاگردان ائمه علیهم السلام، پاسخ سؤالات خود را مستقیماً از امام دریافت میکردند و حضرت پاسخ دقیق را میفرمودند، اما الآن شاگردان امام صادق علیه السلام باید روزانه بیست ساعت تلاش کنند، درنهایت هم معلوم نیست که به پاسخ صحیح رسیده باشند، چون دسترسی به معصوم وجود ندارد، باید شما علوم زیادی را کار کنید تا بتوانید یک خطِ امام را بفهمید، که آیا اصلاً این موضوع به حضرت منسوب است؟ آیا اصلاً این جملهی امام است یا نه؟ اینجا یک چیزی فرموده است، در روایت دیگری طور دیگری نقل شده است، کدامیک درست است؟ آیا جمع این روایات درست است؟ منظور حضرت چیست؟
الآن خیلی زحمت دارد، الآن فقیه اگر نابغه باشد باید حداقل سی یا چهل سال کار کند که مرجع شود.
شاگردان ائمه علیهم السلام هم استعداد داشتند، ولی سؤال خود را مستقیم از امام میپرسیدند؛ آنها هم مشکلاتی داشتند، اما از این جهت راحت بودند.
چون خوارج مشکلِ نژادی داشتند، حتّی عربِ درجه دو یمنی هم محسوب نمیشدند، به دنبال این بودند که به چشم بیایند. دو جا میتوانستند به چشم بیایند، یکی با حفظ قرآن، مرجع مردم شوند… و چون عمیق نبودند، همان ظواهری که میفهمیدند را میگفتند، و معمولاً نظراتشان در سؤالات مختلف تغییر پیدا میکرد. چون امروز در تطبیق این سؤال یک آیه به ذهنشان میرسید، فردا هم یک آیهی دیگر؛ برای همین هم جوابها با هم تفاوت داشت. اینها هم که نه عمیق بودند و نه مبنای علمی داشتند. ضمناً برای کمبودهای مالی خودشان هم دائم در جنگ بودند.
خوارج در بیان امام صادق علیه السلام
از امام صادق علیه الصلاة و السلام پرسیدند که آیا خوارج شکاک هستند؟ یعنی اهل شک هستند؟
حضرت صادق صلوات الله علیه فرمودند: بله!
گفتند: پس برای چه اینها به مبارزه دعوت میکردند؟
حضرت صادق سلام الله علیه فرمودند: «ذَلِكَ مِمَّا يَجِدُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ».[6] اینها یا از کسی بغض و نفرت داشتند، یا کمبود داشتند، برای همین باید ظاهر خودشان را حفظ میکردند.
شما فرض کنید یک نفر هزاران میلیارد پول دارد و او را با انگشت نشان میدهند، دیگری یک کلکسیونی دارد، ممکن است بقیه بگویند فلان اندازه از فلان چیز دارد. اما مثلاً در بین الوات هم میگویند هیچ کسی در این منطقه به اندازهی من چاقو نخورده است!… یعنی کسی هم اینطور خودش را نشان میدهد. مثلاً این چه فضیلتی است؟! اما این آدم از یک جهتی شاخص میشود. این شخص دوست دارد دیده شود، حال یا باید به ورزش رزمی المپیک برود و مدال طلا بگیرد، یا باید الوات اول منطقه باشد.
خوارج با هجوم بردن در جنگها، یا در دعواهای اعتقادی، که مدام بحث میکردند، معروف میشدند.
شاید خودشان هم نمیفهمیدند که این دعواهای اعتقادی که از صبح تا شب مشغول آن بودند، هیچ چیزی از آن برای خدا نیست، ممکن است تخیّل میکردند که برای خدا این کار را میکنند، اما برای خدا نبود، خوارج بشدّت دنیادوست بودند، این دنیای آنها بود.
نانِ خوارج در دعوا بود
حتّی ببینید تحلیل معاویه راجع به خوارج چیست.
البته من عرض میکنم که اگر معاویه بگوید شما پنج انگشت دارید، من باور نمیکنم، اول دقیق میشمارم و بعد تصمیم میگیرم. اما حرف معاویه با این تحلیل ما منطبق است.
«سعید بن عاص» عدهای از قاریان کوفه را تبعید کرد، یا به نقلی اینها از دست «سعید بن عاص» قهر کردند و به شام رفتند. معاویه هم از دست آنها بهم ریخته بود، چون آنها مدام نظم جامعه را بهم میریختند. شام هم لاکچری شده بود و وضع مردم در آنجا خوب بود و دوست نداشتند کسی وضع را بهم بریزد، این خوارج هم اهل دعوا و بهم زدن مجالس و خراب کردن مجالس و بیرون کردن منبری و… بودند.
معاویه به عثمان نامه نوشت و گفت: «إِنَّهُ قَدِمَ عَلَى أَقْوَامٍ لَيْسَتْ لَهُمْ عُقُولٌ وَلَا أَدْيَانٌ»،[7]…
البته من نمیگویم این حرفی که معاویه راجع به اینها میگوید، حتماً درست است، ولی بنده از جهت توصیفی به این رسیدهام.
معاویه به عثمان گفت: اینها عدهای هستند که ظاهراً عقل ندارند… یعنی انگار ملاحظهی هیچ چیزی را نمیکنند.
خوارج مدام مردم را تفتیش عقیده میکردند و وقتی مردم بعضی چیزها را نمیدانستند، اینها خوشحال میشدند که میدیدند از بقیه بیشتر میدانند! چون تکبّر و توهّمِ بزرگی داشتند.
معاویه گفت: اینها ظاهراً عقل ندارند! «إِنَّمَا هَمُّهُمُ الْفِتْنَةُ» اصلاً نان دینها در دعواست!
خوارج به دنبال رانت بودند، نه عدالت!
«وَأَمْوَالُ أَهْلِ الذِّمَّةِ» اصلاً چشم اینها این است که پول اهل ذمّه چطور تقسیم میشود؟!
اینجا یک توضیحی عرض کنم.
نامسلمانان به دولت اسلامی مالیات پرداخت میکردند، گاهی نوشتهاند صد و چهل میلیون درهم خراج اهل ذمّه به کوفه آمده است. این عدد خیلی بزرگی است.
همانطور که دیدهاید، در تهران یک سری پل و عرشهی پل و تابلو هست که روی آن بنر نصب میکنند، فرض کنید شهرداری بگوید هر کسی خواست چیزی نصب کند، باید فقط در فلان چاپخانه چاپ کند. اگر آن چاپخانه منصف باشد و جنس خوب و به قیمت بدهد هم خیلی پولدار میشود. چون این یک رانتِ انحصاری است.
مثلاً ناگهان بار عظیم خرما یا عسل میرسید، اگر این را به یک کاسب میدادند و این کاسب فقط میخواست توزیع کند، ثروت زیادی پیدا میکرد.
این موارد را به خوارج نمیدادند، چون خوارج عربِ درجه یک نبودند که کسی به آنها از این رانتها بدهد؛ این خوارج هم به دنبال این رانتها بودند.
توجّه کنید که خوارج بدنبال عدالت نبودند، بلکه خوارج میگفتند چرا به ما داده نمیشود؟
زمان خلفا وقتی پول بیت المال را میگرفتند، هر سال دو مرتبه به مردم یارانه میدادند، یارانهای هم که در کوفه به مردم میدادند، آنقدر بود که دیگر خیلیها نیازی به شغل پیدا نمیکردند.
چرا اینقدر زیاد بود؟ چون به مسلمانان عرب پرداخت میکردند، اما به مسلمانان غیرعرب پرداخت نمیکردند!
مسلماً اگر یارانهی هشتاد میلیون نفر را به چهار میلیون نفر بدهید، پول زیادی خواهد شد.
به افراد خاصی رانتهای گسترده هم میدادند، مثلاً به طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف و مروان… اما اگر پول مابقی مردم را بین تعداد اندکی تقسیم کنند، مسلماً مبلغ زیادی به آنها خواهد رسید.
این اعراب هیچوقت اعتراض نداشتند که چرا این پول که به من میدهی، به همسایهی ایرانیِ من نمیدهی! ضمن اینکه اصلاً خود همینها هم میگفتند نباید به ایرانیها چیزی بدهی.
خوارج درواقع دین نداشتند
زمانی ایرانیها نزد امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمدند و عرض کردند: آقا جان! مگر ما مسلمان نیستیم؟ مگر ازدواج با مسلمان حلال نیست؟ الآن یک عرب میآید و دختر ما را خواستگاری میکند، اگر خواستند ازدواج صورت میگیرد، اما اگر ما به خواستگاری دختر عربی برویم، ما را مجازات میکنند!
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: من با اینها صحبت میکنم.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه رفتند تا با سران این قبایل صحبت کنند که این اشتباه را نکنند؛ آنقدر داد زدند که اجازه ندادند حضرت صحبت کنند! البته این موضوع مختص خوارج نبود.
خوارج اینطور بودند، اگر یک ایرانی دختر یکی از این خوارج را خواستگاری میکرد، انگار برای سگ خود خواستگاری کرده بود! این یک ننگ برای آن شخص از خوارج بود! یعنی اینها بشدّت تعصبات قبیلهای داشتند و تدیّنی در کار نبود. تدیّن ظاهری در کثرت عبادت بود، اما بشدّت میخواستند عربیّت سطح پایینشان هم که شده است حفظ شود.
جلوتر خواهید دید که همین نگاه، چگونه در صفین، حکمیت را نابود کرد.
این خوارج به دنبال این بودند که با آدمهای رده بالای نژادی ازدواج کنند که قدری کمبودشان برطرف شود.
یعنی ظاهر بنی امیّه، فاسقِ فاجر بود، اما خوارج ظاهری با پیشانیِ پینهبسته داشتند و در ظاهر دائم عبادت میکردند، اما در این مسئله مانند یکدیگر فکر میکردند، یعنی ازدواج با مسلمانِ غیرعرب را نوعی پستی میدیدند!
یعنی واضح است که این دین، دین نبود.
برای همین در روایات آمده است که ایمان و دین اینها از حلقشان پایینتر نرفته و به قلبشان نرسیده است.
بنی امیّه که تدیّنی نداشتند و کلاً خبری از عبادت نبود، این خوارج خیلی ظاهرِ تدیّن داشتند، اما در نهایت، عمل هردو یکطور بود!
خوارج هر روز در مورد بیت المال هر روز به عثمان اعتراض میکردند، اما حرفشان این نبود که چرا عادل نیستی، حرفشان این بود که سهم ما را هم بده، یعنی بدنبال عدالت نبودند.
«انشعاب» از ویژگیهای خوارج
وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسیدند، این یارانه را بصورت یکسان به همهی مسلمین پرداخت میکردند؛ اینجا صدای این خوارج درآمد!
همینطور که دیدید، خوارج بدنبال عدالت نبودند، بلکه بدنبال سهمخواهی بودند.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: «إنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً»،[8] عدالت گشایش است… چرا تو زیادهخواهی میکنی؟ تو باید به عدل راضی باشی!
چشم خوارج بدنبال پول و رقابت بود، به دنبال منسب اجتماعی بودند، برای همین هم اینقدر انشعاب داشتند، در یک مسجد چندین نماز جماعت برپا میکردند.
البته این موضوع در گروههای دیگر هم بود و به خوارج اختصاص ندارد، این موضوع میتواند بین ما هم رخ دهد، در جمل هم رخ داد.
سپاه جمل میخواستند یک نماز صبح بخوانند، طلحه آمد که به سجاده برود، زبیر از راه رسید، یکدیگر را نگاه کردند، به یکدیگر هم تعارف هم نکردند، گفتند هر کسی که امام جماعت شود، بعد از پیروزی بر علی «خلیفه مسلمین» خواهد شد. بنابراین هر دو به سمت سجاده رفتند، مردم میدیدند که این دو، یکدیگر را میکشند، که خودشان امام جماعت شوند!
یک نفر گفت: آفتاب طلوع کرد!
در نهایت عایشه گفت: امروز محمد بن طلحه نماز بخواهند و فردا عبدالله بن زبیر!
بحث ما لشکر جمل نیست، ولی لشکر جمل کارهایی کرده است که همان ابتدای کار باخته بودند.
این روحیه در خوارج هم بود، برای همین میدیدند خوارج در جایی اردو زدهاند، فردا صبح میدیدید که دو قسمت شده است! عدهای خیمههای خود را نزدیک یکدیگر بردهاند، عدهای هم آنطرفتر رفتهاند. ظهر میدیدید که پنج قسمت شدهاند… چون همهی خوارج همان مرض را داشتند که چرا او رئیس باشد و من نباشم؟ ضمن اینکه کبر زیادی داشتند، داراییشان هم «زهد ظاهری»شان بود، حافظ قرآن بودند… عمقی هم در کار نبود؛ لذا همه میگفتند چرا من رئیس نباشم؟ برای همین مدام انشعاب میزدند.
شما هر وقت دیدید هر هیئتی اینطور است که هر چند وقت یک مرتبه، یک هیئت دیگر از آن بیرون میآید، بدانید که مشکل آن هیئت این است که «امام حسین علیه السلام» در آن هیئت کم است.
امام صادق علیه السلام فرمودند: هر وقت شیعیان من دور یکدیگر جمع شوند، شیطان میآید تا بین آنها انشعاب بزند.
عقل میگوید همه با هم تولّی و مهرورزی داشته باشند، وهم میگوید انشعاب بزن.
اخلاق خود بنده این است که معمولاً چند سال در جلسات انشعابی شرکت نمیکنم تا فضای دعوا تمام شود.
روحیهی خوارج دعوایی بود، چون کبر داشتند و یکدیگر را حساب نمیکردند، آنها حتّی خودشان را هم تکفیر میکردند، لذا دائماً وقتی جمعیتشان کمی زیاد میشد، اتفاقی رخ میداد که کم میشدند، یا با حکومت درگیر میشدند، یا خودشان با خودشان درگیر میشدند، یا انشعاب میزدند.
معلوم است که این روحیه بعداً با یک لشکر نود هزار نفریِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه چه خواهد کرد، این روحیه اصلاً نمیتواند همهی انسانها را زیر یک سقف ببیند، این روحیه نمیتواند تنوع ببیند، زود بدنبال این است که بگوید با ما هستی یا علیه ما؟ مدام به دنبال خالصسازی است.
در ذهن او «خالصسازی» یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که در ذهن من است «اصل» است، تو باید دائماً خودت را با آن چیزی که در ذهن من است تطبیق دهی، اگر خطا کند هم میگویم گناه کرده است، وقتی گناه کرده است هم میگویم کافر است و از دایرهی مسلمین خارج است، اگر توان داشته باشم میکشم، و اگر توان نداشته باشم او را از دایرهی مسلمین خارج میکنم.
شما توجّه کنید که حضور چنین اشخاصی در جنگ چقدر خطرناک است، اینها هنوز به دشمن نرسیده، خودشان با خودشان درگیر میشوند و لشکر را بهم میریزند و روحیه را خراب میکنند.
راهکار عثمان برای کنترلِ خوارج
راهکاری که برای اینها داشتند، که بعدها امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نمیتوانست این کار را کند، این بود که عثمان برای ادارهی اینها یک جلسهی مشورتی گذاشت و گفت: اینها پول دوست دارند، حالشان هم در جنگ خوب میشود، باید اینها را به جنگ فرستاد که در ذهن خودشان هم جهاد فی سبیل الله میکنند، هم پول و کنیز بدست میآورند، حواسشان پرت میشود، دور هستند، تا به شهر برگردند و زن و بچهی خود را ببینند، دوباره به جنگ بعدی خواهیم فرستادشان! یعنی هوای اینها را در جنگ خواهند داشت و پول هم در ازای جنگ دریافت خواهند کرد.
اواخر دولت عثمان، بخاطر اینکه جنگ و فتوحات کم شد، وقتی درآمد این خوارج قدری کم شد، صدایشان درآمد، ولی حرفشان این نبود که درآمدمان کم شده است، میگفتند: عثمان بدعتگر است!
البته عثمان بدعتگر بود، ولی دعوای خیلی از اینها بر سر بدعت عثمان نبود، چون این عثمان سال قبل هم بدعتگر بود، ولی چون اینها در جنگ بودند و پول و کنیز بدست میآوردند، آن زمان نمیگفتند عثمان بدعتگر است!
اساساً انصافاً بدعت خلیفه سوم نسبت به دو خلیفهی قبلی، از بعضی جهات عمق کمتری دارد؛ اما چرا این خوارج آن زمان داد نمیزدند؟ چون آن هنگام مدیریت میشدند.
خرابکاریهای خوارج در لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
حال به شما عرض میکنم، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسید، چون جنگهای جمل و صفین، جنگهای با کفّار رسمی نبود، ظاهر امر جنگ با سایر مسلمین بود، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اجازهی غنیمت نمیدادند. این یک جنگ و جهادی بود که در آن پول نبود…
مردم ما که این شبها در خیابان بودند، قربة الی الله در خیابان بودند، کسی حتّی به اینها وعدهی ارزانی هم نداده بود! یکی از جهاتی که این اتفاق عظیم رخ داد این بود که نوعاً اکثر قریب به اتفاق برای خدا آمده بودند، نه کسی به اینها وعدهی پول داده بود، نه کسی به اینها وعدهی مقام داده بود، نه قرار بود این مردم در رقابتهای انتخاباتی کاندید شوند… ممکن است تریبوندارها دوست داشته باشند برای مسائل انتخاباتی کارهایی کنند، اما مردمی که در میدان بودند، نه در معرض انتخابات بودند، نه در معرض وعدهی مالی و وام و پول و یارانه و کارانه بودند…
اگر ما را در لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به جنگ دشمنان حضرت میبردند، مانند همین خیابانها رایگان بود، تازه میگفتیم در رکاب امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم هستیم!
این خوارج اینطور نبودند، وقتی با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به جنگ میرفتند، میگفتند این چه جنگی است که درآمد ندارد؟!
چون اینها یک یارانه دریافت میکردند، اما بابت جنگیدن پول مجزایی دریافت نمیکردند، چون غنیمتی نمیگرفتند که تقسیم کنند.
منتها این خوارج به زبان نمیآوردند که چرا پول نمیدهی، ولی اعتراض میکردند.
قبلاً عرض کردم، اینکه در جمل اعتراض شدید کردند که چرا ما اینها را میکشیم ولی نمیتوانیم اموالشان را برداریم و زنانشان را کنیز خود کنیم؟
و از این عبارت معلوم میشود که اینها چه کسانی هستند و شیعه نبودند، حضرت دیدند اینها متوجّه نمیشوند، چون فکرشان آن چیزی بود که روزهای قبل توضیح دادیم، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: کدامیک از شما میخواهید عایشه را بردارید؟
یعنی رویهی درگیریها، بدعت و احیای سنّت بود، ولی اگر به عمق میرفتید این بود که یا چه کسی رئیس باشد، یا سهم و پول ما چه میشود؟
روضه و توسّل به حضرت عبدالله بن الحسن علیهما السلام
روضهی امشب، روضهی خیلی سختی است، حال من هم طوری است که توان این را ندارم که حقّ آن را اداء کنم و فقط چند جمله عرض میکنم.
این آقازاده از یک سالگی که پدرش امام حسن مجتبی صلوات الله علیه شهید شده بود، هر وقت چشم باز کرده بود، امام حسین علیه السلام را دیده بود و در خانهی امام حسین علیه السلام زندگی میکرد، چهبسا که اصلاً هیچ خاطرهای از امام حسن مجتبی صلوات الله علیه نداشت، از وقتی که در یاد دارد، امام حسین علیه السلام است… و یک محبّت عجیبی هم به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه داشت.
من در یاد ندارم که در مقاتل دیده باشم وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه میخواستند به میدان بروند، طفل دیگری را سفارش کرده باشند. یعنی همهشان به امر امام اطاعت کردند، اما سیّدالشّهداء صلوات الله علیه میدانستند که نوع محبّت و غیرت حضرت عبدالله علیه السلام طوری است که اگر ببیند شمشیر بالا میرود، نمیتواند تحمّل کند. برای همین امام حسین علیه السلام سفارش این یک نفر را کردند و فرمودند: زینب جان! دست عبدالله را رها نکن…
صحنهی سختی است، به خدای متعال پناه میبرم… ما توان بیانِ خبر را هم نداریم… یک نفر بایستد و ببیند امام روی زمین افتاده است و شمشیر در یک متری امام قرار گرفته است…
وقتی ما میخواهیم بگوییم، من توان بیان ندارم و شما توان شنیدن ندارید…
یک آقازادهی غیور، با آن خاطرهای که اینها از امام حسن مجتبی صلوات الله علیه داشتند، که شاید من هم امشب یک مصرع از روضهی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها که برای هزار و پنجاه سال قبل است بخوانم… فرزندان امام حسن مجتبی صلوات الله علیه هم یک خاطرهای دارند که اینطور بود وقتی آنها به خانهی مادر ما حمله کردند، سن و سال امام حسن و امام حسین علیهما السلام، اجازهی دفاع کردن نمیداد…
قاسم بن الحسن علیهما السلام هم قبل از حضرت عبدالله علیه السلام شهید شده است، عبدالله اکبر علیه السلام، یا ابوبکر بن الحسن علیهما السلام هم قبل از حضرت عبدالله علیه السلام شهید شده است، حضرت عبدالله علیه السلام آخرین شهیدِ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قبل از امام حسین علیه السلام است، دو داغ هم از برادران خود دیده است، داغ حضرت علی اکبر علیه السلام هم که عملاً داغِ برادرِ بزرگ ایشان است… داغِ قمر بنی هاشم علیه السلام… نگرانی از اینکه اگر من زنده بمانم، باید اسارت را ببینم…
همهی اینها به انگیزهی حضرت عبدالله علیه السلام کمک میکرد.
امام حسین علیه السلام به وسط میدان رفت، امام حسین علیه السلام حدود پنجاه و هشت سال دارند، چندین ساعت زیر تیغ آفتاب، تشنه جنگیده است. نامردها اجازه نمیدادند امام حسین علیه السلام یک نفس راحت بکشد، دائم تیرباران و سنگباران میکردند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باید دائم حرکت میکرد، باید به میمنه و میسره برود، باید به میدان برود که پیکرهای شهدا را بیاورد، به کنار علقمه رفت و با کمر شکسته برگشت، مدام وداع میکند و برمیگردد… اینجا شیرخوار شهید شده است، جگر امام حسین علیه السلام سوخته است، لبهای مبارک حضرت خشک شده است… آقا دائم در حرکت بود، «فَوَقَفَ یَستَرِیحُ سَاعَةً»،[9] یک لحظه ایستاد که نفس بگیرد… همینکه یک لحظه ایستاد که نفس بگیرد، «إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ» سنگی اصابت کرد… ضرب سنگ شدید بود، نهایتِ بیادبی بود… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمود: «بِسمِ الله وَ بِاللهِ وَ فِی سَبِیلِ اللهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ الله»… من نمیتوانم این کار را توضیح دهم… اما حضرت فرمودند من مسلمان هستم! با من اینطور رفتار میکنید…
وقتی خون از صورت مبارک حضرت جاری شد، قدری تعادل خود را از دست داد…
در جنگ اُحُد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم سنگ زدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم تا پایان جنگ نتوانست از جای خود بلند شود…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه روی اسب نشسته بودند، قدری تعادل خود را از دست داد، در اوج تشنگی و نگرانی برای حرم… حضرت چند لحظه بیشتر مکث کرد که ضرب شدید سنگ را کنترل کند، اینجا بود که تیری هم به سینهی مبارک حضرت نشست… حضرت تمام تلاش خود را کرد که نیفتد… نمیخواست امیدِ بچههای حرم ناامید شود… خیلی تلاش کرد که خودش را نگه دارد… اما آنقدر رفت که رمق رفت، «حَتَّى أُثْخِنَ بِالْجِرَاحِ»،[10] آنقدر خون رفت که کأنّه خون در بدن نبود… وقتی دیگر توان نشستن نداشت، پای مبارک خود را از رکاب آزاد کرد، «فَسَقَطَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ فَرَسِهِ إِلَى اَلْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ اَلْأَيْمَنِ»… قدیمیها این روضه را برای حضرت اباالفضل العباس علیه السلام میخوانند که «کسی که دست ندارد، با صورت به زمین میافتد»… حضرت اباالفضل العباس علیه السلام دست نداشتند، امام حسین علیه السلام دست داشتند ولی جان نداشتند… برای همین هم «فَسَقَطَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ فَرَسِهِ إِلَى اَلْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ اَلْأَيْمَنِ» از بالای اسب با صورت به زمین افتاد…
شاید حال حضرت زینب کبری سلام الله علیها بهم ریخت… دشمن جلو آمد…
من از این قسمتها عبور میکنم…
دشمن جسارت و بیادبی کرد… وقتی شمشیر بالا رفت و حضرت زینب کبری سلام الله علیها بیپناه شد، حضرت عبدالله علیه السلام دست خود را رها کرد و دوید… شمشیر در حال فرود آمدن بود، حضرت عبدالله علیه السلام چیزی با خودش نداشت، «فَاتَّقَاهَا بِيَدِهِ»… دست خود را سپر کرد… وقتی دست حائل شد «فَأَطَنَّهَا إِلَى اَلْجِلْدِ» دست آویزان شد… وقتی درد شکستن استخوان در وجود او پیچید، شاید یک لحظه به یاد خاطرهی خود افتاد… چون عبارت شیخ مفید رضوان الله تعالی علیه این است که «فَنَادَى اَلْغُلاَمُ يَا أُمَّاهْ»… وای مادرم…
هزار و پنجاه سال قبل یک شاعری به نام «عونی» گفته است، میگوید شاید برای این «وای مادرم» گفت که وقتی در کوچه هم دست بالا رفت «فَاتَّقَت بِالیَدَینِ مِنهَا»[11]… حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هم دستان خود را روی صورت خود حائل کرد…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4] المزار (للشهید الأوّل)، صفحه ۶۴
[5] كتاب الطهارة، جلد 3 ، صفحه 337
[6] تهذيب الأحکام، جلد ۶، صفحه ۱۴۵ (عَنْهُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْخَوَارِجُ شُكَّاكٌ فَقَالَ «نَعَمْ» قَالَ فَقَالَ بَعْضُ أَصْحَابِهِ كَيْفَ وَ هُمْ يَدْعُونَ إِلَى اَلْبِرَازِ قَالَ «ذَلِكَ مِمَّا يَجِدُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ» .)
[7] الكامل في التاريخ، جلد 2 ، صفحه 514
[8] نهج البلاغه، خطبه 15 (و من كلام له (علیه السلام) فيما ردّه على المسلمين من قطائع عثمان: وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ. فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ.)
[9] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۰۲
[10] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه۱۰۲
[11] مثالب النواصب، جلد 6، صفحه 292 (فَاتَّقَت بِالیَدَینِ مِنهَا وَ صَاحَت *** وَ دُموعُ العَینَینِ مِنهَا جَوَاری)