«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدّمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، حضرت مجتبی، سیّدالشّهداء، حضرت موسی بن جعفر علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
هدیه به ارواح طیّبهی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، هر کسی در راه محبّتِ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قلمی زد، قدمی زد، قطرهی اشکی ریخت، درهمی خرج کرد، ذرّهی محبّتی داشت، مجلسی را گرم کرد، ربّانیینی که ما را بر سر سفرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نشاندند، روضهخوانهایی که مجلسِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را اداره کردند، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همهی شما عزیزان و خانوادههای محترمتان، سلامتی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، سلامتی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
مرور جلسات گذشته
ما علیرغم قصد اولیه، فعلاً بنا داریم که چند جلسه بعضی از زیباییهای کربلا را بگوییم.
ظاهر «زیباییهای کربلا» یک حرفِ تناقضی است، قاعدتاً جنگ نباید زیبایی داشته باشد، جنگی که در آن ظالم و وحشیگری و حرمتشکنی و هتک و غارت هست که زیبایی ندارد، قاعدتاً وقتی «زیباییهای کربلا» میگوییم، منظورمان آن رفتارِ انسانیِ حیرتانگیزی است که از امام حسین علیه السلام و یاران ایشان صادر شده است و کهنه نمیشود.
یک دلیل آن تجربه است.
این بیچارهای که این حرفها را به شما عرض میکند، بارها به بعضی از اینها فکر کرده است، ولی به نظر بنده تکراری نشده است. همانطور که خود امام حسین علیه السلام تکراری نشدهاند.
من نمیخواهم راز ماندگاری کربلا را عرض کنم، چون بخشی از این موضوع باطنی است و ما نمیتوانیم تشخیص نمیدهیم، یعنی یک دست دیگری خواسته است که کربلا اینطور شور داشته باشد، عقل ما به آنها نمیرسد و ما در این امور قصور ذاتی داریم و نمیدانیم چرا اینطور است.
بعضی از روایات دارد که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه یک محبّت پنهانی در دالان قلب همه دارند، یا وقتی نام مبارک امام حسین علیه السلام بیاید مؤمن میلرزد و تکان میخورد و در قلب او انفعال ایجاد میشود و اشک او جاری میشود؛ اما اینها علتِ جاودانگی نیست، ما نمیدانیم علّتِ جاودانگی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه چیست.
«شجاعت» یک امر قلبی است
در تاریخ خیلی اتفاقات عجیب و غریب رخ داده است، ولی ماندگار نبوده است، لذا چون ما باطن ماجرا را نمیدانیم، از خیلی از امور بیخبر هستیم. کمااینکه ممکن است زمانی به ذهن کسی خطور کند که اگر من هم به جایی بروم، ان شاء الله از امام دفاع میکنم، مثلاً من در جنگ اخیر در تهران ماندم و نترسیدم؛ اما این خیلی ساده دیدنِ موضوع است!
کسانی در کوفه بودند که اینها امپراطورِ نترسیدن بودند، سابقهی جنگهای سنگینِ تن به تن داشتند، اما به کربلا نیامدند، اینطور نیست که ما فکر کنیم که ما هم یک جنگی داشتیم… البته جنگ ما هم به نوبهی خودش، تا همینجا هم جنگ عجیبی بوده است، الحمدلله نصرت الهی ظاهر است، امپراطور و مستکبر بزرگ دنیا زوزه کشیده است، آن سر جای خود؛ اما هیچ جنگ و هیچ کاری با کربلا قابل قیاس نیست، نباید توهّم داشته باشیم.
کسانی بودهاند که یک عمر «یَا لَیتَنِی کُنتُ مَعَکُم» گفتهاند، اما در خوابی دیدهاند که آمادگیِ حضور در صحنههای کربلا را ندارند.
البته اشتباه نگیرید، این برای شجاعت و ترس نیست، البته واضح است که آمادگی جسمی لازم است و باید باشد، باید تن سالم باشد، حفاظت از بدن برای اینکه انسان بتواند به مردم کمک کند و کار خیر کند و شغل خوب داشته باشد و کارآفرینی کند و ان شاء الله به حضرت حجّت سلام الله علیه کمک کند لازم است و قصد نفی کردن آن را ندارم، ولی شجاعت لزوماً برای بازوی بزرگ نیست، شجاعت یک امرِ قلبی است.
وقتی ما میگوییم یک نفر شجاع است، از ظاهر رفتار او، حدس میزنیم که او شجاع است. اینطور نیست که اگر یک نفر به تنهایی وسط جمعی رفت، لزوماً شجاع بوده باشد، چون ممکن است یک آدم مست یا کسی که مخدّر مصرف کرده است هم وسط یک جمعی بروند، ولی شجاع نیستند. این قلب است که ممکن است شجاع باشد یا شجاع نباشد.
البته در این میان یک نکته هم عرض کنم، بعضی چیزها عدم شجاعت را نشان میدهد. شما هر کاری که انجام دهید، به این راحتی نشان نمیدهد که شما حتماً شجاع باشید.
تمام کسانی که در جنگهای امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، از مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرار کردند، معروفهای عرب در رزمندگی و شجاعت بودند. چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که اصلاً با سربازهای معمولی کاری نداشتند. یعنی دشمن هم کارآزموده بود و هم توانمند بود و هم خبرهی کار بود و هم تجربهی جنگیدن همزمان با پنجاه نفر را داشت، اما وقتی مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرار میگرفتند، فرار میکردند. خیلی از کسانی که شلوارشان را درآوردند و فرار کردند، آدمهای جنگآور بودند.
شجاعت لزوماً از رفتار آدمها فهمیده نمیشود، یعنی قلب انسانها لو نمیرود، اما بعضی چیزها اینطور است که عدم شجاعت کامل را لو میدهد، مانند فرار، کسی که فرار میکند، معلوم است که قلب او به اندازهای که باید، شجاع نبوده است.
درحالیکه همان رزمندگانی که عرض کردم، خیلی حرفهای و توانمند بودند.
بعد شما نگاه میکنید و میبینید حضرت زینب کبری سلام الله علیها بر سر یزید ملعون فریاد میزند.
یعنی شجاعت لزوماً برای توان بدنی نیست.
بعضی از فرماندهان ما در جنگ هشت ساله، شاید پنجاه کیلوگرم وزن داشتند. یک شهید کاوه در کردستان داشتیم که اینطور بود، ولی از او میترسیدند، چون او شجاع بود.
شجاعت یک امر قلبی است، و برای تقویت قلب، فقط آمادگی بدنی لازم نیست.
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها رزمنده نبودند ولی زمانی که همهی مدینه خفه شده بودند، او یک تنه از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دفاع کردند.
لذا مرحوم عابد تبریزی در آن قصیدهی خود میگوید «جلّ الخالق»… این کلمه برای زمانی است که یک کارِ خدایی میبینند، مثلاً کسی یک منظرهی طبیعی میبیند که حیرتآور است، میگویند «جلّ الخالق».
عابد تبریزی میگوید: «جلّ الخالق که آفرید زنی را»… اینجا «جلّ الخالق» را برای خلقت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها میگوید… «جلّ الخالق که آفرید زنی را *** کز اسدالله او نمود حمایت».
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها که برای جنگیدن تنومند نبودند، ولی شجاعت داشتند، هم بین آنها خطبه خواندند که خطبهی فدکیه و خطبه با زنان انصار بود، هم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را وسط میدان حفظ کرد، گرچه خود ایشان شهید شدند.
حضرت زینب کبری سلام الله علیها هم همینطور عمل کردند.
جاودانگی بدست خدای متعال است
خیلیها فرار کردند، اما غلام سیاه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرار نکرد، او پیرمرد بود و توان جنگیدن نداشت، ولی فرار نکرد.
چیزهایی در کربلا هست که آنها به این راحتی در جایی پیدا نمیشود، و وقتی انسان اینها را تماشا میکند، میبیند دوست دارد اینطور باشد؛ و شاید اگر انسان اینها را ببیند و دوست داشته باشد آنطور باشد، ایده بگیرد و تغییری کند.
در بین این آدمهایی که به کربلا آمدند، یک نفر آنقدر تحوّل پیدا کرده است که این پیام را به ما میدهد که نباید توقّع ما فقط این باشد که ترک گناه کنیم، خدای متعال شاهد است که اگر امام حسین علیه السلام اراده کنند، ما میتوانیم جزو بهترین یاران امام زمان ارواحنا له الفداه شویم.
در کربلا کسانی را زیر و رو کردند، چیزهایی گفتهاند که تاریخ به خودش ندیده است.
شما خبر دارید، ما آدمها یک دغدغهای داریم که براحتی ما را با آن فریب میدهند، آن هم «جاودانگی» است.
مثلاً میگوییم یک کاسبی کنیم که برای همیشه سودآور باشد، یا اگر چیزی پیدا شود که انسان مرگ نداشته باشد که با چیزی قابل قیاس نیست.
جاودانگی یک آرزویی است که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست.
خدای متعال به حضرت آدم فرمود که این ابلیس است و بسیار حقهباز است، حواس خودتان را جمع کنید که او دشمن شماست؛ ولی ابلیس آمد و یک وعدهای داد که حرف او را گوش دادند!
ابلیس با آن ویژگیهایی که داشت، اگر راجع به هر چیز دیگری حرف میزد، حضرت آدم حرف او را گوش نمیداد، اما به او گفت: «هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى»،[4] آیا میخواهی تو را نزد درخت جاودانگی ببرم که دیگه نمیری؟ موضوع از اینجا شروع شد. یعنی جاودانگی چیزی بود که همهی سلولهای حضرت آدم آن را میخواستند؛ و به ما وعده دادهاند که اگر کسی زائر یا گریهکنِ خالص سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باشد، برای همیشه در بهشت کنار سیّدالشّهداء صلوات الله علیه است؛ ان شاء الله خدای متعال روزی ما کند.
ابلیس فقط با تیر جاودانگی میتوانست حضرت آدم را بزند، وگرنه حضرت آدم که به حرف او گوش نمیداد.
جهت اینکه ما زیاد عکس میگیریم، دوست داشتنِ حسِ جاودانگی است، میخواهیم این صحنه از بین نرود، میخواهیم این خاطره بماند، یعنی مدام دوست داریم نگه داریم.
خدای متعال هم استادِ جاودانگی است.
جلسات قبل هم عرض کردیم، دو برادرِ اهل بنیجابر، که اصلاً کسی نمیداند چه کسی هستند، خدای متعال چنان تابلویی از آنها درست کرده است که هر سال ماجرای آنها در هیئتها یاد میشود.
یکی از کارهایی که خدای متعال انجام میدهد این است که میفرماید تو برای خودت کار نکن، من تو را جاودان میکنم.
در رأس همهی عالم، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را ببینید، در هزاران هزار منبر نعوذبالله به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه جسارت کردند و به ایشان دروغ بستند و حضرت را تخریب کردند؛ اما امروز اگر به یک مسیحی یا به یک یهودی یا به یک هندو مطلبی راجع به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بگویید، همهی وجودشان میگوید که من این شخصیت را میخواهم!
مسیحی میگوید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برای مسلمین و مسیحیان است، یعنی برای ما هم هست!
اینکه هر کسی جملهای از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میشنود منقلب میشود، این همان وفای خدای متعال است.
اگر کسی بدنبال جاودانگی باشد، باید بداند که جاودانگی از ناپایدار برنمیآید، فانی نمیتواند باقی درست کند، «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»،[5] وجه خدا مثلاً امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، مثلاً سیّدالشّهداء صلوات الله علیه است، خود خدای متعال اینها را باقی نگه داشته است. نباید ما خیال کنیم که ما با برگزاری جلسه، امام حسین علیه السلام را نگه داشتهایم؛ ما امام حسین علیه السلام را نگه نداشتهایم، بلکه ما بر سر سفره بودهایم، ما جزو کسانی بودیم که بر سرِ این سفره خوردهایم.
زیباترین جملهای که غیرمعصوم در تاریخ گفته است
در کربلا کسی هست… اگر بگویم میخواستم راجع به حبیب بن مظاهر سلام الله علیه حرف بزنم، دیگر این راجع به کربلا نبود، چون او طی شصت سال کارهایی کرده است، یا جناب مسلم بن عوسجه سلام الله علیه شصت یا هفتاد سال کارهایی کرده است، اصلاً حال و عبادت و نماز ملکوتی مسلم بن عوسجه قبل از کربلا مشهور بوده است؛ اینها معلوم است که بخاطر در محضر اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین بودن و استفاده از اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین در طول زمان رشد کردهاند، یعنی کلاس این بزرگواران خاص است، اما زهیر اینگونه نیست، زهیر به هر معنایی که بخواهیم او را از یاران اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین حساب کنیم، قبل از واقعهی کربلا، آدم ویژهای در مکتب اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نبوده است، حال یا جزو دشمنان اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین بوده است، یا جزو بیخیالها. از روزی که با امام حسین علیه السلام در یک خیمه قرار گرفته است، تا روز عاشورا، شاید درمجموع بیست روز است، همهی ارتباط او با امام حسین علیه السلام به اندازهی یک ماه محرّم هم نیست، این موضوع هم توانِ امام حسین علیه السلام را نشان میدهد، که اگر یک نفر خالصاً به امام حسین علیه السلام بپیوندد، «وَأنَّ الرَّاحِلَ إِلَيكَ قَرِيبُ المَسَافَةِ»،[6]… اگر ما بخواهیم کاری را انجام دهیم که زحمت بسیار زیاد است، اما اگر او بخواهد ما را ببرد، او ما را به سرعت و ارتفاع و رفعت توان خودش میبرد، برای همین هم به ما گفتهاند که با قصد غربت بیاید.
اگر کسی به تنهایی وارد جلسهای شود، باید برود و جایی بنشیند، اما اگر با یک بزرگی وارد جلسه شود، او را بالای جلسه مینشانند، چون همراهِ آن بزرگ است!
وقتی به ما میگویند خالص به جلسه بیایید که قرار نیست کاسبی کنند، میخواهند ما بیشتر استفاده کنیم.
«خالص به جلسه بیایید» یعنی ظرفتان را خالی بیاورید، اگر ظرف پُر باشد که نمیشود در آن ظرف چیزی ریخت.
زهیر کلاً شاید بیست روز هم در محضر امام حسین علیه السلام نبوده است، شاید ابتدای کار استعداد داشته است، چون امام حکیم است… اگر امام حکیم نبود که اشارهای میکرد که همهی آن سی هزار نفر ایمان بیاورند، اما این ایمان که به درد نمیخورد، چون وقتی ما بررسی میکردیم که متوجّه نمیشدیم چه اتفاقی رخ داده است.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم در حرّ چیزی دیدهاند، هم در غلام سیاه چیزی دیدهاند، هم در زهیر یک چیزی دیدهاند، هم در حبیب یک چیزی دیدهاند.
زهیر ثروتمند بود، از سران قبایل بود، از حج برگشته بود، اینطور که مشهور میگویند، چون او حج انجام داده بود و آمد، دیرتر از امام حسین علیه السلام به سمت عراق راه افتاده است، اما امام حسین علیه السلام آرام حرکت میکردند و عجلهای برای رسیدن به عراق نداشتند، ضمن اینکه هر کسی را در راه میدیدند، با او صحبت میکردند؛ ولی زهیر وقتی حج خود را انجام داد، سیر طبیعی با کمی سرعت داشت، برای همین هم امام حسین علیه السلام جلوتر بودند ولی کاروان نزدیک شد؛ منتها در بعضی از نقلها هست که برحسب شبههای که در ذهن خود داشت، دوست نداشت با امام حسین مواجه شود، جایی که امام حسین علیه السلام استراحت میکردند، زهیر به جای دیگری میرفت که یکدیگر را نبینند. یا اینطور بوده است، یا اینکه میدانست اگر به سراغ امام برود، امام حسین علیه السلام او را دعوت میکند، که جواب رد دادن به امام سختتر و تلختر است، ضمن اینکه مسئولیت بیشتری هم دارد. بهرحال زهیر دوست نداشت با امام حسین علیه السلام مواجهه پیدا کند.
اگر ما انصاف را رعایت کنیم، میبینیم که امام زمان ارواحنا له الفداه این کار را با همهی ما انجام دادهاند، امام زمان ارواحنا له الفداه که نعوذبالله مانند منبریها نیستند که ایشان را دعوت کنند که صحبت کنند و بروند…
من خیلی از این موضوع ناراحت میشود که گاهی وقتی میخواهند ما را دعوت کنند، از جمعیت میگویند! این جمله بدین معناست که اگر بگوییم جمعیت زیاد است تو میآیی. این حرف فحش است، چون یعنی اگر بگوییم صد نفر اینجا هستند، تو این صد نفر را آدم حساب نمیکنی، اما اگر بگویند پنج هزار نفر اینجا هستند، تو آنها را آدم حساب میکنی.
این کار عملاً فحش است، کسی که اینطور دعوت میکند، عملاً در حال توهین کردن است.
ائمه علیهم السلام اینطور منبر نمیرفتند، امام اگر میدید یک نفر در خیمه است، با او صحبت میکردند، نمیگفتند من حسین بن علی هستم، پسرِ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها!
از آدمهایی هم که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با آنها صحبت کرده است، مشخص میشود که امام حسین علیه السلام گلچین نمیکردند.
امام حسین علیه السلام با عبیدالله حرّ جُعفی که سابقههای خیلی پلید دارد و شیعه هم نیست صحبت کردهاند، با عمر سعد صحبت کردهاند…
به خود امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قسم یاد میکنم که اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ذرّهای استعداد هدایت در معاویه میدید، همهی تلاش خود را میکرد که او برگردد؛ این را برای بشارت به خودمان عرض میکنم، که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و امام حسین علیه السلام دوست دارند که ما برگردیم. البته اگر معاویهای را دعوت کنند و برنگردد، ممکن است او به أسفل السّافلین هم برود، کمااینکه معاویه الآن قهرمانِ عذاب است.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در جنگ خندق عمرو بن عبدود را دعوت کردند، اگر عمرو بن عبدود آنجا این دعوت را پذیرفته بود که ما الآن از او به نیکی یاد میکردیم.
اصلاً هنرِ امام این است که زود خط نمیکشد و ناامید نمیشود، پلید را به سعید و خوشبخت و سعادتمند و والی و والا و عالی و اعلی تبدیل میکند، توان این امر هم دارد.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در چند جنگ، وقتی خواستهاند با چند جانیِ پلیدِ جنایتکار مانند عمرو بن عبدود جنگ تن به تن کنند، اول به الله دعوت کرده است و فرموده است که تو توبه کن و برگرد، خدای متعال تو را میبخشد!
والله قسم یاد میکنم که اگر عمرو بن عبدود دعوتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را پذیرفته بود، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه او را هدایت میکرد، چه برسد به ما.
کمااینکه وقتی عبیدالله حرّ جُعفی به امام حسین علیه السلام بیادبی کرد و حضرت را مسخره کرد و گفت: من فعلاً قصد مردن ندارم… وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خواستند بلند شوند، فرمودند: «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّينَ عَضُداً»،[7] بیچاره! تو خیال کردی من از تو یاری خواستم؟ من خواستم تو چیزی بدست بیاوری!
وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به عبیدالله حرّ جعفی چنین میفرماید، پناه به خدا میبرم که من خیال کنم که من مجلس امام حسین علیه السلام را گرم کردم.
نخیر! این محبّت امام حسین علیه السلام است که ما را راه داده است، این یک مجلس سلطانی است که سلاطین معنویت عالم، در به در به دنبال این هستند که در این جلسات نفس بکشند، بخدا قسم یاد میکنم که انبیاء و ملائکه دوست دارند در این جلسات نفس بکشند.
اگر من شعور داشته باشم عرض میکنم که امام حسین علیه السلام عبیدالله حرّ جعفی را یک مرتبه دعوت کرده است، اما مرا چند مرتبه به خیمهی خود راه داده است؟ از این موضوع به خدا پناه میبرم که من کاری نکرده باشم که امام حسین علیه السلام دست مرا بگیرند و بهانهای در من پیدا نکرده باشند.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه شنیدند که زهیر به فلان جا آمده و فاصله گرفته است، کسی را فرستاد که به او بگویند امام حسین علیه السلام تو را کار دارد.
زهیر مشغول غذا خوردن بود که به درِ خیمهی او آمدند و گفتند: پسر پیامبر شما را کار دارند.
اگر الآن به ما بگویند که امام زمان ارواحنا له الفداه یک پیغام داده است که شما را کار دارند؛ ما میگوییم خوشا به حال کسی که اینطور است، خدا میداند که اگر دقّت کنیم، همینکه اینجا به هیئت آمدهایم، درواقع دست ما را گرفتهاند و به خیمه آوردهاند. ممکن است چون راحت و آسان میآییم، حواس ما نباشد، اما لحظهای که از این دنیا برویم، متوجّه خواهیم شد که اینجا خیمهی امام حسین علیه السلام بود و امام حسین علیه السلام ما را به خیمهی خود آوردند اما ما متوجّه نکرده بودیم.
زهیر در حال غذا خوردن بود که به او گفتند پسرِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم با تو کار دارد. زهیر هم به هر جهتی دوست نداشت با سیّدالشّهداء صلوات الله علیه مواجه شود، او خیلی خوب برخورد نکرد.
همسر زهیر به او گفت: اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در قیامت بگوید تو که میدانی من چقدر حسینم را دوست داشتم، حسین هم کسی نیست که از هر کسی درخواستی داشته باشد، اما به تو گفته بود به خیمهی من بیا، و تو نرفتی؛ میخواهی چه جوابی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بدهی؟
یعنی اگر خودِ امام حسین علیه السلام برای زهیر مهم بود، همسر او باید به جایگاه امام حسین علیه السلام اشاره میکرد، اما معلوم میشود که او هنوز رشد نکرده بود.
کمااینکه در نقلهای متأخر هست یک نفر که از سپاه دشمن برگشت و در سپاه امام حسین علیه السلام شهید شد، گفت: من دیدم پسرِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم صحبت میکند، اما اینها هلهله و مسخره میکنند، گفتم اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بفرماید تو که میدانستی من حسینم را دوست داشتم، آیا ندیدی اینها بیادبی کردند؟
یعنی بالاخره اگر انسان به دنبال حقیقت باشد، دلیل زیاد است.
زهیر غذا را نخورد و نزد امام حسین علیه السلام رفت.
خیلی از منابع این قسمت را نگفتهاند، اما وقتی از خیمهی امام حسین علیه السلام بیرون آمد، به همسر خود گفت: تو را طلاق میدهم، چون ما میخواهیم برای جنگیدن به جایی برویم که اینها فهمی از ناموس ندارند، اگر تو همسر من باشی اسیر میشوی و آسیب میخوری، تو را طلاق میدهم و همهی اموال خود را هم به تو میبخشم، خدا از تو راضی باشد که تو گفتی بروم.
اینجا مشخص میشود که زهیر متوجّه شده است که میخواهد چه اتفاقی رخ دهد. ما نمیدانیم در این لحظات چه اتفاقی رخ داده است.
یکی از منابع چنین نقل کرده است که زهیر میگوید وقتی امام حسین علیه السلام مرا صدا کردند، به من فرمودند: آیا در یاد داری که در فتح بلنجر (منطقهای اطراف قفقاز امروزی) با سلیمان باهِلی بودید، پیروز شده بودید و غنیمت بدست آورده بودید و خوشحال بودید، سلیمان باهِلی به شما گفت: الآن فتح نکردید، فقط طلایی بدست آوردید، فتح و پیروزی برای کسانی است که پسرِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را در بیابان یاری میکنند.
ناگهان زهیر تکان خورد و عرض کرد: شما کجا بودید و از کجا میدانید؟!
زهیر توبه کرد و به امام حسین علیه السلام ایمان آورد.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه همین کار را با زبیر انجام دادند، اما زبیر زیر بار نرفت.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه وسط جمل رفتند و صدا زدند، زبیر آمد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: آیا در یاد داری که روزی من و تو و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بودیم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به تو فرمود: آیا علی را دوست داری؟ تو گفتی: خیلی!
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: ولی روزی تو در برابر او قرار میگیری، درحالیکه تو ظالم هستی.
آن روز اصلاً به چنین چیزی فکر نمیکردی… ناگهان زبیر به یاد آورد و لرزید…
اما عزیز من! اگر زبیر بخواهد توبه کند، باید به عایشه و همسر خود و طلحه و آن جمعیت بگوید من غلط کردم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرموده است من ناحق و ظالم هستم.
مسلماً این کار خیلی مردانگی لازم دارد.
اینکه اینقدر در روایات ما «اقرار» هست، اینکه ما شب جمعهای یا سحری در گوشهای با خدا حرف میزنیم و میگوییم من به گناهان خود مقرّ هستم؛ این تمرین است، وگرنه انسان نمیتواند خودش را بشکند.
زبیر شنید، دیگر نتوانست حتّی درست جنگ کند، ولی مرد این نبود که به سمت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیاید و به لشکر خودش بگوید من غلط کردم و بیخود شما را مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرار دادم، من اشتباه کردم، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم از قبل فرموده بودند که من ناحق هستم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه حق است… اینها را نگفت.
زهیر در همان موقعیت گرفت، به این موضوع فکر کرد که ما سی سال پیش در یک خیمهای بودیم، حسین بن علی از کجا میداند؟
زهیر توبه کرد، طوری توبه کرد که به همسر خود گفت: اموال من برای تو، من میروم. یعنی درواقع زهیر خودش را برای مرگ آماده کرد.
چطور میشود که توبه و این حجم از تغییر در یک نفر رخ میدهد؟
همه این قسمت را میگویند که امام حسین علیه السلام یک نگاه به زهیر کردند و زهیر زیر رو رو شد؛ اما باید قبل از آن گفت که زهیر توبه کرد و استحقاق پیدا کرد، حال که استحقاق پیدا کرد، امام حسین علیه السلام هم به او نظری کردند.
امام حسین علیه السلام به زهیر نظر کردند، زهیر که رفیقِ تازهوارد بود، عاشقترین فرد کربلا شد، چون دیگر زهیر خودش نیست، دیگر زهیر با نگاهِ امام است!
لذا به نظر بنده، اگر به من بگویند زیباترین جملهای که غیرمعصوم در تاریخ گفته است، چه جملهای است؟ میگویم این جمله برای زهیر است.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بعد از توبهی زهیر، نگاهی به او کردند، زهیر بمرور زیر و رو شد و علامهی اصحابِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه شد!
زهیر چند جملهی مهم دارد که یکی از آنها خیلی عجیب است.
وقتی کاروان امام حسین علیه السلام محاصره شد، برای دشمن روز یه روز، هزار نفر هزار نفر جمعیت میآمد و اینطرف هم کسی نبود، بچههای امام حسین علیه السلام هم نگاه میکردند که امام حسین علیه السلام غریب است و جمعیت دشمن هم فوج فوج اضافه میشود. هریک از اصحاب جملهای گفتند، مثلاً مسلم بن عوسَجِه بلند شد و گفت: حسین جان! اینکه شما اجازه دادید که ما در رکاب شما باشیم، ما منّت شما را هم میکشیم، ما بابصیرت آمدهایم که اینجا خودمان را فدای تو کنیم.
هرکدام از اصحاب جملاتی گفتند که واقعاً زیباست.
زهیر بلند شد و عبارتی گفت که به مقدّمهی جاودانگی که عرض کردم مربوط است، زهیر عرض کرد: یا اباعبدالله! اگر خدا به من تضمین بدهد که اگر تو را رها کنم و امروز تو را یاری نکنم، مرا در دنیا با همهی نعمات دنیا مخلّد و جاودان میکند، یعنی دنیا را برای من بهشت جاودان کند؛ و فقط اگر تو را یاری کنم این جاودانگی را از من میگیرد، من این جاودانگی را فدای سرِ تو میکنم و جاودانگی نمیخواهم!
توجّه کنید این «جاودانگی» همان چیزی است که حضرت آدم را تکان داد!
امام حسین علیه السلام که ما به خیمهی ایشان آمدیم، میتواند ما را اینقدر پرواز دهد، وای به حال ما اگر کمبهره باشیم.
روضه و توسّل به حضرت عبدالله بن الحسن علیهما السلام
روضهی امشب خیلی سخت و تلخ است، بیان روضهی امشب مرد میخواهد، که من توان و مردانگی آن را ندارم.
در کربلا بچه زیاد است، پسربچه زیاد است، دختربچه زیاد است، من در یاد ندارم که امام حسین علیه السلام، عزیز دیگری را غیر از این آقازاده به حضرت زینب کبری سلام الله علیها سفارش کرده باشند.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به همه فرمودند به خیمهها بروید و تا زمانی که من زنده هستم از خیمهها بیرون نیایید، همه به فرمایش حضرت گوش کردند.
حضرت عبدالله علیه السلام یک سال داشتند که امام حسن مجتبی صلوات الله علیه شهید شدند، اصلاً از بابا، خاطرهای بجز امام حسین علیه السلام ندارد، از وقتی که در یاد دارد، در آغوش امام حسین علیه السلام بوده است. محبّت امام حسین علیه السلام هم به او حیرتانگیز است. لحظهای هم که این واقعه در حال رخ دادن است، قمر بنی هاشم علیه السلام شهید شده است، دو برادر حضرت عبدالله علیه السلام شهید شدهاند، شیرخوار شهید شده است، کسی نمانده است، همه رفتهاند.
لابد در ذهن حضرت عبدالله هم خاطراتی هست، مثل اینکه وقتی به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها حمله شد، جسم پدرم این امکان را نمیداد که از مادرشان دفاع کنند، و اگر من بعد از امام حسین علیه السلام زنده بمانم، باید غارتِ حرم را ببینم.
پسر امام حسن مجتبی صلوات الله علیهما غیور است، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به حضرت زینب کبری سلام الله علیها فرمودند: زینب جان! دست عبدالله را رها نکن، او نمیترسد.
ان شاء الله خدای متعال اساتید ما را رحمت کند، این روضه را اینطور میخواندند:
امام حسین علیه الصلاة و السلام پنجاه و هفت ساله هستند، زیر تیغ آفتاب، داغ پشت داغ، تشنه، جنگیده، مدام به میمنه و میسره و علقمه رفته است، مدام پیکر شهدا را آورده و برگشته است و بالای سرشان گریه کرده است، حرم را آرام کرده است، وداع کرده است، همهی وجود سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خستگی و تشنگی است، از حضرت خون رفته است، باید دائم با اسب حرکت میکرد که تیر به او اصابت نکند، همینطور سنگ و تیر بود که دائماً میآمد، دائم در تلاش بود، متن مقتل این است که «فَوَقَفَ یَستَرِیحُ سَاعَةً»،[8] یک لحظه ایستاد که نفس بکشد، «إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ» سنگی اصابت کرد… ضرب سنگ سنگین و شدید بود، حضرت تعادل خود را از دست داد… من نمیتوانم بعضی از حرفها را بزنم، آن زمان سنگ زدن به کسی خیلی بیادبی بود، لذا حضرت فرمودند: «بِسمِ الله وَ بِاللهِ وَ فِی سَبِیلِ اللهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ الله» من مسلمان هستم! چرا با من اینطور رفتار میکنید؟…
ضرب سنگ طوری بود که مکث سیّدالشّهداء صلوات الله علیه کمی بیشتر شد، تیری هم به سینهی مبارک حضرت اصابت کرد…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه میداند که لابد حضرت زینب کبری سلام الله علیها تماشا میکند، خیلی تلاش کرد که خودش را نگه دارد که امیدِ حرم را ناامید نکند، اما «حَتَّى أُثْخِنَ بِالْجِرَاحِ»، آنقدر خون رفت که دیگر توان حضرت از دست رفت… اینجا دارد که «فَسَقَطَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ فَرَسِهِ»… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه افتاد…
شما زیاد از روضهخوانهای قدیمی شنیدهاید وقتی قمر بنی هاشم علیه السلام افتاد، چون دست نداشت، با صورت افتاد…
امام حسین علیه السلام دست داشت، اما جان نداشت… لذا برای امام حسین علیه السلام هم نوشتهاند: «فَسَقَطَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ فَرَسِهِ إِلَى اَلْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ اَلْأَيْمَنِ»… از آن بالا با صورت روی زمین افتاد… دشمن فهمید سیّدالشّهداء صلوات الله علیه جان ندارد و توان حضرت از دست رفته است و خونریزی زیاد است… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را دوره کردند…
اتفاقات زیادی افتاد… رها میکنم…
فاصلهی دشمن کم شد، وقتی شمشیر بالا رفت، حواس حضرت زینب کبری سلام الله علیها از حضرت عبدالله علیه السلام پرت شد… حضرت عبدالله علیه السلام دست خود را رها کرد و دوید، چیزی برای دفاع کردن نداشت، وقتی شمشیر در حال فرود آمدن بود، «فَاتَّقَاهَا بِيَدِهِ»… دست خود را سپر کرد… استخوان دست شکست…
شیخ مفید رضوان الله تعالی علیه میگوید وقتی بچه در آغوش امام حسین علیه السلام افتاد، «فَنَادَى اَلْغُلاَمُ يَا أُمَّاهْ»…
این روضه را هزار و پنجاه سال قبل خواندهاند، وقتی دست خود را سپر کرد و دست شکست، مادر را صدا زد…
شاعری به نام «عونی» داریم، او میگوید: وقتی جلوی درِ خانهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دست بالا رفت، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هم «فَاتَّقَت بِالیَدَینِ مِنهَا»،[9]… حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها هم دستان خود را روی صورت خود حائل کرد…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4] سوره مبارکه طه، آیه 120 (فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَىٰ)
[5] سوره مبارکه قصص، آیه 88 (وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)
[6] دعای ابوحمزه ثمالی
[7] الأمالی (للصدوق)، جلد ۱، صفحه ۱۵۰
[8] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۰۲
[9] مثالب النواصب، جلد 6، صفحه 292 (فَاتَّقَت بِالیَدَینِ مِنهَا وَ صَاحَت *** وَ دُموعُ العَینَینِ مِنهَا جَوَاری)