جلسه ششم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز شنبه مورخ 30 خردادماه 1405 مصادف با شب ششم محرّم در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین، حضرت مجتبی، سیّدالشّهداء و حضرت موسی بن جعفر علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، هر کسی که در راه اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ذرّه محبّتی داشت، قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و قطره‌ی اشکی ریخت، مجلس اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین را گرم کرد، عالمان ربّانی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، پدر و مادرهایمان، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و شما عزیزان و خانواده‌های محترمتان، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

موضوع بحث «زمینه‌های بوجود آمدن خوارج» است؛ نه از این جهت که خوارج تکرار می‌شوند، خوارج تکرار نمی‌شوند، دیگر آن مجموعه‌ی رفتار و افکار و موقعیت اجتماعی و جغرافیایی تکرار نمی‌شود، اما از آنجایی که خوارج خیلی به اسلام ضرر زدند، و ممکن است بعضی از اشتباهات خوارج در بین ما هم رخ دهد، خیلی اوقات هم بصورت ناخواسته اینگونه باشد، یعنی حواس من نباشد و اشتباهی از اشتباهات آن‌ها را انجام دهم.

لذا فعلاً به این موضوع می‌پردازیم، و تا جایی هم که ممکن است، سعی کردیم بحث را به سمت مسائل روز نبریم که موضوع روشن شود، یعنی چه بسا تطبیق را به خود عزیزان واگذار کنیم، که در آنجایی که می‌خواهند عملی کنند، مرتکب آن اشتباه نشوند، این همان کاری است که خود بنده هم باید انجام دهم.

به اینجایی رسیدیم که خوارج در ظاهر کثیرالعباده بودند، ولی درواقع اصلاً عابد نبودند، اصلاً عبادت نمی‌کردند.

اساساً کثرت عبادت مذموم نیست، بلکه ممدوح است، اما این خوارج اساساً عبادت نمی‌کردند، و اساساً خوارج در ظاهر ساده‌زیست بودند، خوارج زاهد نبودند، بلکه زهدفروش بودند، دنیافروش بودند، دنیادار بودند، ولی چه‌بسا که متوجّه نبودند.

یکی از خصایص خوارج، که البته مختص به آن‌ها نیست، «جهل مرکّب» است، یعنی چه‌بسا فکر می‌کردند که درست عمل می‌کنند، یا ابلیس کاری می‌کرد که این‌ها خیال می‌کردند درست عمل می‌کنند و فکر می‌کردند عالم و عابد هستند.

به محضر شما عرض شد که این‌ها با آن قرآنی که در دست داشتند و حفظ بودند، خیلی متکبّر بودند، اما روح دین را نداشتند، این‌ها عمق نداشتند، مانند ساختمانی که پی نداشته باشد.

مردم سه دسته هستند

برای اینکه بتوانیم بحث را پیش ببریم، ابتدا روایتی را از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خوانم که نوعاً عزیزان شنیده‌اند، که برحسب آن، بحث را پیش ببریم، که یکی از اشکالات مهم خوارج را عرض کنم.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: «اَلنَّاسُ ثَلاَثَةٌ»،[4]… اینجا منظور از «مردم» غیرمعصومین هستند… مردم سه دسته هستند، «عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ» یا عالمِ ربّانی است…

عالم ربّانی یعنی عالمی که هم علم دارد، و هم هر کاری که می‌کند، ربوبیت خدای متعال را درنظر می‌گیرد، اگر بدنبال رزق است، می‌داند که رَبّ رازق است، اگر می‌خواهد مشکلات خود را حل کند، می‌داند رَبّ تدبیر می‌کند، اگر می‌ترسد، می‌داند رَبّ امنیت می‌دهد، اگر تنهاست، می‌داند رَبّ عزّت می‌دهد. مدام با رَبّ است، ربّانی است و فراموش نمی‌کند.

لذا مرد اول عالم وجود، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: «لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً»،[5] اگر همه‌ی عالم به نفع من شعار بدهند، عزّت من افزوده نمی‌شود، چون رَبّ عزیز، رَبّ من است، من بیش از این عزّت پیدا نمی‌کنم. «وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً»، اگر همه‌ی دنیا هم مقابل من بایستند و به من جسارت کنند، من ذرّه‌ای وحشت و احساس غربت نمی‌کنم، چون رَبّ عزیز، رَبّ من است، رَبّ نصیر، رَبّ من است، من مخذول نمی‌شوم، این‌ها می‌خواهند مرا رها و مخذول کنند، ولی خدای متعال مولاست، خدای متعال یاور و نصیر است، خدای متعال حفیظ است، خدای متعال عزیز است.

البته واضح است که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با کسی قابل قیاس نیست.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: «اَلنَّاسُ ثَلاَثَةٌ»، مردم سه دسته هستند، «عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ» یک گروه عالمِ ربّانی هستند، گروه دوم «مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ» دانش‌آموز و دانشجوی این عالمِ ربّانی هستند، از او یاد می‌گیرند. این دو امیدِ نجات دارند؛ گروه سوم: «هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ»،… «هَمَج» به پشه‌ی ریز می‌گویند، که با یک فوت هم روی هوا پرات می‌شود، کنایه از اینکه جای محکمی ندارد. اتباع و پیروان هر باطلی می‌شوند، یعنی هر کسی هر رنگ و لعابی بزند، این‌ها به دنبال او راه می‌افتند، امروز پیرو یک جریان است، فردا پیرو یک جریان دیگر است، مدام تغییر می‌کند، چون ریشه ندارد و محکم نیست، «يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ» با هر باد و طوفانی جابجا می‌شوند، این آدم‌ها شکاک هستند و مدام شک می‌کنند و محکم نیستند.

کلاً انسانِ دنیادوست شکاک است، معمولاً مؤمن وقتی معامله کند، کنسل نمی‌کند، این دنیادوست است که این کار را می‌کند، چون او باور ندارد که خدای متعال رازق است، و می‌خواهد رزق خود را با کلاهبرداری از مردم تأمین کند. چرا مدام قیمت را بالا و پایین می‌کند؟ چرا در تعیین قیمت شکاک است؟ چون می‌گوید من ضرر می‌کنم، چون فاعلِ تأمین سود و مانع ضرر را خودش می‌داند؛ ولی کسی که ربّانی است، می‌گوید ضارّ و نافع خدای متعال است، اگر خدای متعال بخواهد ضرر می‌زند و هیچ کسی هم نمی‌تواند کاری کند، اگر خدای متعال بخواهد سود می‌رساند و هیچ کسی هم نمی‌تواند جلوی او را بگیرد. لذا اگر مؤمن باشد و جنسی را بفروشد، با همه‌ی وجود می‌گوید ان شاء الله خیرِ این معامله را ببینی، و دیگر چشم به مالی که فروخته است ندارد، اما کسی که دنیادوست است می‌گوید فلان باغ که فروختم، سه برابر شده است! یعنی هنوز چشم او به دنبال آن مال است! درصورتی که وقتی فروختی، پول آن را دریافت کردی و با آن پول کاری کرده‌ای!

شکاک در عقیده هم شبیه همین است، چون محکم نیست، چون از منشأ اصلی اخذ نمی‌کند، مدام تغییر می‌کند.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند که مردم سه دسته هستند، عالم ربّانی، شاگردِ عالمِ ربّانی که در مسیر نجات است، و این «هَمَجٌ رَعَاعٌ»، یعنی ریشه ندارد و چیزی نیاموخته است و همینطور به اینطرف و آنطرف می‌رود، «لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ اَلْعِلْمِ» نه نور علم این‌ها را روشن کرده است، «وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ» به هیچ رکنِ وثیقی تکیه ندارند… «رکن وثیق» مانند ستون اصلی ساختمان است که محکم است و اگر شما به آن تکیه کنید، جای شما راحت است.

مصداق بارزِ «رکن وثیق» امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، مانند وجود مبارک امام زمان ارواحنا له الفداه است، این رکنِ وثیقِ اصلی است.

حال در یک مرحله‌ی دیگری، شاگرد ائمه علیهم السلام هم رکنِ وثیق هستند.

این «هَمَجٌ رَعَاعٌ» که همینطور به هر جایی می‌روند، به جایی تکیه ندارند، خودشان هستند.

در یاد دارید که عرض می‌کردیم این‌ها یک ظاهر قرآنی را حفظ کرده بودند، باطن که نمی‌دانستند، عمیق هم نشده بودند، لذا اگر الآن سؤال می‌کردید یک جواب می‌داد، اگر فردا سؤال می‌کردید، آیه‌ی دیگری به ذهن او می‌رسید و جواب دیگری می‌داد! و مدام تغییر می‌کرد.

تکلیف خوارج با خودشان هم روشن نبود!

در جنگ نهروان یکی از خوارج از دنیا رفت، یک نفر گفت: خدا تو را رحمت کند و بهشت بر تو مبارک باشد، «عبدالله بن وهب راسبی» که یکی از رؤسای خوارج است گفت: هیس! شاید به جهنّم رفته است.

آن شخص گفت: یعنی چه؟ او با ما آمده و جنگیده است، مگر ما برحق نیستیم؟

«عبدالله بن وهب راسبی» گفت: نمی‌دانم آیا به درک رفته است یا به بهشت!

آن شخص گفت: تو ما را برای جنگیدن به اینجا آورده‌ای، بعد اگر بمیریم، نمی‌دانی ما به جهنّم می‌رویم یا به بهشت؟! پس برای چه ما را به این جنگ آورده‌ای؟

همانطور که در یاد دارید، جلسه‌ی گذشته عرض کردیم که به امام صادق علیه الصلاة و السلام گفتند که آیا خوارج اهل شک هستند؟ حضرت فرمودند: بله!

آن شخص پرسید: پس چرا این‌ها مدام امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دعوت به جنگ می‌کنند؟

حضرت فرمودند: این‌ها چیزی در دلشان هست که کمبود دارند.

یعنی درست است که بر حسب گیجی، حتّی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را هم به جنگ دعوت می‌کند، اما یقین و علم ندارد!

یعنی او که علم را از رکن وثیق اخذ نکرده است، برای همین مستحکم نیست، تعصّب دارد، ولی بر حسب شک خود تعصّب دارد. یعنی روی آن چیزی که نمی‌داند تعصّب دارد، این خیلی بیچارگی است!

نشانه‌ی تعصّب

کلاً این را بدانید که به آدمی «متعصّب» می‌گویند که به شک متعصّب است، وگرنه اگر کسی به یقین متعصّب باشد که متعصّب نمی‌گویند. متعصّب به کسی می‌گویند که حرف او علمی و یقینی نیست، ولی طوری با شک خود برخورد می‌کند که انگار یقین است، خطا اینجاست، برای همین هم جهل مرکّب دارد. آنجایی که باید تغییر کند، تغییر نمی‌کند، اما آنجایی که نباید تغییر کند، مدام تغییر جهت می‌دهد.

همانطور که در یاد دارید عرض کردم که یکی از اشکالات خوارج این بود که قائل به امام نبودند، خوارج امام نداشتند، خودشان را امام و مرجع می‌دانستند، متوهّم و متکبّر بودند.

خوارج که در نهروان نهایتاً چهار هزار نفر بودند، هر چهار هزار نفر هم حافظ قرآن بودند، یعنی متن قرآن را حفظ بودند، اما ذهن‌شان از عمق و باطن قرآن پاک بود.

لذا وقتی یکدیگر را نگاه می‌کردند، نسبت به یکدیگر هم می‌گفتند تفوّق با من است.

آدمی که خودش را علم بداند که شاگردی نمی‌کند. علم نداشتند اما مدّعیِ علم بودند، معیار دین و مدّعی دینداری بودند. خودشان را معیار دین می‌دانستند.

اهمیّتِ حدیث ثقلین

اگر به سراغ مکتب اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین بروید، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بعد از خودش، مردم را به دو چیز سپرد، به متن کتاب و به فردِ اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین. یعنی یک انسان و یک متن.

خوارج آن انسان را قبول نداشتند.

باید توجّه داشت که حتّی علمای تراز اول هم در فهم متن، اختلاف دارند، خوارج که عالم هم نبودند و فقط متن را حفظ کرده بودند. لذا مدام در اختلاف بودند.

ما چطور امام زمان ارواحنا له الفداه را بشناسیم؟

در کلمات اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هست که برخداست که حجّت را به خلایق یاد بدهد، یعنی اگر الآن امام زمان ارواحنا له الفداه تشریف آوردند، ما چکار کنیم؟ ما باید چطور امام زمان ارواحنا له الفداه را بشناسیم؟

شما نگران نباشید!…

همانطور که مطلع هستید، الآن یکی از کاسبی‌های برخی جریان‌ها این است که می‌گویند امام زمان ظهور کرده است، عقب نمانید!

بعد طرف را بیچاره می‌کنند!

نگران نباشید! کافی شریف را ببینید، بر شما واجب نیست که امام زمان ارواحنا له الفداه را بشناسید، چون تشخیص این امر بر ما راحت نیست؛ بر خداست که امام زمان ارواحنا له الفداه را به ما نشان دهد، یا به کرامت یا به شبه‌معجزه‌ای.

یعنی الآن صد و پنجاه نفر مدّعیِ امام زمان بودند در زندان هستند.

وقتی امام زمان ارواحنا له الفداه تشریف بیاورند، علم ایشان بگونه‌ای است که همه متوجّه شوند با مراجع برجسته و اعلم، فاصله‌ی حیرت‌انگیزی دارند؛ چون علم امام زمان ارواحنا له الفداه که از جنسِ علم علما نیست که پنجاه سال وقت بگذارد و فکر کند؛ و بر اوست که خودش را به ما بشناساند، نه بر ما.

نگران نباشید، اگر روزی امام زمان ارواحنا له الفداه تشریف بیاورند، ایشان خودشان را طوری که ما متوجّه شویم به ما می‌شناساند.

ما به دنبال هر کسی نمی‌رویم، هر کسی که دیدید می‌گوید امام زمان آمده است و غریب است و بیایید که به او کمک کنیم، بدانید که دکّان‌دار است.

باید در ابتدا معلوم شود که آن شخص امام ماست، بعد ما جان خود را فدای ایشان کنیم.

قرآن کریم قیّم می‌خواهد

لذا در کلمات اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هست که مردم قرآن می‌خوانند، ولی در فهم آیه اختلاف می‌کنند، تازه در فهم معنای ساده اختلاف می‌کنند، وگرنه اصلاً عقل مردم که به بواطن قرآن کریم نمی‌رسد.

بعد به ما فرمودند که قرآن قیّم می‌خواهد، یعنی فصل الخطاب لازم است، برای فصل خصومت به قاضی نیاز داریم.

قرآن کریم قیّم می‌خواهد، که ما بیهوده حرفِ اشتباه خودمان را به قرآن کریم نسبت ندهیم.

در یاد دارید که عرض کردم علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه که دیگر به این راحتی مثل ایشان تکرار نمی‌شود، بیست جلد تفسیر نوشته است، ابتدای جلد اول، در مقدّمه می‌گوید: به خدا پناه می‌برم که بگویم این‌ها کلام خدای متعال است، من تلاش علمی خودم را کرده‌ام و فعلاً این اندازه فهمیده‌ام، تا ان شاء الله مولا را پیدا کنیم و به مولا عرضه کنیم.

یعنی ما ادّعا نمی‌کنیم که ما به تمام حقیقت رسیده‌ایم.

خوارج خیلی زود و راحت، راجع به همه چیز اظهار نظر می‌کردند

خوارج می‌گفتند ما به تمام حقیقت رسیده‌ایم!

معمولاً جاهلِ درس‌نخوانده زودتر حکم کلّی می‌دهد. کسی که در مسیر علم است، هرچه بیشتر آموخته است، در حرفِ کلّی زدن، احتیاط می‌کند. اما کسی که چیزی بلد نیست، راحت راجع به همه چیز اظهار نظر می‌کند.

مشکل خوارج این بود که نه عالم ربّانی بودند و نه متعلّم، «هَمَجٌ رَعَاعٌ» بودند، هیچ چیزی هم بلد نبودند.

«خوارج» در بیانِ امام هادی علیه السلام

زیارتی از حضرت هادی صلوات الله علیه به نام «زیارت غدیریه» هست که باید این را بعنوان زیارت خواند، وقتی ایام غدیریه تمام شد هم بعنوان مطالعه بخوانید.

«زیارت غدیریه» حدود چهل صفحه است، شاید حوصله‌ی شما نیاید که پشت سر هم بخوانید، هر شب چند صفحه متن فارسی آن را بخوانید، یعنی مطالعه کنید، آنجا امام هادی سلام الله علیه با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه صحبت می‌کنند.

در مفاتیح، در زیارات مخصوصه‌ی روز عید غدیر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هست، اصل آن هم در «مزار کبیر» ابن المشهدی آمده است.

اگر گفتید من نمی‌دانم که این زیارت غدیریه برای امام هادی علیه السلام است یا نه، می‌گویم اصلاً شما فکر کنید یک عالم این متن را نوشته است، سپس این متن را بخوانید. خیلی مهم است.

همانطور که دیده‌اید، زمان آدم‌های بی‌سواد می‌روند و تحقیق و تلاش می‌کنند و چیزی را کشف می‌کنند، بعداً به آن‌ها می‌گویند این کشف شما، چهارصد سال قبل کشف شده است.

یعنی درواقع کسی که می‌خواهد چیزی را کشف کند، باید اول کشف‌شده‌های قبلی را بداند.

زمانی ما راجع به رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در جنگ خیبر، و افشاءکردن منافقان، بعد از تحقیق و بررسی بسیار، به نتیجه‌ای رسیدیم، چون ندیده بودیم کسی این موضوع را در کتاب‌ها گفته باشد، خیال کردیم ما نفر اولی هستیم که این موضوع را پیدا کرده‌ایم؛ یعنی با تحلیل به این موضوع رسیدیم، اما دیدم امام هادی روحی فداه در نیم خط از زیارت جامعه کبیره فرموده‌اند.

البته اینکه شما بعد از بررسی به تحلیلی برسید، بعد ناگهان جمله‌ی امام را راجع به آن پیدا کنید، خیلی بهجت‌آور است.

چون الحمدلله ما با امام رقابت نداریم، چون مولای ماست، لذا دل ما غنج رفت.

ما این شب‌ها که با شما گفتگو کردیم، کلام امام هادی علیه السلام در مورد خوارج را که نگفته بودیم. حال یکی از تحلیل‌های امام هادی علیه السلام که روز غدیر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را زیارت می‌کند و با حضرت صحبت می‌کنند… این چند خطی که امام هادی علیه السلام کنار امیرالمؤمنین صلوات الله علیه درباره‌ی خوارج فرموده است را می‌خوانم تا ببینید، انگار جمع‌بندی این جلسات ما، و بیشتر از آن، در چند خط است.

یعنی اگر یک نویسنده‌ی معمولی هم اینقدر مختصر و مفید گفته بود، تشویق داشت. البته اینجا که امام معصوم است و تشویق ما شأن حضرت نیست؛ می‌خواهم بگویم این حرفِ مهمِ از‌آب‌گذشته‌ای است.

حضرت هادی صلوات الله علیه وسط این زیارت به بعضی از موضوعات مانند جمل و… می‌پردازند، بعد می‌خواهند وارد صفین و نهروان شوند، و آیات فراوانی را هم درباره‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، همراه با توضیحات حین زیارت می‌خوانند و تفسیر می‌کنند.

امام هادی علیه السلام می‌فرمایند: بعد از جملی‌ها، اهل شام بودند، صفین شد، «فَسِرْتَ إِلَيْهِمْ بَعْدَ الْإِعْذَارِ»، وقتی که شامی‌ها آمدند و جنگیدند و حکمیت شد…

همانطور که در یاد دارید، عرض کردم خوارج از نظر نژاد، سطح پایین بودند… البته توجّه کنید که این موضوع برای ما مهم نیست، بلکه نسبت به ادبیات آن روز عرض می‌کنم که سطح پایین بودند؛ وگرنه من هم نژاد خاصی ندارم، یعنی من نمی‌خواهم بگویم سطح پایین بودند، بلکه آن روز نژاد آن‌ها خریدار نداشت. ثروت و منسب آنچنانی نداشتند، یک روخوانی قرآن داشتند، چون علم به قرآن هم نداشتند. لذا باید می‌گفتند خیلی قرآن مهم است.

این واضح است که قرآن کریم مهم است، اما برای این می‌گفتند «قرآن مهم است» که بگویند من قاری هستم.

همانطور که می‌دانید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قاری فرستادند و آن‌ها این قاری را تیرباران کردند، اگر اهل قرآن بودند، نماینده‌ی حضرت در ابتدای جنگ قرآن خواندند، هزاران هزار آدم کشته شد… اگر شما قرآنی بودید، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قبل از شروع جنگ صفین قاری فرستادند، شما آن قاری را نمی‌کشتید، ولی شما قاری را هم به جرم خواندنِ قرآن، تیرباران کردید.

بعد که آن‌ها قرآن را به نیزه زدند، ناگهان این‌ها گفتند قرآن…

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند این حیله‌ی آن‌هاست، چون در حال شکست خوردن هستند این کار را کردند، اگر این‌ها اهل قرآن بودند که به قاری تیر نمی‌زدند! این‌ها قرآن و احترام به قرآن نمی‌فهمدند، این‌ها دشمنِ قرآن هستند.

چون همه‌ی داراییِ این خوارج فقط یک حفظ کردنِ قرآن بود، گفتند: نه! این قرآن است… مگر تو دین نداری؟!…

همین خوارج امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را مجبور کردند که حکمیت را بپذیرند.

که ما هنوز وارد ماجرای حکمیت نشده‌ایم.

حال ببینید امام هادی سلام الله علیه چطور می‌فرمایند، حضرت فرمودند: «فَسِرْتَ إِلَيْهِمْ بَعْدَ الْإِعْذَارِ»، هرچه تو عذر آوردی، حجّت آوردی، دلیل آوردی، این‌ها چون خیلی خودشان را قبول داشتند و جهل مرکّب داشتند، اصلاً این احتمال را نمی‌دادند که خطا می‌کنند، برای همین هم قبول نکردند، «وَ هُمْ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ»، این‌ها رکن وثیق نداشتند، این‌ها اصلاً امام را قبول نداشتند، درست است که خیلی اهل ظاهر بودند که بقیه خیال کنند خیلی دین دارند، اما درواقع این‌ها اصلاً دین نداشتند.

معاویه یکطور دین نداشت و کاسبی او «ربا» بود، این‌ها دین نداشتند و کاسبی‌شان این ظواهر دین بود، «وَ هُمْ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ وَ لا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»، این‌ها قرآن را می‌خواندند و نمی‌فهمیدند، همین ظاهر را می‌خواندند و تدبّر نکرده بودند و عمق قرآن را نفهمیده بودند و نمی‌توانستند آیه را درست بفهمند، «هَمَجٌ رَعَاعٌ ضَالُّونَ»، این‌ها با یک نسیم اینطرف و آنطرف می‌شدند، «هَمَجٌ رَعَاعٌ ضَالُّونَ»، همان زمان که با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بگو مگو می‌کردند که دشمنان قرآن به نیزه کرده‌اند و باید برویم به حرفشان گوش دهیم… امام هادی علیه السلام می‌فرمایند: «هَمَجٌ رَعَاعٌ ضَالُّونَ» گمراه بودند، پس یعنی دیندار نبودند، «وَ بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ فِيكَ كَافِرُونَ»، این‌ها اگر خیلی اهل دین بودند، به آن چیزی که درباره‌ی تو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نازل شده بود…

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم چقدر راجع به امامتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرموده است؟ اگر دین داری، چرا این‌ها را رها کردی؟ چرا به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم کافر هستی؟

«وَ بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ فِيكَ كَافِرُونَ»، درباره‌ی تو چیزهایی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نازل شد، اما این‌ها به آن‌ها کافر بودند.

اگر این‌ها اهل دین بودند که امام را از دست نمی‌دادند، مشکل آن‌ها بی‌امامی بود.

از آنطرف «وَ لِأَهْلِ الْخِلافِ عَلَيْكَ نَاصِرُونَ»، این‌ها یاور دشمنان خدا بودند!

این چه دینداری است که تمام خدمات آن در خدمت دشمن است؟

«وَ لِأَهْلِ الْخِلافِ عَلَيْكَ نَاصِرُونَ»، یا امیرالمؤمنین! مخالفان تو را یاری می‌کردند.

یعنی اینجا در آن ماجرای قرآن به نیزه کردن، معاویه را از زیر تیغ نجات دادند و او را یاری کردند. همیشه مشکل خوارج این است که در درگیریِ حق و باطل، به نام دین، باطل را یاری می‌کنند.

چون این‌ها خیلی ادّعای قرآن داشتند، امام هادی علیه السلام یک آیه خواندند، «وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى بِاتِّبَاعِكَ»، یا امیرالمؤمنین! خدا دستور به تبعیّت از تو داده بود، «وَ نَدَبَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى نَصْرِكَ» به مؤمنین فرموده بود که باید تو را یاری کنند، «قَالَ عَزَّوَجَلَّ: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا، اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»!

ای قاری! ای حافظ! حتماً بارها این آیه را خوانده‌اید، این آیه می‌فرماید: ای مؤمنین! تقوا پیشه کنید، و همراه صادقان باشید.

این «صادقان» چه کسانی هستند؟

یعنی تو قرآن را حفظ کرده‌ای، ولی عمل تو، مخالفت با قرآن کریم است.

کسانی که همیشه صادق هستند، چه کسانی هستند؟ کسانی که صدق‌شان هیچوقت از بین نمی‌رود، ظاهر و باطن‌شان مانند هم است، صدیق هستند، آن‌ها چه کسانی هستند؟ اگر نمی‌دانی چه کسی است که چرا ادّعای علم می‌کنی؟

تو که هیچ چیزی نمی‌دانی، باید تبعیّت می‌کردی، ادّعای امامت نکن!

مدام می‌پرسند: چرا موضع نمی‌گیری؟!

یکی از مشکلات جامعه‌ی ما این است، که البته در گروه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی هم نمونه دارد، من نمی‌خواهم یک گروه خاص را بگویم.

آن کسی که اهل دین است، مردم را به دین برمی‌گرداند، مردم را به احکام خدا برمی‌گرداند، مردم را به واجب و حرام برمی‌گرداند، مردم را به تبعیّت از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برمی‌گرداند؛ آن کسی که نمی‌داند، می‌خواهد همه را شبیه خودش کند، یعنی درواقع می‌گوید این من هستم که شابلون و اسوه هستم، یا تو شبیه من می‌شوی که هدایت‌شده شوی، یا گمراه هستی. و جالب است که این شخص کسی است که خودش این جایگاه را ندارد!

این یکی از مشکلات امروز جامعه‌ی ماست، که در گروه‌های مختلف هم یافت می‌شود.

گاهی ما روزانه تا پانصد پیام داریم، مثلاً بازی استرالیا و ترکیه است، می‌گویند: تو نمی‌خواهی موضع بگیری؟

من راجع به چه چیزی موضع بگیرم؟ به من چه ارتباطی دارد؟ مگر من باید راجع به همه چیز حرف بزنم؟ مگر من باید به تشخیص تو حرف بزنم؟ تو به من چکار داری؟ آیا اینجا واجب است که حرف بزنم؟ آیا اینجا سکوت من حرام است؟ (یعنی احکام) اینجا دستور ولی است که من حرف بزنم؟ (یعنی عقیده).

تو به من چکار داری؟

مسابقات رالی است، یک نفر چپ کرده است، پیام می‌دهند که شما موضعی نمی‌گیرید؟!

ما بیش از صد شب در خیابان بودیم، هر کسی که شهید می‌شد، پیام می‌فرستادند که شما موضعی نمی‌گیرید؟

چرا باید من مدام خودم را به تو اثبات کنم؟ تو چه کسی هستی که من مدام ایمان خودم را به تو اثبات کنم، که مثلاً تو بفهمی من انقلابی هستم یا غیرانقلابی هستم، من دیندار هستم یا غیردیندار، من اهل اینطرف هستم یا اهل آنطرف…

تو کجای کار هستی که من خودم را با تو تنظیم کنم؟

اصلاً چه کسی به تو اجازه داده است که مفتّش دیگران باشی؟ به تو چه ربطی دارد؟ اصلاً تو در چه جایگاهی هستی که مدام می‌خواهی دیگران را رده‌بندی کنی و آرشیو درست کنی؟

مدام می‌گویند فلانی ریخت، فلانی رویید…

خود تو کجای کار هستی؟ آیا اصلاً خود تو هدایت‌شده هستی یا باطل؟ از کجا فهمیدی که اطمینان پیدا کردی؟ از کجا فهمیدی که از عذاب الهی ایمنی پیدا کردی و مسیر تو در جزئیات درست است؟ که می‌خواهی دیگران را در جزئیات شبیه خودت کنی! آن هم در موضوعاتی که اصل نیست، موضوعاتی که فرعی است، موضوعاتی که حرف‌ها مختلف است.

یکی از بلاهایی که تندروها بر سر حوزه علمیه آورده‌اند

یکی از بلاهایی که این‌ها بر سر حوزه‌ی علمیه آورده‌اند این است که به یک عالم فشار می‌آورند که راجع به فلان موضوع نظر بده.

منظورشان این نیست که تبعیّت کنند، بلکه می‌خواهند ببینند آیا آن عالِم حرفِ این‌ها را می‌زند یا نه.

آن عالِم هم اگر مجتهد باشد، نمی‌تواند حرفِ دیگران را بزند و باید به فهم خود عمل کند.

اگر شانس داشته باشد و حرف آن عالم با این‌ها یکی باشد، می‌گویند «الله اکبر! چقدر بابصیر است!»…

زمانی بنده در برخی دانشگاه‌ها و اردوها و… «تاریخ تحلیلی» می‌گفتم، شخصی مدام می‌آمد و می‌گفت: کسی زیر این آسمان مانند تو اهل تحلیل تاریخ نیست…

نه اینکه من حرف مهمی می‌زدم، بلکه چون حرفی که من می‌زدم، بصورت اتفاقی خوشایند او بود.

بنده در مسئله‌ای استدلالی کردم که او نپسندید، آمد و گفت: شما برو و همان تاریخ را بگو! بی‌بصیرت!

درواقع این کار یعنی «من ملاک هستم» و تو باید خودت را با من تنظیم کنی!

از آن عالِم می‌پرسند که نظر شما چیست، اگر آن عالِم نظر خودش را بگوید و مخالف باشد، سریع می‌گویند: این‌ها هم بی‌بصیرت هستند! نان امام زمان را می‌خورند و…

سریع شروع به تخریب آن عالِم می‌کنند!

زمانی هم که نظر آن عالِم با این‌ها یکی است، نمی‌خواهند از او تبعیّت کنند، بلکه در یارکشی می‌گویند فلانی هم با ماست. اما تا چه زمانی؟ تا زمانی که حرفی بزند که این‌ها نپسندند! بعد از آن می‌گویند: فلانی هم ریخت!

اگر آن عالِمِ بیچاره حرف بزند، باید قربانی شود. آن عالم هم کار و زندگی و کارهای مهم‌تری دارد و می‌خواهد به کار و درس و بحث و شاگردان و کتب و… بپردازد، اگر حرف بزند که گوش نمی‌دهند و می‌خواهند از صبح تا شب او را بعنوان آیتِ گمراهی تخریب کنند. اگر سکوت کند هم می‌گویند «حوزه سکولار شده است»!

منظور او این است که حرفِ مرا تکرار کن، که وقتی من خواستم در جایی حرف بزنم، لیستی ارائه کنم و بگویم این‌ها هم حرفِ مرا می‌زنند.

آقا! تو به دنبال حق نیستی، درواقع تو در حال یارکشی هستی!

با این کار خودت یا جامعه را به سمت نفاق می‌بری که کسی از ترس تو حرف نزند، یا به سکوت وادار می‌کنی که به او حمله نکنی.

این چه دینداری است؟ این خودِ خودِ خودِ رفتارِ خوارجی است.

البته گاهی یک شیعه‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که گاهی اهل نماز شب هم باشد، این اشتباه را انجام می‌دهد. لذا نمی‌شود به این‌ها صدقِ خوارج کرد، اما می‌شود به این‌ها جاهل گفت، اما می‌شود به این‌ها مستبدِ زورگو گفت، اما می‌شود به این‌ها گیج گفت.

قصد ندارم بیش از این بگویم، در این حد عرض کردم که بگویم این حرف‌هایی که می‌زنیم، اگر درست عمل کنیم، در جامعه بعضی از اشتباهات را تکرار نمی‌کنیم، البته بدون اینکه بخواهیم به کسی نسبتی دهیم. ما باید فعل آدم‌ها را بررسی کنیم و بگوییم من در این فعل خطا کردم، در مورد بقیه‌ی آدم‌ها هم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌فرمایند: «مَشْغُولٌ بِعُيُوبِ نَفْسِهِ»،[6] مشغول عیوب خودتان باشید، به مردم چکار دارید؟

هر وقتی که به ما گفتند خیال تو راحت باشد که از پل صراط گذشتی، آنوقت به سراغ دیگران برویم.

حال ممکن است کسی سؤال کند که پس من چطور بصیرت پیدا کنم؟ پاسخ این است که در مورد آن فرد خاصی که قرار است از او تبعیّت کنی تحقیق کن؛ اما واضح است که تو نمی‌خواهی از کسی مانند من تبعیّت کنی! به من چکار داری؟ اجازه بده به قول تو من در گمراهی خودم باقی بمانم.

آن مورد که شناخت او برای تو ضروری است، آن کسی است که قرار است او را بین خودت و خدای خودت «حجّت» قرار دهی، برو و او را دقیق بشناس، به بقیه چکار داری؟ اصلاً چه اثر و چه اهمیتی دارد؟

«حق محض» امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است

چرا من خودم را در جایگاه حقِ محض قرار بدهم؟ حق محض امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و امام زمان ارواحنا له الفداه هستند، حق محض مرجع تقلید نیست، بلکه تا وقتی که حجّت داری از مرجع تقلید تبعیّت می‌کنی؛ اگر فردا مرجع شما بگوید مثلاً پانزده سال نماز صبح تعطیل است، متوجه می‌شوید که او فاسد بوده است. ما تا زمانی از مرجع تبعیّت می‌کنیم که علم و تقوا دارد، یعنی مرجع تقلید حق محض نیست، ولی فقیه حق محض نیست، ما تا زمانی از ولی فقیه تبعیّت می‌کنیم که شرایط خود را از دست نداده است، الحمدلله الآن شرایط خود را از دست نداده است، اگر شخص دیگری در کشور دیگری، فقیه آن امّت باشد و بعداً مثلاً مرتکب فحشا شود، دیگر از آن شخص تبعیّت نمی‌کنند؛ حق محض امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، اطاعت از تمامِ غیر از اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین «مقیّد» است، مادامی است که او شرایط خود را از دست نداده است.

حال در این میان من بگویم که من حق محض هستم؟ این دیگر خیلی گنده‌گویی است!

اینکه عرض کردم شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه در ابتدای رساله‌ی خود فرموده بود که عمل به رساله‌ی من در غیبت امام زمان ارواحنا له الفداه، از بابِ خوردنِ گوشت مردار در بیابان‌ است؛ یعنی خودِ شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه، خودش را حق محض نمی‌داند. بلکه درواقع می‌گوید من آدمی هستم که الحمدلله نبوغ داشتم، الحمدلله تقوا داشتم، درس خواندم و تلاش کردم و به این مطالب رسیدم.

ممکن است مراجع بعدی، بعضی از احکامی که شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه صادر کرده است را صادر نکنند.

مرحوم امام خمینی رضوان الله تعالی علیه رساله‌ی عملیه داشت، رهبر شهید رضوان الله تعالی علیه هم رساله‌ی عملیه داشت، در چندین فتوا با یکدیگر اختلاف داشتند؛ با اینکه اینقدر یکدیگر را قبول داشتند. یعنی درواقع می‌گویند من در علم مجبور هستم به آنچه که رسیدم عمل کنم، یعنی نه رهبر شهید رضوان الله تعالی علیه، امام خمینی رضوان الله تعالی علیه را حق محض می‌دید، چون حق محض امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است…

یعنی ما در دوره‌ی غیبت چکار کنیم؟

خیلی روشن است که در دوره‌ی غیبت، بهتر از اینکه ما در احکام از مرجع‌مان تبعیّت کنیم، در امور اجتماعی از ولی فقیه تبعیّت کنیم، راه بهتری سراغ نداریم؛ اما این بدین معنا نیست که این آقا مانند امام زمان ارواحنا له الفداه است. ابداً اینطور نیست، هر کسی که چنین گفته است، اشتباه کرده است، اگر به خودشان بگویید، تنشان می‌لرزد، بندگان خدا خودشان چنین ادّعایی ندارند.

حال آن‌ها که شصت سال درس خوانده‌اند، چنین ادعایی ندارند، حال من بیایم و بگویم همه باید خودشان را با من تطبیق کنند؟! این دیگر خیلی زیاده‌گویی است.

روضه و توسّل به حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام

شب توسّل به حضرت قاسم بن الحسن صلوات الله علیهما است، از لطف خدا به ماست که نام مبارک پسر امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را ببریم. حضرت قاسم علیه السلام حدوداً سیزده سال داشتند.

امام حسن علیه الصلاة و السلام اواخر عمر شریف خودشان، در لحظات احتضار، به امام حسین علیه السلام فرمودند: حسین جان! «تَكُونَ لَهُمْ خَلَفاً وَ وَالِداً»،[7] برای فرزندانم پدری کن…

اگر امام حسن علیه السلام نمی‌فرمود، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه پدرِ امّت هست، پدرِ برادرزاده‌های خود هست، اما دستورِ امام و مولایش هم اضافه شد؛ لذا اگر ما قیامت بفهمیم که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرزندان امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را بمراتب بیش از فرزندان خود تحویل می‌گرفت، ما این امر را تبیعی می‌دانیم. مخصوصاً که برای امام حسین علیه السلام داریم «کُنتَ رَبِیعَ الأیتَام»، تو بهار یتیمان هستی… شما یک پدرِ بی‌کَس و کار را پدری می‌کردید، چه برسد به این‌ها این‌ها پسرهای امام حسن مجتبی صلوات الله علیه، یعنی برادر و مولای امام حسین علیه السلام باشند.

این تعبیر «بچه‌های امام حسن علیه السلام حسِ یتیمی داشتند» یا «یتیمی دردسر دارد عمو جان»… عیبی ندارد و من هم با این عبارات گریه می‌کنم، اما این ادبیات را نمی‌پسندم، چون قطعاً این خلافِ روش و رفتار سیّدالشّهداء صلوات الله علیه است. حال در زبان شعر می‌گویند که گریه کنند، اشکال ندارد؛ یعنی طرف قصدِ تکریم و روضه خواندن دارد، ما هم با این عبارات گریه می‌کنیم، اما اینطور حرف زدن خیلی مورد پسند نیست. انسان می‌ترسد که ناخواسته جسارت به مقام سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باشد.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای پسر خودشان نفرمودند «برای من سخت است که ببینم»… با اینکه حضرت علی اکبر علیه السلام ارباً ارباً شده بود… اما برا حضرت قاسم علیه السلام فرمودند: برای من سخت است و نمی‌توانم این صحنه را ببینم…

امام حسینی که ما می‌شناسیم، قاعدتاً همینطور است.

حضرت علی اکبر علیه السلام بعد از اصحاب به میدان رفت و شهید شد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه غرقِ غمِ حضرت علی اکبر سلام الله علیه بود.

خبرنگار دشمن که در آفتاب نگاه می‌کند، می‌گوید از کنار امام حسین علیه السلام «وَ خَرَجَ غُلاَمٌ كَأَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةُ قَمَرٍ»[8] نوجوانی آمد که ماه‌پاره بود…

در روز، زیر تیغ آفتاب، نور پیدا نیست، چه نورانیتی داشت که چنین گفته است…

امام حسن مجتبی صلوات الله علیه هم که ان شاء الله من فدای ایشان شوم، خیلی زیبا بود…

ماه‌پاره نزد امام حسین علیه السلام آمد که اجازه بگیرد و به میدان برود، منتها لباس رزم به تن ندارد. دشمن بیش از بیست هزار نفر هستند که شمشیر و تیر و سنگ و… دارند. آن کسی که با سپر و جوشن به میدان برود، تکه تکه می‌شود… حال حضرت قاسم علیه السلام با یک لباس عربی و شمشیری که شاید به زمین کشیده می‌شد…

همینکه حضرت قاسم علیه السلام کنار امام حسین علیه السلام رسید و حضرت او را نگاه کرد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه شروع کرد به گریه کردن. یعنی یک امام حسنِ سیزده ساله دید…

گاهی وقتی امام حسن مجتبی صلوات الله علیه و امام حسین صلوات الله علیه یکدیگر را نگاه می‌کردند، ناگهان گریه می‌کردند.

روزی امام حسین علیه السلام همینکه امام حسن علیه السلام را دید، شروع کرد به گریه کردن. امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمود: حسین جان! چرا گریه می‌کن؟

امام حسین علیه السلام فرمودند: بخاطر کارهایی که با تو انجام خواهند داد…

امام حسین علیه السلام علم دارد و نیازی نیست کسی به حضرت خبر دهد. یعنی وقتی امام حسین علیه السلام همینطور برادر خود را می‌دید و ظلومیت و غربت امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را می‌دید، گریه می‌کرد.

امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمودند: نه حسین جان! «لَا یَوم کَیَومِکَ یَا أبَاعَبدِالله»

وقتی این بزرگواران یکدیگر را می‌دیدند و به یاد این موضوع می‌افتادند که چه مصیبت‌هایی می‌کشند، گریه می‌کردند.

امام حسین علیه السلام یک لحظه نگاه کرد…

مخصوصاً‌ در کربلا… معمولاً جای خالی عزیزان، خودش را در سختی‌‌ها نشان می‌دهد…

شاید امام حسین علیه السلام هیچوقت در طول عمر خود، مثل کربلا جای خالی امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را احساس نکرده باشند. آن برادری که همیشه حامی و حافظ و کمک بود، سایه‌ی روی سر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بود…

وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برگشت و حضرت قاسم علیه السلام را با آن لباس عربی و شمشیرِ روی زمین کشیده نگاه کرد، اشک در چشم آقا جمع شد.

حضرت قاسم علیه السلام بلندهمّت بود، جلو آمد و عرض کرد: عمو! اجازه بدهید من به میدان روم.

امام حسین علیه السلام قبول نکرد، «وَ اِمْتَنَعَ اِمْتِنَاعاً شَدِيداً» فرمودند اصلاً امکان ندارد.

این کار برای امام حسین علیه السلام سخت بود، کلاً برای اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین سخت است که به کسی «نه» بگویند، نمی‌خواهند دلِ کسی را بشکانند، اما اینجا برای اینکه بخواهند حضرت قاسم علیه السلام را برگردانند، امتناع شدید کردند.

حضرت قاسم علیه السلام خم شد که دست سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را ببوسد… این کار برای سیّدالشّهداء صلوات الله علیه سخت بود…

خدا می‌داند که جگرِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه پاره شد، اما قبول نکرد…

«فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ»[9] به پای حضرت افتاد… اینجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تسلیم شد… سینه‌ی او را به سینه‌ی خود چسباند و شروع کرد به گریه کردن، «جَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما» آنقدر گریه کردند که خبرنگار دشمن می‌گوید من فکر کردم از حال رفتند!

چرا طول کشید؟ چون دل کندن از حضرت قاسم علیه السلام برای امام حسین علیه السلام که می‌دانند لحظاتی بعد چه اتفاقاتی رخ خواهد داد، سخت بود… اما بالاخره از یکدیگر جدا شدند، حضرت قاسم علیه السلام به سمت میدان رفت، «خَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ» وقتی به سمت میدان رفت، صورت او از اشک خیس بود…

چرا گریه می‌کرد؟ آیا نعوذبالله از جنگ می‌ترسیدند؟ نه!

من از رفتار حضرت قاسم علیه السلام دو چیز می‌فهمم، یکی اینکه از صبح کسی نام امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را در این میدان نبرده است، هر وقت امام حسن مجتبی صلوات الله علیه بودند، ابّهت و امنیت و سیف الله لشکر بودند، یکی هم اینکه مولا تنهاست، دشمنان هلهله و تمسخر می‌کنند…

«خَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ» وقتی به سمت میدان رفت، صورت او از اشک خیس بود. به دل دشمن زد و شروع کرد به رجز خواندن، «انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن *** سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن»… اگر نمی‌شناسید من پسرِ حسن هستم، من پسرِ نوه‌ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هستم…

دلیل اشک خود را هم گفت: «هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن»، ای نامردها! عموی مرا اینجا تنها غریب گیر آورده‌اید…

به میدان رفت و جنگید، نمی‌توانم این قسمت را درست بیان کنم…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با یک اضطرابی ایستاده بود… درست است که ائمه علیهم السلام به ابتلای الهی راضی هستند، ولی در لطافت نظیر ندارند… همینطور که ایستاده بود، دید صدایی از زیر دست و پا… «عَلَیکَ مِنِّی السَّلاَم یَا عَمَّاه»

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بعضی را به درک واصل کرد و خود را باسرعت بالای سر حضرت قاسم علیه السلام رساند، «فَإِذا بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ» وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خود را بسرعت بالای سر او رساند، «وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ» دید که در حال دست و پا زدن بود…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] الخصال، جلد ۱، صفحه ۱۸۶ (حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ اَلشَّاهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ اَلْخَوَّاصُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يُونُسَ اَلْكُدَيْمِيُّ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ وَكِيعٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سُفْيَانَ اَلثَّوْرِيِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ: خَرَجَ إِلَيَّ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي إِلَى اَلْجَبَّانِ وَ جَلَسَ وَ جَلَسْتُ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَيَّ فَقَالَ يَا كُمَيْلُ اِحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ اَلنَّاسُ ثَلاَثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ اَلْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ اَلْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ اَلْمَالِ اَلْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ اَلْمَالَ وَ اَلْمَالُ تَنْقُصُهُ اَلنَّفَقَةُ وَ اَلْعِلْمُ يَزْكُو عَلَى اَلْإِنْفَاقِ يَا كُمَيْلُ مَحَبَّةُ اَلْعَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ تُكْسِبُهُ اَلطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ اَلْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ فَمَنْفَعَةُ اَلْمَالِ تَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلُ مَاتَ خُزَّانُ اَلْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ اَلْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ اَلدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي اَلْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَاهْ وَ إِنَّ هَاهُنَا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَعِلْماً جَمّاً لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَى أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ يَسْتَعْمِلُ آلَةَ اَلدِّينِ فِي اَلدُّنْيَا وَ يَسْتَظْهِرُ بِحُجَجِ اَللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ بِنِعَمِهِ عَلَى عِبَادِهِ لِيَتَّخِذَهُ اَلضُّعَفَاءُ وَلِيجَةً مِنْ دُونِ وَلِيِّ اَلْحَقِّ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ اَلْعِلْمِ لاَ بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يُقْدَحُ اَلشَّكُّ فِي قَلْبِهِ بِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلاَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ فَمَنْهُومٌ بِاللَّذَّاتِ سَلِسُ اَلْقِيَادِ أَوْ مُغْرًى بِالْجَمْعِ وَ اَلاِدِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ اَلدِّينِ أَقْرَبُ شَبَهاً بِهِمَا اَلْأَنْعَامُ اَلسَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ اَلْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اَللَّهُمَّ بَلَى لاَ تَخْلُو اَلْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اَللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ وَ أَيْنَ أُولَئِكَ اَلْأَقَلُّونَ عَدَداً اَلْأَعْظَمُونَ خَطَراً بِهِمْ يَحْفَظُ اَللَّهُ حُجَجَهُ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ اَلْعِلْمُ عَلَى حَقَائِقِ اَلْأُمُورِ فَبَاشَرُوا رُوحَ اَلْيَقِينِ وَ اِسْتَلاَنُوا مَا اِسْتَوْعَرَهُ اَلْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اِسْتَوْحَشَ مِنْهُ اَلْجَاهِلُونَ صَحِبُوا اَلدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ اَلْأَعْلَى يَا كُمَيْلُ أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اَللَّهِ وَ اَلدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ هَايْ هَايْ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ وَ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ لِي وَ لَكُمْ .)

[5] نهج البلاغه، نامه 36 36 (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ؛ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً. وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ -وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ- مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِيءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ [الْمُقْتَعِدِ] الْمُتَقَعِّدِ، وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سَلِيمٍ: فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي        صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ           فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ)

[6] جامع الأخبار، جلد ۱، صفحه ۸۴ (رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: اَلْمُؤْمِنُ يَكُونُ صَادِقاً فِي اَلدُّنْيَا رَاعِيَ اَلْقَلْبِ حَافِظَ اَلْحُدُودِ وِعَاءَ اَلْعِلْمِ كَامِلَ اَلْعَقْلِ مَأْوَى اَلْكَرَمِ سَلِيمَ اَلْقَلْبِ ثَابِتَ اَلْحِلْمِ عَاطِفَ اَلْيَدَيْنِ بَاذِلَ اَلْمَالِ مَفْتُوحَ اَلْبَابِ لِلْإِحْسَانِ لَطِيفَ اَللِّسَانِ كَثِيرَ اَلتَّبَسُّمِ دَائِمَ اَلْحُزْنِ كَثِيرَ اَلتَّفَكُّرِ قَلِيلَ اَلنَّوْمِ قَلِيلَ اَلضَّحِكِ طَيِّبَ اَلطَّبْعِ مُمِيتَ اَلطَّمَعِ قَاتِلَ اَلْهَوَى زاهد [زَاهِداً] فِي اَلدُّنْيَا راغب [رَاغِباً] فِي اَلْآخِرَةِ يُحِبُّ اَلضَّيْفَ وَ يُكْرِمُ اَلْيَتِيمَ وَ يَلْطُفُ اَلصَّغِيرَ وَ يَرْفُقُ اَلْكَبِيرَ وَ يُعْطِي اَلسَّائِلَ وَ يَعُودُ اَلْمَرِيضَ وَ يُشَيِّعُ اَلْجَنَائِزَ وَ يَعْرِفُ حُرْمَةَ اَلْقُرْآنِ وَ يُنَاجِي اَلرَّبَّ وَ يَبْكِي عَلَى اَلذُّنُوبِ آمِرٌ بِالْمَعْرُوفِ نَاهٍ عَنِ اَلْمُنْكَرِ أَكْلُهُ بِالْجُوعِ وَ شُرْبُهُ بِالْعَطَشِ وَ حَرَكَتُهُ بِالْأَدَبِ وَ كَلاَمُهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ مَوْعِظَتُهُ بِالرِّفْقِ لاَ يَخَافُ إِلاَّ اَللَّهَ وَ لاَ يَرْجُو إِلاَّ إِيَّاهُ وَ لاَ يَشْغَلُ إِلاَّ بِالثَّنَاءِ وَ اَلْحَمْدِ وَ لاَ يَتَهَاوَنُ وَ لاَ يَتَكَبَّرُ وَ لاَ يَفْتَخِرُ بِمَالِ اَلدُّنْيَا مَشْغُولٌ بِعُيُوبِ نَفْسِهِ فَارِغٌ عَنْ عُيُوبِ غَيْرِهِ – اَلصَّلاَةُ قُرَّةُ عَيْنِهِ وَ اَلصِّيَامُ حِرْفَتُهُ وَ هِمَّتُهُ وَ اَلصِّدْقُ عَادَتُهُ وَ اَلشُّكْرُ مَرْكَبُهُ وَ اَلْعَقْلُ قَائِدُهُ وَ اَلتَّقْوَى زَادُهُ وَ اَلدُّنْيَا حَانُوتُهُ وَ اَلصَّبْرُ مَنْزِلُهُ وَ اَللَّيْلُ وَ اَلنَّهَارُ رَأْسُ مَالِهِ وَ اَلْجَنَّةُ مَأْوَاهُ وَ اَلْقُرْآنُ حَدِيثُهُ وَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ شَفِيعُهُ وَ اَللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ مُونِسُهُ.)

[7] الأمالي (للطوسی)، جلد ۱، صفحه ۱۵۸ (حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ بِلاَلٍ اَلْمُهَلَّبِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُزَاحِمُ بْنُ عَبْدِ اَلْوَارِثِ بْنِ عَبَّادٍ اَلْبَصْرِيُّ بِمِصْرَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا اَلْغَلاَبِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا اَلْعَبَّاسُ بْنُ بَكَّارٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ اَلْهُذَلِيُّ ، عَنْ عِكْرِمَةَ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ . قَالَ اَلْغَلاَبِيُّ : وَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ صَالِحِ بْنِ اَلنَّطَّاحِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلصَّلْتِ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالاَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ يُونُسَ اَلْيَمَامِيُّ ، عَنِ اَلْكَلْبِيِّ ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ . قَالَ: وَ حَدَّثَنَا أَبُو عِيسَى عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْفَضْلِ اَلطَّائِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ) ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ اَلْكُوفِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ صَالِحٍ ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلصَّلْتِ ، قَالاَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ يُونُسَ اَلْيَمَامِيُّ ، عَنِ اَلْكَلْبِيِّ ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ ، قَالَ: دَخَلَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) عَلَى أَخِيهِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) فِي مَرَضِهِ اَلَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ، فَقَالَ لَهُ: كَيْفَ تَجِدُكَ يَا أَخِي قَالَ: أَجِدُنِي فِي أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلْآخِرَةِ وَ آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلدُّنْيَا، وَ اِعْلَمْ أَنِّي لاَ أَسْبِقُ أَجَلِي، وَ أَنِّي وَارِدٌ عَلَى أَبِي وَ جَدِّي (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) ، عَلَى كُرْهٍ مِنِّي لِفِرَاقِكَ وَ فِرَاقِ إِخْوَتِكَ وَ فِرَاقِ اَلْأَحِبَّةِ، وَ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ مِنْ مَقَالَتِي هَذِهِ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ، بَلْ عَلَى مَحَبَّةٍ مِنِّي لِلِقَاءِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ لِقَاءِ فَاطِمَةَ وَ حَمْزَةَ وَ جَعْفَرٍ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ) ، وَ فِي اَللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) خَلَفٌ مِنْ كُلِّ هَالِكٍ، وَ عَزَاءٌ مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ، وَ دَرَكٌ مِنْ كُلِّ مَا فَاتَ. رَأَيْتَ يَا أَخِي كَبِدِي آنِفاً فِي اَلطَّسْتِ، وَ لَقَدْ عَرَفْتَ مَنْ دَهَانِي، وَ مِنْ أَيْنَ أُتِيتُ، فَمَا أَنْتَ صَانِعٌ بِهِ يَا أَخِي فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) : أَقْتُلُهُ وَ اَللَّهِ. قَالَ: فَلاَ أُخْبِرُكَ بِهِ أَبَداً حَتَّى نَلْقَى رَسُولَ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) ، وَ لَكِنِ اُكْتُبْ: ‘هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ إِلَى أَخِيهِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ، أَوْصَى أَنَّهُ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، وَ أَنَّهُ يَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ، لاَ شَرِيكَ لَهُ فِي اَلْمُلْكِ، وَ لاَ وَلِيَّ لَهُ مِنْ اَلذُّلِّ، وَ أَنَّهُ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً  ، وَ أَنَّهُ أَوْلَى مَنْ عُبِدَ وَ أَحَقُّ مَنْ حُمِدَ، مَنْ أَطَاعَهُ رَشَدَ، وَ مَنْ عَصَاهُ غَوَى، وَ مَنْ تَابَ إِلَيْهِ اِهْتَدَى. فَإِنِّي أُوصِيكَ يَا حُسَيْنُ بِمَنْ خَلَّفْتُ مِنْ أَهْلِي وَ وُلْدِي وَ أَهْلِ بَيْتِكَ، أَنْ تَصْفَحَ عَنْ مُسِيئِهِمْ، وَ تَقْبَلَ مِنْ مُحْسِنِهِمْ، وَ تَكُونَ لَهُمْ خَلَفاً وَ وَالِداً، وَ أَنْ تَدْفِنَنِي مَعَ جَدِّي رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فَإِنِّي أَحَقُّ بِهِ وَ بِبَيْتِهِ مِمَّنْ أُدْخِلَ بَيْتَهُ بِغَيْرِ إِذْنِهِ وَ لاَ كِتَابٍ جَاءَهُمْ مِنْ بَعْدِهِ، قَالَ اَللَّهُ (تَعَالَى) فِيمَا أَنْزَلَهُ عَلَى نَبِيِّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فِي كِتَابِهِ : «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ»  فَوَ اَللَّهِ مَا أُذِنَ لَهُمْ فِي اَلدُّخُولِ عَلَيْهِ فِي حَيَاتِهِ بِغَيْرِ إِذْنِهِ، وَ لاَ جَاءَهُمُ اَلْإِذْنُ فِي ذَلِكَ مِنْ بَعْدِ وَفَاتِهِ، وَ نَحْنُ مَأْذُونٌ لَنَا فِي اَلتَّصَرُّفِ فِيمَا وَرِثْنَاهُ مِنْ بَعْدِهِ، فَإِنْ أَبَتْ عَلَيْكَ اَلاِمْرَأَةُ فَأَنْشُدُكَ بِالْقَرَابَةِ اَلَّتِي قَرَّبَ اَللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) مِنْكَ، وَ اَلرَّحِمِ اَلْمَاسَّةِ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) أَنْ لاَ تُهَرِيقَ فِيَّ مِحْجَمَةً مِنْ دَمٍ حَتَّى نَلْقَى رَسُولَ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فَنَخْتَصِمَ إِلَيْهِ، وَ نُخْبِرَهُ بِمَا كَانَ مِنَ اَلنَّاسِ إِلَيْنَا بَعْدَهُ’ .ثُمَّ قُبِضَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ). قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : فَدَعَانِي اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ وَ عَلِيَّ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْعَبَّاسِ فَقَالَ: اِغْسِلُوا اِبْنَ عَمِّكُمْ، فَغَسَلْنَاهُ وَ حَنَّطْنَاهُ وَ أَلْبَسْنَاهُ أَكْفَانَهُ، ثُمَّ خَرَجْنَا بِهِ حَتَّى صَلَّيْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْمَسْجِدِ ، وَ إِنَّ اَلْحُسَيْنَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) أَمَرَ أَنْ يُفْتَحَ اَلْبَيْتُ، فَحَالَ دُونَ ذَلِكَ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ وَ آلُ أَبِي سُفْيَانَ وَ مَنْ حَضَرَ هُنَاكَ مِنْ وُلْدِ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ ، وَ قَالُوا: أَيُدْفَنُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عُثْمَانُ اَلشَّهِيدُ اَلْقَتِيلُ ظُلْماً بِالْبَقِيعِ بِشَرِّ مَكَانٍ وَ يُدْفَنُ اَلْحَسَنُ مَعَ ! رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ اَللَّهِ لاَ يَكُونُ ذَلِكَ أَبَداً حَتَّى تُكْسَرَ اَلسُّيُوفُ بَيْنَنَا وَ تَنْقَصِفَ اَلرِّمَاحُ وَ يَنْفَدَ اَلنَّبْلُ. فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) : أَمَا وَ اَللَّهِ اَلَّذِي حَرَّمَ مَكَّةَ – لَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ اِبْنُ فَاطِمَةَ أَحَقُّ بِرَسُولِ اَللَّهِ وَ بَيْتِهِ مِمَّنْ أُدْخِلَ بَيْتَهُ بِغَيْرِ إِذْنِهِ، وَ هُوَ وَ اَللَّهِ أَحَقُّ بِهِ مِنْ حَمَّالِ اَلْخَطَايَا، مُسَيِّرِ أَبِي ذَرٍّ (رَحِمَهُ اَللَّهُ)، اَلْفَاعِلِ بِعَمَّارٍ مَا فَعَلَ، وَ بِعَبْدِ اَللَّهِ مَا صَنَعَ، اَلْحَامِي اَلْحِمَى، اَلْمُؤْوِي لِطَرِيدِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) ، لَكِنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَهُ اَلْأُمَرَاءَ، وَ بَايَعَكُمْ عَلَى ذَلِكَ اَلْأَعْدَاءُ وَ أَبْنَاءُ اَلْأَعْدَاءِ. قَالَ: فَحَمَلْنَاهُ، فَأَتَيْنَا بِهِ قَبْرَ أُمِّهِ فَاطِمَةَ (عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ) فَدَفَنَّاهُ إِلَى جَنْبِهَا (رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ وَ أَرْضَاهُ). قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : وَ كُنْتُ أَوَّلَ مَنِ اِنْصَرَفَ فَسَمِعْتُ اَللَّغْطَ وَ خِفْتُ أَنْ يُعَجِّلَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) عَلَى مَنْ قَدْ أَقْبَلَ، وَ رَأَيْتُ شَخْصاً عَلِمْتُ اَلشَّرَّ فِيهِ، فَأَقْبَلْتُ مُبَادِراً فَإِذَا أَنَا بِعَائِشَةَ فِي أَرْبَعِينَ رَاكِباً عَلَى بَغْلٍ مُرَحَّلٍ تَقْدُمُهُمْ وَ تَأْمُرُهُمْ بِالْقِتَالِ، فَلَمَّا رَأَتْنِي قَالَتْ: إِلَيَّ إِلَيَّ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ، لَقَدْ اِجْتَرَأْتُمْ عَلَيَّ فِي اَلدُّنْيَا تُؤْذُونَنِي مَرَّةً بَعْدَ أُخْرَى، تُرِيدُونَ أَنْ تُدْخِلُوا بَيْتِي مَنْ لاَ أَهْوَى وَ لاَ أُحِبُّ. فَقُلْتُ: وَا سَوْأَتَاهْ! يَوْمٌ عَلَى بَغْلٍ، وَ يَوْمٌ عَلَى جَمَلٍ، تُرِيدِينَ أَنْ تُطْفِئِي نُورَ اَللَّهِ، وَ تُقَاتِلِي أَوْلِيَاءَ اَللَّهِ، وَ تَحُولِي بَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ بَيْنَ حَبِيبِهِ أَنْ يُدْفَنَ مَعَهُ، اِرْجِعِي فَقَدْ كَفَى اَللَّهُ (تَعَالَى) اَلْمَئُونَةَ، وَ دُفِنَ اَلْحَسَنُ إِلَى جَنْبِ أُمِّهِ، فَلَمْ يَزْدَدْ مِنَ اَللَّهِ (تَعَالَى) إِلاَّ قُرْباً، وَ مَا اِزْدَدْتُمْ مِنْهُ وَ اَللَّهِ إِلاَّ بُعْداً، يَا سَوْأَتَاهْ! اِنْصَرِفِي فَقَدْ رَأَيْتِ مَا سَرَّكِ. قَالَ: فَقَطَبَتْ فِي وَجْهِي، وَ نَادَتْ بِأَعْلَى صَوْتِهَا: أَمَا نَسِيتُمُ اَلْجَمَلَ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ، إِنَّكُمْ لَذَوُو أَحْقَادٍ. فَقُلْتُ: أَمَا وَ اَللَّهِ مَا نَسِيَهُ أَهْلُ اَلسَّمَاءِ، فَكَيْفَ يَنْسَاهُ أَهْلُ اَلْأَرْضِ! فَانْصَرَفَتْ وَ هِيَ تَقُولُ: فَأَلْقَتْ عَصَاها فَاسْتَقَرَّتْ بِهَا اَلنَّوَى كَمَا قَرَّ عَيْناً بِالْإِيَابِ اَلْمُسَافِرُ)

[8] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه 102

[9] مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، جلد 2، صفحه 27 (خَرَجَ مِن بَعدِهِ [أي بَعدِ عَونِ بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ] عَبدُ اللّهِ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ في بَعضِ الرِّواياتِ، وفي بَعضِ الرِّواياتِ‏ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ وهُوَ غُلامٌ صَغيرٌ لَم يَبلُغِ الحُلمَ فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام اعتَنَقَهُ، وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما، ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ، فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ ويَسأَلُهُ الإِذنَ حَتّى أذِنَ لَهُ، فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ وهُوَ يَقولُ: انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن بَیْنَ اُناسٍ لاسُقوا صوبَ الْمُزَن وحَمَلَ وكَأَنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ، وقاتَلَ فَقَتَلَ عَلى صِغَرِ سِنِّهِ خَمسَةً وثَلاثينَ رَجُلًا. قالَ حُمَيدُ بنُ مُسلِمٍ: كُنتُ في عَسكَرِ ابنِ سَعدٍ، فَكُنتُ أنظُرُ إلَى الغُلامِ وعَلَيهِ قَميصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما ما أنسى أنَّهُ كانَ شِسعَ اليُسرى فَقالَ عَمرُو بنُ سَعدٍ الأَزدِيُّ: وَاللّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَيهِ! فَقُلتُ: سُبحانَ اللّهِ! ما تُريدُ بِذلِكَ؟ فَوَاللّهِ لَو ضَرَبَني ما بَسَطتُ لَهُ يَدي، يَكفيكَ هؤُلاءِ الَّذينَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ. قالَ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ! وشَدَّ عَلَيهِ، فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّيفِ، فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ وصاحَ: يا عَمّاه! فَانقَضَّ عَلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام كالصَّقرِ، وتَخَلَّلَ الصُّفوفَ، وشَدَّ شِدَّةَ اللَّيثِ الحَرِبِ، فَضَرَبَ عَمراً بِالسَّيفِ فَاتَّقاهُ بِيَدِهِ، فَأَطَنَّها مِنَ المِرفَقِ فَصاحَ، ثُمَّ تَنَحّى عَنهُ، فَحَمَلَت خَيلُ أهلِ الكوفَةِ لِيَستَنقِذوهُ، فَاستَقبَلَتهُ بِصُدورِها ووَطِئَتهُ بِحَوافِرِها، فَماتَ. وَانجَلَتِ الغَبرَةُ فَإِذا بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ، وَالحُسَينُ يَقولُ: عَزَّ وَاللّهِ عَلى عَمِّكَ أن تَدعُوَهُ فَلا يُجيبَكَ، أو يُجيبَكَ فَلا يُعينَكَ، أو يُعينَكَ فَلا يُغنِيَ عَنكَ، بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ، الوَيلُ لِقاتِلِكَ! ثُمَّ احتَمَلَهُ، فَكَأَنّيأنظُرُ إلى رِجلَيِ الغُلامِ تَخُطّانِ الأَرضَ، وقَد وَضَعَ صَدرَهُ إلى صَدرِهِ، فَقُلتُ في نَفسي، ماذا يَصنَعُ بِهِ؟ فَجاءَ بِهِ حَتّى ألقاهُ مَعَ القَتلى مِن أهلِ بَيتِهِ، ثُمَّ رَفَعَ طَرفَهُ إلَى السَّماءِ وقالَ: اللّهُمَّ أحصِهِم عَدَداً، ولا تُغادِر مِنهُم أحَداً، ولا تَغفِر لَهُم أبَداً! صَبراً يا بَني عُمومَتي صَبراً يا أهلَ بَيتي، لا رَأَيتُم هَواناً بَعدَ هذَا اليَومِ أبَداً.)

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *