«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدّمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء و سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر باعظمتِ حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
هدیه به ارواح طیّبهی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، شیعیانِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، پدر و مادرهای شما عزیزان، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همهی رزمندگان اسلام، سلامتی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
مرور جلسات گذشته
موضوع بحث این بود که دینداریای که قرار است دنیا و آخرت ما را آباد کند، طبعاً باید برطبق موازین باشد، یعنی اینطور نیست که ما هر کاری دوست داشتیم انجام دهیم «دینداری» باشد.
از طرفی ما میبینیم گاهی کسانی رگ گردن ما را متورّم میکنند و غیرت ما را تحریک میکنند که ما یک عملی انجام دهیم؛ آنجا باید خیلی دقت کرد که آیا این عمل مطابق دین و مطابق موازین اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هست یا نه، وگرنه انسان بجای اینکه ثواب کند، عِقاب میشود.
برای این موضوع مثالهای فراوانی وجود دارد، از مثالِ دینی و ماجرای برخورد با بعضی از مذاهب در کربلا، تا مسائل سیاسی و اجتماعی که اصلاً یکی از دغدغههای بنده است، وضع سیاسی اجتماعی در کشور ما خیلی پُرگناه است، رهبری هم تذکر دادند. به نام انقلابیگری خیلی به یکدیگر تهمت و بهتان میزنند و مرتکب حرام میشوند و آبرو میبرند، و آثار این امر هم بر همه بار میشود، اینها خیلی از کارهای خوبها را کمرنگ یا بیاثر یا خنثی میکنند، ما خوب کم نداریم، شهید کم نداریم، رزمندهی بااخلاص کم نداریم، ولی وقتی گناه یک نفر بصورت علنی و عمومی «هتک حرمت افراد» است، خسارت این موضوع بر همه بار میشود.
ما باید اینطور جاها چکار کنیم؟ اینطور جاها باید به موازین اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین برگردیم.
به محضر شما عرض کردیم که حضرت عبدالعظیم علیه السلام با آن عظمت، دین خود را به امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام عرضه کرده است، و جالب است که امام جواد علیه السلام یک سؤال او را اصلاح کردهاند.
امام معصوم حضرت عبدالعظیم سلام الله علیه که همهی علمای ما بیدغدغه به او «فدایت شویم» میگویند را اصلاح میکنند، البته واضح است که او عمداً خطا نکرده است.
پس اینجا وضع شخصی مانند من روشن است، من باید دین خود را به امام عرضه کنم.
یک گرفتاری من این است که به امام دسترسی ندارم، که جلسهی قبل اشاره کردیم همین توجه ما به عدم دسترسی به امام، و حس فقر ما، اثر سازندگی دارد، اینکه انسان گاهی احتیاط کند و بگوید به امام دسترسی ندارم هم نکتهای است.
حال که میخواهم دین خود را به امام عرضه کنم و دسترسی ندارم، عرض کردیم مرحلهی بعدی «مرجعیت» است، که این فقط مرجعیت در احکام نیست، در تفصیل و جزئیات عقاید، و تفصیل و جزئیات اخلاق هم هست.
یعنی ما نگاه کنیم و ببینیم مراجع ما در چه موضوعاتی ورود و خروج میکنند، یا چطور عمل میکنند؟ اگر من احساس میکنم که از آنها دیندارتر هستم، قاعدتاً احتمالاً من دیندارتر نیستم و اشتباه میکنم.
زمانی مرحوم امام فرمودند برخی از این مجاهدینیها نزد من آمدند و من دیدم اینها از من دیندارتر هستند، فهمیدم اینها یک گیری دارند، چون اینها چیزی بلد نبودند و زیاد داغ بودند.
داغی زیادی بدون مبنا و معرفت خطرناک است.
گفتیم پس مرحلهی بعد «مرجعیت» است، من باید یک کسی را داشته باشم که به او رجوع کنم.
مرجعیت یعنی رجوع به متخصص، رجوع به دینشناس، هم در احکام، هم در تفصیل عقاید، هم در تفصیل اخلاق.
از آنجایی که ممکن است عزیزی بگوید این هم سخت است؛ که البته انسان باید فکری به حال این موضوع کند، چون بالاخره ما باید یک نفر را ببینیم و دینداری کنیم، در همه کاری به متخصص مراجعه میکنند.
این جملهی «دسترسی سخت است» هم کافی نیست، باید به این موضوع فکر کرد، و رفت و اینها را تماشا کرد.
حال تا زمانی که دست من به یک عالم ربّانی برسد چکار کنم؟
اجالتاً و موقتاً تا زمانی که دست من به یک عالم ربّانی برسد، یکی از کارهایی که خیلی ممکن است که انجام دهم، سیرهی قطعی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین است. یعنی شیوهی قطعی زندگی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین.
شیوهی قطعی زندگی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین یک خطوطی را مشخص میکند که من حداقل از این چارچوب بیرون نزنم.
جلسات قبل به برخی موارد اشاره کردیم، مثلاً عرض کردیم اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین دوست ندارند کسی از آنها بترسد.
خیرخواهی برای جمع مسلمین
یکی از آن مواردی که در سیرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قطعی است، خیرخواهی برای جمع مسلمین است. این جزو ویژگیهای قطعی همهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین است.
اولاً اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل دعوا نبودند، اگر به ما فرمودهاند ولایت و برائت داشته باشید، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل دعوا نیستند، شما موردی پیدا نمیکنید که مثلاً گروهی بگویند ما از دست امام شما ناراحت بودیم و مدام با هم دعوا داشتیم. شما یک مورد پیدا نمیکنید که مردم یک محلهای از دست امام ناراحت بوده باشند، برعکس اگر آنها اذیت کردند، امام تحمل کرده است.
یعنی در رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین با دیگران، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل مشاجره و درگیری نیستند، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل هر روز مناظره کردن نیستند. باید زمینههایی وجود داشته باشد که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین به بحثی ورود پیدا کنند. اینکه انسان مدام با دیگران بحث کند، فقط انسان را از کار و زندگی میاندازد و انسان را خشکمغز و عصبیمزاج میکند. اینکه اگر انسان کمی اطلاعات دارد، مدام ولع مناظره داشته باشد… ما چنین چیزی را در رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ندیدهایم.
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هرچه وقت دارند به خودشان میپردازند، هرچه وقت دارند مشغول عبادت هستند، هرچه وقت دارند مشغول تلاوت قرآن کریم هستند، اگر در این میان یک فرد بااستعداد پیدا شود، برای او وقت میگذارند. وگرنه اینطور نیستند که مدام یقهی این و آن را بگیرند.
در زندگی دیگران تجسس نکنیم
در سیرهی علمای ربّانی این نیست که اگر در محلی حضور دارند، مدام با همه بحث کنند، اصلاً طوری رفتار میکنند که انگار جزئیات زندگی شما را نمیبینند.
ما استادی داشتیم که در خانهی ما درس میدادند و این جلسه خصوصی بود، من ازدواج کردم و به خانهای رفتم که هنوز وسایل خانه در آنجا کامل مستقر نبود، من یک پارچه انداختم و آن استاد روی این پارچه نشست، ایشان اصلاً چیزی نفرمودند.
مدتی گذشت و وسایل عروس را آوردیم و خانه سر و شکل پیدا کرد، ایشان آمدند و انگار هیچ تغییری ندیده بودند.
چون مستأجر بودم و مجبور بودم هر سال جابجا شوم، دوباره وسایل را جمع کردیم تا به جای بعدی برویم، منتها چون میخواستیم درس کنسل نشود، مثلاً قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر وسایل را ببریم، ساعت 2 بعد از ظهر درس داشتیم، اما زندگی ما در کارتن بود. ایشان آمدند و درس دادند و رفتند.
جابجا شدیم و به جای بعدی رفتیم، دوباره در خانهی خالی یک پارچه روی زمین انداختیم و درس دادند، و این موضوع تکرار شد. ایشان اصلاً انگار نه انگار، اصلاً کاری به کسی نداشتند.
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم کاری به کسی ندارند، که ما بخواهیم بازخواست شویم.
پیرمردهای امام جماعت بازار به طلبههای جوان که میخواهند برای امام جماعت شدن به بازار بروند، یک توصیه میکنند، آن هم این است که از کاسبهای بازار نپرس کار تو چیست و چطور است، چون ممکن است خیال کنند تو به او طمع داری. قصد تو احوالپرسی است، اما بد برداشت میشود.
یعنی طوری رفتار کن که وقتی مردم به سراغ تو آمدند از این موضوع نترسند که میخواهی از آنها اطلاعات بگیری.
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین کاری به کسی ندارند، طوری که کأنّه مردم را نمیبینند. البته اگر نیاز داشته باشی میبینند، اما در غیراینصورت نمیبینند.
حتّی بنیامیّه هم به کرامت امام سجاد علیه السلام امید داشتند
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین حتّی نسبت به مخالفین هم اینطور هستند، اهل ملامت و درگیری نیستند.
وقتی امام سجاد علیه الصلاة و السلام از شام برگشتند، سال بعد مردم مدینه برای ماجرایی بر علیه یزید قیام کردند و درگیر شدند و انقلابی رخ داد، ولی امام سجاد علیه السلام جزو آن انقلاب نبود و آنها را قبول نداشت.
ناگهان شهر بهم ریخت و خانهها را یک به یک جستجو میکردند که بنی امیّه پیدا کنند.
امام سجاد علیه السلام بعد از بازگشت از شام، بیرون از شهر بودند و در باغی که بیرون از شهر داشتند زندگی میکردند. در دعوای بین مردم و بنی امیّه، مردم گفتند همهی خانهها را تفتیش کنیم، به احترام امام سجاد علیه السلام که تازه از کربلا و قتل و اسارت برگشته است، خانهی او را نمیگردیم. بنی امیّه فهمیدند که خانهی امام سجاد علیه السلام امن است.
متأسفانه گاهی حتّی مؤمنین هم به خیر ما امید ندارند!
اینجا خانهی امام سجاد علیه السلام امن بود، بنی امیه فراری بودند. بنی امیّه چون هیچ چیزی از ناموس نمیفهمیدند و مادران بسیار غیرعفیفی داشتند، خودشان هر وقت میتوانستند خیلی مردم را اذیت میکردند. ترسیدند در این درگیری، انقلابیون بخواهند مقابله به مثل کنند.
گاهی این بنی امیّه نوامیس دیگران را تصرّف میکردند، برای همین میترسیدند که این اتفاق برای خودشان رخ دهد. برای پنهان کردن نوامیس خود به حضرت سجاد علیه السلام پناه بردند.
در برخی نقلها بنی امیّه سیصد تا چهارصد نفر از دخترها و زنان خود را به خانهی امام سجاد علیه السلام پناهنده کردند.
اولاً اگر زمان ما چنین اتفاقی رخ میداد که عدهای به امام بهتان میزدند و امام را صد نوع قضاوت میکردند و حضرت را نعوذبالله عضو بنی امیّه تلقّی میکردند.
البته این موضوع را عرض کنم که بغض هیچکسی در این عالم از بنی امیّه، بیشتر از زین العابدین سلام الله علیه نبوده است، اما نباید دختر فلان فرد از بنی امیّه را بخاطر پدرش هتک حرمت کرد و به شرایط و حیطهی او تجاوزی صورت بگیرد.
اینها به محضر امام سجاد علیه السلام آمدند، اولاً هنوز یک سال هم از واقعهی کربلا نگذشته بود، ثانیاً رویشان شد که چنین درخواستی داشته باشند، چون این موضوع را در شخصیت حضرت میدیدند، و جالب است که حضرت هم به اینها پناه دادند.
وجود مبارک زین العابدین سلام الله علیه حدود شش ماه در شرایطی که زن و بچه و خواهران خودش پس از کربلا دائم اهل گریه بودند و زندگی عادی نداشتند و خانهی ایشان یک خانهی مصیبتزده بود… همانطور که میدانید تا چهار یا پنج سال بعد که سر عبیدالله بن زیاد بیاید، خانهی امام از حالت عزاداری خارج نشد. زنان بستگان حضرت تازه از اسارت آمده بودند، اما حضرت سجاد علیه السلام به سیصد یا چهارصد نفر از این دخترها پناه دادند و آنها در این باغ زندگی میکردند، و حضرت از آنها پذیرایی میکردند.
انصافاً آیا اصلاً مدل زندگی ما به زندگی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ربطی دارد؟ یعنی برای من خیلی زشت است که به من «شیعهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه» بگویند و من هیچ ربطی به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نداشته باشم.
حتّی مروان ملعون آمد و به امام سجاد علیه السلام عرض کرد که من یک زن جوان دارم و میترسم بلایی بر سر او بیاورند…
همانطور که میدانید مروان کسی است که همان شب اولی که حاکم مدینه امام حسین علیه السلام را دعوت کرد و گفت باید یا بیعت کنی یا یزید گرفته است که گردن تو را بزنیم، حضرت فرمودند تا صبح ببینیم چه اتفاقی رخ میدهد، که همان شب یا فردای آن از مدینه خارج شد، مروان گفت: همین الآن گردن او را بزن!
بعد از آن واقعه، مروانی که دامان عثمان است و در جنگ جمل مقابل اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ایستاده و به روی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه شمشیر کشیده است…
یعنی لازم نیست ما رزومهی مروان را به امام سجاد علیه السلام بدهیم، حال این آدمِ رذلِ پستِ کثیفِ وقیحِ ناصبیِ احتمالاً ناپاکزاده، به علی بن الحسین علیه السلام پناهنده شده است.
اگر ما باور کنیم امام به مروان هم «نه» نمیفرماید…
حتّی زن مروان هم به خانهی امام سجاد علیه السلام پناهنده شد و شش ما پذیرایی میشد!
شما این سیرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین را در پناه دادن به افراد ببینید، بعد فضای سیاست کشور خودمان را ببینید… البته اینجا منظور بنده «مردم» هستند، یعنی سیاستورزی مردم را عرض میکنم، بعد ببینیم آیا ما در دوستی و دشمنی طبق سیرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین عمل میکنیم یا نه؟
یعنی من و شما و رفیقمان و آن عزیز که کنار ما پرچم میچرخاند، برای ما که سیرهی معصوم مهم است را میگویم، اگر ما ببینیم رفتارمان در مورد «مرگ بر» و «درود بر» گفتن به دوستان و خودیها و هموطنها و… واضح است که مثلاً منظور بنده ترامپ ملعون نیست… ببینیم اگر رفتار ما از رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین سرچشمه گرفته است که خوشا به حال ما، اگر کسی مانند من است که رفتار او اینطور نیست، به کوچکترین بهانهای با یکدیگر دشمنی میکنیم…
همینجا در زیارت عاشورا میخوانیم که «اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ»، بعد در عمل اینگونه نیستیم. چون ما از صبح تا شب با آدمهای زیادی دشمنی میکنیم که اصلاً ضروری نیست ما با آنها دشمنی کنیم.
تازه من مثال مروان را عرض کردم که دین میگوید ما از نظر اعتقادی هم با او دشمن هستیم! اما الآن او پناه آورده است.
ائمه علیهم السلام «كَهْفِ الْوَرَى» هستند
ما چند امام را میشناسیم که وقتی دشمن به ایشان پناه آورده است، پناه دادهاند؟
برای چه گفتهاند این زیارت جامعه کبیره را بخوانیم؟ برای اینکه امام خودمان را بشناسیم و بخاطر علاقهای که به امام خودمان داریم، شبیه امام عمل کنیم.
واضح است که ما نمیتوانیم مانند امام شویم، اما بالاخره میتوانیم جهت را تشخیص دهیم.
در زیارت جامعه عرض میکنیم «وَكَهْفِ الْوَرَى».
ائمه علیهم السلام کهف مؤمنین هستند، کنزالفقرا هستند، ولی «وَكَهْفِ الْوَرَى» هم هستند. «کهف» به معنای پناهگاه است و «وری» به معنای مردم. «کهف مؤمنین» یعنی پناهگاه مردم مؤمن هستند، آن بشکل خاص است، اما اگر غیرمؤمن هم پناه بیاورد، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین پناه میدهند، این بزرگواران به هر بیچارهای پناه میدهند.
در آن متنی که صحیحه است و در «معانی الأخبار» شیخ صدوق رضوان الله تعالی علیه نقل شده است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: «أَنَا مَلْجَأُ كُلِّ ضَعِيفٍ»،[4] هر کسی ضعیف باشد، من ملجأ او هستم، «وَ مَأْمَنُ كُلِّ خَائِفٍ» هر کسی بترسد و به من پناه ببرد، من امنیت میدهم، «أَنَا أَبُو اَلْيَتَامَى وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ زَوْجُ اَلْأَرَامِلِ»، هر کسی بیسرپرست است، من از او سرپرستی میکنم، هرکسی یتیم است، من پدر او هستم.
لذا من باور میکنم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه روزها به در خانهی شهدای صفین میرفت و شبها به درِ خانهی یتیمهای خوارج.
اگر شما میخواهید سیره را ببینید، این جملهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و عملِ وجود مبارک زین العابدین سلام الله علیه را ببینید.
البته واضح است که عنایت اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین برای مؤمن غیرقابل قیاس بیشتر است، اما نسبت به همه محبّت دارند. امام عبد خدای متعال است، عنایت عمومی خدای متعال حتّی بر ترامپ هم هست، آفتاب حتّی به ترامپ هم میتابد، حتّی اگر این ترامپ ملعون هم آب خنک بخورد برای او گواراست، خدای متعال میتواند جلوی این عنایات را بگیرد، اما خدای متعال به این راحتی نعمات عمومی را از همه نمیگیرد. اما عنایت به مؤمنین اصلاً قابل قیاس با این عنایت نیست.
ما میبینیم میخواهیم با رفیق و همسایه و همکار و همسر خود ارتباطی داشته باشیم، در مواقع اختلاف سریع پرخاش میکنیم، باید بررسی کنیم که پس چرا سیرهی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین طور دیگری است؟
ما از کجا بفهمیم که رفتار ما دینی است؟ باید رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین را نگاه کنیم، اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل تحمل و مدارا و سعه صدر هستند.
در صورت احساس تکلیف، هر کاری دوست داریم انجام ندهیم
شما نهج البلاغه را نگاه کنید، گاهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به به معاویه فرموده است مخاطب من تو نیستی و برای انتشار عمومی جواب دادم، اما گاهی به معاویه جواب دادهاند و توضیح دادهاند.
عمروعاص نامهای به عبدالله بن عباس نوشت و خواست او را فریب بدهد، خیلی به ابن عباس برخورد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: پاسخ او را بده، ضمن اینکه پاسخ دقیق بده.
جالب است که عمروعاص در مدح ابن عباس حتّی شعر هم نوشته بود!
اما امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: خودت شعر او را جواب نده، چون تو خوب شعر نمیگویی. برادر تو شاعر خوبی است، بگو او پاسخ شعر عمروعاص را بدهد.
این جمله یعنی فکر نکن چون احساس تکلیف کردهای، چند کلمه هموزن را کنار هم بیاوری.
«علم» برای هدایت، کافی نیست
امام سعهی صدر دارد، چون امام هر کاری که دارد، با خدا دارد! امام دریاست و به این راحتی تلاطم پیدا نمیکند، و به این راحتی از ایجاد تغییر هم ناامید نمیشود.
گاهی ما اینطور هستیم که مثلاً گاهی دو نفر مناظره میکنند، همه توقع دارند یکی از دو طرف به سجده بیفتد و حرف طرف مقابل را قبول کند!
واضح است که اینطور نیست!
طرف با امام صادق علیه الصلاة و السلام بحث کرده است، حضرت او را منکوب کرده است، اما طرف قبول نکرده و رفته و ایمان نیاورده است.
مناظره برای خودش اهدافی دارد، اما اینطور نیست که وقتی مناظره شد باید حتماً طرف همهی حرفهای شما را قبول کند.
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین سعهی صدر دارند.
شما مناظرههای امام رضا علیه السلام را نگاه کنید، همهی آنها که منتج به این نتیجه نشده است.
امام کار خود را انجام میدهد، حال خدای متعال میخواهد این نتیجه را بدهد یا ندهد، گاهی شده است که طرف ایمان آورده است.
البته ایمان آوردن که فقط به مباحث علمی نیست که شما طرف را از جهت علمی منکوب کنید، ایمان آوردن یک جنبهی نفسانی دارد که من حقیقتی را پذیریم و به خطای گذشتهی خودم اعتراف کنم و درصدد اصلاح بربیایم و در جمع اعلام کنم و بعد تغییر مسیر بدهم.
ببینید چند مرحله است!
برادر من! من که میدانم غیبت بد است، چرا غیبت میکنم؟
تغییر که اینقدر آسان نیست، برای همین هم چون اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ما را میشناسند، توقع ندارند ما همینطور با یک اتفاق زیر و رو شویم، بلکه به ما میفرمایند مانند دیروز نباش.
اگر اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین ببینند رشد کردن ما برای خودمان مهم است، دست ما را میگیرند. اگر احتمال بدهند کسی ممکن است تغییر کند، دست او را میگیرند؛ منتها خیلی اوقات اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین دست خود را دراز میکنند که دست ما را بگیرند، اما متأسفانه ما دست خودمان را نمیدهیم.
خیلی از اوقات اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین برای یک نفر صحبت کردهاند، یعنی امام معصوم برای یک نفر وقت گذاشته است! این برای سعه صدر امام، و امید امام به اصلاح است؛ و من هم میدانم که بالاخره باید من تصمیم به اصلاح بگیرم.
طرف از مکه با سیّدالشّهداء صلوات الله علیه همراه شد و تا کربلا آمد، وقتی به کربلا رسید گفت: آقا! حق با شماست. برای اینکه بیش از بیست سال قبل من با پدرتان در صفین حضور داشتم، پدرتان به همین منطقه رسیدند و وقایع امروز را فرمودند و گریه کردند و بیهوش شدند؛ حتی من به همسر خود گله کردم و گفتم ظاهرا این علی پیشگو شده است و از آینده خبر میدهد…
بنی امیّه تبلیغ میکردند که به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نعوذبالله کذاب گفته شود، چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از آینده خبر میدادند، اما درواقع امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میخواستند که مردم هدایت شوند و بفهمند حضرت علمی از جایی دارند که با این علوم عادیِ کتابی نیست؛ آنها هم ناصبی بودند و جسارت میکردند.
آن شخص به امام حسین علیه السلام عرض کرد: من از این کار پدر شما خوشم نیامد و به همسر خود که محبّ پدر شما بود با تمسخر گفتم، اما همسرم که طرفدار امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بود گفت که علی بن ابیطالب علیه السلام حرف گزاف نمیزند. حال من با شما به همان منطقه آمدهام و همان اتفاقاتی که فرمودند در حال رخ دادن است.
امام حسین علیه السلام فرمودند: پس یعنی تو با ما میمانی؟
آن شخص گفت: نه!
عزیزان! علم برای هدایت کافی نیست، علم لوازم و شرط و لازم هست، اما کافی نیست.
آیت الله شبیری حفظه الله فرمودند که آقایی با علامه امینی رضوان الله تعالی علیه بد بود و پشت سر علامه امینی حرف میزد. همان شخص خواب میدید که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به او میفرمود که امینی از ماست، با او بد نباش. او از خواب بلند میشد و میگفت خواب حجّت نیست، دوباره به دشمنی با علامه امینی میپرداخت!
بله خواب حجّت نیست، ولی تو که حجّتی برای دعوای با علامه امینی هم نداری!
او چند مرتبه خواب امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دید، ولی گفت خواب حجّت نیست!
مگر تو حجّت داشتی که با یک شیعهی دیگر، آن هم علامه امینی، دشمنی کنی؟!
او از این کار خود دست برنداشت.
میخواهم بگویم علم لازم هست، اما کافی نیست.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه زبیر را صدا زد و فرمود: آیا در یاد داری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به تو چه فرمود؟ آیا در یاد داری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به تو فرمود روزی در مقابل علی میایستی؟
زبیر به یاد آورد، اما علم کافی نیست! مرحلهی بعدی «شکستن نفس» است.
اگر زبیر میخواست بگوید در یاد دارم، یعنی باید برمیگشت و به آن سی هزار نفری که آورده بود میگفت من غلط کردم و حق با علی بن ابیطالب است و او ناحق و ظالم نیست و این من هستم که ناحق و ظالم هستم. وقتی سگهای حوأب هم پارس کردند و عایشه ترسید، ما به دروغ گفتیم که اینجا حوأب نیست و…
مسلماً زبیر باید صد اعتراف انجام میداد، اما او نزد خود گفت که حرمت من میشکند؛ برای همین هم طبق نقلی فقط از جنگ بیرون رفت.
علم کافی نیست.
اگر انسان حبّ و بغض خود را جایی خرج کرده باشد، برای او سخت است که برگردد، اگر انسان در جایی آبرویی کسب کرده باشد، برای او سخت است که برگردد.
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم بخاطر همین سختی اینقدر مدارا میکنند.
این زبیر مرد و متأسفانه به درک رفت، وقتی سر او را نزد امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آوردند، حضرت شروع کرد به گریه کردن. یعنی من دوست داشتم زبیر برگردد، ای کاش که او برمیگشت.
عجیب است! او این همه آدم را مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرار داده بود، سه برابر جمعیت لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، لشکر آورده بود، چقدر فحاشی کردند، چقدر کشتند تا جنگ شروع شد.
امام از گمراهی کسی خوشحال نمیشود.
برای خودمان حس گارانتی نداشته باشیم
گاهی اوقات بنده فضای رسانهای سیاسی خودمان را میبینم که وقتی کسی سقوط میکند، عدهای میگویند «دیدید ما از اول هم گفتیم او گمراه است؟»!
پاسخ این است که چه کسی ما را گارانتی کرده است؟ که ما از سقوط کسی خوشحال شویم!
ما شک نداریم که همهی ما در روز قیامت پروندهی باز داریم و باید جواب دهیم، بعد طرف وقتی میبیند کسی سقوط کرده است، خوشحال میشود!
پاسخ این است که چه کسی مرا گارانتی کرده است که مشکل من حل شده است؟
اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که معصوم بودند، از سقوط کسی خوشحال نمیشدند. نمونه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است که از قتل زبیر گریه کردند، با اینکه زبیر جهنّمی شد.
قومی در منطقهای خطایی کرده بود و «مَصقَلَة بن هُبَیره» که از طرف امیرالمؤمنین صلوات الله علیه والی بود، به افراد حکومت گفت که من جریمهی اینها که پانصد هزار درهم است را پرداخت میکنم. افراد حکومت آنها را رها کردند و «مَصقَلَة بن هُبَیره» بدهکارِ حکومتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه شد.
او قدری از بدهی خود را داد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم پیگیری میکردند که به او بگویید بدهی خود را پرداخت کند، تا اینکه روزی به «مَصقَلَة بن هُبَیره» برخورد و به معاویه پناه برد!
عدهای به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گفتند ما او را میشناسیم و با او رفیق هستیم، آیا با او صحبت کنیم که برگردد؟
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: بروید صحبت کنید تا برگردد.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه پیغام داد و فرمود اگر او به من میگفت ندارم، من به او وقت میدادم، اما او به من نگفت من ندارم.
اگر روزی ما از سقوط کسی یا جذب شدن آدمی به دشمن خوشحال شدیم، باید به خودمان شک کنیم. ما چقدر وظیفهی خودمان را انجام دادهایم؟ البته «لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»،[5] عرض کردم که زبیر جهنمی شد، یعنی گنهکار که گهنکار است، اما اگر ما به این راحتی از سقوط کسی خوشحال میشویم، یا اصلاً اشتباهات یک نفر را جمع میکنیم و منتظر هستیم تا او سقوط کند…
زمانی کسی خیلی به من فحش میداد، و ما قبلاً با هم رفیق بودیم و دوست مشترک داشتیم، دوستان مشترکمان از او پرسیده بودند که چرا اینقدر به او فحش میدهی؟ گفته بود: برای اینکه او روزی سقوط خواهد کرد!
آیا تو امام زمانی؟ آیا تو خدایی؟ تو میتوانی دعا کنی که خدا او را هدایت کند. اگر الآن کار بدی میکند که به او بگو، اگر نه که از کجا میدانی بعداً میخواهد سقوط کند؟ از کجا میدانی که خودت سقوط نمیکنی؟ اسم این کار خودت را هم بصیرت قرار میدهی؟!
بعد مدام به طرف فشار میآورید، تا جایی که ناگهان کسی کم بیاورد، بعد بگویید من از اول میدانستم!
آن شخص بدبخت شد، اما تو که فشار آوردی هم کنار همان شخص قرار میدهند و میگویند تو او را به این راه وادار کردی. چرا خوشحال شدی؟ چرا در صدد این بودی که این شخص را ناکار و عصبانی کنی که چیزی بگوید و بعد تو بگویی من از اول میدانستم؟ این کار تو که نفسپرستی است! مگر ما خدا یا امام زمان هستیم که علم غیب داشته باشیم؟ اصلاً چه کسی ما را گارانتی کرده است؟
امامی که معصوم است، حس گارانتی ندارد!
روضه و توسّل به امام حسن مجتبی صلوات الله علیه
به وجود مبارک سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خبر دادند که امام حسن مجتبی صلوات الله علیه مسموم شده است و وضع ایشان وخیم است.
امام حسن روحی فداه سنّ زیادی نداشتند، حوالی چهل و هفت سال سن داشتند، این سن جوان محسوب میشود. سَم آنقدر کار خود را کرده بود که بدن حضرت آب شده بود و حضرت لاغر شده بود، صورت مبارک حضرت زرد شده بود، دیگر توان نشست و برخواست نداشت.
عزیزان! در این دنیا هیچکسی مانند امام حسین علیه السلام داغ برادر ندیده است، اصلاً اساساً کسی چنین برادری نداشته است که بخواهد داغ او را ببیند.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه یک مرتبه اینجا داغ برادرش که امام او هم بود دید، یک مرتبه هم کنار علقمه داغ دید…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای آن برادر که کنار علقمه بود و مهمتر از امام حسن مجتبی صلوات الله علیه نبود، فرمود: «اَلْآنَ اِنْكَسَرَ ظَهْرِي»،[6] ببینید امشب صاحبعزا چه اوضاعی دارد… امشب صاحبعزا امام حسین علیه السلام است…
به امام حسین علیه السلام خبر دادند که برادر شما محتضر است…
این دو برادر از کودکی با هم بودند و ماجراها داشتند، در همهی سختیها با هم بودند، همیشه با هم بودند، خیلی از خاطراتشان هم مشترک بود… وقتی با خانه حمله کردند، اینها کنار هم ایستاده بودند… آن زمان که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را با طناب روی زمین کشیدند، اینها کنار هم بودند… خیلی از خاطراتشان با هم بود… وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه ضربة خورد، آن دو یا سه روزی که وضع امیرالمؤمنین صلوات الله علیه وخیم بود، این دو برادر کنار هم بودند…
حال به امام حسین علیه السلام خبر دادند که به امام حسن مجتبی صلوات الله علیه سَم دادهاند…
امام حسین علیه السلام بالای سر امام حسن علیه السلام آمد، بدن ایشان لاغر شده بود، روی مبارک حضرت زرد شده بود، دیگر توان نداشت…
امام حسین علیه السلام دید امام حسن مجتبی صلوات الله علیه گریه میکند، عرض کرد: برادر! چرا اینطور گریه میکنی؟
امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمود: «لِهَوْلِ اَلْمُطَّلَعِ»،[7] یعنی حسین جان! مرگ سخت است، قیامت سخت است، نمیدانم آیا خدا مرا میپذیرد یا نه…
گریهی امام حسین علیه السلام شدّت گرفت…
من از طرف حضرت عرض میکنم که حسن جان! تو پنج سال داشتی که مقابل چشمانت به مادرت جسارت کردند، چقدر در راه خدا آسیب دیدی و اذیت شدی و زخم زبان خوردی… چقدر شنیدی ناپاکزادگان به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه جسارت کردند و دل مبارک تو سوخت… چند مرتبه اموال خودت را در راه خدا با همین آدمهایی که محل نمیگذاشتند انفاق کردی… هیچوقت هیچکسی از تو تشکر نکرد و قدر تو را ندانستند…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه گریه کرد و عرض کرد: برادر! این همه در راه خدا زحمت کشیدی، چرا اینگونه میگویی؟…. کمی امام حسن مجتبی صلوات الله علیه را آرام کرد…
دوباره امام حسن علیه السلام گریه کرد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عرض کرد: چرا اینطور گریه میکنی؟ فرمود: برای «فِرَاقِ اَلْأَحِبَّةِ»… حسین جان! تو تنها میشوی…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خواست گریه کند… در منابع دیگر هست که امام حسن مجتبی صلوات الله علیه فرمودند: «لاَ يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ»،[8]…
کریم اینگونه است… حتّی نمیخواست سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای او گریه کند…
امام حسن مجتبی صلوات الله علیه به امام حسین علیه السلام فرمود: برادر! الآن سر من در دامان تو است، «لاَ يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ»… آن زمان که تو در قتلگاه هستی، کسی نیست که سر تو را به دامان بگیرد…
لذا دارد که امام حسین علیه الصلاة و السلام این بدن را تجهیز کرد… چقدر به امام حسین علیه السلام سخت گذشته است… بدن را بردند که به کنار قبر مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم ببرند و آنجا طواف کنند، آن زن کینهتوز اجازه نداد… «وَ رَمَوْا بِالنِّبَالِ جَنَازَتَهُ حَتَّى سَلَّ مِنْهَا سَبْعُونَ نَبْلاً»،[9]… به تن مبارک امام حسن مجتبی صلوات الله علیه تیر پرت کردند… خیلی امام حسین علیه السلام سوختند…
بدن را برداشتند و به بقیع بردند، شاعر اینطور میگوید که امام حسین علیه السلام داخل قبر رفت، وقتی صورت برادر را روی خاک گذاشت، دیدند شانههای امام حسین علیه السلام میلرزند، فرمود: «فَلَيْسَ حَرِيباً مَنْ أُصِيبَ بِمَالِهِ»[10] غارتزده آن کسی نیست که اموال او را ببرند، «وَ لَكِنَّ مَنْ وَارَى أَخَاهُ حَرِيْبٌ» غارتزده من هستم که باید روی صورت کسی مانند تو برادرم خاک بریزم…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4] معاني الأخبار، جلد ۱، صفحه ۱۷ (حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ اَلْوَلِيدِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ اَلنَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنِ اِبْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي خُطْبَتِهِ : أَنَا اَلْهَادِي أَنَا اَلْمُهْتَدِي وَ أَنَا أَبُو اَلْيَتَامَى وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ زَوْجُ اَلْأَرَامِلِ وَ أَنَا مَلْجَأُ كُلِّ ضَعِيفٍ وَ مَأْمَنُ كُلِّ خَائِفٍ وَ أَنَا قَائِدُ اَلْمُؤْمِنِينَ إِلَى اَلْجَنَّةِ وَ أَنَا حَبْلُ اَللَّهِ اَلْمَتِينُ وَ أَنَا عُرْوَةُ اَللَّهِ اَلْوُثْقَى وَ كَلِمَةُ اَللَّهِ اَلتَّقْوَى وَ أَنَا عَيْنُ اَللَّهِ وَ لِسَانُهُ اَلصَّادِقُ وَ يَدُهُ وَ أَنَا جَنْبُ اَللَّهِ اَلَّذِي يَقُولُ – أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يٰا حَسْرَتىٰ عَلىٰ مٰا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اَللّٰهِ وَ أَنَا يَدُ اَللَّهِ اَلْمَبْسُوطَةُ عَلَى عِبَادِهِ بِالرَّحْمَةِ وَ اَلْمَغْفِرَةِ وَ أَنَا بَابُ حِطَّةَ مَنْ عَرَفَنِي وَ عَرَفَ حَقِّي فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ لِأَنِّي وَصِيُّ نَبِيِّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَى خَلْقِهِ لاَ يُنْكِرُ هَذَا إِلاَّ رَادٌّ عَلَى اَللَّهِ وَ عَلَى رَسُولِهِ .)
[5] سوره مبارکه فاطر، آیه 18 (وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۚ وَإِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلَىٰ حِمْلِهَا لَا يُحْمَلْ مِنْهُ شَيْءٌ وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَىٰ ۗ إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ ۚ وَمَنْ تَزَكَّىٰ فَإِنَّمَا يَتَزَكَّىٰ لِنَفْسِهِ ۚ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ)
[6] عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال، جلد ۱۷، صفحه ۲۸۴
[7] الکافي، جلد 1، صفحه ۴۶۱ (مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ اَلنَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَمَّنْ سَمِعَ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: لَمَّا حَضَرَتِ اَلْحَسَنَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْوَفَاةُ بَكَى فَقِيلَ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ تَبْكِي وَ مَكَانُكَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلَّذِي أَنْتَ بِهِ وَ قَدْ قَالَ فِيكَ مَا قَالَ وَ قَدْ حَجَجْتَ عِشْرِينَ حَجَّةً مَاشِياً وَ قَدْ قَاسَمْتَ مَالَكَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ حَتَّى اَلنَّعْلَ بِالنَّعْلِ فَقَالَ إِنَّمَا أَبْكِي لِخَصْلَتَيْنِ لِهَوْلِ اَلْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقِ اَلْأَحِبَّةِ .)
[8] الأمالی (للصدوق)، جلد ۱ ، صفحه ۱۱۵ (حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هَارُونَ اَلْفَامِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ جَامِعٍ اَلْحِمْيَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ : أَنَّ اَلْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ دَخَلَ يَوْماً إِلَى اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ بَكَى فَقَالَ لَهُ مَا يُبْكِيكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ أَبْكِي لِمَا يُصْنَعُ بِكَ فَقَالَ لَهُ اَلْحَسَنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ اَلَّذِي يُؤْتَى إِلَيَّ سَمٌّ يُدَسُّ إِلَيَّ فَأُقْتَلُ بِهِ وَ لَكِنْ لاَ يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ يَزْدَلِفُ إِلَيْكَ ثَلاَثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّةِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ يَنْتَحِلُونَ دِينَ اَلْإِسْلاَمِ فَيَجْتَمِعُونَ عَلَى قَتْلِكَ وَ سَفْكِ دَمِكَ وَ اِنْتِهَاكِ حُرْمَتِكَ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّكَ وَ نِسَائِكَ وَ اِنْتِهَابِ ثَقَلِكَ فَعِنْدَهَا تَحِلُّ بِبَنِي أُمَيَّةَ اَللَّعْنَةُ وَ تُمْطِرُ اَلسَّمَاءُ رَمَاداً وَ دَماً وَ يَبْكِي عَلَيْكَ كُلُّ شَيْءٍ حَتَّى اَلْوُحُوشُ فِي اَلْفَلَوَاتِ وَ اَلْحِيتَانُ فِي اَلْبِحَارِ .)
[9] المناقب، جلد ۴، صفحه ۴۴ (وَ كَانَ اَلْحَسَنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَوْصَى يُجَدِّدُ عَهْدَهُ عِنْدَ جَدِّهِ فَلَمَّا مَضَى لِسَبِيلِهِ غَسَلَهُ اَلْحُسَيْنُ وَ كَفَّنَهُ وَ حَمَلَهُ عَلَى سَرِيرِهِ فَلَمَّا تَوَجَّهَ بِالْحَسَنِ إِلَى قَبْرِ جَدِّهِ أَقْبَلُوا إِلَيْهِمْ فِي جَمْعِهِمْ وَ جَعَلَ مَرْوَانُ يَقُولُ يَا رُبَّ هَيْجَاءَ هِيَ خَيْرٌ مِنْ دَعَةٍ أَ يُدْفَنُ عُثْمَانُ فِي أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ وَ يُدْفَنُ اَلْحَسَنُ مَعَ اَلنَّبِيِّ أَمَا لاَ يَكُونُ ذَلِكَ أَبَداً وَ أَنَا أَحْمِلُ اَلسَّيْفَ فَبَادَرَ اِبْنُ عَبَّاسٍ وَ كَثُرَ مَقَالاً حَتَّى قَالَ اِرْجِعْ مِنْ حَيْثُ جِئْتَ فَإِنَّا لاَ نُرِيدُ دَفْنَهُ هَاهُنَا وَ لَكِنَّا نُرِيدُ أَنْ نُجَدِّدَ عَهْداً بِزِيَارَتِهِ ثُمَّ نَرُدَّهُ إِلَى جَدَّتِهِ فَاطِمَةَ فَنَدْفِنَهُ عِنْدَهَا بِوَصِيَّتِهِ فَلَوْ كَانَ وَصَّى بِدَفْنِهِ مَعَ اَلنَّبِيِّ لَعَلِمْتَ أَنَّكَ أَقْصَرُ بَاعاً مِنْ رَدِّنَا عَنْ ذَلِكَ لَكِنَّهُ كَانَ أَعْلَمَ بِحُرْمَةِ قَبْرِهِ مِنْ أَنْ يَطْرُقَ عَلَيْهِ هَدْماً وَ رَمَوْا بِالنِّبَالِ جَنَازَتَهُ حَتَّى سَلَّ مِنْهَا سَبْعُونَ نَبْلاً .)
[10] المناقب، جلد ۴، صفحه ۴۵