«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري وَ يَسِّرْ لي أَمْري وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمت حضرت صدرالخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرم ایشان، علی الخصوص حضرت رضا و حضرت مجتبی علیهما آلاف التحیه و الثناء صلواتی بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء و استغاثه به محضر با عظمت حضرت بقیة الله الاعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشریف صلوات دیگری محبت کنید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
چرا امیرالمؤمنین سلام الله علیه در جریان سقیفه عقبنشینی نکردند؟
یکی از موضوعاتی که هم از جهت تاریخی و اعتقادی اهمیت دارد و هم در شیوهی زندگی و نگاه ما به دنیا، تعاملات با دیگران، تدین و دینداری ما مرتبط است این است که واکاوی اندکی انجام دهیم تا متوجه شویم آنچه در سال یازدهم هجری اتفاق افتاد، سبب شد چه چیزی از دست برود.
امیرالمؤمنینی که اهل کَرَم و بخشش بود و توصیهی ایشان به حضرت امام مجتبی علیه السلام این است که غذای خوب به قاتلی بده که اکنون اسیر توست بده، چرا از این نزاع عقبنشینی نکرد!
بسیار نقل شده است که به خدای متعال عرضه داشته است «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیک عَلَی قُرَیشٍ»،[4] خدایا در قیامت از این قریش شکایت میکنم و مخاصمه خواهم کرد.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که درخواست عمرو بن عبدود کافرِ ملحدِ هتاک را رد نکرد، چه اتفاقی رقم خورد که حضرت کوتاه نیامد و این جنگ و نزاع را قیامت میکشاند؟
تعبیر حضرت در خطبهی شقشقیه که میفرماید «طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أُصُولَ بِيَدِ جَذَاءَ» بررسی نمودم تا یکی از این دو کار را انجام بدهم، اول اینکه با دست شکسته بجنگم که کنایه از این است که یار و یاوری ندارم، «أو أصبرَ على طَخْيَة عمياء» یا بر ظلم و ستمی صبر کنم که تاریکی آن کور کننده و کمرشکن است، «يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ» کمر بزرگترها میشکند، «وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ» کودکان پیر میشوند، «وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ» مؤمن تا زنده است، وقتی به یاد این موضوع بیفتد جگرش آتش میگیرد، جنگیدن بدون یار را انتخاب کنم یا اینگونه صبر کنم، «فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى» اما عقل من میگوید باید صبر کنم…
امام صادق علیه الصلواه و السلام در جایی دیگر فرمود قرآن فرمود باید صبر کند، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در جای دیگر میگوید پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلمّ فرمود باید صبر کنم، در جای دیگر فرمود برای حفظ جان اهلم که حسنین علیهما السلام هستند باید صبر کنم…
«فَصَبَرْتُ» صبر کردم، اما آسان نبود، «فَصَبَرْتُ، وَفِي الْعَيْنِ قَذًى» خار در چشم داشتم و «وَفِي الْحَلْقِ شَجًى» استخوان شکسته در گلو «أَرَى تُرَاثِي نَهْبًا» میبینم که دار و ندارم غارت میشود.
منظور حضرت چیست؟ چه اتفاقی رخ داد که این دشمنی تا قیامت ادامه دارد؟ چه چیز غارت میشد که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اینطور راجع به آن صحبت میکنند؟ آن هم امیرالمؤمنینی که در جنگها در اثر برخورد شمشیر کلمهای نگفت، اما در این ماجرا فرمود «فَصَبَرْتُ، وَفِي الْعَيْنِ قَذًى»…
نکته سوم اینکه، اگر فردی در خیابان، ساعت مرا به زور بگیرد، آن را میدهم تا کشته نشوم، مگر این ساعت چقدر میارزد؟
اما طبق روایت، پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلمّ میفرماید این اتفاق رکن و کمر امیرالمؤمنین سلام الله علیه را میشکند، صرفاً یک تکه زمین سبب شد که حضرت زهرا سلام الله علیها وارد یک مبارزه شود و کشته شود؟!
قرار بود چه چیز باارزشی از دست برود؟!
از طرفی میدانیم ائمه علیهم السلام دنبال قدرت و مال نیستند، کمااینکه زندگی حضرت بعد از رسیدن به قدرت سخت و زاهدانهتر شد کارها و دغدغهها و خوندل حضرت بیشتر شد؛ ایشان که مانند امثال من نیستند که ولع دنیا داشته باشند؛ پس چه چیز باارزشی نباید از دست میرفت؟!
یکی از آنها مشکل شدن شناخت حق از باطل بود که یکی از میراث از دست رفته است.
چرا بعد از سقیفه شناخت حق از باطل دشوار شد؟
زمانی در دوره قاجار درگیری با روسیه تزاری بود و سپس با شوروی که بخشهایی از سرزمین ایران جدا شد، که اکنون این کشورهای مستقلی که سنگاندازی میکنند، زمانی جزو خاک این کشور بودند.
در دوره شوروی کمونیست ارتباط این سرزمینها با ایران قطع شد، با اینکه مسلمان بودند اجازه هیچ تدینی را نداشتند، بگونهای له شدند که وارد هر کدام از این شهرها بشوید حکم مرجع تقلید را برای ایشان دارید، که نشان میدهد هیچ چیزی نمیدانند. سالها حکومت کمونیستی جلوی حقایق را گرفته بودند، اما اندک محبتی دارند، چون میدانند کافری جلوی آنان را گرفته است.
در حمله مغول به ایران بسیاری کشته شدند و مردم و خیلی از علما به علت دیدن خشونتها و وحشیگریهای آن قوم که باورکردنی نبود دچار مشکلات روحی و روانی شدند، چقدر داغ دیدند! اما یک وحشی آمد و حمله کرد.
خطرناکتر از حملهی یک وحشی این بود که با همان وحشیگری بیاید و نام رفتار خود را اسلام بگذارد و مردم باور کنند این اسلام است.
اگر بین من و معاویه اختلاف شود، شما شک نمیکنید که حق با من است، اما کار حضرت به اندازهای سخت بود که در صفین دو حکم تعیین کردند تا مشخص کنند حق با علی است یا معاویه!
به نظر من حق بین من با معاویه مشخص است! چه رسد به امیرالمؤمنین سلام الله علیه و آن معاویه! اینجا نقطهی خطرناک است.
در زمان پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم وقتی تازه مسلمان ها اسلام می آوردند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به همینها هم مسئولیتهای کوچک میداد، ابوسفیان مسئول لشکر تازه مسلمانان مکه در جنگ «حُنَین» بود. ابوسفیان فرمانده سپاه اسلام نبود اما فرمانده تازه مسلمانان مکه شد، و این موضوع برای اسلام یک بُرد داشت که همه متوجه شوند دشمن شماره یک اسلام که تقریباً بیست و سه سال با اسلام جنگید، اکنون سرباز پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ است، چون به ظاهر اقرار دارد که مسلمان است و میخواهد یاری کند؛ اما مسلماً ابوسفیان فرماندهی کل قوا نبود.
مثلاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به خالد بن ولید هم مسئولیتهای محدودی می دادند، بالاخره اینها تازه اسلام آورده بودند و جمعیت منافق کم نبود و ظاهر اینها هم این بود که مسلمان هستند، و بنای پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلمّ هم این نبود که که بگویند این افراد منافق هستند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم خالد بن ولید را به یمن فرستاد و فرمود علی بن ابیطالب صلوات الله علیه هم خواهد آمد، اگر به یکدیگر رسیدید فرمانده کل قوا امیرالمؤمنین سلام الله علیه است.
در زیارت غدیریه به امیرالمؤمنین سلام الله علیه عرض میکنیم «فِي اَلْأُمُورِ أَمَّرَكَ فِي اَلْمَوَاطِنِ وَ لَمْ يَكُنْ عَلَيْكَ أَمِيرٌ» پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ همیشه شما را امیر قرار داد و کسی بر شما امارت نکرد.
در زمان حیات پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ خالد در منطقهای با مسلمانان مواجه شد اشتباه برداشت کرد و آنان را با وحشیگری کشتند. بعد از اینکه پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ مطلع شد ابتدا اعلام برائت کرد و فرمود «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدٌ»،[5] خدایا! من از غلطی که خالد کرد بیزارم.
البته خالد توجیهاتی کرد. دیدهاید که ممکن است در بعضی از جنگها خودی را بزند، اما پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ آن عمل را تقبیح کرد و امیرالمؤمنین سلام الله علیه را فرستاد تا دیه و بیش از دیه پرداخت کند، تا اینگونه خانوادههای کشته شدگان بدانند اسلام اهل وحشیگری و به ناحق کشتن نیست. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: عذر خواهی کن اگر با دیه راضی نشدند بیش از آن بپرداز.
یعنی بدانند این اشتباه از خالد است و به پای دین ثبت نکنید.
بلافاصله بعد از رحلت پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ، در زمان خلیفه اول خالد فرمانده کل قوا شد! یک قبیله مسلمان را به ناحق کشتند و نسبت به ناموس فرمانده آنان که از فرمانده های منصوبِ سوی پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ بود غلط زیادی کرد.
این کار به قدری قبیح بود که به ظاهر خلیفه دوم به خلیفه اول اعتراض کرد. وقتی خالد برگشت پر به کلاه خود نصب کرده بود، که نفر دوم پرها را شکست و او را تهدید کرد.
دو خطا صورت گرفت، خطای اول تا حدی قابل توجیه بود اما خطای دوم توجیه نداشت، چون اسلام آنان روشن بود، او به همسر فرمانده قبیله طمع کرد که مرتکب چنین غلطی شد.
خلیفه اول که حاکم مسلمین شد گفت: خالد شمشیر خداست و من شمشیر خدا را به غلاف و نیام برنمیگردانم.
شما توجه کنید، شمشیر خدا امیرالمؤمنین سلام الله علیه است، چون به جز حق نمیزند.
خدا «ابوتمام» را رحمت کند که میگوید «هُوَ السَّیفُ، سَیفُ اللهِ فِی کِلِّ مَشهَدٍ»،[6] یعنی اگر میخواهید قدرت را در اسلام نگاه کنید «هُوَ السَّیف»، این علی سلام الله علیه است که همه کاره است.
در جمله ی منسوب به امام صادق علیه السلام است که «الَّذِی جَعَلتَهُ سَیفً لِنَبُوَّتِه» خدایا! او را شمشیر نبوت قرار دادی، «هُوَ السَّیفُ، سَیفُ اللهِ فِی کِلِّ مَشهَدٍ»، شمشیر خدا بود و شمشیر خدا به ناحق نمیزند و ظلم نمیکند. شمشیر خدا برای ظلم یا تَشَفّی نمیزند، شمشیر خدا به حق میزند، شمشیر خدا به اندازه میزند، شمشیر خدا به کافر و ظالم میزند، آن هم بعد از اتمام حجت میزند!
«هُوَ السَّیفُ سَیفُ اللهِ فِی کُلِّ مَشهَدٍ *** وَ سَیفُ الرَّسُولِ لَا دَدَانٌ وَ لَا دَثرُوا» شمشیر پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ بود که غبار و زنگار نداشت. نه زنگار است که این شمشیر از تیزی بیفتد، و نه زنگار و غبار ظلم میگیرد. نه ظالمانه بود و نه کُند بود.
یک روز امیرالمؤمنین سلام الله علیه «سیف الله» است.
اینکه در جامعه ای آنقدر مفاهیم را کج کنند که سیف الله که امیرالمؤمنین سلام الله علیه است، به خالد تبدیل شود، که شمشیر در پی شهوت زده است! جنایتی به این بزرگی که حق و باطل به قدری منحرف شود که جای پاکترین و ظالمترین را جابهجا شود! یعنی حق و باطل عوض شود.
اگر خطبههای معاویه را ببینید و ندانید از آن اوست به گمانتان یک عالم دینی گفته است. با اینکه بار معنایی ندارد اما از آیات قرآن خوانده است و توصیه کرده و مفاهیمی بیان کرده است.
یک نمونه بیان کنم تا مشخص شود کجا را زده است و در سقیفه کجا آسیب خورد.
در سخنرانی معاویه حدود سال 55 هجری در مدینه گفت: ای مردم میدانید حکومت بار سنگینی است وظیفه حکومت اجرای احکام الهی است، اقامه دین خداست، گرفتن حق مظلومان است و جلوگیری از ظالمان است؛
حال کجا خلاف و خطا است؟ اینجا که گفت: قسم به خدا خورد و گفت من امروز شایستهتر از یزید برای این اقامه پیدا نمیکنم.
یعنی کلام بد نیست اما مصداق نادرست و فاجعهبار است.
در سقیفه هم همین رخ داد.
در منابع اعتقادی آنان آمده است که چرا افراد مهم حکومت پیکر مبارک پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ را رها کردند و به سراغ سقیفه رفتند؟ می گویند: «تَرَکُوهُ لِأهَمِّ الأشیَاء» برای انجام مهمترین کار آن را ترک کردند، و اقامه حکومت را مهمتر دانستند و گفتند: اگر حکومت نباشد ظلم بر همه مستولی میشود، دین خدا آسیب میبیند…
همینطور که می بینید این حرفها خوب است اما کسی که برای اقامه این دین منصوب شد «یزید» بود! گرچه قبلیها به مراتب از یزید بدتر بودند. نفاق یزید کمتر بود.
برای چنین فردی دو روز بدن مبارک پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ را بدون تجهیز رها کردید که با حکومت یزید و امثال یزید دین را اقامه کنید؟
در حالی که قبلیها از یزید به مراتب خطرناکتر هستند، چون اگر مغول و چنگیز یا کمونیست بر ما فشار وارد کند، میفهمیم یک بیدین چنین کرد. اما وقتی معاویه آمد با «الله اکبر» آمد.
دهه اول محرم در ایوان حرم امیرالمؤمنین سلام الله علیه شعری از «دیک الجن» آمده است که به امام حسین علیه السلام عرض میکنیم: «وَیُکَبِّرُونَ بِأن قُتِلتَ» تو را میکشتند و الله اکبر میگفتند، می گفتند دین گفته است که تو را بکشیم! عدهای دین را زیر قبای یزید احساس کردند، که این خطرناک است.
لذا اگر گبری آمده بود این همه خطرناک نبود که از مأذنهی حکومت و کاخ معاویه صدای الله اکبر شنیده شود، چون اینطور گمان میکردند دین هست، در حالی که این بیدینی بود.
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در آغاز جنگ صفین فرمود: «اِنْفِرُوا»… برای حرکت دادن نیروها از «اِنْفِرُوا» استفاده میشود، یعنی بپا خیزید و حرکت کنید… «اِنْفِرُوا إِلَى أَعْدَاءِ اَللَّهِ سِيرُوا إِلَى أَعْدَاءِ اَلْقُرْآنِ وَ اَلسُّنَنِ»،[7] به جنگ دشمنان خدا و پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ و سنت ایشان و قرآن بروید، «اِنْفِرُوا إِلَى بَقِيَّةِ اَلْأَحْزَابِ» به جنگ بقیه احزاب بشتابید.
در احزاب همهی کفر جمع شد تا کمر اسلام را بشکند، اینجا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند این «بَقِيَّةِ اَلْأَحْزَابِ» است.
اکثر مواقع در منابع تاریخی، وقتی افرادی مثل عمار می خواهند راجع به معاویه و لشکر او حرف بزنند «بَقِيَّةِ اَلْأَحْزَابِ» میگویند. یعنی این اصلاً لشکر اسلام نیست، در حالی که جامعه مسلمان او را امیرالمؤمنین مسلمانان میپنداشتند! تا این حد حق و باطل جابهجا شد که نام فردی که رأس طاغوت است «امیرالمؤمنین» شد!
دیگر چه چیزی از این بدتر است که باعث میشود تشخیص ندهند؟!
وقتی اسرای کربلا به شام رسیدند یزید آیه خواند و گفت: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ»،[8] یعنی با خواندن آیه قرآن تطبیق انجام داد!
آیه غلط نیست، تطبیق غلط است، که رأس طاغوت گفت: خدا خواسته است مرا عزیز کند و شما را ذلیل!
البته ملعون نتوانست کار خود را پیش ببرد و در برابر دو خطبه وا داد.
اما می خواهم عرض کنم این گونه قرآن میخواندند و ظاهرِ اسلام بود.
در صفین حکمیت به پا شد تا بدانند حق با علی بن ابیطالب سلام الله علیه است یا با معاویه!
این اتفاق زمانی رخ داد که نفهمیدند او «بَقِيَّةِ اَلْأَحْزَابِ» و رئیس طواغیت است، وگرنه شک نمیکردند که چه کسی بین او و علی بن ابیطالب سلام الله علیه حق است.
قبلتر از این زمان هم همین طور بود، این همه مشکلات در جنگ جمل به این دلیل بود که تشخیص دادن حق از باطل سخت شد.
با سقیفه کمر اسلام شکست
اولین کار مهم سقیفه که سبب شد کمر اسلام شکست…
از پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ نقل است «اَلْإِسْلاَمَ بَدَأَ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ غَرِيباً»،[9] اسلام غریب بوده است و غریب خواهد شد، از اسلام جز اسمی و از قرآن جز رسمی باقی نمیماند.
روایات بسیاری موجود است که کتاب قرآن را تحریف کردند، نتوانستند لفظ کتاب را تحریف کنند، چون عوض کردن لفظ کتاب مشکل است. به فرض کسی بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم، قل هو الله الاسد یا قل هو الله الصمد» همه اعتراض میکنند که چرا لفظ را بهم میزنید، اما معنا قابل تغییر است، اما می توانستند معنای عزت و ذلت را جا به جا کنند، تا حدی که یزید برای عزت خود آیه عزت بخواند که «وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ»،[10] برخلاف تحریف لفظی که دشوار است تحریف معنایی آسان است. کلمات قرآن بگونهای است که جابهجایی کلمات آن به آسانی نیست.
حتی یک کلمه از بیت حافظ را جابهجا کنید مشخص است، محال نیست اما تغییر لفظ سختتر است تا تغییر معنا که به آسانی ممکن است.
معاویه و یزید هر دو میگویند دنبال این آیه هستند.
چیزی که تغییر کرد این بود که بدترین کارهای ممکن که حتّی بتپرستان هم برخی از آن ها را انجام نمیدادند، اینان به اسم دین انجام دادند!
به طور مثال همسایه کناری شما از فلان فرقه است، از «بهائیت» است، یا «سوفیه کذا» است، یا «جاسوس فلان کشور» است، یا بگویند «داعشی» است؛ از کدام یک میترسید و احساس میکنید امنیت شما از دست رفته است؟ خطر داعش بیشتر است، چون مدعی اسلام است!
گرچه داعش زگیل جریان سقیفه است و در برابر آن هیچ است، یک زائده و یک انحراف کوچک است، چون دوام ندارد، بیست سال دوام پیدا نکرد، فکر آن تمام شد، توان حفظ نداشت، باید تغییر شکل دهد و بازسازی کند. اما او هست، او چیز دیگری است.
دو خطر داشت؛ اول اینکه انحراف بود و دیگری اینکه این انحراف را به نام دین انجام میداد.
قرآن کریم در مورد منافق میفرماید «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ»،[11] اینگونه نیست که منافق جلوی بانک بایستد و بگوید «هر که هوس دزدی از بانک با اسلحه دارد بسم الله»، اینگونه کسی جذب آنان نمیشود، منافق امر به منکر میکند، به چه معناست؟ یعنی آیا می گوید بیاید وحشیگری کنیم و سر ببریم؟ آیا اینگونه افراد جذب ایشان میشوند؟!
«يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ» یعنی بگونهای عمل میکند که منکر به قدری مورد قبول مردم قرار میگیرد که آن را معروف دیده و به آن امر میکنند.
مثل اینکه در زمان حکومت امیرالمؤمنین سلام الله علیه، اینان نمازی را به جماعت میخواندند که بدئت بود. نماز برای عبادت است و عبادت باید بهگونهای باشد که خدا فرموده است، «صَلُّوا كَمَا رَأَيْتُمُونِي أُصَلِّي»،[12] آنگونه که پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ فرموده است بخوانید.
به امیرالمؤمنین سلام الله علیه گفتند ماه رمضان است، از طرف حکومت یک امام جماعت برای نماز تراویح تعیین کن تا به جماعت بخوانیم. حضرت فرمودند این کار بدئت است.
در ذهن اینان این نبود که علی بن ابیطالب صلوات الله علیه بدئت را قبول ندارد، چون این نماز را قبول داشتند گفتند حاکم مسلمین با نماز مخالف است!
در حالی که حاکم مسلمین با نماز مخالف نیست، با آن بدئتی که نام آن را نماز گذاشتید مخالف است!
اما اگر در جامعه بدئت، نماز شود…
من بسیار جستجو کردم تا ببینم چطور ممکن است به امیرالمؤمنین سلام الله علیه بینماز گفته باشند، با اینکه این همه عبادت میکرد. تنها موردی که پیدا کردم این است که آن چیزی که خیلی این ها را ناراحت کرد این بود که چرا امیرالمؤمنین سلام الله علیه اجازه نداد این نمازی که بدئت بود خوانده شود!
هرچند با اصرار و پافشاری آنان حضرت به امام حسن فرمود خودشان کسی را برای امام جماعت تعیین کنند، من این کار را انجام نمیدهم.
حضرت حاکم بودند، حاکم امام برای نماز جمعه تعیین میکند و میتوانست برای نماز تراویح هم امام معرفی کند که حضرت این کار را انجام نداد.
در ذهن آنان هم این بود که حاکم مسلمین نماز را قبول ندارد! در حالی که نماز را قبول دارد اما بدئت شما را قبول ندارد.
همینطور که می بینید اگر در جامعهای بدئت به عبادت تبدیل شود، لابد برای آن نذر و قربانی هم میکردند و آن را به مناسک تبدیل میکردند، جزو دین قلمداد میشد، اکنون همه آن را ترویج میکنند، هر سال هم قاری خوش صداتر دعوت میکنند، مردم این عمل را نماز میپندارند، در حالی که نماز نیست!
همین یکی از خطرات بزرگ سقیفه بود.
روضه و توسّل
با یک مثال تفاوت حیرت انگیزی را به شما نشان میدهم؛ در دوران جاهلیت اگر یک زن دست روی سر میگذاشت با او نمیجنگیدند. باور داشتند که «زن بیپناه را نزن». اگر مردی یک زن بیپناه را میزد، ننگ بود و علیه او شعر میگفتند و او را بیآبرو میکردند.
«هند» یک زن عادی نبود، بلکه زنی رذل و جگرخوار و پستی بود که جزو فرماندهان جنگ بود و آتش افروز جنگ بود، در جنگ بدر یا احد، «ابودجانه» او را محاصره کرد، تا شمشیر بلند کرد، هند دست روی سر خود گذاشت، ابودجانه شمشیر را پایین آورد و گفت پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ به ما فرمود زن بیپناه را نزنیم.
این یک رفتار است.
بعدها در جمل زنانی که داغدیده بودند به امیرالمؤمنین سلام الله علیه ناسزا میگفتند، چون آنان هم در جنگ شرکت کرده بودند، حضرت فرمود «لا تَهَيَّجُوا النِّسَاءَ»،[13] به زنان فشار روحی نیاورید و هیجان زده نکنید، «وَ إِنْ سَبَبْنَ اِمْرَأَتَكُمْ» حتی به من که امیر شما هستم ناسزا گفتند ،«وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ» اگر به ناموستان جسارت کردند، چون داغدیده است، زن هستند، آن ها را رها کنید.
یعنی نگویید چون فحش داده است و جنگیده است، شما هم ورود کنید.
اهل بیت علیهم السلام میگویند او زن است با مرد فرق دارد. اگر مرد مستولی شد قدرت خود را اعمال نکند. چون جنگ نابرابر است، بگذر.
در جنگ بدر پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلمّ مردی از کفار که اسیر شده بود، وقتی شنید چند دختر دارد او را آزاد کرد. فرمود دختران او چشم انتظار اویند.
عرب جاهلی شش ماه میجنگید و چهار ماه برای اینکه نفس بگیرد ماه حرام قرار دادند.
در تاریخ لیست شده است، اینان در کربلا بسیاری از کارها که در جاهلیت هم قبیح بود، انجام دادند.
ابودجانه شمشیر را از روی سر زن بیپناه برداشت و گفت ما به زن بیپناه حمله نمیکنیم.
در کربلا هر چه کردند به اسم دین بود، به اسم دین تکبیر گفتند. شرع را اینگونه معرفی کردند.
اگر قتل سیدالشهدا سلام الله علیه از اعظم مصائب است، اینکه قتل امام حسین علیه السلام را دین بنامیم نیز از اعظم مصائب است. تا این حد واقعیت را وارونه کردند…
وقتی وارد حرم امام رضا علیه السلام میشوید در زیارت ائمه علیهم السلام و دعاهای بعد از زیارت یا زیارت وداع، معمولاً به این اشاره دارد که خدایا من گنهکارم «وَ احْتَطَبْتُ عَلَى ظَهْرِی»،[14] بار گناهم روی دوش من است، توبه میکنیم، نمیگویم کار خوبی بود که گناه کردم، اما برای کار خوب توبه نمیکنیم…
«مسلم بن عقبه»ی ملعون، فردی که قتل عام کرد و ده هزار نفر از مردم مدینه را کشت، وقتی داشت میمرد، گفت: خدایا! من هیچ عملی امیدوار کنندهتر از قتل عام (در یک نقل)، و غارت اهل مدینه (در نقلی دیگر)، نزد تو ندارم. به خاطر این مرا بیامرز…
کسی به خدا نمیگوید به خاطر فلان فحشا یا به خاطر قتلی که مرتکب شدهام، مرا بیامرز!
چقدر حقیقت و باطل وارونه شد که در توسل قبل از مرگ خود، مسلم بن عقبه ی وحشی ملعون میگوید برای قتل و غارت زنان مدینه مرا ببخش! چون این کار بزرگ را انجام دادهام… این قدر همه چیز بالعکس شد…
قبل از ورود به مجلس خدا شاهد است که به این موضوع ملتفت بودم که اگر به لیاقت بود نباید مرا راه میدادند،
اواخر ماه صفر است و دو ماه است ما را به این جلسات راه میدهید، من که بیچاره هستم، هنوز تغییر نکردهام… آیا بدتر شدهام یا خیر؟!
این نشان از کَرَم اهل بیت علیهم السلام است…
اگر کارتن خوابی را که دو سال است حمام نبردهاند به محضر سلطان ببرند شرمنده میشود، هنگام خروج از مجلس نمیداند چگونه تشکر کند… من از آن کارتن خواب بیچاره، از نظر معنوی متعفنتر هستم…
بعد از دو ماه که اجازه دادند وارد مجالس اهل بیت علیهم السلام شدیم، در آخر ماه صفر به امام رضا علیه السلام عرض میکنیم «ضَيْفُكَ بِبَابِكَ»، یا امام رضا! اجری هم به من بده…
چه اجری بالاتر از این که اجازه ورود به مجلس را داده است دهد؟ این کَرَم آنان است و این کَرَم هم عجیب است… در خانه هیچ سلطانی پیدا نمیکنید آدمی که بیلیاقت است و در مجلسی راه داده شود که در شأن او نیست، و توقع دریافت چیزی هم داشته باشد…
اما تنها اینجاست که هم ما را راه میدهند، هم اگر منصفانه ادب کنیم و به زبان نیاوریم، میدانیم که اینجا خانه حضرت زهرا سلام الله علیها است، بعد از دو ماه عزاداری دست ما را خالی رد نکن، اگر نگوییم هم عطا می کنند بسیار کریم هستند…
تصویر کَرَم آنان این است که ما را امیدوار میکند…
خاندان اسرای کربلا با «شمر» تا شام رفتند. حضرت زینب سلام الله علیها به یزید فرمود ببین ما را با چه کسی تا اینجا آوردهای!
هر دفعه بچههای امام حسین سلام الله علیه چکمههای آن ملعون را دیدند و خنجر بسته به کمر او را دیدند، چقدر جگرشان پاره شده است.
یزید میخواست امام سجاد علیهالسلام را بکشد…
حضرت فرمود اگر قصد داری مرا بکشی، فرد چشم پاک و امینی را مسئول کن خانواده ما را برگرداند.
یزید مقابل سفرای خود و دیگران خجالت کشید، گفت نمیکشم، خودت با آنان برو ولی کاروان سالار میگذارم تا مرکب و وسائل داشته باشد…
این کاروان سالار شیعه نبود، محبت نداشت، اما فحش نمیداد، اگر میخواستند جایی استراحت کنند توقف میکرد، خدمت و محبتی نداشت اما هنگامی که کاروان به مدینه رسید، امام به زنان فرمود: اگر زیور آلاتی دارید در کیسه بریزید، چون او به ما اهانت نکرد…
من هم عرض میکنم یا امام رضا! ما اگر به شما امید داریم، ان شاء الله کم اهانت و جسارت کردهایم، یک اندک محبتی به شما داریم، اگر از کسی که به شما اهانت نکرده قدردانی میکنید، ما اندک محبت داریم…
به امام باقرعلیه السلام گفتند درست است که این فرد گنهکار است… خیلی گنهکار بود اما تا نام شما میآمد اشک میریخت…
ما که اندک محبت را داریم، ما از این رفتار شما امیدواریم، خدا شاهد است که به خود اطمینان و امیدی ندارم، مقرّ هستم اگر «ایکسری» معنوی جلوی درب قرار دهند، مرا راه نمیدهد، می گوید این آلوده و گنهکار است و نیت خالص ندارد…
اما این خانواده نشان دادند چگونه هستند…
این کاروان حدود این ایام به مدینه میرسد…
چه کاروانی! روزی که از مدینه رفت دختران نازپرورده داشت، اکنون که برمیگردد چه کسانی برمیگردند!
هنگام رفتن سیّدالشّهداء صلوات الله علیه داشت، عباس بن علی سلام الله علیه داشت، علی اکبر علیه السلام داشت، قاسم بن الحسن علیهما السلام داشت. دختران آفتاب مهتاب ندیده داشت. مخدّرات داشت، یعنی زنان پردهنشین داشت، حالا که کاروان برمیگردد چه چیزی دارد؟
قبل از رسیدن به شهر امام سجاد علیه السلام به «بشیر» فرمود جلوتر برو و خبر بده.
او هم گفت «یَا اَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقَامَ لَکُمْ بِهَا»،[15] ای اهل مدینه در خانه نمانید، نمیدانید این کاروانی که رفت چگونه برمیگردد…
شعرهایی منسوب به دختر امام حسین علیه السلام است، ممکن است شاعر گفته باشد، اما شعر خوبی است…
«مَدینَهَ جَدِّنا لاتَقْبَلینا»،[16] ای شهر پیغمبر به ما اجازه نده وارد شویم. اگر ما وارد شویم شما نمیتوانید زندگی کنید…
همین گونه هم شد وقتی وارد مدینه شدند، لباس پشمینه و سیاه پوشیدند و فقط عزاداری میکردند…
«مَدینَهَ جَدِّنا لاتَقْبَلینا *** فَبِالْحَسَراتِ وَالاْحْزانِ جِیْنا» ما وارد شویم حسرت میخوریم و یاد عزیزانمان میافتیم، غم داریم…
یک عبارت را اشاره میکنم؛ اشاره کرد به قبر پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلمّ، یا رسول الله! یادتان هست چقدر نسبت به ما غیرت داشتید و مراقبت میکردید؟ و السلام علیک یا اهل البیت میگفتید؟…
میدانید بعد از آن همه حفاظت چه شد! چشمان مردم…
ایام اربعین نیم ساعت در آفتاب میرفتم، تا جایی که قرار بود منبر بروم، آفتاب بسیار شدید بود، به یاد این افتادم که درباره حضرت رَباب سلام الله علیها نوشتهاند «ماتت کمداً»،[17] یعنی پژمرده شد تا از دنیا رفت، به جای نشستن در سایه زیر آفتاب حجاز مینشست که از کربلا گرمتر است…
میگفتند بیبی جان اندکی در سایه بنشین تا نفس بگیری، می فرمود: «اِنَّ الّذی کانَ نورا یُستَضضاءُ به» او که نور زندگی و خورشید عمرم بود در کربلا «بِکربلا قتیلُ جزاکَ غَیْرُ مدفونِ»…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4]. نهج البلاغة، الخطبة 172
[5]. المناقب، جلد ۲، صفحه ۱۳۱ (وَ رَوَى اَلْبُخَارِيُّ : أَنَّ اَلنَّبِيَّ بَعَثَ خَالِداً فِي سَرِيَّةٍ فَأَغَارَ عَلَى حَيِّ أَبِي زَاهِرٍ اَلْأَسَدِيِّ ، وَ فِي رِوَايَةِ اَلطَّبَرِيِّ : أَنَّهُ أَمَرَ بِكَتْفِهِمْ ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلسَّيْفِ فَقَتَلَ مِنْهُمْ مَنْ قَتَلَ فَأَتَوْا بِالْكِتَابِ اَلَّذِي أَمَرَ رَسُولُ اَللَّهِ أَمَاناً لَهُ وَ لِقَوْمِهِ إِلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالُوا جَمِيعاً إِنَّ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِمَّا صَنَعَ خَالِدٌ وَ فِي رِوَايَةِ اَلْخُدْرِيِّ : اَللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ مِنْ خَالِدٍ ثَلاَثاً ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَمَّا مَتَاعُكُمْ فَقَدْ ذَهَبَ فَاقْتَسَمَهُ اَلْمُسْلِمُونَ وَ لَكِنِّي أَرُدُّ عَلَيْكُمْ مِثْلَ مَتَاعِكُمْ ثُمَّ إِنَّهُ قُدِّمَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ ثَلاَثُ رِزَمٍ مِنْ مَتَاعِ اَلْيَمَنِ فَقَالَ يَا عَلِيُّ فَاقْضِ ذِمَّةَ اَللَّهِ وَ ذِمَّةَ رَسُولِهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ اَلرِّزَمَ اَلثَّلاَثَ فَأَمَرَ عَلِيٌّ بِنُسْخَةِ مَا أُصِيبَ لَهُمْ فَكَتَبُوا فَقَالَ خُذُوا هَذِهِ اَلرِّزْمَةَ فَقَوِّمُوهَا بِمَا أُصِيبَ لَكُمْ فَقَالُوا سُبْحَانَ اَللَّهِ هَذَا أَكْبَرُ مِمَّا أُصِيبَ لَنَا فَقَالَ خُذُوا هَذِهِ اَلثَّانِيَةَ فَاكْسُوا عِيَالَكُمْ وَ خَدَمَكُمْ لِيَفْرَحُوا بِقَدْرِ مَا حَزِنُوا وَ خُذُوا اَلثَّالِثَةَ بِمَا عَلِمْتُمْ وَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا لِتَرْضَوْا عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ فَلَمَّا قَدِمَ عَلِيٌّ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ أَخْبَرَهُ بِالَّذِي كَانَ مِنْهُ فَضَحِكَ رَسُولُ اَللَّهِ حَتَّى بَدَتْ نَوَاجِذُهُ وَ قَالَ أَدَّى اَللَّهُ عَنْ ذِمَّتِكَ كَمَا أَدَّيْتَ عَنْ ذِمَّتِي .)
[6]. عبدالحسین امینی نجفی- الغدیر- جلد2 صفحه 469، جلد 4 صفحه 218
[7]. بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد۳۲، صفحه۳۹۸
[8]. سوره مبارکه آل عمران، آیه26
[9]. الجعفریات (الأشعثیات)، جلد ۱، صفحه ۱۹۲ (أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِنَّ اَلْإِسْلاَمَ بَدَأَ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ غَرِيباً كَمَا بَدَأَ فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ فَقِيلَ وَ مَنْ هُمْ يَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ اَلَّذِينَ يَصْلُحُونَ إِذَا فَسَدَ اَلنَّاسُ إِنَّهُ لاَ وَحْشَةَ وَ لاَ غُرْبَةَ عَلَى مُؤْمِنٍ وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَمُوتُ فِي غُرْبَةٍ إِلاَّ بَكَتِ اَلْمَلاَئِكَةُ رَحْمَةً لَهُ حَيْثُ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ وَ إِلاَّ فُسِحَ لَهُ فِي قَبْرِهِ بِنُورٍ يَتَلَأْلَأُ مِنْ حَيْثُ دُفِنَ إِلَى مَسْقَطِ رَأْسِهِ .)
[10]. سوره مبارکه آل عمران، آیه 26
[11]. سوره مبارکه توبه، آیه 67
[12]. بحار الأنوار، جلد۸۲، صفحه۲۷۹
[13]. نهج البلاغه، نامه 14 (و من وصية له (علیه السلام) لعَِسكره قبلَ لقاء العدوّ بصفّين: لَا [تُقَاتِلُونَهُمْ] تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ، فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ، وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ؛ فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ، وَ لَا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ، فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ؛ إِنْ كُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ، وَ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَيُعَيَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِه.)
[14]. زیارت نامه امام رضا علیه السلام
[15]. اللهوف ابن طاووس، ص۱۹۸
[16]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۹۷
[17]. منتهی الآمال، جلد 1، صفحه 335