«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري وَ يَسِّرْ لي أَمْري وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمت حضرت صدرالخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرم ایشان، علی الخصوص حضرت مجتبی و حضرت رضا علیهما آلاف التحیه و الثناء صلواتی بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء و استغاثه، عرض تسلیت به محضر با عظمت حضرت بقیة الله الاعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشریف صلوات دیگری محبت کنید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
هدیه به ارواح طیبهی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، اموات مؤمنین و مؤمنات، هر کسی در طول تاریخ قدمی برداشته است، قطرهای اشک ریخته است، درهمی خرج کرده است، کلمهی حقی گفته است، ذرهای محبت داشته است، پدر و مادرهایتان، و سلامتی شیعیان امیرالمؤمنین علیهالسلام و عزاداران و زوار حضرت رضا علیهالسلام، سلامتی خانوادههای زوار، شفای بیماران، ان شاء الله نزول باران رحمت الهی بر کشور ما، سلامتی رهبر انقلاب؛ صلوات دیگری محبت کنید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
مرور جلسات گذشته
عرض کردیم امیرالمؤمنین سلام الله علیه که بسیار کریم و بخشنده بودند، تعابیر زیادی دارند که از بعضی افراد نمیگذرند، این موضوع نیاز به واکاوی دارد.
مثلاً مکرر فرمودند «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیک عَلَی قُرَیشٍ»،[4] یعنی خدایا! وقتی در قیامت دادگاه تو شکل بگیرد، من میخواهم از این قریش شکایت کنم.
معلوم است این قریش غلط بزرگی مرتکب شده که حضرت شکایت این امر را برای قیامت گذاشته است، کمااینکه در موضوع فدک فرمودند «نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّه»،[5] یعنی در قیامت خدا داوری میکند.
یا فرمود در آن حادثهی سهمگین مرا مجبور کردند، چون نیرو نداشتم نمیتوانستم بجنگم، لذا باید صبر میکردم، صبری که «خار در چشم و استخوان در گلو» بود. «أَرَى تُرَاثِي نَهْبا»،[6] بلکه دیدم دار و ندارم را غارت میکنند.
سؤال این است که در سقیفه چه چیزی را غارت میکردند؟
با این که مسئلهی سقیفه ابعادی دارد، اما ما بخش معرفتی آن را اکنون محل بحثمان میدانیم. در دو جلسهی گذشته، به دو عنوان آن اشاره شد.
جلسهی اول عرض کردیم به طور کلی جای حق و باطل را عوض کردند؛ مثل اینکه یک عیبی در بینایی چشم من پیدا شود که سپید را سیاه و سیاه را سپید ببینم. بعد از آن تمام قضاوتهایم اشتباه است، تمام تشخیصهایم ناروا است، بخواهم خوب عمل کنم، اشتباه عمل میکنم. چه رسد به آنکه نخواهم.
توضیح دادیم، فقط یک مورد را یادآوری میکنم، جلسهی اول عرض کردیم اگر بین بنده و معاویه شک بشود، مردم شک نمیکنند که حق با من است. ولی مردم بعد از آن همه جنگی که کردند و خونهایی که در صفین ریخته شد، ناگهان با دیدن یک قرآن روی نیزه، تن به حکمیت دادند. چون معرفتشان آسیب خورده بود که آنقدر گیج بودند که گفتند: علی یا معاویه؟! در حکمیت ببینیم حق با کیست؟!
گویی زمانی پرسیده شود ارتفاع کوه اورست بلندتر است یا قد فلانی؟ و در پاسخ بگویند باید برویم بررسی کنیم!
بین امیرالمؤمنین علیهالسلام و معاویه که بررسی لازم ندارد!
ببینید آن جامعه باید چقدر بیچاره شده باشد که آنقدر در تشخیص گیج شده است.
بُعد دیگری که باعث شد سیاه و سپید را بالعکس بینند را در جلسهی قبل عرض کردم، اینها اولویتها را جابهجا کردند. مثلاً بعد از استقرار حکومت سقیفه، به اولین جایی که حمله شد، خانهی حضرت زهرا سلام الله علیها بود! و ادعای او هم این بود که این امر برای تقویت دین پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم است!
این هم ادامهی همان گیجی موضوع جلسهی اول است؛ یعنی برای تقویت دین پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم به خانهی حضرت زهرا سلام الله علیها حمله کردند! خودشان اینگونه گفتند…
مثل این میماند که کسی بگوید برای تقویت دین اسلام، پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم را میکُشند!
خیلی روشن است که بیربط است. برای همین هم بعدها مسئولیت آن را گردن نگرفتند، گفتند خیر! حمله نشده است!
چرا امروز منکر هستند؟ چون امروز، حرف خیلی روسیاه است.
در حالی که آن روز گفتند برای تقویت دین پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم است!
مثالهای زیادی عرض کردیم که اولویتها را جابهجا کردند. لذا دوباره تکرار نمیکنم.
جابهجایی ارزشها در جامعه و نتیجه آن
بُعد سوم که این جلسه عرض میکنم این است که در این جامعهای که معرفت آسیب خورده است، حق و باطل و اولویت آسیب دیده است، «عمار» بیعرضه قلمداد میشود و «مغیره» باعرضه قلمداد میشود.
یعنی تشخیص خراب است و اولویتبندی خراب است و یکی از بیشترین دوران والیگری و استانداری، در زمان خلفا مختص مغیره است؛ یعنی کثیفترین آدم! کسی که به کثافتکاریهای خود افتخار میکرد، که حتی نمیخواهم به آنان اشاره کنم.
همهچیز منحرف شد. حضرت فرمودند، وقتی اشرار سرِ کار بیایند، عزیز ذلیل میشود، ذلیل عزیز میشود!
البته مستحضرید عزت و ذلت دو معنا دارد؛ یکی عزت الهی است که امام حسین علیه السلام در قتلگاه هم عزیز است. یکی عزت و ذلت ظاهری است، یعنی شما میبینید اطراف امیرالمؤمنین علیه السلام خالی میشود.
حضرت فرمودند: عزیز ذلیل میشود، ذلیل عزیز میشود.
در بین مسلمین، ابوسفیان تقریباً بالاترین دریافتی را از بیتالمال دارد! این ابوسفیان چه هنری دارد؟!
در حالی که افتخارات بقیه برای زمانی است که با او میجنگیدند.
وقتی میگفتند این افراد اهل بدر هستند، یعنی با ابوسفیان جنگیدهاند. وقتی میگفتند آنها اهل اُحد هستند، یعنی با ابوسفیان جنگیدهاند. وقتی میگفتند آنها اهل جنگ احزاب هستند، یعنی با ابوسفیان جنگیدهاند. وقتی میگفتند آنها در فتح مکه بودند، یعنی در جنگ با ابوسفیان بودند!
حال چرا دریافتی ابوسفیان از همهی اینها بیشتر است؟ چون رئیس بنیامیه است!
سقیفه و تغییر ارزشها
یک مشکل به شدت خطرناک اجتماعی زاییدهی آن دو مشکل قبلی است، که هر سه مشکل امروز در زندگی ما هم هست.
آن مشکل این است که ارزش علم، ارزش حکمت، ارزش تقوا، ارزش فضیلت از دست رفت. دو یا سه چیز عزیز شد، اینکه از کدام قبیله هستی، و اینکه چقدر پول داری، و چقدر با اهل قدرت ارتباط داری.
به جای تقوا، علم و فضیلت، اهل کدام قبیله بودن ارزش شد. لذا ابوسفیان رئیس قبیله است! با اینکه بیست و یک سال با اسلام جنگیده است، ولی میگفتند رئیس قبیله است!
شاخصها تغییر کرد. میزان پول و قدرت ملاک ارزش شد. البته پول بد نیست…
«عمرو بن مِحصَن» در جنگ جمل بانی شد و صد هزار سکه به لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام کمک کرد.
اینجا منظور این است که پول «ارزش» نیست.
چون اگر پول یا قدرت ارزش بشود، آدم برای رسیدن به آن هر کاری میکند، اینطوری دزدی هم ارزش میشود. وگرنه صرفاً داشتن پول، ارزش نیست؛ بلکه پولی که پاک است و در راه طهارت خرج میشود، آن ارزش دارد، نه خود پول، نه خود قدرت. اگر قدرت بهتنهایی ارزش باشد، پس کودتا هم ارزش است، پس کشتن برای رسیدن به قدرت هم ارزش است.
مثل این واقعه که در کربلا «زهیر» به امام حسین علیه السلام گفت: شمر در تیررس است. حضرت فرمود ما شروعکننده نیستیم، ما یکسری اخلاقیاتی داریم که در کربلا هم اینها را کنار نمیگذاریم.
عمروعاص در صفین گفت: ما آب را ببندیم. معاویه گفت: اگر موقعیتی پیش آید که علی آب را بگیرد چه کار کنیم؟ عمروعاص در پاسخ گفت: نه! علی آب را به روی ما نمیبندد.
در مرام اسلام حقیقی «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَاللّهِ أَتْقَاکُمْ»،[7] نه ثروتمندترینها.
ممکن است ثروتمندی امّ المؤمنین حضرت خدیجه سلام الله علیها شود، ولی بزرگی حضرت خدیجه سلام الله علیها صرفاً به پولداری او نیست؛ بلکه پولِ پاک ایشان در راهِ پاک خرج شده است.
«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَاللّهِ أَتْقَاکُمْ» مطرح است.
لذا امیرالمؤمنین علیه السلام حتی در جنگ هم از خطوط قرمز خود عدول نمیکند. علم است که ارزش دارد، فضیلت است که ارزش دارد. قرآن چه میفرماید؟ قرآن نمیفرماید «فَضَّلَ اللّهُ الْمُطرفین»، یا «فَضَّلَ اللّهُ صاحِبَ الْمَناصِب»، بلکه میفرماید: «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ»،[8] مجاهد ارزش دارد، متقی ارزش دارد، «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمونَ؟»،[9] آیا بین کسی که میداند و کسی که نمیداند یکسان است؟ نه اینکه کسی دارد یا ندارد، دارایی به خودی خود فضیلت نیست. ولی علم فضیلت است، کرامت فضیلت است.
برای روشن شدن مطلب مثالی میزنم.
در مدرسهای دو دانشآموز عالی هستند، همهی کار و وظایفشان را انجام دادهاند، اخلاق و درس هر دو خوب است. منظورم از درسِ خوب، نمرهی کتبی نیست، یعنی طول سال تلاش کرده است. آخر خرداد کتابهای خود را پرت نمیکند، بعد از یک ماه هم ذهن او خالی نیست، درس را برای ارزش علم خوانده است.
دو دانشآموز از این نوع داریم، ده دانشآموز هم داریم که گاهی درس را خواندهاند، گاهی نخواندهاند.
یک دانشآموز هم داریم که حتی یک کلمه هم درس نخوانده است!
اگر آموزش و پرورش بگوید این مدرسه باید نمایندهی برترین دانشآموز خود را بفرستد، اگر مدرسه آن دانشآموزی که هیچ درس نخوانده را به عنوان نماد دانشآموزان معرفی کند؛ درواقع این مدرسه دو تا خطا کرده، یک خطا این است که این انتخاب نامردی است، دوم این که، با این انتخاب به بقیه میگوید: خاک بر سرتان! درسخواندن مهم نیست! این فرزند مدیر است، یا بچهی مثلاً فلان وزیر است، مبنای این انتخاب روابط بوده است.
اینگونه همهچیز را وارونه کردهاند، یعنی کسی را انتخاب میکنند که نه اخلاق دارد، نه درس خوانده است، فقط چون فامیل کسی است یا خانوادهی متمول دارد.
این فقط یک انتخاب غلط نیست، بلکه به بقیه اعلام میکند: خاک بر سر آنان که درسخوان هستند! خاک بر سر تلاشگران! از فردا دنبال درس و تلاش و اخلاق نروید، بروید دامادِ یک صاحبمنصب شوید!
همانطور که میدانید الان بعضیها این کار را میکنند، کسی داماد فردی شده است که مثل آسانسور به مدارجی برسد، در حالی که صلاحیت فردی، تقوا، علم، فضیلت، حکمت ندارد.
یعنی در چنین جامعهای دیگر هیچچیز سر جای خود نیست. در آن جامعه، علم ارزش ندارد، علما ارزش ندارند.
سقیفه بر اساس امیال مردم اداره میکرد
با مثالی نشان دهم که این موضوع خیلی به ما نزدیک است.
اگر برای دختر من یا برای خواهر شما خواستگار بیاید، اولین سؤال خیلیها این است: «چه دارد؟» این همان تفکر است! فکر نکنید سقیفه شاخ دارد! البته نمیخواهم جسارت کنم بگویم شما اهل سقیفهاید، میخواهم بگویم آنها انتهای این انحراف بودند؛ سقیفه چون بر پایهی شهوات مردم اداره میکرد، خیلی خطرناک بود، چون ممکن است ما هم دچار همان اشتباه شویم.
شهوات یعنی امیال.
من میدانم حق با ایشان است، ولی دلم نمیخواهد در جمع بگویم، چون نمیخواهم خودم را خراب کنم. میل ندارم اعتراف کنم حق با دیگری است. میگویم نه، دزد بداخلاق است! در حالی که میدانم من اشتباه کردهام.
اساساً میدانم علم کافی نیست، «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ»،[10] امیال انسان هم هست، مثل کینهی شدید.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: اگر عایشه آنقدر کینه نداشت، جمل را درست نمیکرد. میدانست خودش هم بدنام میشود، اما کینه باعث شد این کار را کند!
حسد شدید، بغض شدید، حب شدید… میلهای مختلف باعث میشود آدم را به سوی خود بکشاند.
کاری که در سقیفه میکردند، خیلی به ما نزدیک است.
مثلاً میگوید خواستگار آمده است، اولین سؤال او این است که «چه دارد؟»!
اگر امیرالمؤمنین علیه السلام خواستگار خواهر من بود، روز اول ظاهراً هیچ چیزی نداشت!
این چه سؤالی است که میپرسید؟ چرا سؤالی میپرسید که امیرالمؤمنین سلام الله علیه هم از دایره آن خط میخورد؟!
شما تابحال خیلی راجع به حضرت سلمان سلام الله علیه خیلی شنیدهاید. تا به حال کسی نگفته است که مثلاً الاغ سلمان ویژه بوده است! ما به لوازمی که سلمان دارد، مثل اسب و خانه و غیره او کاری نداریم. سلمان دریای علم بود، این مهم است. سلمان ایمان کامل داشت، این مهم است.
شما نگاه خودتان به ارزشگذاری آدمها را نگاه کنید. هر کسی در مجلس اهلبیت علیهم السلام حضور دارد محترم است، ببینید شما در برابر آدم میلیاردی بلند میشوید یا در برابر عالم ربانی؟
معلوم میشود ارزشگذاری شما با چیست، به چه ارزش میدهید.
علت عظمت حضرت خدیجه سلام الله علیها
البته بگویم، ممکن است کسی همزمان هم ثروتمند باشد و هم ربانی، مثل حضرت خدیجه سلام الله علیها. من نمیگویم ثروتمندها بد هستند، سخن من معلوم است.
ما به آن ثروتمند ربانی مثل حضرت خدیجه سلام الله علیها، برای پول ایشان نیست که احترام میگذاریم، بلکه برای درجات و مقامات، برای زهد حضرت است، برای اینکه در راه خدا از خود گذشت احترام میگذاریم، نه برای اینکه چون پولدار است، پولدار که زیاد است!
حضرت خدیجه سلام الله علیها فقط پولدار نبود؛ پول خود را هم در راه عقیدهی خود داد. یعنی احترام ما به حضرت خدیجه سلام الله علیها برای مقاماتِ ملکات نفسانی ایشان است، نه چون ثروت دارند. اگر پول داشت و در راه خدا خرج نمیکرد، احترامی نداشت.
لذا نمیخواهم بگویم پول بد است، اشتباه نشود. نمیخواهم بگویم ثروت بد است؛ خیر.
توجه به ذات افراد یا عوارض ایشان؟
سخن این است که وقتی ما میخواهیم به انسانها توجه کنیم، باید به ذات آنها توجه کنیم یا به عوارض آنان؟
این ساعتی که دست من است، اگر از دست من باز شود، من همان کسی هستم که بودم. این عبایی که بر دوش من است، من نیستم. این عمامه هم من نیستم.
در جامعهی سقیفه که نمیتوانستند بر حسب فضائل حرفی بزند، چون از خروجی فضیلت که یزید بیرون نمیآمد! نمیتوانستند از علم حرف بزنند، چون خروجی علم که یزید نیست!
بلکه چون من میتوانم راحت راجع به یزید حرف بزنم نام او را میبرم، چون یزید بهترین خلیفهی دستگاه سقیفه تا زمان خودشان است؛ از بقیهشان بهتر است، چون بقیه از او کثیفتر هستند! منتها از یزید راحتر میتوانم نام ببرم.
به گونهای یزیدِ بدبخت در این میان مظلوم شده است! نفاقِ یزید از نفاقِ آن خطرناکها کمتر بود.
اما اگر ملاک را بر فضیلت و علم و تقوا بگذارند، یزید از آن بیرون نمیآید.
در جامعهای که توجه به علم کم میشود و ارزشها به سمت چیزهای دیگر میرود، در آن جامعه اخلاق از دست میرود. مردم به دنبال زد و بند میروند، چرا؟ چون علم قابل کسب است، میشود یاد گرفت، شما چهلسالگی شروع میکنید، ده سال بعد میبینید هرچه دیگری بدود، به گرد پای شما نمیرسد. بله، میشود. ما آدم داریم که چهلسالگی حوزه به حوزه رفته است و مرجع تقلید شده است. علم اینگونه نیست که بگویند فقط مالِ فلان طبقه است؛ نه، علم قابل کسب است.
واضح است که نمیگویم ما امیرالمؤمنین علیهالسلام میشویم، ولی میشود علم آموخت. تقوا قابل کسب است. فضیلت و حکمت نیز همینطور، اینها فضائل نفسانی قابل دستیابیاند. رقابت بین کسانی است که بیشتر زحمت کشیدهاند، اما قبیله قابل کسب نیست. من نمیتوانم پدرم را عوض کنم.
بلکه شما دیدهاید، این واقعهی حیرتانگیز در تاریخ اتفاق افتاد که «زیاد بن أبیه» پدر خودش را عوض کرد! یعنی اگر در آن جامعه ناپاکزادهی اموی باشد، ارزش بیشتری دارد تا اینکه حلالزادهای باشد که سطح نژاد عربیت او پایینتر است. مادر زیاد بن أبیه، سمیه، مادر بیتربیتی بود، اما زنِ شوهرداری بود. حالا چون بیتربیت بود، بعضیها به زیاد با کنایه میگفتند « پدر تو کیست»!
در اسلام هم با اینکه آن خانم بیتربیت بود، اما شوهر داشت. اما شوهر او از نژاد برتر عرب که قرشی باشد نبود.
برای اینکه به زیاد رشوه بدهند، گفتند قبول کن که ناپاکزاده قرشی هستی و حلالزاده نیستی و شیعهها را بکش. این رشوه شد!
زیاد پذیرفت حلالزاده نباشد، اما از نژاد ابوسفیان باشد!
نمیشود نژاد را تغییر داد، اما علم و تقوا قابل کسب است.
ملاک اسلام برای رشد انسانها فضائل و ملکات نفسانی است. یعنی اینگونه نیست که فرد تا محدودهای اجازه رفتن داشته باشد و مابقی مسیر را فلان نژاد خاص میتواند طی کند. اگر اینطور بود که فرد مکلف نمیشد.
«سلمان» فارس است و «اویس» یمنی است، «بلال» حبشی است «جُون» افریقایی است. ملاک برتری نژاد و رنگ نیست.
در جامعهای که نژاد، ثروت و قدرت ملاک میشود، «ابوسفیان» نابغهی دهر میشود، اما امیرالمؤمنین سلام الله علیه خیر. تمام ارزشها جابهجا شد!
اکنون در روزگار ما چه چیزهایی ملاک است؟! در هیئت و ارگانهای حکومتی هم اینگونه است، زمانی که میخواهند مداح و سخنران دعوت کنند به تعداد دنبالکنندههای او در اینستاگرام نگاه میکنند. این چه ملاکی است؟!
فلانی چرتو پرت میگوید و آن یکی شعر حفظ کرده است و شعر فاخر میخواند، اما دعوتکننده به دنبالکنندههای این دو فرد نگاه میکند.
در زمان امام صادق علیهالسلام نیز، پیروان و شاگردان ابوحنیفه بیش از یاران امام صادق علیهالسلام بودند؛ اما کثرت و قلّت، ملاک نیست. امروز نیز چنین میکنیم.
بلاگرهای مشهور، غذای بیکیفیت را تبلیغ میکنند، چون طرفدار دارند، دروغشان را به خورد ما میدهد. چند بار تبلیغی دیدهایم، به رستورانی رفتهایم و از غذا بیزار شدهایم؟ این همان است: یعنی هِیمنهی جمعیت.
در حالی که در کربلا، امام حسین سلام الله علیه هیچ طرفداری نداشت؛ آیا چون طرفدار نداشت، حق نبود؟ اما امروز پایان کار آن واقعه را دیدهایم. هزار سال گذشته است، ببینید یزید کجاست.
عظمت اولین بانوی مسلمان سلام الله علیها
اکنون از همسران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم مثالی عرض میکنم؛
حضرت خدیجه سلام الله علیها، با آنکه صاحب ثروت خود ایشان بود، اما وقتی به او میاندیشیم، به ثروت ایشان نگاه نمیکنیم، بلکه به این توجه میکنیم که دل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را با خود برد. کسی که پیامبر اکرم با افتخار در مورد ایشان فرمود: «إِنِّي قَدْ رُزِقْتُ حُبَّهَا»،[11]خداوند محبت خدیجه را روزی من قرار داده است.
همان حضرت خدیجهای که امام عسکری علیه السلام میآموزد هنگام صلوات بر حضرت زهرا سلام الله علیها، بگوییم: «فَصَلِ عَلَيهَا وَ عَلَى أُمِّهَا»، یعنی بر او و مادرش صلوات بفرست.
همانطور که میدانید بردن نام دیگری کنار نام چهارده امام معصوم علیهم السلام اهانت است، مثلاً نستجیربالله گفته شود سلامتی فلانی و امام زمان صلوات، این جسارت به محضر امام است، چون یک آلودهی بیچاره را با واو عطف کنار نام حضرت گذاشتهاید.
در زمان آیتالله العظمی بروجردی رحمه الله علیه که هنگامی که از اندرونی بیرون میآمد، شخصی صدا زد: «برای سلامتیِ قطب عالم امکان حضرت بقیة الله الأعظم و مرجع عالیقدر جهان تشیع صلوات!» ایشان فریاد زد: «بیادب! چرا نام مرا کنار امام زمان گذاشتی؟ اگر میخواهی صلوات بفرستی، جدا بفرست. چرا مرا کنار امام زمان قرار دادی؟»!
اما امام عسکری علیه السلام در صلوات بر حضرت زهرا سلام الله علیها میفرماید: «فَصَلِ عَلَيهَا وَ عَلَى أُمِّهَا»، کلمهی «صلّ» را تکرار نمیکند، نمیفرماید: «فصل علیها و صل امها» یعنی خدایا! همان درود و سلامی که بر فاطمه زهرا نازل میکنی بر مادرش نیز نازل فرما.
ببینید حضرت خدیجه سلام الله علیها چه جایگاه و عظمت بزرگی دارند!
حضرت خدیجه سلام الله علیها هر چه داشتند، در راه خدا بخشیدند، در برخی نقلها آمده حتی کفن هم نداشتند.
وقتی به حضرت خدیجه سلام الله علیها میاندیشید به یاد چه چیزی میافتید؟
کارهایی حضرت خدیجه سلام الله علیها انجام داده است، دیگران نمیتوانند عیناً همچون حضرت شوند، اما تا حدی قابل کسب است.
محبت، خدمت و ایثار به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم از جمله کارهای حضرت است که دیگری این توان را ندارد که همچون ایشان شود، اما ملاک عظمت حضرت خدیجه سلام الله علیها روشن است. پارتیبازی نیست که چون فلان نژاد را داردند.
برخی از فرزندانِ امام نیز ملعون شدند، چون ادعای امامت کردند و در برابرِ امامِ برحق که برادر او بود هم ایستاد. کار فقط با یک نَسَب پیش نمیرود.
حضرت خدیجه سلام الله علیها که علم، حکمت و فضیلت است، اما آن همسرِ دیگرِ پیامبر که استاد در جنگِ جمل بود، وقتی میخواست در خیابان بیاید، در برخی نقلها آمده بعد از فتح ایران، تاجِ ملکهی ایران را بر سر میگذاشت و با سیصد خدم و حشم بیرون میآمد. چرا؟ چون این خانم، علمِ خدیجه، حلمِ خدیجه، ایثارِ خدیجه، کرامتِ خدیجه و محبت خدیجه سلام الله علیها را نداشت.
چطور میخواست خود را به جامعه نشان دهد؟ میگفت تاج را دیدی؟ تاجِ ملکهی ایران است! انگشتر را دیدی؟ از فلانجای آفریقاست. شتر را دیدی؟…
آدمی که خودش دیدنی نیست، باید شتر او دیده شود. وگرنه شما چکار به شترِ امیرالمؤمنین علیهالسلام دارید؟ این امیرالمؤمنین سلام الله علیه است که به همهی متعلقات خود ارزش میدهند.
ما با یکی از اقوام برای بازی فوتبال داخل سالن رفتیم. آن موقع ماشین این فامیلِ ما بیامو بود.
هر مرتبه که میرفتیم، نگهبان آنجا خیلی به ما احترام میگذاشت. ما فکر کردیم به این علت است که خیلی اهل علم است، به علما علاقه دارد. البته در آن زمان معمم نبودم، ولی تا کمر خم میشد.
این داستان برای بیست سال قبل است یک روز دیر شده بود، این بندهی خدا دنبال ما آمد و با موتور رفتیم.
همان آقا، اجازه ورود میداد، مانع شد و پرسید شما چه کسی هستید؟!
در حالی که آنان هفتهای دو یا سه روز برای بازی به آنجا میرفتند، هر چه سرنخ دادند، نگهبان نشناخت. در نهایت عکسِ بیامو را نشان داد، گفت آقا، بفرمایید!
دوست ما گفت: یعنی تو کلاً ما را آدم حساب نکردهای…
گاهی ما اینطور میشویم. یعنی انسانها میگویند رئیسجمهور است، رئیس مجلس است، رئیس کارخانه کذاست… بله، با همهی اینها ممکن است کسی باشد مثل حضرت خدیجه سلام الله علیها که با فضیلت است، اما آیا این شخص فضیلت دارد یا خیر؟
اهمیت اصلاح ملاکها و ارزشها
اگر ملاک درست بشود، یکی از مشکلاتِ کمرونق شدن حوزه حل میشود. درست است که حوزه طلبهی بد هم دارد، اما طلبهی خوب هم دارد، اما جای دیگری آقای بهجت پیدا نمیکنید. من نمیگویم همهی محصولهای حوزه، آقای بهجت یا علامه طباطبایی، امام، میرحامد حسین، علامه مجلسی هستند. اما ما کارخانهی دیگری نداریم که صد سال یکبار از اینها بسازد.
چرا حوزه بیرونق میشود؟ چون میگوید چقدر درآمد دارند؟
اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم قرار بود به این موضوعات نگاه کنند که نباید به امیرالمؤمنین سلام الله علیه دختر میدادند، چون حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گاهی در خانهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گرسنه بودند، ولی خدا میداند عشقی که اینها در زندگی در دنیا کردند، کسی نکرد.
درست است که زیاد صدمه و اذیت دیدند، اما یک لبخند حضرت زهرا سلام الله علیها برای امیرالمؤمنین…
خود حضرت فرمود: وقتی وارد خانه میشدم و فاطمه را میدیدم، غمهایم را فراموش میکردم…
گرچه پول خوب است و انسان باید برای همسر و فرزند تلاش کند، ولی ارزش و فضیلت نیست.
باور کنید یک خانهای که ممکن است بیستوپنج متر هم نبود، آن خانه هیچ چیزی نداشت، ولی یک حسن و یک حسین و یک زینب سلام الله علیهم اجمعین دارد.
یعنی بهرهوری کدام کارخانه در دنیا صد در صد است؟
حتی آنکه سقط کردند، محسن بن علی علیه السلام، که نماد مظلومیت امیرالمؤمنین سلام الله علیه است… هرچه در این خانه است، همه آیتِ حقیقت است. چه داشتند؟
من نمیخواهم بگویم رفاهیات مهم نیست، معلوم است مهم است. حرف بنده این است که «فضیلت» چیز دیگری است. سقیفه آمد تا فضائل را کنار بزند که شما به علی سلام الله علیه نگاه نکنید. بگویند فلانی هم شاه است، رئیس حکومت است. این رئیس حکومت قلابیِ غاصب چه دارد؟ علم و فضیلت و اخلاق دارد؟ چه دارد؟!
اما چون این حرف مطابق و ملائم و سازگار با شهواتِ ماست، مسیرِ سقیفه راحتتر است، طرفداران آن بیشتر است، طرفداران شهوات بیشتر است؛ چون اگر انسان بخواهد شهوتران نباشد عقل و کفِ نفس میخواهد.
ائمه علیهم السلام توان تحمل ضعف و گرفتاری ما را ندارند
اهلبیت به جریانِ سقیفه بدل زدند. در جامعهای که پول اینقدر مهم است، شما میبینید امام حسن سلام الله علیه سه مرتبه اموال خود را با فقرای مدینه که شیعه هم نبودند تقسیم کرد.
شنیدن این نکته برای من و شما بشارت است؛ ائمه علیهم السلام نمیتوانند ضعفها و نداریِ ما را تحمل کنند.
من اهل دل و اهل تقوایی دیدهام که میگویند اگر روزی فقر و گرفتاری داشتهایم، به روی خودمان نمیآوریم، چون نمیخواهیم امام زمان سلام الله علیه را اذیت کنیم.
حضرت زینالعابدین سلام الله علیه که بعداً دامادِ حضرت مجتبی علیه السلام شد، در زمانی اموال ایشان را مصادره کرده بودند.
فردی نزد امام سجاد علیه السلام آمد و از گرفتاریهای خود گفت، حضرت روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. آن کسی که همراه امام سجاد علیه السلام بود، به آن آقا گفت: ببین! حضرت الان توان مالی ندارند، ولی تحملِ شنیدن هم ندارد…
حالا من میخواهم این بشارت را به شما بدهم، این خانواده که تحمل شنیدن گرسنگی کسی را ندارند، آیا گرسنگی و برهنگیِ ما را در قیامت تحمل میکنند؟!
امام حسن سلام الله علیه با فقرای مدینه که شیعه نبودند…
مثل این است که بگویند فلانی به شما فحش داده است ولی به پول نیاز دارد، آیا شما پول را میدهید؟ هر کسی این مردانگی را ندارد. اهل بیت علیهم السلام به کسانی بخشش میکردند که ایشان را دوست نداشتند، چه رسد به شیعیانشان!
روضه و ذکر توسل به امام حسن مجتبی علیه السلام
امام حسن سلام الله علیه سه مرتبه اموال خود را در میان فقرای مدینه تقسیم کردند، اما وقتی میخواستند به تابوتِ مبارک حضرت تیر بزنند، این فقرا نیامدند دفاع کنند! امام حسن مجتبی صلوات الله علیه دو مرتبه اموال خود را با اینها تقسیم کردند.
امام حسن علیه السلام آن آقای باعظمتی است که هیچوقت از ایشان تشکر نشد، حضرت خیلی تلخی دیدند…
امام حسن علیه السلام در چهل و هفت سالگی شهید شد. چهل و هفت سالی که سراسر خاطرهی بد بود، عمدتاً خاطرات امام حسن با امام حسین علیهما السلام مشترک است. از جمله؛ آن شبی که با سرعت به درِ خانهی سلمان و ابوذر که مادرمان به شما هم اجازه داده در نماز ما شرکت کنید…
آن روزی که در کوچه آن بیادب دست بلند کرد، اینها با هم بودند. خاطرات مشترک دارند…
اگر به امیرالمؤمنین سلام الله علیه اهانت کردند، اینها در لشکرِ حضرت حاضر بودند، خاطرهی تلخ زیاد دارند، خیلی هم با هم رفیق هستند، اصلاً امام حسین علیه السلام بیچارهی امام حسن علیه السلام است… «كَانَ الْحُسَيْنَ إِذَا حَضَرَ الْحَسَنُ لَمْ يَنْطِقْ»،[12] امام حسین علیه السلام اصلاً در محضرِ امام حسن علیه السلام صحبت نمیکردند…
چگونگی مسموم کردن امام حسن علیهالسلام در کتبِ رجالیِ اهل سنت ثبت شده است، که از ذکر آن منصرف میشوم. سمِ آخر به گونهای بود که آقای چهل و هفت سالهی جوان، بشدت لاغر شد، چهرهی مبارک حضرت زرد شد، پای چشم ایشان گودی افتاد، توان حضرت از دست رفت…
این خیلی تلخ است که معاویه نفوذ کرده، طمعِ ناموسِ امام را هم برانگیخته است… آقا خیلی غریب است…
به امام حسین علیه السلام خبر دادند، برادرتان محتضَر است…
در این عالم هیچکسی مانندِ امام حسین علیه السلام داغِ برادر ندیده است، یک مرتبه در کربلا که کمتر است فرمود: «اِنْكَسَرَ ظَهْرِي»[13]… مرتبهی دیگر همین جا بود، برادری که امامِ حضرت هم هست…
با سرعت به خانهی امام حسن علیه السلام آمد، امام حسن علیه السلام را نحیف، زردرو، با چشمها گود افتاده دید، حضرت نمیتوانست سر خود را تکان دهد… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه سرِ امام حسن علیه السلام را به دامن گرفت، با هم گریه کردند…
عبارتی بسیار عجیب از امام حسن عسکری علیه السلام در مفاتیح الجنان از شیخ طوسی نقل شده است که صلوات بر حججِ طاهره علیهم السلام است، بعد از زیارت جامعه، چهارده صلوات برای چهارده معصوم علیهم السلام از حضرت آمده است، اما صلوات مختص امام حسن و امام حسین علیهما السلام در یک جا است، امام حسن عسکری در آن صلوات برای سیدالشهدا علیهما السلام این عبارت را گفته است…
قابل توجه است؛ هر صفتی که به هر یک از ائمه علیهم السلام نسبت میدهیم، بقیهی ائمه علیهم السلام آن صفت را دارا هستند، ولی در یک امامی جهتِ ویژهای دارد.
مثلاً امام رضا علیه السلام را عالم آلِ پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم میگوییم، همهی اهل بیت علیهم السلام عالم هستند، اما ظهورِ علم امام رضا علیه السلام متفاوت است.
مثلاً اگر امام حسن علیه السلام و امام کاظم علیه السلام را کریم میدانیم، همهی ایشان کریم هستند، اما ظهورِ کرامتِ این دو بزرگوار متفاوت است.
حضرت عسکری علیهالسلام به امام حسین صلوات الله علیه عرض میکند: «قُتِلْتَ مَظْلُوماً» مظلوم کشته شدی، «وَمَضَيْتَ شَهِيداً»… شهادتِ امام حسین علیه السلام خیلی عجیب است…
اما امام حسن عسکری علیه السلام در مورد امام حسن علیه السلام نمیفرماید «وَمَضَيْتَ شَهِيداً»، میفرماید: «عِشْتَ مَظْلُوماً» مظلوم زندگی کردی…
یک عمر مظلوم زندگی کردید تا شما را شهید کردند…
زندگیِ امام حسن علیه السلام خیلی غربت دارد…
از لشکر خود امام حسن علیه السلام، خنجر به ران حضرت زده شد…
یارانِ امام حسین علیه السلام در کربلا کم بودند، ولی تا زنده بودند تیری به امام حسین علیه السلام اصابت نکرد…
امام حسن علیه السلام یارانِ خوب هم داشت، ولی بعضی از یارانِ امام حسن علیه السلام خودشان خنجر به امام زدند، بیادبی کردند، جسارت کردند…
حال امام حسین علیه السلام آمد سرِ برادر را به دامن گرفت، هر دو گریه کردند. ولی معلوم است امام حسن علیه السلام یکطور دیگری گریه میکرده است، چون امام حسین علیه السلام از او سؤال کرد: برادر! چرا اینجور گریه میکنی؟
امام حسن علیه السلام فرمود: «وفِراقِ الأَحِبَّةِ»،[14] یعنی حسینجان، تو تنها میشوی… من الآن سرم در دامنِ تو است… آقا خواست گریه کند، حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: «لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ». حسینجان! تو در کربلا غریب هستی و من نیستم… کَرَم این گونه است، توقعِ گریه هم نداشت…
امام حسین علیه السلام به برادر عرض کرد: بعد از این از عزا بیرون نخواهم آمد و عطر نخواهم زد، دیگر فراموش نمیکنم…
این بدن مبارک را آماده کردند، تجهیز کردند، خواستند دورِ قبرِ مبارکِ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم طواف کنند و بعد پیکر مطهر به بقیع ببرند. کینهی آن زن اجازه نداد، «وَ رُمُوا بِالنَّوالِ جَنازَتَهُ» به تنِ مبارک حضرت به تابوت ایشان تیر زدند. قاعدتاً دوباره برگشتند… احتمالاً کفن جابهجا شد، تیرها را درآوردند، به بقیع رفتند…
امام حسین علیه السلام در حال کندن قبر بود، شاید یادِ آن لحظهای افتاد که یک شب پدرشان دستِ تنها حضرت زهرا سلام الله علیها را میخواست دفن کند…
قبر را کَند، بدنِ مثلِ گلِ امام حسن علیه السلام را در قبر گذاشت، لحد را چید، وقتی خواست خاک بریزد، دیدند شانههای سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تکان میخورد…
منسوب است که فرمود: «فَلَيْسَ حَرِيباً مَنْ اُصِيبَ بِمالِهِ» غارتزده به کسی نمیگویند که اموالش را ببرند «وَلكِنْ مَنْ وَارَى أَخَاهُ حَرِيٌّ» غارتزده، من هستم که باید روی بدنِ برادرم خاک بریزم…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4]. نهج البلاغة، الخطبة 172
[5]. نهج البلاغة، للصبحي صالح، ص 417، نامه 45 به عثمان بن حنيف الأنصاري
[6]. خطبهی شقشقیه
[7]. سوره مبارکه حجرات، آیه 13
[8]. سوره مبارکه نساء، آیه95
[9]. سوره مبارکه زمر، آیه 9
[10]. سوره مبارکه نمل، آیه 14
[11]. عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار، جلد ۱، صفحه ۳۹۳ (وَ بِالْإِسْنَادِ قَالَ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ عُثْمَانَ حَدَّثَنَا حَفْصُ بْنُ غِيَاثٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: مَا غَرْتُ عَلَى اِمْرَأَةٍ مِنْ نِسَاءِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِلاَّ عَلَى خَدِيجَةَ وَ إِنِّي لَمْ أُدْرِكْهَا قَالَتْ وَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِذَا ذَبَحَ اَلشَّاةَ فَيَقُولُ أَرْسِلُوا بِهَا إِلَى أَصْدِقَاءِ خَدِيجَةَ قَالَتْ فَأَغْضَبْتُهُ يَوْماً فَقُلْتُ خَدِيجَةَ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِنِّي قَدْ رُزِقْتُ حُبَّهَا .)
[12]. الكافي ط الاسلامية، الشيخ الكليني، جلد1، صفحه291
[13]. شجرة طوبى، الحائري المازندراني، الشيخ محمد مهدي، جلد2، صفحه396.
[14]. بحار الأنوار، ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، جلد44، صفحه151.