منبر فضائل علوی در آستان رضوی؛ جلسه پنجم

حجت الاسلام کاشانی روز یکشنبه مورخ 12 بهمن 1404 در پنجمین جلسه‌ی منبر فضائل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در آستان ملک پاسبان رضوی علیه السلام به بیان گوشه‌ای از دریای فضائل و مناقب مولای متقیان امیرالمؤمنین علیه السلام پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمت حضرت صدرالخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله و سلّم و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین علیهما أفضل صلوات المصلین و همچنین وجود نورانی موسی بن جعفر و علی بن موسی الرضا، حضرت جواد الائمه حضرت فاطمه‌ی معصومه سلام الله علیهم اجمعین صلواتی هدیه بفرمایید.

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر با عظمت حضرت بقیّة الله الاعظم، روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبت بفرمایید.

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

خدا را شاکریم که می‌خواهیم در خانه و محضر سلطان علیا حضرت علی بن موسی الرضا از امیرالمؤمنین سلام الله علیهما بگوییم و بشنویم.

خداوند ان شاء الله ما را از درب خانه‌ی امام رضا علیه السلام به جای دیگری حواله ندهد. با توجه به اینکه دوباره بوی جنگ احزاب می آید و دشمن مستکبر دندان تیز کرده است و ما را تهدید می کند، به ذهنم رسید یک یا دو جلسه از امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ احزاب بگویم.

ماجرای جنگ احد و ارتباط آن با جنگ احزاب

وقتی جنگ احد رخ داد که دومین جنگ بزرگ اسلام است. امیرالمؤمنین سلام الله علیه در جلوی میدان مشغول جنگ بود که خبر رسید پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم شهید شده است. از طرفی از آن تنگه‌ی‌ پشت سر، «خالد بن ولید» و عده‌ای دیگر آمدند و مسلمین را قیچی کردند.

اکثریت مسلمین فرار کردند بعضی از منافقین و حتی بعضی از دینداران بالای کوه رفتند. که سوره‌‌ی مبارکه‌ آل‌ عمران این موضوع را مفصل تحلیل کرد.

آنجا امیرالمؤمنین سلام الله علیه به عقب آمد، پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم را پیدا کرد و از آن به بعد محافظ پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم شد.

چون بحث احزاب به بحث جنگ احد ربط دارد، عرض می‌کنم.

آن‌قدر زخمِ شمشیر به بدن مبارک امیرالمؤمنین سلام الله علیه نشست که فکر کردند کشته شده است. اما خود را نگه داشت، نیمه‌جان خود را حفظ کرد.

خداوند ذیل آیه‌ صد و هفتاد و سه سوره‌ آل‌ عمران کاری کرد که برای ما درس بزرگی است.[4]

 

ان‌شاءالله ماه مبارک رمضان در پیش است، مثلاً یک ربع به اذان مانده و منتظر هستیم افطار کنیم، یکدفعه به ما بگویند ساعت‌ها اشتباه شده، افطار پنج ساعت دیگر است، خیلی‌ از افراد ناراحت می‌شوند و می‌گویند: «ای بابا چه خبر است»!

تن امیرالمؤمنین سلام الله علیه آن‌قدر زخم خورده بود که شبیه گوشت‌ کوبیده‌ شده بود، آن هم ضربات مرگبار، اما پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم را حفظ کرد و دشمن کمی عقب نشست.

یک عده‌ای آمدند و گفتند دشمن دارد نیروهای خود را تجهیز می‌کند، الان دوباره حمله می‌کند. در حالی که به‌سختی، یک عده‌ای از دینداران که بالای کوه بودند، برگشتند و کفار عقب نشستند، اینجا جای ناراحتی بود.

قرآن در مورد امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرمود، «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ»،[5]

وقتی آمدند و گفتند: فرار کنید که لشکر کفر دوباره خود را سامان داده است تا مجدد حمله کند.

اما قرآن می‌فرماید: «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ» کسانی بودند که تا این خبر را شنیدند در حالی که بدنشان پاره‌پاره از زخم‌ها بود «فَزَادَهُمْ إِيمَانًا» ایمانشان افزوده شد و گفتند: «وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ». گفتند: گویا خدا می‌خواهد ما را شهید کند.

لذا وقتی احد تمام شد، امیرالمؤمنین سلام الله علیه با صدیقه‌ی طاهره‌ بدن مبارک پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم و خون‌های جاری را شستند و پیشانی حضرت را بستند.

امیرالمؤمنین سلام الله علیه بیهوش شد بعد از اینکه به هوش آمد، شروع کرد به گریه کردن و به پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: پس چرا من کشته نشدم؟ با وجود این همه زخم، قاعده‌ این بود که شهید شوم.

 

پیغمبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلّم دعا کرده بود: خدایا! علی بن ابی‌ طالب قبل از من از دنیا نرود و اگر این دعای پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم نبود، آن‌همه زخم در احد امیرالمؤمنین سلام الله علیه را به شهادت می‌رساند.

این مقدمه را برای این عرض کردم که وقتی مشرکین در احد شکست خوردند و امیرالمؤمنین سلام الله علیه به شدت زخمی شد، دیگر جرأت جنگیدن نداشتند.

ماجرای خندق

یهودیان سراغ مشرکان رفتند و گفتند: ما راهکار را بلد هستیم. تاکتیک و امکانات و کمک و اطلاعات را ما می‌دهیم. این‌ دفعه  همه‌ با هم بیایید: «قریش» بیاید، «بنی‌ فَزاره»، «بنی‌ سُلیم»، هر که هست بیاید. همه‌ حزب‌ها با هم بیایید، کار را یکسره می‌کنیم و تمام می‌شود، ما هم پشت‌سر شما هستیم و کمک می‌کنیم.

بت‌پرستان به یهودی‌ها گفتند: ما شما را قبول نداریم، از کجا معلوم است راست می‌گویید؟ باید به «بت» ما سجده کنید. یهودیان بدبخت حاضر شدند به بت‌ها سجده کنند تا برادری‌شان را به مشرکین ثابت کنند.

آنها را آماده کردند؛ ده‌هزار نفر نیرو آمدند. کل مدینه با زن و بچه‌ها ده‌هزار نفر جمعیت نداشت.

آمدند و گفتند چه کار کنیم؟ چون جمعیتشان آن‌قدر زیاد بود که اگر در مقابل آنان می‌ایستادند کشته می‌شدند. علی بن ابی‌طالب صلوات ‌الله علیه آن‌قدر زخمی بود که هنوز گاهی بستری بود و گاه مانند یک جانباز مجروح بود که زخم‌هایش التیام کامل پیدا نکرده بود. نتیجه این شد که گفتند یک خندق بکنیم.

تقریبا حدود سه‌ چهارم مدینه را کوه‌ها گرفته بودند، یک‌ تکه‌ از این سه‌ چهارم قلعه‌های یهود بود که با مسلمین قرارداد داشتند. تقریبا سه‌ چهارم با قلعه‌های یهود و کوه‌ها پوشیده شده بود، یک‌ تکه، یعنی حدود یک‌ چهارم، رو‌به‌رو بود. گفتند این قسمت را خندق می‌کنیم که دشمن نتواند حمله کند از بیرون مدینه عبور کند.

کندن خندق کار آسانی نیست. شما فرض کنید بخواهید یک منطقه‌ وسیع را بکنید، یا در آن آب بریزید یا عمق بدهید تا کسی نتواند از آن عبور کند، این کار، خاک‌برداری‌ گسترده می‌خواهد. آنان لودر نداشتند، مانند امروز، بیل هم نداشتند. حتی هر کس با همان ابزار آن روز یک ساعت بیل می‌زد، از حال می‌رفت. بعضی‌ها لغز هم می‌خواندند و می‌گفتند برای این پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم، ایمان آوردیم کافی نبود؟ حالا باید برایش بیل هم بزنیم، قبر و حفره و خندق هم درست کنیم؟ مگر ما ایمان آوردیم، کافی نیست؟

که این آیه نازل شد: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا»،[6] «قُلْ لا تَمُنّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ»، «بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ».

منت می‌گذارند که اسلام آورده‌اند، منت نگذارید که اسلام آورده‌اید، بلکه خدا بر شما منت گذاشته که شما را به ایمان هدایت کرده، البته اگر شما راست می‌گویید و ایمان آورده‌اید.

امیرالمؤمنین سلام الله علیه با آن بدن زخمی، پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم فرمود: این‌ها اگر حمله کنند، خطرناک‌اند، باید شب‌ها و روزها افرادی نگهبانی دهند. ده نقطه درست کردند که اگر کسی خواست از این خندق عبور کند، بتواند، شبیه معبری شد که ما امروز در ورودی و خروجی‌ها گیت می‌گذاریم. هر ورودی و خروجی را چند نفر حفاظت می‌کردند.

شب‌ها امیرالمؤمنین علیه‌السلام با نیروهایشان تا صبح از مدینه پاسداری می‌کرد. عبارت را بخوانم: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‌الله‌ علیه‌ و آله‌ أَمَرَ أَصْحَابَهُ أَنْ يَحْرُسَ الْمَدِينَةَ بِاللَّيْلِ»،[7] فرمود باید، شبانه روز از مدینه نگهبانی کنیم.

تقسیم‌کار کنیم؛ یک عده روزها، یک عده شب‌ها نگهبانی دهند، چون این‌ها ده‌ هزار تا رزمنده‌ قوی‌اند، اگر حمله کنند زن و بچه‌ها قتل عام می‌شوند.

مثلاً آن‌هایی که برای دیده‌بانی می‌روند، دو ساعت دو ساعت جای‌شان را با هم عوض می‌کنند، امیرالمؤمنین علیه‌السلام چگونه بودند، «وَكَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى الْعَسْكَرِ كُلِّهِ»، حضرت تمام شیفت‌ها را پاس می‌داد. یعنی هر گروهی دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت پاس می‌دادند، اما امیرالمؤمنین سلام الله علیه با همان بدن زخمی تمام شب را پاسبانی می‌کرد.

«وَكَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَى الْعَسْكَرِ كُلِّهِ بِاللَّيْلِ يَحْرُسُهُمْ، وَكَانَ يَجُوزُ الْخَنْدَقَ وَيَسِيرُ إِلَى قُرْبِ قُرَيْشٍ حَتَّى يَرَاهُمْ».

گاهی هم از این درگاه‌های ده‌گانه آن طرف می‌رفت تا ببیند این‌ها تحرک کرده‌اند یا نکرده‌اند، اگر آماده‌ حمله‌ شدند، بیاید خبر بدهد. یعنی هم دیده‌بان بود، هم پاسبان، هم علمدار، هم فرمانده‌ لشکر بود. از دیده‌بانی تا فرماندهی، با خود حضرت بود.

«فَلَا يَزالُ اللَّيْلَ كُلَّهُ قائِماً وَحْدَهُ يُصَلِّي» شب‌ها روی‌ پا ایستاده بود و دائم نماز می‌خواند، یعنی همان‌طور که حضرت پاسداری می‌کرد، نماز هم می‌خواند، به طور دائم.

لذا این بدن زخمی، خیلی خسته شد. پانزده تا سی‌ و یک روز این محاصره طول کشید.

امیرالمؤمنین سلام الله علیه شب‌ها پاسداری می‌کرد، روزها هم به همین منوال بود.

عبارت این است: «فَإِذَا أَصْبَحَ رَجَعَ إِلَى مَرْكَزِهِ».

هنگام صبح، دوباره برمی‌گشت و به لشکر سر می‌زد. شب‌ها با دیده‌بان‌ها، تمام وقت دیده‌بانی می‌کرد.

اگر گاهی دشمن ما را تهدید کرد، این آیات اوایل سوره‌‌ی احزاب را ببینید «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا».[8]

ای مؤمنین! آن امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرزندی دارد که از خودِ حضرت کمتر نیست که ما در دوران پسر امیرالمؤمنین سلام الله علیه هستیم.

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ» به یاد بیاورید آن موقعی که خدا لشکرهایی فرستاد، و ما هم سربازانی که شما نمی‌دیدید و باد و طوفانی فرستادیم.

بعداً توضیح می‌دهم منظور از باد و طوفان چیست.

بعد خدا این‌گونه می‌فرماید محاصره‌ شُدید…

الان به شما می‌گویند از همه‌ طرف دارند محاصره‌تان می‌کنند، مؤمن اگر وظایف خود را انجام داده باشد، خوشحال می‌شود.

خدا این‌گونه می‌فرماید «إِذْ جَاؤُوکُمْ مِّنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکمْ»،[9]  از بالا و از پایین، از چپ و راست، از همه‌ طرف دشمن حمله‌ کرد، چند برابر.

«وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ» یعنی وقتی خیلی می‌ترسند، کره‌ چشم‌شان تکان می‌خورد. وقتی مسلمان‌ها جمعیت احزاب را می‌دیدند، چشم‌هایشان این‌گونه از ترس دو ‌دو می‌زد. «وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ» یعنی جان‌شان به گلو رسیده بود، احساس می‌کردند که روح‌شان از بدنشان بیرون می‌رود «وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا». به خدا بدگمان می‌شدند، می‌گفتند: ما دینداری کردیم، ما اسلام آوردیم، پس چه شد؟

«هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ» اینجا بود که مؤمنان هم مبتلا شدند، علاوه‌بر کفار و منافقین. «وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً» گویی همه دچار زلزله شده بودند.

این مقدمات برای فهمیدن عظمت کار حضرت اهمیت دارد.

اینجا منافق‌ها گفتند: «مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا» همه‌‌ی عهد خدا و رسول،  غرور بود. دیدید؟ نعوذ بالله این خدا و رسول حرفهای دروغ به ما تحویل دادند، ما را دم تیغ کفار بردند؟!

مؤمنان وقتی دیدند که جمعیت کفار خیلی زیاد است…

به شما بگویند جلوی درب خانه‌تان یک نفر آمده است می‌گویید از عهده برمی‌آیم اما دو هزار نفر مسلح آمده‌ باشند نمی‌گویید از عهده آنان برمی‌آیم.

«وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ»،[10] احزاب هزاران هزار آدم مسلح بودند، بسیاری از آنان معروف بودند و پهلوانی را دیده بودند.

مؤمنان گفتند: «هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ» این همان چیزی است که خداوند و رسولش به ما وعده داده‌اند. این وعده‌ی خداوند و رسولش است که  خداوند می‌خواهد مستکبرین را زیر پای مؤمنین له کند. «هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ»، خدا و رسول راست می‌گویند؛ یا ما شهید خواهیم شد، یا اینان له خواهند شد.

این یک وجه قضیه بود. وجه بعدی را بنگرید؛ بعد از این آیه، خداوند می‌فرماید: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ».[11]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: این برای من و دوستانم است.

«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ» عده‌ای بودند که پای خدا ایستادند. مردانی بودند که در عهدی که با خدا بسته بودند، صادق بودند. عده‌ای مثل عبیده و حمزه شهید شدند بدریون شهید شدند.

«وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود من «منتظر» هستم. این یک وجه قضیه بود.

وجه دیگر آن این بود که در مدینه محاصره‌ای پیش آمد. در ایام قحطی، نیروهای مسلمین سه روز متوالی گرسنه بودند. روزی صدیقه‌ی طاهره سلام الله علیها آمدند. تکه‌ای از یک قرص نان را کنده بودند، آوردند و به محضر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تقدیم کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: بابا جان، این چیست؟ حضرت می‌دانند نان است.

یعنی ماجرای یک تکه نان چیست؟

زهرای مرضیه سلام الله علیها عرض کردند: بابا جان، این نانی است که برای حسن و حسین پخته بودم. خودم و علی که هیچ، اما نتوانستم به یاد شما نباشم چون شما از ما گرسنه‌تر هستید.

این خانواده یک روز یک تکه نان به مسکین و یتیم و اسیر غذا دادند. بار دیگر، لقمه‌ی حسن و حسین علیهما السلام را به محضر پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم آوردند. یک تکه نان بود که سه تکه‌اش کرده بودند؛ که یکی را امام حسن علیه السلام میل کند، تکه دیگر را امام حسین علیه السلام.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی این را گرفتند، فرمودند: بابا جان، این بعد از سه روز اولین لقمه‌ای است که به دهان پدرت می‌رسد.

سه روز بود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گرسنه بودند. یعنی از نظر امکانات، سه روز گرسنگی؛ از نظر محاصره کامل؛ از نظر خوف؛ «هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا»،[12] جمعیت مسلمین، نیروهای رزمنده، سه هزار نفر نیست.

آن سه هزار نفری که جلوتر عرض خواهم کرد.

آن طرف کیست؟

آن طرف فردی بود که نتوانست در جنگ احد شرکت کند، وگرنه جنگ احد را خیلی سخت می‌کرد.

شخصیت عمرو بن عبدود

وقتی «عمرو» از یکی از این گذرگاه‌های ده گانه، عبور کرد، امیرالمؤمنین علیه السلام راجع به او این‌گونه ‌فرمود «وَ فَارِسُهَا وَ فَارِسُ الْعَرَبِ»،[13] پهلوان مشرکین و پهلوان عرب «يَوْمَئِذٍ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ».

آن روز عمرو بن عبدود پهلوان نمره یک عرب بود. «يَهْدِرُ كَالْبَعِيرِ الْمُغْتَلِمِ‌» نعره می‌کشید مانند شتر مستی که حمله می‌کند «يَدْعُو إِلَى الْبِرَازِ» و دعوت به مبارزه می‌کرد. چندین مرتبه به سمت خیمه‌ی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیزه پرتاب کرد و به این طرف آمد. «وَ يَرْتَجِزُ» بعد رجز می‌خواند. «يَخْطُرُ بِرُمْحِهِ» یا نیزه پرتاب می‌کرد «وَ بِسَيْفِهِ مَرَّةً» یا شمشیر می‌چرخاند.

اینجا را نگاه کنید؛ ما الان چقدر دلمان می‌خواست در محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بجنگیم و به امام حسین علیه السلام عرض کنیم «يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَکُمْ». امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «لَا يُقْدِمُ عَلَيْهِ مُقْدِمٌ» هیچ‌کس جرئت نکرد اقدامی کند.

«وَ لَا يَطْمَعُ فِيهِ طَامِعٌ» هیچ‌کس طمع نکرد خود را به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نشان دهد و بگوید: یا رسول الله، الان من می‌آیم کار را تمام می‌کنم و معلوم شود که قدرت واقعی در دست کیست!

اصلاً کسی جرئت نکرد قمپزی در کند و خودش را نشان دهد. «وَ لَا حَمِيَّةٌ تُهَيِّجُهُ» غیرت باعث تحریک کسی نشد تا جانش را به خطر بیندازد؛ آنقدر که او وحشتناک بود.

«وَ لَا بَصِيرَةٌ تُشَجِّعُهُ» و ایمان مؤمنین هم اجازه نداد. حتی به این اندازه نبود که این‌ها را قوی و شجاع کند تا مقابل او بایستند.

«فَأَنْهَضَنِي إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ» تا اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: علی، تو باید بروی.

وقتی عمرو پیش آمد، امیرالمؤمنین علیه السلام ‌فرمود «كَأَنَّ عَلى رُؤسِهِمُ الطَّيرَ»،[14]

اگر یک مرغ، یک پرنده‌ای، روی سر من بنشیند، چگونه می‌شود؟ من باید سرم را تکان ندهم وگرنه پرنده می‌پرد؟ پس من باید برای اینکه پرنده نپرد، چگونه باشم؟ مثل مجسمه.

حضرت ‌فرمود: وقتی عمرو آمد، مسلمین نشسته بودند. آمد نزدیک، گفت: «بیایید! دوست دارید کدام‌یک از شما را به بهشت ببرم»؟ «كَأَنَّ عَلى رُؤسِهِمُ الطَّيرَ» این‌ها طوری بودند که انگار پرنده‌ای روی سرشان است، تکان بدهید می‌پرد. این‌گونه بودند؛ یعنی همه نشسته بودند، گویی قبض‌ روح شده بودند. نشسته بودند، گویی خشک شده بودند. نفس‌ها در سینه حبس بود؛ نفس هم بکشی مرغ می‌پرد.

حضرت می‌خواهد بفرماید جرئت نمی‌کردند نفس هم بکشند. «لِمَكانِ عَمرِو بنِ عَبدِ وَدٍّ وَالخَوفِ مِنهُ» خیلی از او می‌ترسیدند.

ضمن اینکه ده هزار نفر لشکر هم پشت سر او بود، اما جرئت نمی‌کردند که سراغ این یک نفر بیایند.

شروع کرد به رجز خواندن.

به میدان آمد و داد می‌زد.

«حاء» را عرب با غلظت تلفظ می‌کند. عرب می‌گوید «بُحِّه»، مثل گرفتگی صداست.

آمد جلو، یک نگاهی کرد و مداوم صدا زد، «چه کسی حوری می‌خواست، چه کسی بهشت می‌خواست، به چه چیزی ایمان دارید…»؟

«كَأَنَّ عَلى رُؤسِهِمُ الطَّيرَ زاغۀ الابصار» طرف هنوز نزده بود که از ترس جان‌ها به ترقوه‌هایشان رسیده بود، از ترس قدرت انجام کاری را نداشتند.

عمرو گفت «وَ لَقَدْ بُحِحْتُ مِنَ النِّدَاءِ بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ»،[15] «صدایم گرفت، آنقدر گفتم. مردی پیدا شود که بیاید با من بجنگد!

سپس گفت: «اگر تک به تک نمی‌توانید، صد نفره بیایید، دویست نفره حمله کنید». « من این همه راه آمده‌ام، مرا دست خالی برنگردانید». «وَ كَذَاكَ أَنِّي لَمْ أَزَلْ مُتَسَرِّعًا نَحْوَ الْهَزَاهِزِ» کلاً کسی با من جنگ تن به تن نمی‌کند، دویست نفر دویست نفر بیایید، سیصد نفر سیصد نفر بیایید، هر طور دوست دارید بیایید، شرط با شما».

اینگونه مسلمین را تحقیر کرد.

امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: «یا رسول الله! من بروم؟» حضرت غیرت داشت، چون داشت پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم را مسخره می‌کرد. «يَأْمُرُهُ النَّبِيُّ بِالجُلُوسِ» گفت: «بنشین علی جان».

شما باید این را بدانید؛ وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: «یا رسول الله! من بروم» پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم فرمود: «إنَّهُ عَمرٌو»،[16]! علی او عمرو است، بنشین.

حضرت عرض کرد: «یا رسول الله! هر که می‌خواهد باشد» پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم فرمود: «بنشین».

دوباره او رجز می‌خواند. امیرالمؤمنین علیه السلام نمی‌توانست تحمل کند، گفت: «یا رسول الله! من بروم». فرمود: «بنشین».

حالا اینجا را نگاه کنید. من آن مقدمه را برای این موضوع عرض کردم؛ خدا رحمت کند ابن شهرآشوب را که می‌گوید: هر بار که او رجز می‌خواند، مسخره می‌کرد، علی بلند می‌شد تا برود، «يَأْمُرُهُ النَّبِيُّ بِالجُلُوسِ» پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم می‌فرمود بنشین، چون «لِمَكَانِ بُكَاءِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَ» فاطمه زهرا سلام الله علیها گریه می‌کرد، برای اینکه «عَلَيْهِ مِنْ جِرَاحَاتٍ فِي يَوْمِ أُحُدٍ». تن علی هنوز زخم است حال او عادی نشده است. که با او بجنگد کسی دیگر را بفرستید. از طرفی باید معلوم می‌شد چه کسی همه وجود خود را خرج اسلام کرد.

پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم  اجازه نداد علی علیه السلام برود چون «لِمَكَانِ بُكَاءِ فَاطِمَةَ  عَلَيْهِ»،[17] چون «مِنْ جِرَاحَاتِهِ فِي يَوْمِ أُحُدٍ» چون هنوز جانباز است. به پیغمبر صلوات الله علیه و آله و سلّم عرض کرد حسن و حسین زود است یتیم شوند.

می‌خواهم بگویم ماجرا آنقدر روشن بود که نتیجه جنگ چه خواهد شد.

امر الهی و اذن ورود به میدان جنگ

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نیز اجازه نفرمود تا اینکه جبرئیل نازل شد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود، خداوند فرموده است: «أَنْ يَأْمُرَ عَلِيّاً بِمُبَارَزَتِهِ».

کسی بلند نمی‌شد، پس علی علیه السّلام باید بلند می‌شد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود «اُدنُ مِنّي يا عَلِيُّ»،[18] علی جان بیا جلو. «وَ عَمَّمَهُ بِعِمَامَتِهِ»، عمامه خود را بر سر امیرالمؤمنین علیه السّلام بست. شمشیر خود را در دست ایشان قرار داد. همه گریه می‌کردند، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم نیز گریه می‌کرد و فرمود «وَ خَرَجْتُ إِلَيْكَ».

هنگامی که به محضر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم رفتند، «فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ نِسَاءُ أَهْلِ الْمَدِينَةِ بَوَاكٍ» زنان مدینه زار زار گریه می‌کردند و می‌گفتند: «فاطمه زهرا چهار سال با علی زندگی کرد، حیف که زود بیوه شد».

کار تمام شد.

«إِشْفَاقاً عَلَيَّ مِنِ ابْنِ عَبْدِ وُدٍّ» همه از عظمت او می‌ترسیدند.

بالاخره امیرالمؤمنین علیه السّلام به میدان رفتند. پیش از آن، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم چندین مرتبه به سربازان خود فرمودند تا سربازان بعداً نگویند ما هم بودیم و می‌توانستیم برویم.

ایشان سه بار تکرار کردند: «أَيُّكُمْ يَبْرُزُ إِلَى عَمْرٍو أَضْمَنُ لَهُ عَلَى اللَّهِ الْجَنَّةَ»،[19] چه کسی می‌خواهد من قطعاً تضمین می‌کنم که بهشت می‌روید. بروید و با عمرو بجنگید. هیچ‌کس جرئت نکرد پاسخ دهد. وقتی سه بار تکرار شد و کسی جواب نداد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم مجبور شدند امیرالمؤمنین علیه السّلام را به خطر بفرستند. امیرالمؤمنین علیه السّلام به میدان رفتند.

من اینجا یاد میدان رفتن علی اکبر علیه السّلام می‌افتم. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم دست‌هایشان را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت: « اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَخَذْتَ مِنِّي عُبَيْدَةَ بْنَ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ»،[20] خدایا، پسرعمویم، عبیدة، روز بدر از من گرفته شد «وَحَمْزَةَ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ يَوْمَ أُحُدٍ، وَهَذَا أَخِي عَلِيُّ بْنُ طَالِبٍ» و حمزه بن عبدالمطلب روز احد به شهادت رسید. «وَهَذَا أَخِي عَلِيُّ بْنُ طَالِبٍ» و این علی بن ابی طالب است.

با وجود اینکه تمام یاران نیکوی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم دور ایشان بودند، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم دست بلند کردند و عرض کردند «رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ» پروردگارا، مرا تنها مگذار.

خدایا، ما هم به تو عرض می‌کنیم «رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ» ما را بدون امام نگذار، ما را بدون امام رضا علیه السّلام نگذار.

پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم دست‌ها را  بالا گرفت و عرض کرد «رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ» مرا بدون علی نگذار من بدون او تنها و بی‌کس هستم. دستان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم همین طور بالا بود و اشک‌هایشان جاری بود. روایت است که تا امیرالمؤمنین علیه السّلام رفتند و برگشتند، دست‌های پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم همچنان بالا بود و همچنان گریه می‌کردند و دعا می‌خواندند.

حال پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم این‌گونه بود؛ دست‌ها بالا و اشک ریزان در دعا.

«لَمْ يَزَلْ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ رَافِعًا يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ مُسْتَقْبِلًا لَهَا بِوَجْهِهِ» دستان حضرت رو به آسمان بلند بود و دعا می‌کرد و مسلمانان مبهوت و ساکت بودند.

«وَالْمُسْلِمُونَ صُمُوتٌ حَوْلَهُ كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ» بهت زده نشسته بودند.

در این لحظه بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ»،[21] تمام ایمان در برابر تمام شرک قرار گرفته است.

پس از آنکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم عمامه‌‌ی خود را بر سر امیرالمؤمنین علیه السّلام بست، حضرت به سمت میدان رفت و رجز خواند.

که من یکی از آن‌ها را ذکر می‌کنم، عمرو هم خیلی سرو صدا کرده بود لذا حضرت فرمود، «لا تَعْجَلَنَّ»،[22] شتاب مکن، «لا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتَاكَ مُجِيبُ صَوْتِكَ غَيْرُ عَاجِزِ» کسی به سوی تو می‌آید که جواب صدای تو را می‌دهد و ناتوان نیست. «ذُو نِيَّةٍ وَبَصِيرَةٍ» من می‌دانم به کجا می‌آیم، من این را انتخاب کرده‌ام.

امیرالمؤمنین اولین فردی که به رسول خدا سلام الله علیهما عرض کرد « جُعلتُ فِدَاكَ»

در تاریخ «ابوهلال عسکری» آمده است که اولین کسی که به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم گفت: «جُعلتُ فِدَاكَ»،[23] فدایت شوم، علی علیه السّلام بود؛ مدام می‌گفت: «جُعلتُ فِدَاكَ» ما وقتی می‌خواهیم قربان صدقه کسی برویم می‌خواهیم از او چیزی بگیریم.

«جُعلتُ فِدَاكَ» فدایت شوم، بگذارید من بروم تا او این‌قدر به شما توهین نکند.

وقتی حضرت گفت فدایت شوم یعنی بگذار من بروم تا جانم را فدای تو کنم. این فرد  به شما بی‌ادبی می‌کند، من تحمل شنیدن آن را ندارم.

«ذُو نِيَّةٍ وَبَصِيرَةٍ» من با نیت می‌آیم، با بصیرت می‌آیم. «وَالصِّدْقُ مُنْجًى كُلِّ فَائِزِ» من با صداقت آمده‌ام، آمده‌ام خود را فدای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم کنم. «إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ أُقِيمَ عَلَيْكَ نَائِحَةَ الْجَنَائِزِ» من امیدوارم که کاری بکنم تا زن‌هایی که گریه‌کننده بودند، برایت گریه‌کننده باشند.

«مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلَاءَ يَبْقَى ذِكْرُهَا عِنْدَ الْهَزَاهِزِ» هر وقت غوغا شد و دویست سیصد نفر جنگیدند، یاد تو بیفتند که گنده‌گویی نکنند.

گفتگوی عمرو با امیرالمؤمنین علیه السلام

حضرت پیش عمرو آمد. عمرو به حضرت گفت: «تو پسر ابوطالبی؟! با بابات من رفیق بودم. حیفی، جوانی، سِنّی نداری، برو بگذار یکی دیگر بیاید. حیف از توست، تو فرصت زیاد برای به میدان رفتن داری».

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «شنیده‌ام تو گفته‌ای با هر کس بجنگم، اگر سه درخواست بکند، یا هر سه را به او می‌دهم یا یکی‌ از آن را به او می‌دهم». گفت: «آری تو پسر ابوطالبی. چه می‌خواهی».

«ما اگر باور کنیم این امام ماست…»

فرمود: «اولین خواسته‌ام این است که به خدا ایمان بیاور و توبه کن».

به خدا امیرالمؤمنین علیه السلام می‌خواست عمرو هم توبه کند.

والله این امام رضا علیه السلام می‌خواهد من به حرم ایشان آمده‌ام پاک شوم، توبه کنم، آدم شوم، برگردم.

این‌ها می‌خواهند «عمرو بن عبد ودّ» هم توبه کند.

حضرت فرمود «خودت را بدبخت نکن» عمرو گفت: این که راه ندارد، من نماینده لشکرم. حضرت فرمود: «پس برگرد» گفت: «زن‌های قریش هم این را نمی‌گویند، چه داری می‌گویی؟ من جلوی این همه آدم برگردم!»

گفت حاجت سوم تو چیست؟ در ذهن او این بود چون سه روز است که امیرالمؤمنین علیه السلام گرسنه است، حاجت سوم این باشد که یک پولی برای دیه‌ خود از من بخواهد.

حضرت فرمود: «پس اگر این‌طور است، حاجت سوم را که حتماً باید بدهی، این است که بیا پایین با هم بجنگیم» عمرو گفت: «تا به حال کسی جرئت نکرده بود به عنوان درخواست بگوید بیا با هم بجنگیم! مجبورم کردی، پس می‌جنگم».

نبرد امیرالمؤمنین سلام الله علیه با عمرو بن عبدود

جنگ شروع شد. زمانی که پاها را به زمین می‌زدند خاک بلند می‌شد، یک غبار کمرنگی می‌دیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام ادوات نظامی نداشت. تا عمرو ضربه را زد، حضرت سپر خود را حائل کرد، اما سپر امیرالمؤمنین علیه السلام شکافت. شمشیر عمرو به فرق سر امیرالمؤمنین علیه السلام نشست.

به دنیا آمدن امیرالمؤمنین علیه السلام معجزه بود، شهادت او هم معجزه بود. بعداً پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «علی جان، همین جایی که فرقت در احزاب شکافت، یک شقاوتمند بدبختی یک بار دیگر از همین جا فرق تو را می‌شکافد. روزی که فرق تو را بشکافد، آن روزی است که محاسنت به خون سرت خضاب می‌شود».[24]

هم ولادت حضرت در کعبه بود، هم شهادت ایشان اعجاز و کرامت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم بود.

فرق سر امیرالمؤمنین علیه السلام شکافت، خون به آسمان پاشید. مسلمین هم شروع کردند گریه کردن، گفتند تمام شد.

می‌خواهم این را بدانید که آن کسی که مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گرفته بود، خیلی قدرتمند بود.

امروز اگر قدرت‌ها ما را تهدید کنند، آن‌ها زور دارند، اما خدا یک چیز دیگری است. سر امیرالمؤمنین علیه السلام شکافت، خاک بلند شد.

شاعر می‌گوید: «سما للمناي الحمر حتی تکشّفت»،[25] هزار و دویست و پنجاه سال پیش می‌گوید، می‌گوید آسمان از این خون سرخ شد. همه گفتند کار تمام شد.

اما یک دفعه صدای تکبیر شنیدم. هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام ضربه می‌زد، تکبیر می‌گفت.

ایستادند تا این گرد و غبار بنشیند.[26] «سَمَا المِنای الحَمْرَةُ» آسمان سرخ شد، «حَتَّى تکشفت» تا این گرد و غبارها  نشست، دیدند امیرالمؤمنین علیه السلام ایستاده و «وأسيافه حُمرٌ» شمشیر علی علیه السلام سرخ است؛ یعنی ضربه زده است «وأرماحه حمرُ». شاعر می‌گوید: علی علیه السلام یک ضربه‌ای زده بود انگار با صدهزار نیزه و صدهزار شمشیر زده است، در حالی که یک شمشیر بیشتر نداشت، نیزه هم نداشت.

سر مبارک ایشان خونی است، در محاسن حضرت لخته‌های خون  است که به سمت مسلمین می‌آمد.

بازگشت خونین و رجزخوانی امیرالمؤمنین سلام الله علیه

حضرت دید اگر این‌طور به سمت مسلمین بیاید، این‌ها ترسیده‌اند، بیشتر می‌ترسند. لذا اینجا امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی داشت می‌آمد، شاید برای اولین بار در تاریخ یک رجز روحیه‌بخش هم برای مسلمین خواند.

همین‌طور که داشت  به سمت مسلمین می‌آمد، هروله کنان می‌آمد. برای اینکه بگوید من جان دارم، یعنی گاهی به راست، گاهی به چپ حرکت می‌کرد، با نشاط می‌آمد با اینکه در محاسن حضرت خون بود.

فرمود: «أَنَا عَلِيٌّ صَاحِبُ الصَّمْصَامَةِ» صاحب شمشیر منم «وَ صَاحِبُ الْحَوْضِ لَدَى الْقِيَامَةِ» هر کس بخواهد در روز قیامت بهشت برود، باید کنار حوض کوثر پیش من بیاید، من ساقی حوض کوثرم.

«أَنَا عَلِيٌّ صَاحِبُ الصَّمْصَامَةِ ** وَ صَاحِبُ الْحَوْضِ لَدَى الْقِيَامَةِ ** أَخُو رَسُولِ اللَّهِ ذِي الْعَلَامَةِ»،[27] برادر این پیغمبر بی‌نظیر منم. «قَدْ قَالَ إِذْ عَمَّمَنِي عِمَامَةً» وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم عمامه بر سر من می‌بست به من فرمود: «إِنَّتَ أخی وَ مَعْدِنُ الْكَرَامَةِ» تو برادر من هستی و معدن کرامت هستی و «أَنْتَ الَّذِي بَعْدِي لَهُ الْإِمَامَةُ» امامت بعد از من برای کسی روشن است که همه وجود خود را خرج کرده است.

حضرت زهرا سلام الله علیها در خطبه فدکیه به این نبرد اشاره می‌کرد که می‌فرمود هر وقت آتش جنگ گرم می‌شد، بابای من «اَخاهُ عَلِیاً فى لَهَواتِها» با اینکه شما باید فدای علی علیه السلام می‌شدید علی را به میدان می‌فرستاد که از شما حفاظت کند.

بازگشت خونین محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم

امیرالمؤمنین علیه السلام آمد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود علی سه روز است که گرسنه است، حضرت جان میدان رفتن هم نداشت ولی به میدان رفت.

هنوز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم داشت دعا می‌کرد.

اگر برای بچه‌ای حادثه‌ای پیش بیاید تا آخر عمر پدر و مادر او نگران او هستند.

بعد از این واقعه نوشته‌اند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام را نمی‌دید دست بلند می‌کرد و عرض می‌کرد «اللَّهُمَّ لا تُمِتْنِي حَتَّى تُرِيَنِي عَلِيًّا»،[28] خدایا، من از دنیا نروم تا یک بار دیگر علی را ببینم.

من به دلم افتاد یک بار بگوییم «اللَّهُمَّ لا تُمِتْنِي حَتَّى تُرِيَنِي مهدیّاً» خدایا، ما را نمیران تا یک مرتبه وجود مبارک امام زمان عجّل الله فرجه الشریف را ببینم.

امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد؛ گرسنه و پیروز. کسی فکر نمی‌کرد که حضرت پیروز شود.

بالاخره دشمنان اسلام  عقب نشستند و باد و طوفانی وزید که فال بد زدند و گمان نمی‌کردند که عمرو کشته شود. آسمان هم سرخ شد و طوفانی وزید که خیمه‌های کفار را تکان داد و دلشان را پر از وحشت کرد. گفتند: کائنات هم با ما نیست. اثاث خود را جمع کردند و رفتند. خداوند می‌فرماید: احزاب آمدند و با یک شمشیر علی و یک باد، رفتند.

شما به قدرتِ قدرتمندان نگاه نکنید، به قدرت خدا نگاه کنید.

رفتار کریمانه امیرالمؤمنین با «عمرو بن عبدود» و برنداشتن زره او

بعضی از یاران ترسوی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم می‌دانستند که امیرالمؤمنین علیه السّلام سه روز است که گرسنه است، ناگهان گفتند: «خب جنگ تن به تن بود، غنیمت برمی‌داشتی، چرا حتی زره روئین او را دست نزدی»؟[29]

امیرالمؤمنین علیه السّلام جواب ندادند. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «علی جان، جواب بده تا معلوم شود سرباز اسلام کیست» امیرالمؤمنین علیه السّلام به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم عرضه داشت «یا رسول الله، وقتی عمرو به زمین افتاد، گفت: من آبروی کل این سپاه هستم. مرا یک وقت برهنه نکنی»؛ چون رسم عمرو این بود که هر کس را زمین می‌زد، تمام لباس‌های او را بیرون می‌آورد تا هم غارت کند و هم هتک حرمت می‌نمود.

«اما به من گفت: مرا زمین نزنید و برهنه نکنید، من آبروی سپاه خویش هستم».

لذا دست به هیچ‌چیز او نزدم، حتی شمشیر و کلاه‌خود و زره روئین او را هم دست نزدم.

لذا وقتی خواهر عمرو آمد و دید لباس‌های او سالم است، گفت: اگر غیر از این کسی تو را کشته بود، من تا زنده‌ بودم گریه می‌کردم، اما کسی تو را کشته که «مَنْ لا نَظیرَ لَهُ»، آبروی تو را هم حفظ کرده است. پدر او هم کریم حجاز بود.[30]

 

روضه و توسّل

«لَا یَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ».[31]

از آب هم مضایقه کردند، کوفیان.

حضرت آمدند و یک لباس کهنه پوشیدند. بعد به حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند: «يَا زَيْنَبُ ائْتِينِي بِثَوْبٍ عَتِيقٍ، لا يَرْغَبُ فِيهِ أَحَدٌ»،[32] ای زینب، برایم یک لباس کهنه‌ای بیاور که کسی به آن توجه نکند، لباسی که ارزش خرید و فروش نداشته باشد. «لِئَلَّا يُجَرَدُ»،[33] نمی‌خواهم مرا برهنه کنند…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4]. الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

[5]. سوره مبارکه آل عمران، آیه 173

[6]. سوره مبارکه احزاب، آیه17

[7]. المجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۱، ص ۳۹۴، باب غزوة الخندق

[8]. سوره مبارکه احزاب، آیه 9

[9]. سوره مبارکه احزاب، آیه 10

[10]. سوره مبارکه احزاب، آیه22

[11]. سوره مبارکه احزاب، آیه 23

[12]. سوره مبارکه احزاب، آیه11

[13].  الخصال، ج2، ص368

[14]. الإرشاد، ج 1، ص 100

[15].  شرح نهج البلاغة، ج 13 ، ص 188-292

[16]. السنن الکبری، ج9، ص 222

[17]. المناقب لابن شهرآشوب، ج3، ص 135-136 (فِي كُلِّ ذَلِكَ يَقُومُ عَلِيٌّ لِيُبَارِزَهُ فَيَأْمُرُهُ النَّبِيُّ ص بِالْجُلُوسِ لِمَكَانِ بُكَاءِ فَاطِمَةَ ع عَلَيْهِ مِنْ جِرَاحَاتِهِ فِي يَوْمِ أُحُدٍ وَ قَوْلِهَا مَا أَسْرَعَ أَنْ يَيْتِمَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ بِاقْتِحَامِهِ الْهَلَكَاتِ (بعیده اینجوری بوده باشه) فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَنِ اللَّهِ تَعَالَى أَنْ يَأْمُرَ عَلِيّاً بِمُبَارَزَتِهِ فَقَالَ: النَّبِيُّ ص يَا عَلِيُّ ادْنُ مِنِّي‌ وَ عَمَّمَهُ بِعِمَامَتِهِ وَ أَعْطَاهُ سَيْفَهُ وَ قَالَ امْضِ لِشَأْنِكَ ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ أَعِنْهُ فَلَمَّا تَوَجَّهَ إِلَيْهِ قَالَ النَّبِيُّ خَرَجَ الْإِيمَانُ سَائِرُهُ إِلَى الْكُفْرِ سَائِرِهِ.)

[18]. الإرشاد، ج1، ص 100-102

[19]. کنز الفوائد للکراجکی، ص 137 (أَيُّكُمْ يَبْرُزُ إِلَى عَمْرٍو أَضْمَنُ لَهُ عَلَى اللَّهِ الْجَنَّةَ؟ فَلَمْ يُجِبْهُ مِنْهُمْ أَحَدٌ هَيْبَةً لِعَمْرٍو وَاسْتِعْظَامًا لِأَمْرِهِ. فَقَامَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، فَقَالَ لَهُ: «اجْلِسْ». وَنَادَى أَصْحَابَهُ دَفْعَةً أُخْرَى، فَلَمْ يَقُمْ مِنْهُمْ أَحَدٌ، وَالْقَوْمُ نَاكِسُوا رُؤُوسَهُمْ. فَقَامَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ. فَأَمَرَهُ بِالْجُلُوسِ، وَنَادَى الثَّالِثَةَ، فَلَمَّا لَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ سِوَاهُ، اسْتَدْنَاهُ، وَعَمَّمَهُ بِيَدِهِ، وَأَمَرَهُ بِالْبُرُوزِ إِلَى عَدُوِّهِ، فَتَقَدَّمَ إِلَيْهِ وَرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَقُولُ: بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ)

[20]. شرح نهج البلاغة، ج13، ص 283-284 ( اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَخَذْتَ مِنِّي عُبَيْدَةَ بْنَ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ، وَحَمْزَةَ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ يَوْمَ أُحُدٍ، وَهَذَا أَخِي عَلِيُّ بْنُ طَالِبٍ، رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ. لَمْ يَزَلْ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ رَافِعًا يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ مُسْتَقْبِلًا لَهَا بِوَجْهِهِ، وَالْمُسْلِمُونَ صُمُوتٌ حَوْلَهُ كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِهِمُ الطَّيْرُ، حَتَّى ثَارَتِ الْغُبْرَةُ وَسَمِعُوا التَّكْبِيرَ مِنْ تَحْتِهَا، فَعَلِمُوا أَنَّ عَلِيًّا قَتَلَ عَمْرًا، فَكَبَّرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَكَبَّرَ الْمُسْلِمُونَ تَكْبِيرَةً سَمِعَهَا مَنْ وَرَاءَ الْخَنْدَقِ مِنْ عَسَاكِرِ الْمُشْرِكِينَ.)

[21]. کنز الفوائد للکراجکی، ص 137

[22]. مجمع البیان ط دار المعرفة، ج8، ص 538

[23]. الأوائل لأبی هلال العسكري، ص ٤٣٨ (وقالوا: أول من قالها على رضى الله عنه لما دعا عمرو ابن عبدود العامرى الى البراز يوم الخندق فلم يجبه أحد، فقال على رضى الله عنه: جعلت فداك يا رسول الله! أتأذن لى؟ قال: انه عمرو بن ود فقال: وأنا على ابن أبى طالب، فخرج اليه فقتله)

[24].  المناقب لابن شهرآشوب، ج2، ص 220 (وَ رُوِيَ‌ أَنَّهُ جَرَحَ رَأْسَهُ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وَدٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ فَجَاءَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَشَدَّهُ وَ نَفَثَ فِيهِ فَبَرَأَ وَ قَالَ أَيْنَ أَكُونُ إِذَا خُضِبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ)

[25]. بیت ابو تمام (سما للمنايا الحمر حتی تکشّفت       وأسيافه حمر وأرماحه حمرُ)

[26]. الإرشاد، ج1، ص 100- 102 (وثارَت بَينَهُما قَتَرَةٌ؛ فما رَأَيتُهُما، وسَمِعتُ التَّكبيرَ تَحتَها، فَعَلِمتُ أنَّ عَلِيّا عليه السلام قَد قَتَلَهُ….). شرح نهج البلاغة، ج13، ص 283-284 (حتى ثارت الغبرة و سمعوا التكبير من تحتها، فعلموا أن عليا قتل عمرا).

[27].  المناقب لابن شهرآشوب، ج3، ص 135

[28].  مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام ابن مردويه الأصفهاني جلد1،  صفحه  157

[29]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص 34 (ثُمَّ أَقْبَلَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ نَحْوَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَجْهُهُ يَتَهَلَّلُ، فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ… : هَلَّا أَسْلَبْتَهُ دِرْعَهُ فَلَيْسَ لِلْعَرَبِ دِرْعًا خَيْرًا مِنْهَا، فَقَالَ: ضَرَبْتُهُ فَاتَّقَانِي بِسَوْءَتِهِ وَاسْتَحْيَيْتُ ابْنَ عَمِّي أَنِ اسْتَلَبَهُ وَخَرَجْتُ خَيْلَهُ مُنْهَزِمَةً حَتَّى أُقْحِمَتْ مِنَ الْخَنْدَقِ.)

[30].  الإرشاد، ج 1، ص 107-108 (عن أبي الحسن المَدائني قالَ: لَمّا قَتَلَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام عَمرَو بنَ عَبدِ وَدٍّ نُعِيَ إلى اُختِهِ، فَقالَت: مَن ذَا الَّذِي اجتَرَأَ عَلَيهِ؟! فَقالوا: اِبنُ أبي طالِبٍ. فَقالَت: لَم يَعدُ يَومَهُ (إلّا) عَلى يَدِ كُف ءٍ كَريمٍ، لا رَقَأَت دَمعَتي إن هَرَقتُها عَلَيهِ؛ قَتَلَ الأَبطالَ، وبارَزَ الأَقرانَ، وكانَت مَنِيَّتُهُ عَلى يَدِ كُف ءٍ كَريمِ قَومِهِ، ما سَمِعتُ أفخَرَ مِن هذا يا بَني عامِرٍ! ثُمَّ أنشَأَت تَقولُ: لَو كانَ قاتِلُ عَمرٍو غَيرَ قاتِلِهِ ** لَكُنتُ أبكي عَلَيهِ آخِرَ الأَبَدِ** لكِنَّ قاتِلَ عمرٍو مَنْ لا نَظیرَ لَهُ** مَن كانَ يُدعى قَديما بَيضَةَ البَلَدِ)

[31]. امام صادق (علیه السلام) ، امام حسین (علیه السلام) ، امام حسن مجتبی (علیه السلام)

(حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هَارُونَ اَلْفَامِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ جَامِعٍ اَلْحِمْيَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ : أَنَّ اَلْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ دَخَلَ يَوْماً إِلَى اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ بَكَى فَقَالَ لَهُ مَا يُبْكِيكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ أَبْكِي لِمَا يُصْنَعُ بِكَ فَقَالَ لَهُ اَلْحَسَنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ اَلَّذِي يُؤْتَى إِلَيَّ سَمٌّ يُدَسُّ إِلَيَّ فَأُقْتَلُ بِهِ وَ لَكِنْ لاَ يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ يَزْدَلِفُ إِلَيْكَ ثَلاَثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّةِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ يَنْتَحِلُونَ دِينَ اَلْإِسْلاَمِ فَيَجْتَمِعُونَ عَلَى قَتْلِكَ وَ سَفْكِ دَمِكَ وَ اِنْتِهَاكِ حُرْمَتِكَ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّكَ وَ نِسَائِكَ وَ اِنْتِهَابِ ثَقَلِكَ فَعِنْدَهَا تَحِلُّ بِبَنِي أُمَيَّةَ اَللَّعْنَةُ وَ تُمْطِرُ اَلسَّمَاءُ رَمَاداً وَ دَماً وَ يَبْكِي عَلَيْكَ كُلُّ شَيْءٍ حَتَّى اَلْوُحُوشُ فِي اَلْفَلَوَاتِ وَ اَلْحِيتَانُ فِي اَلْبِحَارِ . )

[32]. مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر و دلائل الحجج على البشر البحراني، السيد هاشم، جلد4، صفحه67

[33].  الملهوف على قتلى الطّفوف، جلد1، صفحه 265

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *