«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري وَ يَسِّرْ لي أَمْري وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدرالخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین علیهما أفضل صلوات المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر با عظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبت بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
هدیه به ارواح طیبهی شهدا، اموات این جمع، اموات شیعیان امیرالمؤمنین عليه السلام در طول تاریخ، امام راحل عظیمالشان، شهدای سالهای اخیر ما، بهویژه شهدای مظلوم اخیر، و هدیه به روح بافضیلتِ شهید منتظر المهدی علیه السلام، شهیدِ مجاهد، شهیدِ افتخارِ تشیّع، شهید نصرالله، رضوان الله تعالی علیهم أجمعین صلواتی هدیه بفرمایید.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
وجوبِ روزه، از کَرَمِ خدای متعال است
مختصر مقدمهای عرض شد که خودِ آن میتواند به طور مفصل موضوع یک بحث مستقلی باشد.
بعد از آن که به ماه مبارک رمضان توجه میکنیم، همانطور که در روایت آمده، «شما به ضیافت الهی دعوت شدهاید»، نیازی به ارائهی سند نیست؛ برای اینکه همهی ماههای سال فضائل و مکرماتی دارند، در هر کدام آدابی هست و امثال من، در طول سال بیبهره و غافل ماندهایم.
مفاتیح مرحوم «شیخ عباس»، اقبال «سید بن طاووس»، کتب ادعیه، مصباح «شیخ طوسی» را نگاه کنید؛ هیچکدام ماه رمضان را پربار بیان نکردهاند که بقیهی ماهها را رها کرده باشند، ولی واقعیت این است که ماهها و روزهای دیگر سال برای اولیای خداست.
یعنی چه «برای اولیای خداست»؟ یعنی من خودم را از درِ خانهی او بیرون کردهام و از خوان کرم او محروم ماندهام.
ماه رجب پر از خبر بود، اما من بیبهره بودم.
جلسات عمومی هم آنطور نبود که مثلاً سی شب در ماه رجب مناجات داشته باشند.
مناجات سحر، فقط مختص ماه رمضان نیست، یعنی خصیصهی ماه مبارک نیست، بلکه برای طول سال است. اهل بیت عليهم السلام شب و روزشان به عبادت میگذشت، اولیای خدا هم سحر دارند، سحر آنان فقط یک ماه در سال نیست.
اینکه من از ماه رجب بیخبر هستم، به این دلیل است که من با کارهایی که کرده بودم، از جمع مدعوّین بیرون ماندهام.
همانطور که میدانید گاهی اینطور است که میگویند هر کس بخواهد بیاید باید ویژگیهایی داشته باشد، مثل ورود به دانشگاه که نیاز به یکسری ویژگیها دارد، ابتدا کنکور میدهند و بعد از قبولی وارد دانشگاه میشوند. اگر کسی کارت ندارد، او را راه نمیدهند.
اما میشد کاری کند تا او را هم راه دهند، مثل مابقی افراد که راه داده شدند.
ماه شعبان هم چنین است، ماه ذیالقعده نیز همینطور؛ از این موضوع هم خبر دارم که من در این ماهها هیچ رشد خاصی نکردهام.
اما ماه مبارک رمضان که میرسد، میبینم من هم بین شما هستم. همین است که عرض کردم سند نمیخواهد، چون خود را در این دعوت دیدهام، من هم دعوت شدهام، من هم جزو روزهبگیران هستم. در رجب و شعبان و طول سال چه تعداد روزه گرفتهام؟ تنها خودم باخبر هستم.
سی روز روزه گرفتن مختص ماه رمضانِ من است!
سحر برای عبادت برخیزم یا قرآن تلاوت کنم، برای کل سال است، بسیاری از اهل بیت علیهم السلام هزار رکعت نماز در شبانه روز میخواندهاند، اگر کسی با امام کاری نداشت امام شبانهروز مشغول عبادت بود، این فقط حالِ ماه رمضان نیست، ماه رمضان ماهی است که خدا برای بیچارههایی چون من بابی باز کرده تا داخل شویم؛ درواقع خدای متعال به امثال من هم فرموده است: حیف است نباشید و بیخبر بمانید.
ماههای دیگر هم چنین فرصتهایی بود، مثلاً در ماه شعبان «الَّذِي كَانَ رَسُولُكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ» به ما هم گفته بودند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در شبهای ماه شعبان اهل خواب نبود و در روز هم بیکار نبود، اما من بیتوجه بودم.
اما ماه رمضان، میبینم من هم آمدهام! من هم روزه گرفتهام! هرچند در حد «نخوردن»!
مرحوم آیتالله ناصری رحمة الله علیه میفرمود: من خجالت میکشم بگویم من هم روزهام؛ اگر امام زمان و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف روزه است، من چگونه بگویم من نیز روزهام؟ من فقط چیزی نخوردهام، همینقدر که از اذان صبح تا اذان مغرب نخوردهام، این شده روزهی من.
اما ماه رمضان منحصر به نخوردن نیست، ماه عجیبی است.
خدا کَرم کرد، دید که کاشانیِ بدبخت همهی ماههای سال را از دست داده است؛ با حکم وجوب راه را باز کرد. دید اگر به این بیچاره بگوید «ثواب دارد» باز هم فرار میکند، خیال میکند زرنگی کرده است. لذا گفت «واجب است». هرکدام را نگیری، شصت و یک روز به عهدهی تو خواهد بود. منِ بدبخت ترسیدم یا هر عامل دیگری که سبب شد، ولی بالاخره ما مهمان کریمی شدهایم که اگر بگوید «شام بمانید»، اگر قبول نکنید، میگوید «به خدا سوگند ناراحت میشوم»؛ آدمی هم در رودربایستی میماند.
لذا دید اگر در ماه رمضان هم بخاهد به من کریمانه بگوید ماه رمضان است، من مانند ماه رجب و شعبان و دی القعده که خراب کردهام عمل میکنم، در نتیجه ادبیات خود را عوض کرد و فرمود: «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَام»،[4] یعنی نمیگذارم بروی، این ماه حیف است.
این از کَرَم اوست، وگرنه خدا چه نیازی داشت؟
وجوب مختص بیچارههاست. وگرنه سحرهای در طول سال پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در طول سال آباد بود.
فجر تا سینهی آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
برای ایشان که وجوب لازم نبود، لازم نبود خدا به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بفرماید که «واجب است»، آن بزرگواران که به وجوب نیازی نداشتند!
نماز هفده رکعت واجب است، همراه با آن نوافل پنجاه و یک رکعت میشود، هزار رکعت کجاست؟
آن بزرگواران که وجوب نمیخواستند، وجوب مختص فراریهایی چون من است. دید این بیچاره مدام در حال گریز است، میتوانست بگوید «به درک»، ولی ما با ربّ کریم طرفی هستیم. حالا میفرماید «واجب». «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»، شاید او هم جذب شد.
نشانهی هدایت
ما با اهل بیت عليهم السلام همراه هستیم. چون این روایت را زیاد شنیدهاید، فقط اشاره میکنم تا بحث پیش برود.
قتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم خطبهی ماه شعبان را خواند که «قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْكُمْ شَهْرُ اللهِ بِالْبَرَكَةِ»؛ امیرالمؤمنین عليه السلام عرض کرد: بهترین کار در این ماه چیست؟
واضح است که این سؤالِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از کَرَمِ ایشان بود که چیزی نصیب ما شود، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم اواخر خطبه به امیرالمؤمنین سلام الله علیه نگاه کرد و گریه کرد.
طرف میگوید هزار سال قبل شهید شده است و شما اکنون گریه میکنید! در حالی که اهل بیت علیهم السلام پیش از وقوع شهادت هم گریستند…
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیه السلام نگریست و گریه کرد و فرمود: در این ماه، محاسن تو را با خون سرت خضاب میکنند…
از آن روز تا زمانی که امیرالمؤمنین عليه السلام شهید شد، حداقل سی سال فاصله بود.
چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیست و پنج سال بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بودند، حدود چهار یا پنج سال هم حکومت کردند، اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم این فرمایش را سال آخر عمر شریف خود فرموده باشد، یعنی سی سال پیش از شهادت برای امیرالمؤمنین عليه السلام گریه کرده است، آن هم برای حادثهای که هنوز رخ نداده بود!
خدا دید چه بسا امثال من زیاد گیج هستند، من که خدا را نمیفهمم، ربّ را نمیفهمم، ارتباطی ندارم، غریب هستم، اما ذرهای امیرالمؤمنین عليه السلام را میفهمم، بنابراین خدای متعال این ماه را با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گره زد تا ما دست به دامان امیرالمؤمنین علیه السلام و پسرِ ایشان شویم؛ و اگر نمیخواست ما را نجات دهد، این کار را نمیکرد.
این عبارتی که عرض میکنم ترجمهی این جمله نیست که «إِلهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوانِي»… در مناجات شعبانیه میخوانیم که خدایا! اگر میخواستی مرا سرنگون کنی و با صورت در آتش بیندازی، «لَمْ تَهْدِني» اول مرا هدایت نمیکردی!
خب، مرا به چه هدایت کردی؟ ممکن است انسان را به واسطه خیلی از عوامل هدایت کند ولی باز امثال من در دام این تلهی هدایت قرار نگیرند.
«إِلهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوانِي» اگر میخواستی مرا زمین بزنی، «لَمْ تَهْدِني» مرا با حسینِ خود آشنا نمیکردی… یکی از مصادیق «لَمْ تَهْدِني» همین است.
ما از کلام خود حضرت استفاده میکنیم که فرمود: «أَنَا قَتِيلُ اَلْعَبْرَةِ لاَ يَذْكُرُنِي مُؤْمِنٌ إِلاَّ اِسْتَعْبَرَ»،[5] من کشتهی اشک هستم، هر مؤمنی نام مرا ببرد، اشک او جاری میشود.
من نگاه میکنم و میبینم من هم که عمل ندارم و عقبمانده و وامانده هستم، با شنیدن نام حضرت، گریه میکنم؛ پس متوجه میشوم و میگویم: «إِلهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوانِي لَمْ تَهْدِني»، همینطور که میبینی خواستی مرا هدایت کنی! وگرنه من چه کسی بودم که او به قلب من قدم بگذارد؟ من این موضوع را به خود نمیگیرم.
این موضوع را ابتدا عرض کنم. کسی به خود نگیرد، اهل بیت عليهم السلام چنین بودند که به ویرانهنشینها سر میزدند.
همانطور که شنیدهاید، امیرالمؤمنین عليه السلام و همهی ائمه عليهم السلام کیسهی درهم را به دوش میگذاشتند.
چون درهم فلز است مسلماً سنگین است، اگر به دکان پیچ و مهرهفروشها بروید و نیم کیسه از پیچ و مهره تهیه کنید، نمیتوانید آن را تکان دهید.
اینکه آوردهاند پشت امام سجاد عليه السلام بخاطر باری که کشیده بودند زخم بود، درهم به دوش شبانه درب خانهی فقرا میرفتند، یا بصورت ناشناس به ویرانهها سر میزدند.
ویرانهنشین که افتخار نمیکند! بلکه میفهمد کرامت مولای ناشناس بر او گذشته است، وگرنه گدا که افتخار نمیکند.
البته که کَرَمِ آنان تمام نشده است، آنان به ویرانهی دل ما هم سر میزنند. اینکه «لاَ يَذْكُرُنِي مُؤْمِنٌ»،… همینکه امام به ویرانهی دل ما پا بگذارد، همینکه اسم حضرت میآید، اشکِ ما هم جاری میشود. این امر برای این است که او در ویرانهی دل ما قدم گذاشته است، من نباید به خود بگیرم.
ابنالحدید میگوید: «یَا مَنْ لَهُ فِي أَرْضِ قَلْبِي مَنْزِلٌ ** نِعْمَ الْمُرَادُ الرَّحْبُ وَالْمُسْتَقَرُّ»، ای آنکه در ویرانهی قلب من جا گرفتهای و خانه درست کردهای، چه مهمان کریمی که پا به ویرانه هم میگذارد! یعنی شأن تو نبود که پا در این دل ویرانه بگذاری.
یک بیت دیگر هم بگویم: شاعری میگوید، «مَن لی بِعاصِفِ شَملالٍ یُبلِغُنی»،[6] ای کاش بادی میآمد مرا از جا میکند و میبرد، «إلی الغَریِّ فَیُلقِینِی وَ یَنسَانِی» مرا به نجف میبرد و فراموش میکرد که مرا بازگرداند.
ای کاش راه را گُم میکردم و به درب خانهی تو میرسیدم، چون هرچه خودم انتخاب میکنم، گناه است. هرجا خودم انتخاب کنم، واماندهام، وقت و عمر را تلف میکنم.
چطور حال و رنگ ادعیه برای ما عوض شود؟
ابن ابی الحدید قصیدهای دارد که یک شاعر بزرگ شیعی آن را تخمیس کرده است.
ابن ابی الحدید به بادی که میوزد میگوید، سری به «غری» بزن، ببین آنجا چه کسی آرمیده است. سپس میگوید، میدانی آنجا کیست؟ میدانی چه کسی در آن خاک آرمیده است؟ چه سلطانی؟!
«فِيكَ امْرُئٌ مَا فِي الْوُجُودِ مِثَالٌ»، آنجا کسی هست که در عالم وجود همانند و مثالی ندارد، «مَنْ صَدَقَتْ أَقْوَالَهُ أَفْعَالُهُ» کسی که هر چه گفت، عمل او مطابق آن بود، «فِيكَ امْرُئٌ كُلُّ الْوُجُودِ عِيَالُهُ» آنجا کسی آرمیده است که همهی عالم بر سر سفرهی او نشستهاند، «بَلْ فِيكَ نُورُ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ» بلکه نورِ خداست که آنجا قرار گرفته است، «لِذَوِي الْبَصَائِرِ يَسْتَشِفُّ وَ يَلْمَعُ» در عالم، او نور اوست.
ما اگر به امیرالمؤمنین عليه السلام توجه کنیم، حال و رنگ ادعیه برایمان عوض میشود. آنجایی که میگوییم: «اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ»،[7] خدایا! به وجه کَریمت از تو طلب میکنیم… خدا که انسان نیست تا صورت داشته باشد. «اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ» مگر خدا وجه دارد؟
چند سال قبل همینجا این مطلب را عرض کردم که ما اصلاً ندیدهایم، به ما تخفیف میدهند…
بالاخره کسی به مغازهای میرود و اجناس را بررسی میکند و سپس یکی را انتخاب میکند. یکی از راه دور، ندیده… ما که چیزی ندیدیم. اگر ما یک برق نگاه او را دیده بودیم، شاید اوضاعمان خیلی فرق میکرد… «اُنْظُرْ إِلَيْنَا نَظْرَةً رَحِيمَةً» ما بهرهای از مشاهدهی آن حضرت نداشتهایم…
علما و مراجع و ولیّ فقیه ما، وقتی عبادت میکنند، صورتشان را بر قبر امام رضا علیه السلام میگذارند، ما عکس این واقعه را به خانهمان میزنیم، انتهای آنچه ما دیدهایم اینهاست. اینها سربازهای کوچک آن بزرگوارانند، ما هم سربازهای کوچک این عزیزان هستیم، ما که ندیدهایم…
امام صادق علیه السلام در زیارت قبر مبارک امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
صفوان میگوید: امام صادق علیه السلام میخواستند به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام بیایند، مدتی مانده بود تا به قبر برسد، از مرکب پیاده شد، آرام آرام خم شد و از روی زمین مشتی خاک برداشت و «فَشَمَّهُ مَلِيّاً»[8] استشمام کرد، پیوسته اشک حضرت جاری بود، دوباره آرام آرام راه افتاد… آن هم امام صادق علیه السلام که انبیا علیهم السلام باید در محضر ایشان قرار بگیرند و شاگردی حضرت را بکنند… تا به قبر مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام رسید… قبر حضرت در آن زمان مخفی بود، مردم نمیدانستند این قبر چه کسی است… حضرت صادق علیه السلام مشتی از خاک قبر مبارک برداشت و دوباره استشمام کرد…
صفوان میگوید: آقا همینطور که گریه میکرد، این خاک را بویید، «ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً» سپس، نالهای زد و افتاد…
«شَهِقَ شَهْقةً» همانند لحظه جان دادن حضرت علیاکبر علیه السلام جلوی چشم امام حسین علیه السلام، در مقتل آمده است: «شَهِقَ الغُلامُ شَهْقةً»…
صفوان که نگاه میکرد میگوید: آقا صیحهای زد و گویاجان داد… «حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ فَارَقَ اَلدُّنْيَا»، تصوّر کردم امام صادق علیه السلام از دنیا رفت…
حال امام صادق علیه السلام اینگونه بود!
حالا ببینید، ما بهرهای از مشاهدهی آنان داشتهایم یا خیر…
آیت الله بهجت هم ذرهای مانند امام صادق علیه السلام، امیرالمؤمنین علیه السلام را نمیشناسد. من هم خاک پای آقای بهجت نیستم، ولی او هم خبر ندارد، کسی خبر ندارد آنجا کیست.
مشتی خاک برداشت و بویید. «ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً»… تصور کرد آقا جان دادند و کار تمام شد.
بعد از لحظاتی آقا بلند شد و نشست، صورت حضرت خیس از اشک بود. سپس خواست به امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کند…
این عبارت کوتاه از قدیمیترین زیارتهای کوتاه امیرالمؤمنین علیه السلام است. به قبر مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام نگاه کرد و عرض کرد: «السَّلامُ عَلَى اسْمِ اللّهِ الرَّضِيِّ»،[9] سلام بر اسم پسندیدهی خدا، بر اسم اعظم خدا… «السَّلامُ عَلَى اسْمِ اللّهِ الرَّضِيِّ، وَوَجْهِهِ الْمُضِيءِ» سلام بر وجه نورانی خدا «وَجَنْبِهِ الْعَلِيِّ، وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَكَاتُهُ».
خدای متعال را با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میشناسیم
بحث پیرامون عبارت «السَّلامُ عَلَى اسْمِ اللّهِ الرَّضِيِّ» برای وقتی دیگر بماند، اگر شرایط بود و توانستم به بحث ربط بدهم، عرض خواهم کرد. اما اکنون ما ادعیه را میخوانیم، همیشه با امام هستیم و به خدا میگوییم: «اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ» منظور چیست؟
ما دائم با امام هستیم. وقتی به خدا رو میکنیم، میگوییم: خدایا! «به وجه کریمِ تو»… وجه کریم خدا چیست؟ «وجه» یعنی صورت.
آیا خدا، نعوذ بالله، سبحان الله، معاذ الله، آدم است که وجه و صورت داشته باشد؟
عکسِ کارت ملی یا پاسپورت را از صورت میگیرند، چون صورت اولین عامل شناسایی ماست؛ از لحظهی وداع سیدالشهدا علیه السلام تا ورود به قتلگاه نیم ساعت نگذشته بود که حضرت قابل شناسایی نشد؛ چون صورت عامل شناسایی است.
امروزه هم با پیشرفت دنیا و ثبت اثر انگشت، باز هم عامل دوم است. در کشورهای پیشرفته به صرف شناسایی صورت اجازهی عبور میدهند و شناسایی با صورت انجام میشود.
معاذ الله خدا که صورت ندارد، پس چه میگوییم «وَ وَجْهِهِ الْمُضِيءِ»، سلام بر صورت خدا؟
چون با امیرالمؤمنین علیه السلام خدا را میتوان شناخت. او عامل شناسایی خداست.
فرمود: «بِنَا عُرِفَ اَللَّهُ»،[10] با ما خدا شناخته میشود، «بِنَا عُبِدَ اَللَّهُ» با ما خدا عبادت میشود.
لذا میگوییم: «السَّلامُ عَلَى اسْمِ اللّهِ الرَّضِيِّ، وَوَجْهِهِ الْمُضِيءِ» سلام بر صورت نورانی خدا، وجه نورانی خدا، خدا وجه ندارد، صورت ندارد.
ما هم عاملهای شناسایی داریم، کمااینکه اسم ما هم جزو علامتهای شناسایی ماست، وقتی بخواهید دربارهی کسی صحبت کنید، نام او را که میبرید، طرف مقابل میداند دربارهی چه کسی سخن میگویید. اگر بگویید «یکی یا فلانی»، نمیداند دربارهی چه کسی سخن میگویید؛ اما وقتی نام او را ببرید، میداند.
لذا حضرت، عامل شناسایی خداست.
در این یکی دو جلسهی گذشته عرض کردم، در این ماه رمضان بخواهیم یا نخواهیم با امام هستیم، هر جا که دعا میکنید و میگویید: «اللّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ»، یعنی به علی بن ابیطالب، یعنی به امام زمان، یعنی به صدیقه طاهره علیهم السلام. چه بفهمیم و چه نفهمیم، این بزرگواران وجه خدا هستند، ما با این بزرگواران خدا را میشناسیم. با وجود مبارک پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم، با وجود امام صادق علیه السلام… این بزرگواران عامل شناسایی خدا هستند.
به خودتان مراجعه کنید. ببینید اگر کسی بخواهد خدا را برای شما معرفی کند، چه چیزی برایتان جالبتر است. مثلاً میگویند: «خدا»، خالق کوه دماوند است، بسیار عجیب است؛ یا اگر بگویند «خدا» خالق دریای خزر است، عجیب است؛ اما خدای خالق علی بن ابیطالب علیه السلام قابل قیاس نیست!
اگر ما خدای علی بن ابیطالب را ببینیم و بشناسیم و از او بشنویم، دلمان میخواهد ما هم او را عبادت کنیم. آن خدایی که علی در برابر او به خاک افتاده است، ارزش دارد که ما هم صورت به خاک بگذاریم. اگر بگویند این دعا را امیرالمؤمنین علیه السلام در سجده خوانده است، دلمان میخواهد همان را انجام دهیم. آن خدایی که امیرالمؤمنین علیه السلام با همهی عظمت خود در برابرش افتاده و بندگی کرده است، ارزش بندگی دارد.
ان شاء الله خدای متعال روزی کند در این ماه، ما نیز اندکی از حلاوت عبادت و بندگی و معرفت آن خدا را با وجه کریمش پیدا کنیم.
این یک جهت که چرا میخواهیم دربارهی امیرالمؤمنین سلام الله علیه سخن بگوییم.
بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا
اولاً، اینطور نیست که بهدلیل نبودن موضوع بهسوی ایشان بازگردیم؛ چنین نیست.
ثانیاً، عرض کردیم ما چه بخواهیم و چه نخواهیم دائماً با او هستیم، اگر بخواهیم امام زمان را بشناسیم باید بهسوی امیرالمؤمنین برویم، چون حضرت صادق علیه السلام فرمودند وقتی حضرت حجّت سلام الله علیه بیایند شبیه امیرالمؤمنین سلام الله علیه عمل میکند، اخلاق ایشان شبیه اخلاق امیرالمؤمنین سلام الله علیه است.
این برای ما بشارت بزرگی است. وقتی میگویند اخلاق امام زمان، اخلاق امیرالمؤمنین سلام الله علیهما است، امیرالمؤمنین سلام الله علیه شبها به غریبهها، به بینوایان و فقرا سر میزد. معنا ندارد که هزار و اندی سال امام زمان علیه السلام در این دنیا باشد و حال ما را نپرسیده باشد، یا به ویرانهی ما سر نزده باشد. اگر اخلاق ایشان اخلاق امیرالمؤمنین سلام الله علیه است، باورتان نمیشود بگویند فقیری در کوفه، بیرون کوفه بود و امیرالمؤمنین سلام الله علیه در این پنج سال حتی یک مرتبه به او سر نزده باشد و از او غافل شد! معاذالله!
چگونه ممکن است امام زمان ارواحنا فداه هزار سال از ما غافل باشد؟
جلسهی قبل هم عرض کردم، ما از امام زمان غافل هستیم. ما میگوییم: «بِنَفْسِي أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنَّا»،[11] ما در پردهی غیبت رفتهایم، نه حضرت. ایشان ما را میبیند.
در روایت آمده است که شما در بازار هستید.. چون بعضی اوقات انسان در بازار، در معاملاتِ خود کم و زیاد میکند؛ کالایی را میخواهد به کسی بدهید… معصومین فرمودند شما در بازار هستید و امام زمان ارواحنا فداه را نمیبینید، اما حضرت شما را میبیند. همان لحظهای که دارید به یک شیعهی امیرالمؤمنین علیه السلام کالایی را گرانتر از قیمت واقعی میفروشید یا کمتر از مقدار و کِیل میدهید، شما را میبیند. شما او را نمیبینید، اما حضرت شما را میبیند. ما غافلیم، ایشان که غافل نیست.
زنده به آرمان
جهت دیگر آن است که هر انسانی به قهرمان و آرمان و آرزو و رؤیای خود زنده است.
بچهها گاهی در مدرسه با هم تفاخر میکنند. یکی میگوید ماشین پدر من ژیان است، چون چهارچرخ دارد فکر میکند خوب است. دیگری میگوید ماشین پدر من سمند است. با هم تفاخر میکنند. در آن موقع، کسی نمیگوید ماشین پدر من فرغون است! یعنی میداند در اینصورت شکست او در این رقابت روشن است. ممکن است کسی دروغی بگوید، اما در تفاخر به چیز ضعیفی فخر نمیکند. یا در تفاخر وارد نمیشود، یا با گفتن این جمله که «ما یک فرغون داریم» تفاخر نمیکند.
هر کس در این عالم به رؤیا و قهرمان و آرمان و تکیهگاه زنده است.
مثلاً در گفتگوها یا شرطبندیهای ورزشی میگویند: ورزشکار ما در وزنهبرداری دویست کیلو میزند، دیگری میگوید ورزشکار ما دویست و یک کیلو میزند. هیچکس نمیگوید ورزشکار ما سی و هفت کیلو میزند! وقتی شکست روشن است، اصلاً دربارهی آن سخن نمیگویند.
خدا برای ما قهرمانانی قرار داده است که ما با آنان زندهایم.
در زیارت سیدالشهدا علیه السلام نگاه کنید، میگوییم با ذکر و یاد تو قلوب شیعیان زنده است. ما با یاد امام حسین زنده میشویم، با یاد امیرالمؤمنین زنده میشویم.
فرض کنید به شما بگویند: شما کاشانی دارید، آنگاه شخص میگوید: دردی بر دردهایم افزوده شد، حالا باید علاوه بر بار خودم، بار او را بکشم!
یعنی این بشارت نیست.
سرّ اینکه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود: «أَنَا النَّبَأَ الْعَظِیمَ»،[12] من همان خبر بزرگ هستم، «وَ لاَ لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي»،[13] خدا خبری بزرگتر از من ندارد.
آن خبری که بیات نمیشود این است که به ما میگویند شما امیرالمؤمنین دارید. یعنی اگر این دشمن، پنج ناو داشته باشد، نه پنج هزار ناو، پنج میلیون ناو، پنج میلیارد ناو داشته باشد و به همین تعداد سرباز داشته باشد و ما هیچ…
خاک بر سر ماست اگر بگوییم موشک فلان داریم؛ البته، باید داشته باشیم، ان شاء الله خداوند شهدای ما را رحمت کند که این باب را باز کردند و وظیفهشان را انجام دادند و آنانی که دنبال آنان رفتند… نمیگویم وظایفمان را انجام ندهیم، بلکه باید سراغ همان شهید برویم… من از خود شهید حاجیزاده شنیدم که از قول شهید تهرانی مقدم میگفت: هر وقت کارت گیر کرد، به حضرت زهرا علیها السلام توسل کن. یعنی او که خودش موشک را ساخته، نمیگوید «موشک داریم»، بلکه میگوید «حضرت زهرا علیها السلام داریم».
مسلّم است که ما باید وظیفهمان را انجام دهیم. وظیفهی من این است که مطالعه کنم و حرف بیهوده نزنم، وظیفهی او این بود که موشک بسازد، اما لحظهای که میخواهیم تفاخر کنیم، نمیگوییم او فلان ناو را دارد و ما موشک داریم.
ممکن است زمانی که بخواهیم آن مشرک نفهم را بر جای خود بنشانیم، بگوییم ما چیزهایی داریم؛ اما در خلوت خودمان، اگر قرار باشد به داشتههایمان نگاه کنیم، میگوییم ما علی سلام الله علیه داریم و کنار حضرت، چیز دیگری معنا ندارد که بگوییم امیرالمؤمنین داریم و مثلاً کاشانی هم داریم؟ این افتخار به کلی زیر سؤال رفت! اصلاً نمیتوان کنار امیرالمؤمنین سلام الله علیه کسی یا چیزی بگذارید، قابل مقایسه نیست.
مانند این است که بگویند، چقدر پول دارید تا خانهای بخرید؟ گفته شود، ده میلیارد و یک پفک! اصلاً کسی اینگونه نمیگوید.
در نتیجه آن چیزهایی که داریم، در برابر آن اصل، دارایی محسوب نمیشود.
ما زندهایم به اینکه خدا خواسته ما را سر سفرهی اهل بیت علیهم السلام قرار دهد، دائماً، همیشه.
خداوند امام را رحمت کند، ظاهراً روز قبل از ولادت حضرت زهرا علیها السلام است، قریب به این مضمون فرمود: «فردا روز ولادت ظهور تمام قدرت خداست». وقتی فاطمه زهرا علیها السلام را داری، یعنی قدرت الله داری؛ دیگر چیز دیگری مهم نیست.
بله، البته ممکن است در این دنیا، قرار باشد قدری زندگی کنیم و بعد برویم. شاید قرار باشد ما هم جزو کسانی باشیم که بهخاطر اهل بیت علیهم السلام سیلی بخوریم و شهید شویم و بعد نزد آنان برویم. اینکه عالی است! شاید هم قرار باشد بمانیم و نشان دهیم، این دشمن که اینقدر ادعا میکند، هیچ در هیچ است.
ان شاء الله خدای متعال روزی کند که ما جزو بیادبها نباشیم. یعنی وقتی کسی خدا را دارد و مجرای فیض الهی، یعنی امیرالمؤمنین سلام الله علیه را دارد، معنا ندارد به غیر او اصلاً تکیه کند.
البته به این معنا نیست که کار نکند. همان خدا فرموده است، «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»،[14] تا میتوانید باید خود را تقویت کنید. اصلاً دستور اوست.
جلوتر که برویم بحث ما قرار است به تکلیف برسید.
اما اگر کاری هم انجام میدهیم، این را هم میدانیم که خدا به پیغمبر خود نیز میفرمود: «وَمَا رَمَيتَ إِذْ رَمَيْتَ»،[15] پیغمبر، حبیب من! به خودت تکیه نکن.
حالا ما بگوییم: ما چه داریم؟
قصیده کوثریه و مدح امیرالمؤمنین علیه السلام
ان شاء الله خدای متعال «سید رضا هندی» را رحمت کند، ایشان قصیدهای به نام «کوثریه» دارد؛ قصیدهی بسیار مهمی در عرب است. نخست مدح پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم میگوید، وقتی میخواهد مدح امیرالمؤمنین علیه السلام بگوید، گمان میکنید مدح امیرالمؤمنین علیه السلام خواهد گفت و سپس توسل خواهد کرد. اما در مدح پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم، وقتی میخواهد مدح امیرالمؤمنین علیه السلام را بگوید، همان اول سپر میاندازد.
قاعده بر این است که در بیت اول سپر نیندازد، باید در بیت آخر این را میگفت که نشان از انداختن سپر است، اما مدح پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم میکند و میخواهد رو به امیرالمؤمنین علیه السلام کند، میگوید: «سَوّدْتُ صَحیفةَ أعْمالی» پروندهی اعمال من سیاه سیاه است «وَ وَکَلتُ الأمْرَ إلَی حَیْدَر» و تمام امورم را به حیدر واگذار کردم.
میخواهد مدح کند، میگوید: آقا من یک چیزی بگویم، من مثل اینها نیستم. «سَوّدْتُ صَحیفةَ أعْمالی» پروندهی اعمالم سیاه است، خرابکاری کردهام، «وَ وَکَلتُ الأمْرَ إلی حَیْدَر» و تمام امرم را به حیدر واگذار کردم. بعد شروع میکند به مدح، میگوید: «هُوَ کَهْفی مِنْ نُوَبِ الدُّنْیا» پناهگاه من در سختیها علی است دنیا «هُوَ کَهْفی مِنْ نُوَبِ الدُّنْیا ** وَ شَفیعی فی یَوْمِ الْمَحْشَر» و شفیع من در روز محشر ایشان است، «هلْ یَمنعُنی وَ هوَ السّاقی» آیا ممکن است من تشنه باشم و او هم ساقی باشد و منع کند؟! «هلْ یَمنعُنی وَ هوَ السّاقی** أنْ أشْرب مِنْ حَوْضِ الکَوثَر» کنار حوض کوثر بیایم و از من دریغ کند؟! «أمْ یَطرُدُنی عَنْ مائِدةٍ» مرا از سر سفرهای بلند میکند که «وُضِعتْ لِلقانعِ وَ المُعترّ» در حالی که همهی عالم بر سر آن سفره نشستهاند، گداهای پررو، گداهای عفیف هستند، این وسط من یکی از سفرهی او بهرهمند نشوم؟
سپس شروع میکند به مدح کردن که: «یا مَنْ قَدْ اأنْکَرَ مِن آیاتِ** أبی حَسَنٌ ما لایُنکَر» ای کسی که میخواهی آیات باهرهی فضائل حضرت علی را انکار کنی «إنْ کنتَ لِجَهلِک بِالأیّامِ** جَحَدتَ مقامَ ابی شُبّر» اگر سواد نداری و نمیشناسی «أبِی شُبَّر» ابوالحسن کیست، «فاسْأل بدراً» برو از بدر سؤال کن؛ باید به این کافر هم چنین گفت… «فاسْأل بدراً وَ اسْألْ أحُداً** وَ سَلْ الأحْزابَ وَ سلْ خَیبَر» برو ببین چه کسی تنها همه را بهم ریخت… «مَنْ هَدَّ حُصُونَ الشِّرْکِ» چه کسی قلعههای شرک را منهدم کرد؟ «مَنْ هَدَّ حُصُونَ الشِّرْکِ وَ مَنْ ** شَادَ الاسْلَامَ وَ مَنْ عَمَّرْ» و چه کسی اسلام را تقویت کرد؟ چه کسی دین را آباد کرد؟
آن علی است و آن ذوالفقار که هنوز با ماست. الحمدلله.
نخست خداوند روزی کند که خودمان باور کنیم، بعضی وقتها انسان نمیداند باید چه بگوید… مرحوم امام رضوان الله تعالی علیه، این انسان کمنظیر که حقیقت ایشان در قیامت معلوم خواهد شد که چه کسی بود، بعضی اوقات که راجع به امیرالمؤمنین علیه السلام صحبت میکرد، بعد که انسان نمیداند چه بگوید؛ یک جملهی ماندگار دارد که فرمود: «این علی همه چیز است»… دیگر چه بگوییم؟ این علی همه چیز است… حالا هر کس از یک گوشهای وارد میشود، کمی این پرده را کنار میزند…
دعا
ان شاء الله خدای متعال روزی کند که جمال دلربای او و پسر حضرت را در زنده بودنمان در این دنیا زیارت کنیم.
ان شاء الله خدای متعال لحظهی مرگمان را لحظهی زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دهد؛ آن لحظهای که لحظهی احتضار است و نمیتوانم پاهایم را جمع کنم، آقا پایین پای محتضر میآیند، به احترام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم که بالاسر است، خدا این را برای ما محقق کند که ما آن لحظه ببینیم و بشنویم، خدا روزی کند مقدمات آن را بتوانیم فراهم کنیم که وقتی آقا نگاه به محتضر میکند، میفرماید: «أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ اَلَّذِي كُنْتَ تُحِبُّهُ»،[16] آن کسی که در دنیا سنگش را به سینه میزدی و به او افتخار میکردی، من هستم، سختیها تمام شد…
خدایا! ما را جزو آرزو به دلها در این دنیا قرار نده.
خدایا! آرزوی ما را به برکت امام زمان سلام الله علیه در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام محقق بفرما.
روضه و توسّل به حضرت رقیّه سلام الله علیها
امام سجاد علیه السلام در آن خطبهی شام، مدح امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود. یک جملهی آن خطبه به روضهی این جلسه ربط دارد؛ آنجا که خواست خود را معرفی کند، فرمود: «أَنَا ابْنُ الْمُحَامِي عَن حَرَمِ الْمُسْلِمِينَ» من پسر آن کسی هستم که تا بود ناموس مسلمین در امان بود… حالا ناموس ایشان را آوردهاید و میچرخانید…
به شعری از «شیخ عبدالحسین أعثَم» اشاره میکنم، واضح حرف نمیزنم؛ بعضی از بزرگان ما میگویند این شعر او مورد توجه امیرالمؤمنین سلام الله علیه قرار گرفته، و بعید هم نیست، من هم آن را تشریح نمیکنم، چون روضهی خیلی سنگینی دارد… میگوید کاری با نوامیس سیدالشهداء علیه السلام در کربلا کردند که اینها یک آرزو بیشتر نداشتند، آن هم این است که زودتر شب شود و چشمها اینها را نبیند…
خیلی از این تلختر گفته شده، من نمیتوانم بگویم، ضمن اینکه قصد ندارم شما را اذیت کنم…
از هشتم ذی الحجه تا رسیدن به کربلا، که دوم محرم بود، این کاروان بیست و چهار روز در راه بودند تا به کربلا رسیدند… چه سفری!
هر کس بچهی کوچک دارد، با ماشینی که کولر دارد و بخاری دارد، بعد از نیم ساعت، بچه خسته میشود. اما این کاروان بیست و چهار روز در راه بودند، آن هم سفر عادی نبود، سفری که مدام برای امام حسین علیه السلام خبر میآمد و نامههای امام حسین علیه السلام هم معلوم بود…
یعنی این بزرگواران که فرزند امام بودند، اگر فرزند امام هم نبودند هم میفهمیدند؛ چون امام خطاب به بنی هاشم نامه نوشت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ فانَّ من لَحِقَ بی منکم اُسْتُشْهِد» آنهایی که به من ملحق شوند شهید میشوند «و مَن تَخلَّف لم یَبْلُغ الفتحَ» و آنهایی که نیایند طعم پیروزی را نخواهند چشید…
همینطور آمدند تا اینکه در میان راه خبر شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام رسید، آن خبر را اینگونه به حضرت دادند که وقتی ما از کوفه بیرون آمدیم دیدیم که بدن بیسر مسلم را از پا به اسب بسته بودند و روی زمین میکشیدند… کاروان امام و بچههای امام چقدر نگران امام شدند…
«عبیدالله حرّ جُعفی» میگوید: «مَا رَقَقتُ لِأَحَدٍ كَمَا رَقَقتُ لِلْحُسَيْنِ»…
عبیدالله حر جُعفی آدم کثیفی است، ولی میگوید در طول عمرم برای هیچکس مثل این لحظه که دلم برای حسین سوخت، نسوخته است؛ چون وقتی بعد از خبر شهادت مسلم،… بچههای حضرت خیلی نگرانِ جانِ امام شدند، آقا به هرجا که میرفت، چند دختر و پسر کوچک هم دنبال ایشان میدویدند…
خدا شهدای ما را رحمت کند، چند روز قبل از عملیات به مرخصی میآید، کودک نیمه شب میبیند پدر آمده است، لذا کنار او مینشیند، چون میداند اگر بخوابد فردا صبح پدر رفته است… اگر پدر برای کار کوچکی از خانه خارج شود به دنبال او میرود، هر جا برود میخواهد دنبال پدر باشد… شاید حالت عادی بود اینقدر به پدر وابسته نبود و میخواست بازی کند، چون بوی فراق آمده است…
میگوید بعد از شنیدن خبر شهادت مسلم، دیگر آقا به هر کجا که میرفتند، دختر بچهها و پسر بچهها میدویدند و اطراف ایشان را میگرفتند…
اینها تا به کربلا رسیدند، هزار مرتبه مُردند و زنده شدند… دوم محرم به کربلا رسیدند و آن طرف هزار هزار هزار لشکر میآید و این طرف تک تک افراد بودند که ملحق میشدند، آیا بمانند یا فرار کنند… معلوم نیست…
روز هفتم، آب را هم بستند و تاسوعا و عاشورا شد و…
فرض کنید امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلفا در جنگی حضور داشت، اگر یک بزرگزادهای هم جزو اسرا بود، او را جدا میکردند، میگفتند این فرد بزرگزاده است، اسارت برای او در کنار مابقی اسرا برای او بسیار سنگین است…
در دورهی خلافت از عرب اسیر نمیگرفتند و میگفتند عرب شرافت ذاتی دارد…
همین که انسان به این توجه کند که «صُفِّدُوا فِی الْحَدیدِ»،[17] اینها را با زنجیر بستند… کدام حرامزادهای آنقدر جلو آمد که دست این دخترها را به گردنشان ببندد؟ این اتفاق هنوز در کربلاست… دستهای به گردن بسته و کشان کشان، همراه با شمر…
آنقدر این اتفاق تلخ بود که زینب کبری سلام الله علیها در چند مورد از یزید گلهمند شد… یک مورد این بود که، «ببین ما را با چه کسی تا اینجا آوردهای»… هر مرتبه جلو کاروان را نگاه کردند و او را دیدند، گویا با او در قتلگاه بودند… مُردند و زنده شدند….
روز اول صفر به شام رسیدند، یعنی بیست روز بعد از واقعهی عاشورا… دیگر چیزی از اینها نمانده بود… تازه پذیرایی در ورودی شام مفصل بود…
خواستند غلطهای زیادی بکنند، خدا اجازه نداد… اما هتک حرمت… حتی زبانی یا تهدید یا فضاسازی… به آن گونهای که دختر امام حسین علیه السلام در یک لحظهای به حضرت زینب سلام الله علیها گفت: عمه! اینها میخواهند با ما چه کار بکنند؟…
به همین موضوع اشاره کنم؛ این بچهها و خانمها را به ورودی کاخ آوردند…
یکی از بزرگان ما در یکی از آثار خود که برای اهل منبر نوشته، توصیه کرده است «مراقب روضهخوانیتان باشید». لذا بنده هم فقط اشاره میکنم؛ آن بزرگ گفته است، در مکاشفه یا خواب دیدم، این روضه را کسی در محضر امیرالمؤمنین علیه السلام خواند، حضرت نتوانست تحمل کند و از حال رفت.
لذا من هم بیادبی نمیکنم و فقط اشاره میکنم که سر مطهر را در چه حالتی قرار دادند… بچهها تا نگاه میکردند و میخواستند گریه کنند، آنها را با چوب نیزه میزدند… خیلی غلطها نوشتهاند، رد میشوم…
بالاخره اینها مُردند و زنده شدند تا تازه وارد کاخ یزید شدند… ورود به کاخ خیلی برای اینها تلخ بود، آن ملعون ازل و ابد آن بالا نشسته بود، رأس مبارک را پایین پای او گذاشته بودند…
آن ملعون رجز خواند و زینب کبری سلام الله علیها مجبور شد پاسخ دهد و او را در هم شکست…
فقط این را اشاره میکنم که زینب کبری سلام الله علیها جایی از این خطبهها فرمود: «وَ لَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ اَلدَّوَاهِي مُخَاطَبَتَكَ»،[18] روزگار کار را به جایی رساند که من باید با تو حرف بزنم و تو صدای من را بشنوی…
این کودک ایستاده بود، شاید مدام روی پنجه بلند میشد. یزید جواب زینب کبری سلام الله علیها را نداشت، لذا سعی میکرد با چوبدستی جبران کند… نمیتوانست مقابله کند، جوابی برای گفتن نداشت…
شاید او هم مدام روی پنجه میایستاد که ببیند آن ملعون چکار میکند؟ جلسه تمام شد…
وارد خرابه شدند…
خدا نیاورد برای یک بانوی عفیفه هتک حرمتی رخ بدهد، اصلاً کسی نمیخواهد راجع به موضوع حرف بزند… خانمها وارد خرابه شدند، هر کسی در گوشهای سر خود را به دامن گرفت؛ کسی با کسی حرف نمیزد. اما این دختر… گویی مار او را نیش زده بود…
در زیارت امام حسین علیه السلام میگوییم: «کُنْتَ رَبِیعَ الْأَیتَامِ»،[19] شما بهار یتیمان بودید… یتیمها سرشان در دامن تو بود…
اما این دختر حضرت بود، صورتِ خود را کف خاک خرابه گذاشت، تا شاید بتواند بخوابد…
بچههای کوچک را دیدهاید که وقتی از یک چیزی ناراحت میشوند، قهر میکنند، به گوشهای میروند و میخوابند؟…
حال نمیدانم توانست بخوابد یا نه…
جگر او سوخته بود… بعد مدتی بلند شد نشست و گفت: من پدرم را میخواهم… مثلاً میخواهم شکایت کند، بگویم: بودی ببینی با عمه چه کار کردند؟! بودی ببینی به ما چه گفتند؟!
آن ملعون میخواست از زینب کبری سلام الله علیها و سید الساجدین علیه السلام انتقام بگیرد. وقتی سروصدا را شنید، گفت: رأس را ببرید…
تشت را مقابل طفل گذاشتند، خرابه تاریک بود، شاید چشم او هم کم سو بود، همینکه روبند را کنار زد، صحنهای دید که عقب عقب رفت و نتوانست تحمل کند… قابل شناسایی نبود… صورت بود ولی قابل شناسایی نبود…
اما بالاخره همانطور که شما حدیث کسا میخوانید «إنّی اَشَمُّ راَّئِحَةً طَیبَةً»… پدر را استشمام کرد، با همان دستهای بستهاش، به صورت زخمی پدر کشید… «مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني»…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4]. سوره مبارکه،بقره، آیه 183
[5]. كامل الزيارات، ج۱، ص۱۰۸
[6] . الغدیر، ج ۱۱، ص ۳۶۹، چاپ چهاردهم، دارالکتب العربی بیروت، ۱۹۷۷٫. شاعر ملا مسیحا فسوی (من لی بعاصف شملال یبلغنی ** الی الغری فیلقّینی و ینسانی. الی الذی فرض الرّحمن طاعته ** علی البریه من جنّ و انسان. علیّ المرتضی الحاوی مدائحه ** اسفار تورات بل آیات قرآن. تنزّه الرّبّ عن مثل یخبّرنا ** بأنّه و رسول الله سیّان. رحب الاکفّ اذا فاضت انامله ** لو لم یقل حسب ثنی یوم طوفان)
[7]. فرازی از دعای عهد
[8] فرحة الغري في تعيين قبر أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام في النجف، جلد ۱، صفحه ۹۲ (حَدَّثَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُصْعَبٍ الزَّرَّاعُ[اَلدَّرَّاعُ] وَ أَخْبَرَنِي أَبُو اَلْحُسَيْنِ زَيْدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بْنِ زَكَرِيَّا بْنِ حَرْبٍ اَلشَّيْبَانِيُّ اَلْخَلاَّلُ قِرَاءَةً عَلَيْهِ فِي رَحَى أَبِي أَيُّوبَ بِالْكُوفَةِ قَالَ أَخْبَرَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُصْعَبٍ إِجَازَةً عَنْهُ قَالَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُصْعَبٍ الزَّرَّاعُ[اَلدَّرَّاعُ] حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْخَطَّابِ قَالَ حَدَّثَنِي صَفْوَانُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْبَزَّازُ قَالَ حَدَّثَنِي صَفْوَانُ اَلْجَمَّالُ أَنَّهُ قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ اَلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنَ اَلْمَدِينَةِ أُرِيدُ اَلْكُوفَةَ فَلَمَّا جُزْنَا بَابَ اَلْحِيرَةِ قَالَ يَا صَفْوَانُ قُلْتُ لَبَّيْكَ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ قَالَ تُخْرِجُ اَلْمَطَايَا إِلَى اَلْقَائِمِ وَ جِدَّ اَلطَّرِيقَ إِلَى اَلْغَرِيِّ قَالَ صَفْوَانُ فَلَمَّا صِرْنَا إِلَى قَائِمِ اَلْغَرِيِّ أَخْرَجَ رِشَاءً مَعَهُ دَقِيقاً قَدْ عُمِلَ مِنَ اَلْكِنْبَارِ ثُمَّ تَبَعَّدَ مِنَ اَلْقَائِمِ مَغْرِباً خُطًى كَثِيرَةً ثُمَّ مَدَّ ذَلِكَ اَلرِّشَاءَ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَى آخِرِهِ فَوَقَفَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى اَلْأَرْضِ فَأَخْرَجَ مِنْهَا كَفّاً مِنْ تُرَابٍ فَشَمَّهُ مَلِيّاً ثُمَّ أَقْبَلَ يَمْشِي حَتَّى وَقَفَ عَلَى مَوْضِعِ اَلْقَبْرِ اَلْآنَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ اَلْمُبَارَكَةِ إِلَى اَلتُّرْبَةِ فَقَبَضَ مِنْهَا قَبْضَةً ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ فَارَقَ اَلدُّنْيَا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ هَاهُنَا وَ اَللَّهِ مَشْهَدُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ خَطَّ تَخْطِيطاً فَقُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ مَا مَنَعَ اَلْأَبْرَارَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ مِنْ إِظْهَارِ مَشْهَدِهِ قَالَ حَذَراً مِنْ بَنِي مَرْوَانَ وَ اَلْخَوَارِجِ أَنْ تَحْتَالَ فِي أَذَاهُ قَالَ صَفْوَانُ فَسَأَلْتُ اَلصَّادِقَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَيْفَ نَزُورُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ يَا صَفْوَانُ إِذَا أَرَدْتَ ذَلِكَ فَاغْتَسِلْ وَ اِلْبَسْ ثَوْبَيْنِ طَاهِرَيْنِ غَسِيلَيْنِ جَدِيدَيْنِ وَ نَلْ شَيْئاً مِنَ اَلطِّيبِ فَإِنْ لَمْ تَنَلْ أَجْزَأَكَ فَإِذَا خَرَجْتَ مِنْ مَنْزِلِكَ فَقُلْ اَللَّهُمَّ إِنِّي خَرَجْتُ مِنْ مَنْزِلِي وَ تَمَّمَ اَلزِّيَارَةَ تَرَكْتُهَا لِطُولِهَا .)
[9]. زیارت ششم امیرالمومنین
[10]. الکافي ج۱ ص۱۴۵
[11]. فرازی از دعای ندبه
[12] . المناقب، جلد ۳، صفحه ۸۰ (وَ فِي رِوَايَةِ اَلْأَصْبَغِ : وَ اَللَّهِ إِنِّي أَنَا اَلنَّبَأُ اَلْعَظِيمُ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ `كَلاّٰ سَيَعْلَمُونَ حِينَ أَقِفُ بَيْنَ اَلْجَنَّةِ وَ اَلنَّارِ فَأَقُولُ هَذَا لِي وَ هَذَا لَكَ اَلْخَبَرَ .)
[13]. الکافي، جلد ۱، صفحه ۲۰۷ (مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ أَوْ غَيْرِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ اَلشِّيعَةَ يَسْأَلُونَكَ عَنْ تَفْسِيرِ هَذِهِ اَلْآيَةِ: «عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ `عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِيمِ » قَالَ ذَلِكَ إِلَيَّ إِنْ شِئْتُ أَخْبَرْتُهُمْ وَ إِنْ شِئْتُ لَمْ أُخْبِرْهُمْ ثُمَّ قَالَ لَكِنِّي أُخْبِرُكَ بِتَفْسِيرِهَا قُلْتُ «عَمَّ يَتَسٰاءَلُونَ» قَالَ فَقَالَ هِيَ فِي أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ مَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةٌ هِيَ أَكْبَرُ مِنِّي وَ لاَ لِلَّهِ مِنْ نَبَإٍ أَعْظَمُ مِنِّي .)
[14] . سوره مبارکه انفال، آیه 60
[15]. سوره مبارکه انفال، آیه 17
[16]. الکافي، جلد ۳، صفحه ۱۳۳ (أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ عُقْبَةَ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: إِنَّ اَلرَّجُلَ إِذَا وَقَعَتْ نَفْسُهُ فِي صَدْرِهِ يَرَى قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا يَرَى قَالَ يَرَى رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ أَنَا رَسُولُ اَللَّهِ أَبْشِرْ ثُمَّ يَرَى عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَيَقُولُ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ اَلَّذِي كُنْتَ تُحِبُّهُ تُحِبُّ أَنْ أَنْفَعَكَ اَلْيَوْمَ قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ يَكُونُ أَحَدٌ مِنَ اَلنَّاسِ يَرَى هَذَا ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَى اَلدُّنْيَا قَالَ قَالَ لاَ إِذَا رَأَى هَذَا أَبَداً مَاتَ وَ أَعْظَمَ ذَلِكَ قَالَ وَ ذَلِكَ فِي اَلْقُرْآنِ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ. `لَهُمُ اَلْبُشْرى فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ فِي اَلْآخِرَةِ لاتَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اَللّهِ » .)
[17]. فرازی از زیارت ناحیه مقدسه
[18]. اللهوف علی قتلی الطفوف، جلد 1، صفحه ۱۷۴
[19]. مصباح الزائر، جلد ۱، صفحه ۲۲۱