نگاه دینی به جنگ اخیر؛ جلسه 10

حجت الاسلام کاشانی روز پنجشنبه مورخ 13 فروردین‌ماه 1405 در خیمة الحسین علیه السلام میدان هفتم تیر تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “نگاه دینی به جنگ اخیر” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره و امیرالمؤمنین علیهما أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا، امام راحل، شیعیان در طول تاریخ، اموات شما عزیزان، شهدای از صدر اسلام، شهدای یک سال اخیر، هدیه به روح رهبر مظلوم شهید، و سلامتی همه‌ی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، شما عزیزان، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب اسلامی حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

تبیین بحث

یکی از موضوعاتی که کاملاً به این زمان ما مربوط است این است که شاید طبق طبع و میل ما، و شاید در بعضی جاها طبق دستورات دینی، ما به دنبال آرامش و عافیت می‌گردیم، یعنی تا جایی که امکان دارد درگیری پیدا نشود، تا جایی که امکان دارد وارد جنگ نشویم، البته این برای آنجایی است که ما تصمیم‌گیر هستیم.

وقتی سیره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین را هم نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم اینطور است که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم تا جایی که مقدور باشد وارد درگیری نمی‌شوند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نُه سال و نیم با معاویه هم‌عصر بودند، تا زمانی که مجبور نشد با یزید درگیر نشد، و تا زمانی که ناچار نشد برای بیدار کردن مسلمین و احیا کردن و زنده کردن دین اقدام کند، وارد درگیری نشد.

چه بسا دین هم به ما همین را می‌گوید، یعنی ما به شکل عادی خیلی به دل حوادث هجوم نمی‌بریم.

اما بعضی اوقات خدای متعال ما را… مانند آن مربی شنا که شاگرد خود را در خشکی تمرین داده است، بعد او را به آب می‌اندازد… گاهی خدای متعال می‌بیند این ابای ما از اینکه وارد درگیری شویم، حال لازم است قدری هم وارد درگیری شویم، ما را به میان حادثه‌ای می‌برد تا ما رشد کنیم.

اگر زندگی انبیاء و ائمه علیهم السلام را هم نگاه کنیم، سراسر زندگی‌شان همینطور است؛ یعنی اسوه‌های ما هم در این درگیری‌ها غرق هستند.

بعداً که انسان کمی طی‌ّ طریق می‌کند متوجه خواهد شد که وقتی در کوران و سختی بود، آسانتر از زمانی بود که ظاهراً در آسایش است. یعنی اگر بخواهم نسبت به جنگ بگویم، ان شاء الله بعداً به مراتب خواهید دید، روزی که جنگ ان شاء الله با پیروزی ما تمام شود، آن روز خواهید دید روزی که جنگ نیست، سخت‌تر از روزی است که جنگ است، و اتفاقاً الآن ما در میان جنگ هم باید برای روزی که جنگ نیست آماده شویم، یعنی برعکس ارتکاز عمومی است.

اگر انسان به این موضوع ملتفت نشود، اصلاً شاید با خدای متعال درگیر شود.

سطح امتحان انبیاء علیهم السلام

اگر سوره مبارکه مریم را ببینید، که خیلی جگر انسان می‌سوزد… من هم بخاطر اینکه سنین مختلفی در جلسه حضور دارند، با اشاره عرض می‌کنم.

ناگهان خدای متعال به یک دخترِ نوجوانِ آفتاب مهتاب ندیده که در خانه‌ی خدا بزرگ شده است و مدام رزق الهی خورده است امر می‌کند که به بیابان برو، بعد اتفاقی رخ می‌دهد، کسی در تمثل یک مردی قدری به او نزدیک می‌شود و طبیعتاً این دختر می‌ترسد، بعد آن شخص می‌گوید من از طرف خدای متعال آمده‌ام که بگویم الآن به اراده‌ی الهی فرزندی در رحم تو قرار گرفته است و الآن نزدیک وضع حمل تو است.

ناگهان نگاه می‌کند و می‌بیند شکم برآمده‌ای دارد و فرزندی که نزدیک وضع حمل است.

این امر آنقدر هولناک بود که خدای متعال می‌فرماید حضرت مریم سلام الله علیها از آنجایی که بود، دوباره قدری دورتر رفت؛ یعنی می‌خواست بگوید خدایا! من در شهر به مردم چه بگویم؟

حال اگر ما باشیم، کسانی که مدام دیگران را قضاوت می‌کنند، باید به خدا بگویند آیا این انصاف و مهربانی است؟ یعنی ممکن است انسان گیج‌بازی دربیاورد؛ چون مسلماً هم انصاف است و هم مهربانی، ولی از آن زاویه‌ی صحیحی که باید دیده شود.

«مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا»،[4] گفتند نه پدرت بدکار بود و نه مادرت بدکاره…

توجّه کنید که با پاک‌ترین زنِ آن عصر اینگونه حرف می‌زنند!

یعنی ما طبعاً از این کوران‌ها و حادثه‌ها و امثال این‌ها فراری هستیم، ولی گاهی خدای متعال ما را در میان حادثه‌ای قرار می‌دهد.

زمانی ما خطا و اشتباه می‌کنیم و مورد انتقاد واقع می‌شویم، مردم هم ما را بخاطر خطاهای پی در پی که داشتیم ترک و توبیخ می‌کنند، واضح است که منظور بنده در اینجا این نیست. اما زمانی کسی مانند حضرت مریم سلام الله علیها هیچ کاری نکرده است، خدای متعال ناگهان شرایط را بهم می‌زند…

در بنی اسرائیل اگر می‌خواستند بگویند چه کسی بدکار است، نعوذبالله نام حضرت مریم سلام الله علیها را می‌بردند. یعنی درواقع بدکارانِ بنی‌اسرائیل به حضرت مریم سلام الله علیها نعوذبالله بدکار می‌گفتند. یعنی به یک تقیّه‌ی نقیّه‌ی مطهّره جسارت می‌کردند.

گاهی نظام الهی اینطور است که شما را در میان یک کورانی قرار می‌دهد، که اگر انسان نگاه کند و به مسئله‌ی آبرو توجّه کند، متوجّه می‌شود که نسبتِ جنگ به این موضوع تقریباً هیچ است، چون اگر کسی در این جنگ آسیب بخورد هم شهید فی سبیل الله می‌شود.

حال حضرت مریم سلام الله علیها باید چطور در میان این مردم زندگی می‌کردند؟ پدر و عموها و دایی‌های ایشان یا پیغمبر بودند… برای اینکه متوجه شوید باید فرض کنید که در قم این حرف را راجع به دختر یک مرجع تقلید بزنند، آنگاه چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ حال همه‌ی این خاندان یا پیغمبر هستند و یا پیغمبرزاده!

گاهی خدای متعال ما را در میان یک کورانِ فاجعه‌باری قرار می‌دهد، ولی این خدا «أرحم الرّاحمین» است؛ بعد طفل در گهواره شهادت می‌دهد.

وقتی حضرت مریم سلام الله علیها را مورد شماتت قرار دادند و گفتند تو آبروی خاندان بنی‌اسرائیل را بردی، «فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ»،[5]… این‌ها دوباره حرف بیهوده زدند و گفتند: چه می‌گویی؟

حضرت مریم سلام الله علیها به طفلی که در گهواره بود اشاره کرد، آن‌ها گفتند: «كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا»، یعنی ما با بچه‌ی در گهواره حرف بزنیم؟

ناگهان دیدند صدای طفل بلند شد: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا».[6]

اگر شما می‌خواهید تا دنیا برقرار است، وقتی نام پاکی می‌آید، یکی از چند اسمی که به ذهن تبادر می‌کند، نام حضرت مریم سلام الله علیها است، باید ایشان اول آن صدمه را بخورد. اگر حضرت زینب کبری سلام الله علیها قهرمان انسانیت است، یک کربلا تا شام را دیده است؛ این قاعده‌ی دنیاست.

دنیا و خالق دنیا بزرگتر از آن است که من بخواهم بازی را بهم بزنم و بگویم من نمی‌خواهم در این چرخه قرار بگیرم. ما نمی‌توانیم نظام عالم را بهم بزنیم و در این زمینه اختیاری نداریم.

خدای متعال نظام خلقت را طوری قرار داده است که اگر شما بخواهید به یک اوجی برسید، باید یک دوره‌ی محنتی را داشته باشید. هرچه تلاش کنید به دنبال عافیت بروید… اصلاً برای اینکه عافیت در دین و زندگی اصلی که قیامت است داشته باشی، باید دوره‌ی محنتی را پشت سر بگذاری و راهی بجز این وجود ندارد.

تازه وقتی انسان بلاهای معصومین علیهم السلام را نگاه می‌کند، می‌بیند ما اصلاً بلایی نداشته‌ایم، ظاهراً بلاهای ما در سطوح خیلی خیلی پایینتری است.

بعد خدای متعال در قرآن کریم به پیامبر خود می‌فرماید من از داستان‌های انبیاء، کدامیک را، کدام بخش را، چقدر از آن را برای تو نقل کردم؟ «مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ»،[7] آن‌هایی که دل تو را محکم کند.

چون وقتی انسان احساس کند که همه‌ی بلاها فقط برای من است، انگار می‌خواهد دق کند، اما وقتی ما شب بیرون می‌آییم و جمعیت زیادی را می‌بینیم که همگی جنگ‌زده هستند، آرامش قلبی پیدا می‌کنیم و می‌فهمیم این آزمایش فقط برای من نیست. وقتی تعداد زیادی انسان در یک موضوع مورد امتحان قرار گرفته‌اند، معلوم است که یعنی سطح امتحان خیلی بالا نیست، چون امتحاناتی که سطح بالایی دارند، بصورت فردی است. کمااینکه کاری که قرار است ما در این امتحان انجام دهیم هم آسان است؛ مثلاً در جنگ هشت ساله باید از اینجا به سمت فکه و شلمچه و… اعزام می‌شدید. بعضی از دوستان ما وقتی خاطرات خود را تعریف می‌کنند که وقتی می‌خواستند یک حمام یا سرویس بهداشتی بروند، چه مکافاتی را پشت سر می‌گذاشتند. اما اینجا به ما گفته‌اند به سر چهارراه محل خود بروید و پرچم تکان دهید، این عمل شما جهاد فی سبیل الله است!

همینطور که می‌بینید با ما خیلی ارزان حساب کرده‌اند، ما هنوز کاری نکرده‌ایم! با همین کارهای اندک الحمدلله در لشکر امام زمان ارواحنا له الفداه هم هستیم!

وقتی قرآن کریم از انبیاء علیهم السلام صحبت می‌کند، نگاه می‌کنیم و می‌بینیم خدای متعال انبیاء علیهم السلام را در میان بلاهای عظیمی گرفتار کرده است، اما انبیاء علیهم السلام غرق نشده‌اند، غوطه‌ور شده‌اند و بیرون آمده‌اند، و تا دنیا برقرار است، این‌ها قهرمان هستند.

یکی از این بزرگواران حضرت مریم سلام الله علیها است. دو هزار سال است که از امتحان ایشان گذشته است و ما هنوز فدای ایشان می‌شویم و فراموش نشده‌اند.

خیلی از ظالم‌هایی هم که نامی از آن‌ها مانده است، آن‌هایی هستند که با این بزرگواران طرف بوده‌اند. امام حسین علیه السلام ماندگار شدند، یزید ملعون هم ماندگار شد، البته با این توضیح که ماندگاریِ یزید ملعون به لعن و بیچارگی است، ولی اگر همین اسم این ملعون هم باقی مانده است، بخاطر این است که مقابل امام حسین علیه السلام قرار گرفته است.

کسانی که به حج رفته‌اند می‌دانند، خدای متعال می‌فرماید هاجر هفت مرتبه از این کوه تا آن کوه رفته و برگشته است، پس همه‌ی شما حجاج باید هفت مرتبه این راه را بروید و بیایید. یعنی خدای متعال اینطور تکریم می‌کند، شایان ذکر است که خدای متعال خیلی وفی است، خدای متعال نهایتِ وفاداری است، اینجا خدای متعال فراموش نکرده است است که روزی هاجر سلام الله علیها به حضرت ابراهیم علیه السلام اعتراض نکرد و طفل کوچک را گذاشت و رفت، و هاجر سلام الله علیها برای تشنگی این بچه، از این کوه به آن کوه، هروله‌کنان می‌رفت، ولی اعتراض نکرد.

شما آزمایش هاجر سلام الله علیها را با آزمایش خودمان مقایسه کنید، متوجه می‌شوید که امتحانات ما هیچ است. البته خدای متعال وفی است، حتّی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین هم می‌فرماید: اگر شما هم می‌خواهید حج بجا بیاورید، باید آن هروله‌ی هاجر را انجام دهید.

اما قاعده این است که می‌فرماید من ابتدا از شما امتحان کوچکی می‌گیرم، بعد شما را نزد خودم نگه می‌دارم.

خدای متعال وفی است

این جهادی که ما وارد آن شده‌ایم، خبر نداریم چه تاریخی درست کرده‌ایم، دویست یا سیصد سال بعد، هر کسی که به اینجای تاریخ برسد حیرت‌زده می‌شود که عجب! مردمِ تحریم‌شده‌ای در یک جنگ جهانی شرکت کردند، رئیس کفار هم هر روز یک چیزی می‌گفت که حرف روز قبل خودش را تکذیب می‌کرد.

بعد وقتی به خودمان نگاه می‌کنیم، یعنی ما که اهل خط مقدم خیابان هستیم، می‌بینیم هنوز کاری انجام نداده‌ایم، کشته‌ی زیادی هم نداده‌ایم، تصور نمی‌کنم که همه‌ی شهدای خیابان پنج نفر هم باشند.

یعنی خدای متعال امتحان آسانی از ما می‌گیرد و بعد اجر بزرگ می‌دهد، این هم بخاطر کَرَمِ خدای متعال است، درواقع خدای متعال می‌خواهد فقط به نام ما بزند و بفرماید که این‌ها انتخاب کرده‌اند. بالاخره ما انتخاب کرده‌ایم که حضور پیدا کنیم، می‌توانستیم حضور پیدا نکنیم، اما خدای متعال منّت گذاشت و حضور پیدا کردیم.

آنقدر این خدا وفی است که هر کسی در راه او قدم بردارد، او را ماندگار می‌کند و آن شخص باقی می‌شود.

وگرنه این امام حسین علیه السلام است که جایگاه خیلی ویژه‌ای دارد، ولی شما جناب حرّ سلام الله علیه را ببینید، کلاً یک ساعت پای کار خدا ایستادگی کرده است، ولی خدای متعال او را هم جاودان کرده است، شیرخوار را هم حسابی جاودان کرده است، آن سیزده ساله را هم جاودان کرده است.

اهمیت آمادگی برای روزهای پس از جنگ سخت

آسان‌ترین لحظات این جنگ، اینجایی است که الآن ما در آن حضور داریم؛ و سخت‌ترین لحظات این جنگ، زمانی است که ظاهراً جنگ تمام شده است.

چون الآن دشمن روبرو ایستاده است، دشمنان داخلی هم پنهان شده‌اند، با اینکه دشمنان داخلی رذلی می‌کنند که مثلاً گرا بدهند، ولی در صحنه حضور ندارند. وقتی جنگ تمام شود و بازارها و دانشگاه‌ها و مدارس باز شود، دوباره کسانی که آیه‌ی یأس می‌خواندند پیدا می‌شوند، دوباره مرجفین می‌آیند؛ و ما باید از همین الآن برای آن زمان چند آمادگی کسب کنیم.

یک: ما باید تکلیف خودمان را با اینکه «کار ما چیست» معلوم کنیم.

من خیلی اوقات در ابتدای سخنرانی خود در میادین گفتم که این کار ما چیست. مختصر این است که توضیح دادم «بهترین مصداق جهاد فی سبیل الله است».

اگر تکلیف ما با خودمان معلوم نشود، آنقدر به ما سرکوفت می‌زنند که پشیمان شویم. این مثال را می‌زنم که می‌گویم حتّی اگر به یک اسکیمویی که در حال جویدن ماهی زنده است هم بگویند یک کافر حربی به یک کشور مسلمان حمله کرده است، حتّی آن اسکیمو هم می‌فهمد که حق با چه کسی است؛ یعنی اینقدر این جهاد روشن است.

اصلاً مهم نیست که ما خوب هستیم یا ما بد هستیم، اصلاً مهم نیست که بر فرض حکومت اشکال هم دارد، ما کشور مسلمان هستیم، یک کشور کافر حربی، آن هم امام الکفر، حمله کرده است؛ اصلاً نوبت به خیلی چیزها نمی‌رسد که کسی دچار شک و شبهه شود، حق مانند روز روشن است، در این مسئله «دفاع» حتی اذن از امام هم لازم ندارد، حال که ولی امر و فقیه شیعه هم رئیس و فرماندهی کل قوای ما هم هست، اگر نبود هم همین بود، البته الحمدلله الآن هست، این هم لطف خداست که اضافه بر سازمان به ما عطا کرده است؛ چون مثلاً زمانی روسیه تزاری به شاه قاجار حمله کرد، آن زمان که ولی فقیه نبود، حتّی آن زمان هم مراجع دستور دادند که دفاع بر زن و مرد و بچه واجب است؛ الآن که الحمدلله فقیه شیعه هم بالای سر ما هست؛ اما اگر نبود هم در این امر تفاوتی وجود نداشت، چون این دفاع کاملاً روشن است.

باید توجه کنیم که ما حمله نکرده‌ایم که مدام بخواهیم هزینه را حساب کنیم.

اگر خدای نکرده بخواهند به ناموس کسی جسارت کنند، این شخص که هزینه‌ی دفاع خود را حساب نمی‌کند. هزینه برای تجاوزکار است، نه مدافع، چون گاهی انسان حتّی جان خود را هم می‌دهد و از ناموس خود دفاع می‌کند.

بالاخره مسلماً در این جنگ، زد و خورد وجود دارد، مثالی که به ذهن من می‌رسد این است که پای کسی که دیابت دارد سیاه شده است و تا زانوی او رسیده است، می‌خواهند پای او را از زیر زانو قطع کنند، مسلّم است که دیگر برای قطع شدن پای او به او سرکوفت نمی‌زنند! چون مسلماً پای او را قطع می‌کنند که زنده بماند، و این واضح است که آدمِ زنده‌ای که یک پای او قطع شده است، بهتر از آدمِ مُرده است! این خیلی روشن است.

یعنی بعداً بخاطر بعضی از خوردهای ما در این زد و خورد، هجمه‌ی سنگینی به ما خواهند کرد.

من جنگ هشت ساله را در یاد دارد که بعد از آن چقدر هجمه شد، امروز روزِ آسانیِ این جنگ است که شک و شبهه ندارد، یک دفاع است و ما مدافع هستیم و دشمن هم متجاوز است، امروز که در میان کار، در آسایش هستیم، باید شروع به مطالعه برای آن روز کنیم، چون مسلماً آن روز به ما رگبار می‌بندند.

اوضاع اینترنت تغییر پیدا می‌کند و رگبار این حرف‌ها به ما خواهد رسید، اگر آماده نباشیم، با رگبار شایعات و سرکوفت‌ها تکه تکه می‌شویم.

باید امروز تکلیف خودمان را روشن کنیم؛ حسن این امر هم این است که انسان هرچه بفهمد این جهاد چقدر شرعی و درست است، محکم‌تر پای کار می‌ایستد و بهتر است.

دومین نکته این است که باید رابطه‌ی خود را با قرآن کریم و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه ارتقاء ببخشیم، ضمن اینکه هر کدام از این کتب به توضیح عالِم نیاز دارد، الآن زمان این کار است که با این کتب انس بگیریم.

الآن خیلی‌ها از من می‌پرسند که چه کتابی بخوانیم؟ الآن که در میان جنگ هستیم، زمان این نیست که کتابِ درجه‌ی سه بخوانیم، الآن قرآن کریم و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه بخوانید، و البته خوب است که هر کدام را با یک شرح و توضیح و تفسیری بخوانید.

ما حتماً در این هجمه قرار خواهیم گرفت، الآن چون در میان جنگ هستیم، زد و خورد را متوجه می‌شویم، اما بعداً تا بخواهیم متوجه شویم… مانند آدمی که بیمار است، مثلاً آدمی سرطان داشته است و در شرف مرگ بوده است، یک سال با سرطان می‌جنگد و سپس حال او خوب می‌شود، مسلماً این شخص را تشویق می‌کنند؛ حال یک آدم گیج هم می‌تواند در این میان بگوید: در این یک سال، بخاطر کار نکردن، چقدر ضرر کردی؟

یعنی اینکه زاویه دید کجا باشد مهم است.

حتماً این کار را با شما خواهد کرد، همین پلی که امروز در کرج مورد اصابت قرار گرفت را ده مرتبه با شما حساب خواهند کرد، ضمن اینکه آن زمان هم دیگر در یاد ندارند که ما برای دین و شرف و عزّت خود استقامت کردیم، حال آن چیزی که دادم، با آن چیزی که بدست آوردم، می‌ارزید یا نه؟

الآن باید تکلیف من با خودم معلوم باشد، وگرنه رگبار خواهند زد. مانند آن کسی که بعد از یک سال از مبارزه با بیماری سرطان بلند شده است و به زندگی برگشته است، بجای اینکه بگویند این شخص در شرف مرگ بود اما با امید به خدا و اعتماد به پزشک و تلاش پزشک و تلاش خودش، بعد از یک سال برگشته است؛ یک شخص گیج می‌تواند بگوید تو یک سال کار نکردی و چقدر هزینه‌ی درمان دادی!

حتماً این کار را با ما خواهند کرد، و تا زمانی که امام زمان ارواحنا له الفداه تشریف نیاورند، این سیستم ابتلای الهی تمام نخواهد شد، دشمن هم تمام نخواهد شد، ما نمی‌توانیم دشمن را به این معنا که وجود نداشته باشد، ریشه‌کن کنیم؛ اگر این دشمن برود، دشمن دیگری می‌آید، «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ»،[8] یعنی خدای متعال می‌فرماید من خودم اینطور قرار داده‌ام، یعنی انگار ما وقتی دشمن داشته باشیم حرکت می‌کنیم، «كَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ».[9]

این لندهور مو زرد هم که ان شاء الله همین امشب خبر مرگ او بیاید، اگر این هم بمیرد، تا دنیا دنیاست، یک دشمن دیگر به سراغ ما خواهد آمد؛ دنیا همینطور است، خدای متعال هم رَبّ است و از این موضوع نمی‌گذرد و می‌خواهد ما را پرورش دهد و تقویت کند.

لذا الآن که اوجِ آسانی است، یعنی در عملِ جنگ هستیم…

آن روایت را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم شنیده‌اید که لشکر در حال برگشت از جنگ بودند، گفتند: جنگ تمام شد! حضرت فرمودند: نه! این جهاد اصغر بود، حال به جهاد اکبر می‌رویم. جنگ با دشمنی که روبروست آسان است… جنگیدن با نفس و ابلیس و مرجفون را در پیش داریم و باید برای این‌ها آماده باشیم.

لذا باید این فرصتِ الآنِ جنگ را برای آن روز استفاده کرد، ما هنوز در قسمت مقدماتی هستیم، جنگِ اصلی بعد از جنگ است، آنجایی که دیگر این همه آدم در خیابان‌ها پرچم نمی‌چرخانند و شعار نمی‌دهند و صدای آقا را پخش نمی‌کنند، آن زمان تک خواهیم بود، بلکه اگر بخواهیم یک پرچم هم بچرخانیم، ده نفر چپ چپ نگاه خواهند کرد؛ مسلماً این آدم‌ها هنوز وجود دارند، این‌ها الآن در پناهگاه خودشان هستند، وقتی جنگ تمام شود این دشمنان و هتاک‌ها پیدا می‌شوند، و اگر من خودم را آماده نکرده باشم، پا پس خواهم کشید.

چون تصمیم جنگ با من نیست، راحت حرف می‌زنم، جنگ در این ماجرا به مراتب آسانتر از بعد از اتمام جنگ است. چون وقتی انسان در میان جنگ حضور دارد، می‌فهمد که جنگ است، اما بعد از جنگ خیال می‌کند که جنگ تمام شده است، در حالی که جنگ شدّت گرفته است، جنگِ نفس است، این جنگ هم شدت گرفته است و هم پیچیده‌تر است و هم ظاهرِ جنگی ندارد! دوست داریم زندگی عادی داشته باشیم، اما برخی از زیرساخت‌ها اینطور هستند که تا درست شدنشان زمان خواهد برد، این موضوع مانند همان مثال است که پای شخصی را بخاطر بیماری دیابت قطع کرده‌اند، باید توجه کرد که قرار بود این شخص بمیرد، اما با این قطع عضو، الآن زنده است!

این بی‌غیرت‌های منطقه که هزاران میلیارد دلار پول خرج کرده‌اند و این پایگاه‌ها هیچ امنیتی برایشان نداشت، رکون الی الکفار هم کردند، به امام کفر هم تکیه دادند، ذلیل هم شدند، هم آن‌ها بر سرشان زدند و هم ما بر سرشان زدیم و هم پول خرج کردند!

مرجفون این موضوع را نمی‌بینند.

ان شاء الله خدای متعال به ما معرفت و یقین بدهد، ان شاء الله خدای متعال برکات خود را از آسمان و زمین بر ما نازل کند.

روضه و توسل به حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام

شما می‌دانید که کسانی که در کربلا به جنگ تن به تن رفتند کم هستند، چون اکثر شهدا در تیرباران گسترده‌ی دشمن شهید شدند، تعداد کمی جنگیدند، پهلوانان درجه یکی به میدان رفتند و این‌ها رجز داشتند.

معلوم است رجز چطور است، انسان در رجز خودش را معرفی می‌کند، اگر فرصت کند شعار می‌دهد، بخشی از عقاید خود را می‌گوید، مثلاً «أنَا خَبِیرُ البَجَلِی *** إنِّی عَلَی دِینِ عَلِی»، دین من دین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است، یا «دُونَ حُسَینٍ مُهجَتِی وَ دَارِی» آمده‌ام که خانه و خون رگ خود را فدای امام حسین علیه السلام کنم. درواقع یک معرفی دارد که می‌گوید من فلانی پسرِ فلانی هستم، مثلاً من حبیب هستم، پسرِ مظاهر؛ من یزید هستم، پسرِ مُحاصِر؛ من زهیر هستم، پسرِ قین؛ بعد شعار می‌دهد.

همه به میدان رفتند…

چقدر امام حسین علیه السلام آقا هستند… گاهی با ما هم از این کارها می‌کنند…

یک غلامی خواست به میدان برود، مسلماً حضرت اجازه نمی‌دادند، چون لازم نبود غلام‌ها به میدان بروند، غلام‌ها خرید و فروش می‌شدند و جانشان در خطر نبود و مجبور نبودند به میدان بروند.

این غلام بعد از اصرار زیاد، از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت که به میدان برود، ولی یک چالش داشت که بقیه نداشتند، مثلاً زهیر فرمانده‌ی یک بخشی از قبیله بود، ثروتمند و سرشناس بود، حبیب بزرگِ بنی‌اسد است؛ این غلام نمی‌دانست چه بگوید، چون کسی نه او نه پدر او را نمی‌شناخت. وقتی او خواست به میدان برود، نزد خود گفت من بگویم که من چه دارم؟ به میدان رفت و گفت: «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ»… من هیچ چیزی ندارم ولی یک مولایی دارم که بهترین مولای عالم است، «سُرُورُ فُؤَادِ الْبَشِيرِ النَّذِيرِ»

وقتی این غلام به زمین افتاد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد و سر او را به دامان گرفت…

ان شاء الله خدای متعال روزی کند که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه یا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در لحظه‌ی مرگ ما هم تشریف بیاورند و سر ما را به دامان بگیرند…

این غلام چشم خود را باز کرد و دید سیّدالشّهداء صلوات الله علیه «فَوَضَعَ خَدَّهُ عَلَی خَدِّهِ» صورت خود را به صورت او گذاشته است… این غلام لبخندی زد و گفت: «مَنْ مِثلِی؟» چه کسی مثل من است؟ دیدید گفتم «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ»؟ دیدید درست فهمیدم که بهترین امیرِ عالم، آقای من است؟

این غلام شهید شد، دیگران همینطور به میدان می‌رفتند، آن‌ها هم رجز می‌خواندند و خودشان را معرفی می‌کردند و شعار می‌دادند و عقیده‌ی خود را می‌گفتند و شهید می‌شدند، «جُناده أنصاری» به میدان رفت و شهید شد، پسر او «عمرو» که نوجوان بود نزد امام حسین علیه الصلاة و السلام آمد و عرض کرد: آیا می‌شود من هم به میدان بروم؟

«جُناده انصاری» جزو معدود خانواده‌هایی بود که با زن و بچه به کربلا آمده بود، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: مادرت تازه داغ پدرت را دیده است، تو نزد مادرت برو.

«عَمرو» عرض کرد: مادرم مرا نزد شما فرستاده است…

یعنی شما هدیه‌ی مادرم را رد نکنید، یعنی من خودم می‌دانم که نوجوان هستم و توانِ جنگیِ زیادی ندارم، و می‌دانم که آبروی سپاه را در جنگ تن به تن به میدان می‌فرستند…

حضرت دیدند این مادر و پسر حیف هستند، برای همین اجازه دادند.

«عَمرو بن جناده أنصاری» هم آمادگی رفتن به میدان را نداشت، رزمنده‌ها رجز خود را از قبل آماده می‌کردند، نزد شاعری می‌رفتند و شعر را نشان می‌دادند و نظر شاعر را می‌پرسیدند، مسلماً «عَمرو بن جُناده أنصاری» آماده‌ی میدان رفتن نبود، ضمن اینکه رجز هر کسی هم مانند امضای اوست و نمی‌شود رجز کسی را کپی کرد، دید فقط یک رجز هست که او هم می‌تواند این رجز را بخواند، این رجز مشترک بود…

«عَمرو بن جُناده أنصاری» هم به میدان رفت و گفت: «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ»

در کربلا یک رجز دو مرتبه تکرار شده است، آن هم رجزِ «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ» بوده است، و شاید این رجز، تنها رجزی باشد که همه‌ی شیعیان این رجز را حفظ هستند، مسلماً همه رجزِ حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را حفظ نیستند، یا همه رجزِ حضرت علی اکبر علیه السلام را حفظ نیستند، ولی همه رجزِ «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ» را حفظ هستند، چون این رجز، حرفِ همه‌ی ما هم هست… اصلاً مهم نیست ما چه کسی هستیم، ما هم «أَمِيرِي حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْأَمِيرُ»…

قاعده این است که وقتی یک نوجوان سیزده چهارده ساله به میدان می‌رود، رجز نداشته باشد، چون رجز برای فرمانده‌ها و پیش‌غراول‌ها و آبروی لشکرها و یکه‌بزن لشکرها و پرچمدار لشکرهاست.

راوی دشمن می‌گوید سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بعد از شهادت حضرت علی اکبر سلام الله علیه، غرقِ غمِ ایشان بود…

همه می‌دانند در کربلا، شب جمعه روضه‌ی حضرت علی اکبر علیه السلام نمی‌خوانند…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه ایستاده بود، روایت امام صادق سلام الله علیه این است که از نوک پا تا فرق امام حسین علیه السلام آتش گرفته بود، «لاَ تَسْكُنُ عَلَيْكَ مِنْ أَبِيكَ زَفْرَةٌ»،[10]

مسلماً سیّدالشّهداء صلوات الله علیه مطیع امر خدا بود، تسلیم امر الهی بود، راضی بود، ولی جگر حضرت آتش گرفته بود، غرقِ غمِ حضرت علی اکبر علیه السلام بود، خبرنگار دشمن که از دور نگاه می‌کند می‌گوید: نوجوانی سمتِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه رفت که «كَأَنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ»،[11] مانند یک تکه ماه بود…

امشب که می‌آمدم، دیدم امام حسین علیه السلام در میدان هفتم تیر تهران هم سایه‌بان دارد، ولی… امام حسین علیه السلام همه جا مشتری دارد… آن آقایی که امام حسین علیه السلام هر وقت در مدینه بود، زائرِ او بود… یا امام حسن! ما امشب به شما پناه آورده‌ایم…

راوی می‌گوید: نوجوانی نزد امام حسین علیه الصلاة و السلام آمد که مانند ماه می‌درخشید، وقتی امام حسین علیه السلام او را نگاه کرد، یک امام حسنِ سیزده ساله دید…

شما می‌دانید که در این عالم، هیچ کسی مانند امام حسین علیه السلام داغِ برادر ندیده است… اینجا انگار امام حسین علیه السلام برادرِ خود را در سیزده سالگی دیدند… شروع کرد به گریه کردن و فرمود: نه! اصلاً نمی‌شود…

اما قاسم بن الحسن علیه السلام همّت بلندی دارد، از طرفی وقتی حضرت قاسم علیه السلام اوضاع جنگ را نگاه می‌کند، می‌بیند اگر بخواهد بعد از امام حسین علیه السلام زنده باشد و دشمنان بخواهند به خیمه‌ها حمله کنند، ماندن خیلی سخت است…

حضرت قاسم علیه السلام التماس کرد و امام حسین علیه السلام قبول نکرد، «فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ»، به دست و پای حضرت افتاد… اینجا دیگر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خلع سلاح شد… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه حضرت قاسم علیه السلام را در آغوش گرفت، «جَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما» آنقدر گریه کردند که خبرنگار دشمن می‌گوید من فکر کردم از حال رفتند… یعنی خیلی گریه کردند، انگار امام حسین علیه السلام برادر خود را در آغوش گرفته بود…

یتیمِ برادر را بدون لباس جنگی…

این را به نیت آن اطفالی که پرپر شدند… نوه‌ی یکی از این شهدا آمد و من در گوش او اذان خواندم، چند روز است که این بچه شهید شده است… اصلاً این بچه از مقابل چشمان ما نمی‌رود… به نیّت این نوجوان‌ها و کوچک‌ها، به نیّت این خون‌های مظلوم…

امام حسین علیه السلام دیدند که دیگر راهی وجود ندارد، حضرت قاسم علیه السلام را در آغوش گرفت و گریه کردند، او را بدون ادوات جنگی به میدان فرستاد، «خَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ» وقتی حضرت قاسم علیه السلام به سمت میدان رفت، صورت او از اشک خیس بود… ناگهان فریاد زد…

این مقدمه را عرض کردم که بگویم حضرت قاسم علیه السلام رجز داشت، حضرت قاسم علیه السلام از قبل حساب و کتاب کرده بود و شهادت را انتخاب کرده بود… او رجز داشت و رجز خواند…

چه بسا این هم گفت که وقتی انسان بزرگتری دارد که همیشه حامی اوست، بعد ناگهان جای او در جایی خالی است، خیلی به او فشار می‌آید… دید جای پدر او خیلی در کربلا خالی است… گفت: «إنْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن *** سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن»… اگر مرا نمی‌شناسید، من پسرِ حسن هستم، نوه‌ی پیغمبر…

دلیل گریه کردن خود را هم فرمود: «هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن»، ای نامردها! عموی مرا اینجا تنها اسیر گیر آورده‌اید…

به میدان رفت و دیگر نمی‌گویم چه اتفاقی رخ داد…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه ایستاده بود که دید صدی نحیفی از زیر دست و پا بلند شد، «عَلَیکَ مِنِّی السَّلاَم یَا عَمَّاه»…

چون امام حسن علیه السلام به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرموده بودند که «تَكُونَ لَهُمْ خَلَفاً وَ وَالِداً»،[12] حسین جان! برای فرزندانم پدری کن… امام حسین علیه السلام خود را بسرعت بالای سر او رساند، در میان راه چند نفر را به درک واصل کرد، ولی تا بالای سر حضرت قاسم علیه السلام رسید، راوی می‌گوید: «فَإِذا بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ» وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خود را بسرعت بالای سر او رساند، «وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ» دید بچه پا به زمین می‌کشد…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] سوره مبارکه مریم، آیه 28 (يَا أُخْتَ هَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَمَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا)

[5] سوره مبارکه مریم، آیه 29 (فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ ۖ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا)

[6] سوره مبارکه مریم، آیه 30 (قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا)

[7] سوره مبارکه هود، آیه 120 (وَكُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ ۚ وَجَاءَكَ فِي هَٰذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ)

[8] سوره مبارکه فرقان، آیه 31 (وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ ۗ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا)

[9] سوره مبارکه انعام، آیه 112 (وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ)

[10] كامل الزيارات، صفحه ۲۲۲

[11] مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، جلد 2، صفحه 27 (خَرَجَ مِن بَعدِهِ [أي بَعدِ عَونِ بنِ عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ] عَبدُ اللّهِ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ في بَعضِ الرِّواياتِ، وفي بَعضِ الرِّواياتِ‏ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ وهُوَ غُلامٌ صَغيرٌ لَم يَبلُغِ الحُلمَ فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام اعتَنَقَهُ، وجَعَلا يَبكِيانِ حَتّى غُشِيَ عَلَيهِما، ثُمَّ استَأذَنَ الغُلامُ لِلحَربِ فَأَبى عَمُّهُ الحُسَينُ عليه السلام أن يَأذَنَ لَهُ، فَلَم يَزَلِ الغُلامُ يُقَبِّلُ يَدَيهِ ورِجلَيهِ ويَسأَلُهُ الإِذنَ حَتّى أذِنَ لَهُ، فَخَرَجَ ودُموعُهُ عَلى خَدَّيهِ وهُوَ يَقولُ: انْ تَنْکُرونى فَانَا فرعُ الْحَسَن سِبْطُ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى و الْمُؤْتَمَن هذَا حُسَیْنٌ کَالاسیرِ الْمُرْتَهَن بَیْنَ اُناسٍ لاسُقوا صوبَ الْمُزَن وحَمَلَ وكَأَنَّ وَجهَهُ فِلقَةُ قَمَرٍ، وقاتَلَ فَقَتَلَ عَلى صِغَرِ سِنِّهِ خَمسَةً وثَلاثينَ رَجُلًا. قالَ حُمَيدُ بنُ مُسلِمٍ: كُنتُ في عَسكَرِ ابنِ سَعدٍ، فَكُنتُ أنظُرُ إلَى الغُلامِ وعَلَيهِ قَميصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ إحداهُما ما أنسى أنَّهُ كانَ شِسعَ اليُسرى فَقالَ عَمرُو بنُ سَعدٍ الأَزدِيُّ: وَاللّهِ لَأَشُدَّنَّ عَلَيهِ! فَقُلتُ: سُبحانَ اللّهِ! ما تُريدُ بِذلِكَ؟ فَوَاللّهِ لَو ضَرَبَني ما بَسَطتُ لَهُ يَدي، يَكفيكَ هؤُلاءِ الَّذينَ تَراهُم قَدِ احتَوَشوهُ. قالَ: وَاللّهِ لَأَفعَلَنَّ! وشَدَّ عَلَيهِ، فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّيفِ، فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ وصاحَ: يا عَمّاه! فَانقَضَّ عَلَيهِ الحُسَينُ عليه السلام كالصَّقرِ، وتَخَلَّلَ الصُّفوفَ، وشَدَّ شِدَّةَ اللَّيثِ الحَرِبِ، فَضَرَبَ عَمراً بِالسَّيفِ فَاتَّقاهُ بِيَدِهِ، فَأَطَنَّها مِنَ المِرفَقِ فَصاحَ، ثُمَّ تَنَحّى عَنهُ، فَحَمَلَت خَيلُ أهلِ الكوفَةِ لِيَستَنقِذوهُ، فَاستَقبَلَتهُ بِصُدورِها ووَطِئَتهُ بِحَوافِرِها، فَماتَ. وَانجَلَتِ الغَبرَةُ فَإِذا بِالحُسَينِ عليه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ وهُوَ يَفحَصُ بِرِجلَيهِ، وَالحُسَينُ يَقولُ: عَزَّ وَاللّهِ عَلى عَمِّكَ أن تَدعُوَهُ فَلا يُجيبَكَ، أو يُجيبَكَ فَلا يُعينَكَ، أو يُعينَكَ فَلا يُغنِيَ عَنكَ، بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ، الوَيلُ لِقاتِلِكَ! ثُمَّ احتَمَلَهُ، فَكَأَنّيأنظُرُ إلى رِجلَيِ الغُلامِ تَخُطّانِ الأَرضَ، وقَد وَضَعَ صَدرَهُ إلى صَدرِهِ، فَقُلتُ في نَفسي، ماذا يَصنَعُ بِهِ؟ فَجاءَ بِهِ حَتّى ألقاهُ مَعَ القَتلى مِن أهلِ بَيتِهِ، ثُمَّ رَفَعَ طَرفَهُ إلَى السَّماءِ وقالَ: اللّهُمَّ أحصِهِم عَدَداً، ولا تُغادِر مِنهُم أحَداً، ولا تَغفِر لَهُم أبَداً! صَبراً يا بَني عُمومَتي صَبراً يا أهلَ بَيتي، لا رَأَيتُم هَواناً بَعدَ هذَا اليَومِ أبَداً.)

[12] الأمالي (للطوسی)، صفحه ۱۵۸ (حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ بِلاَلٍ اَلْمُهَلَّبِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُزَاحِمُ بْنُ عَبْدِ اَلْوَارِثِ بْنِ عَبَّادٍ اَلْبَصْرِيُّ بِمِصْرَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا اَلْغَلاَبِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا اَلْعَبَّاسُ بْنُ بَكَّارٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ اَلْهُذَلِيُّ ، عَنْ عِكْرِمَةَ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ . قَالَ اَلْغَلاَبِيُّ : وَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ صَالِحِ بْنِ اَلنَّطَّاحِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلصَّلْتِ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالاَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ يُونُسَ اَلْيَمَامِيُّ ، عَنِ اَلْكَلْبِيِّ ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ . قَالَ: وَ حَدَّثَنَا أَبُو عِيسَى عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْفَضْلِ اَلطَّائِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ) ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَمٍ اَلْكُوفِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْوَاسِطِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ صَالِحٍ ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلصَّلْتِ ، قَالاَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ يُونُسَ اَلْيَمَامِيُّ ، عَنِ اَلْكَلْبِيِّ ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ ، قَالَ: دَخَلَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) عَلَى أَخِيهِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) فِي مَرَضِهِ اَلَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ، فَقَالَ لَهُ: كَيْفَ تَجِدُكَ يَا أَخِي قَالَ: أَجِدُنِي فِي أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلْآخِرَةِ وَ آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلدُّنْيَا، وَ اِعْلَمْ أَنِّي لاَ أَسْبِقُ أَجَلِي، وَ أَنِّي وَارِدٌ عَلَى أَبِي وَ جَدِّي (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) ، عَلَى كُرْهٍ مِنِّي لِفِرَاقِكَ وَ فِرَاقِ إِخْوَتِكَ وَ فِرَاقِ اَلْأَحِبَّةِ، وَ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ مِنْ مَقَالَتِي هَذِهِ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ، بَلْ عَلَى مَحَبَّةٍ مِنِّي لِلِقَاءِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ لِقَاءِ فَاطِمَةَ وَ حَمْزَةَ وَ جَعْفَرٍ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ) ، وَ فِي اَللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) خَلَفٌ مِنْ كُلِّ هَالِكٍ، وَ عَزَاءٌ مِنْ كُلِّ مُصِيبَةٍ، وَ دَرَكٌ مِنْ كُلِّ مَا فَاتَ. رَأَيْتَ يَا أَخِي كَبِدِي آنِفاً فِي اَلطَّسْتِ، وَ لَقَدْ عَرَفْتَ مَنْ دَهَانِي، وَ مِنْ أَيْنَ أُتِيتُ، فَمَا أَنْتَ صَانِعٌ بِهِ يَا أَخِي فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) : أَقْتُلُهُ وَ اَللَّهِ. قَالَ: فَلاَ أُخْبِرُكَ بِهِ أَبَداً حَتَّى نَلْقَى رَسُولَ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) ، وَ لَكِنِ اُكْتُبْ: ‘هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ إِلَى أَخِيهِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ، أَوْصَى أَنَّهُ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، وَ أَنَّهُ يَعْبُدُهُ حَقَّ عِبَادَتِهِ، لاَ شَرِيكَ لَهُ فِي اَلْمُلْكِ، وَ لاَ وَلِيَّ لَهُ مِنْ اَلذُّلِّ، وَ أَنَّهُ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً  ، وَ أَنَّهُ أَوْلَى مَنْ عُبِدَ وَ أَحَقُّ مَنْ حُمِدَ، مَنْ أَطَاعَهُ رَشَدَ، وَ مَنْ عَصَاهُ غَوَى، وَ مَنْ تَابَ إِلَيْهِ اِهْتَدَى. فَإِنِّي أُوصِيكَ يَا حُسَيْنُ بِمَنْ خَلَّفْتُ مِنْ أَهْلِي وَ وُلْدِي وَ أَهْلِ بَيْتِكَ، أَنْ تَصْفَحَ عَنْ مُسِيئِهِمْ، وَ تَقْبَلَ مِنْ مُحْسِنِهِمْ، وَ تَكُونَ لَهُمْ خَلَفاً وَ وَالِداً، وَ أَنْ تَدْفِنَنِي مَعَ جَدِّي رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فَإِنِّي أَحَقُّ بِهِ وَ بِبَيْتِهِ مِمَّنْ أُدْخِلَ بَيْتَهُ بِغَيْرِ إِذْنِهِ وَ لاَ كِتَابٍ جَاءَهُمْ مِنْ بَعْدِهِ، قَالَ اَللَّهُ (تَعَالَى) فِيمَا أَنْزَلَهُ عَلَى نَبِيِّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فِي كِتَابِهِ : «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُيُوتَ اَلنَّبِيِّ إِلاّٰ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ»  فَوَ اَللَّهِ مَا أُذِنَ لَهُمْ فِي اَلدُّخُولِ عَلَيْهِ فِي حَيَاتِهِ بِغَيْرِ إِذْنِهِ، وَ لاَ جَاءَهُمُ اَلْإِذْنُ فِي ذَلِكَ مِنْ بَعْدِ وَفَاتِهِ، وَ نَحْنُ مَأْذُونٌ لَنَا فِي اَلتَّصَرُّفِ فِيمَا وَرِثْنَاهُ مِنْ بَعْدِهِ، فَإِنْ أَبَتْ عَلَيْكَ اَلاِمْرَأَةُ فَأَنْشُدُكَ بِالْقَرَابَةِ اَلَّتِي قَرَّبَ اَللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) مِنْكَ، وَ اَلرَّحِمِ اَلْمَاسَّةِ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) أَنْ لاَ تُهَرِيقَ فِيَّ مِحْجَمَةً مِنْ دَمٍ حَتَّى نَلْقَى رَسُولَ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فَنَخْتَصِمَ إِلَيْهِ، وَ نُخْبِرَهُ بِمَا كَانَ مِنَ اَلنَّاسِ إِلَيْنَا بَعْدَهُ’ .ثُمَّ قُبِضَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ). قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : فَدَعَانِي اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) وَ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ وَ عَلِيَّ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْعَبَّاسِ فَقَالَ: اِغْسِلُوا اِبْنَ عَمِّكُمْ، فَغَسَلْنَاهُ وَ حَنَّطْنَاهُ وَ أَلْبَسْنَاهُ أَكْفَانَهُ، ثُمَّ خَرَجْنَا بِهِ حَتَّى صَلَّيْنَا عَلَيْهِ فِي اَلْمَسْجِدِ ، وَ إِنَّ اَلْحُسَيْنَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) أَمَرَ أَنْ يُفْتَحَ اَلْبَيْتُ، فَحَالَ دُونَ ذَلِكَ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ وَ آلُ أَبِي سُفْيَانَ وَ مَنْ حَضَرَ هُنَاكَ مِنْ وُلْدِ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ ، وَ قَالُوا: أَيُدْفَنُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عُثْمَانُ اَلشَّهِيدُ اَلْقَتِيلُ ظُلْماً بِالْبَقِيعِ بِشَرِّ مَكَانٍ وَ يُدْفَنُ اَلْحَسَنُ مَعَ ! رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ اَللَّهِ لاَ يَكُونُ ذَلِكَ أَبَداً حَتَّى تُكْسَرَ اَلسُّيُوفُ بَيْنَنَا وَ تَنْقَصِفَ اَلرِّمَاحُ وَ يَنْفَدَ اَلنَّبْلُ. فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) : أَمَا وَ اَللَّهِ اَلَّذِي حَرَّمَ مَكَّةَ – لَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ اِبْنُ فَاطِمَةَ أَحَقُّ بِرَسُولِ اَللَّهِ وَ بَيْتِهِ مِمَّنْ أُدْخِلَ بَيْتَهُ بِغَيْرِ إِذْنِهِ، وَ هُوَ وَ اَللَّهِ أَحَقُّ بِهِ مِنْ حَمَّالِ اَلْخَطَايَا، مُسَيِّرِ أَبِي ذَرٍّ (رَحِمَهُ اَللَّهُ)، اَلْفَاعِلِ بِعَمَّارٍ مَا فَعَلَ، وَ بِعَبْدِ اَللَّهِ مَا صَنَعَ، اَلْحَامِي اَلْحِمَى، اَلْمُؤْوِي لِطَرِيدِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) ، لَكِنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَهُ اَلْأُمَرَاءَ، وَ بَايَعَكُمْ عَلَى ذَلِكَ اَلْأَعْدَاءُ وَ أَبْنَاءُ اَلْأَعْدَاءِ. قَالَ: فَحَمَلْنَاهُ، فَأَتَيْنَا بِهِ قَبْرَ أُمِّهِ فَاطِمَةَ (عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ) فَدَفَنَّاهُ إِلَى جَنْبِهَا (رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ وَ أَرْضَاهُ). قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : وَ كُنْتُ أَوَّلَ مَنِ اِنْصَرَفَ فَسَمِعْتُ اَللَّغْطَ وَ خِفْتُ أَنْ يُعَجِّلَ اَلْحُسَيْنُ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) عَلَى مَنْ قَدْ أَقْبَلَ، وَ رَأَيْتُ شَخْصاً عَلِمْتُ اَلشَّرَّ فِيهِ، فَأَقْبَلْتُ مُبَادِراً فَإِذَا أَنَا بِعَائِشَةَ فِي أَرْبَعِينَ رَاكِباً عَلَى بَغْلٍ مُرَحَّلٍ تَقْدُمُهُمْ وَ تَأْمُرُهُمْ بِالْقِتَالِ، فَلَمَّا رَأَتْنِي قَالَتْ: إِلَيَّ إِلَيَّ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ، لَقَدْ اِجْتَرَأْتُمْ عَلَيَّ فِي اَلدُّنْيَا تُؤْذُونَنِي مَرَّةً بَعْدَ أُخْرَى، تُرِيدُونَ أَنْ تُدْخِلُوا بَيْتِي مَنْ لاَ أَهْوَى وَ لاَ أُحِبُّ. فَقُلْتُ: وَا سَوْأَتَاهْ! يَوْمٌ عَلَى بَغْلٍ، وَ يَوْمٌ عَلَى جَمَلٍ، تُرِيدِينَ أَنْ تُطْفِئِي نُورَ اَللَّهِ، وَ تُقَاتِلِي أَوْلِيَاءَ اَللَّهِ، وَ تَحُولِي بَيْنَ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ بَيْنَ حَبِيبِهِ أَنْ يُدْفَنَ مَعَهُ، اِرْجِعِي فَقَدْ كَفَى اَللَّهُ (تَعَالَى) اَلْمَئُونَةَ، وَ دُفِنَ اَلْحَسَنُ إِلَى جَنْبِ أُمِّهِ، فَلَمْ يَزْدَدْ مِنَ اَللَّهِ (تَعَالَى) إِلاَّ قُرْباً، وَ مَا اِزْدَدْتُمْ مِنْهُ وَ اَللَّهِ إِلاَّ بُعْداً، يَا سَوْأَتَاهْ! اِنْصَرِفِي فَقَدْ رَأَيْتِ مَا سَرَّكِ. قَالَ: فَقَطَبَتْ فِي وَجْهِي، وَ نَادَتْ بِأَعْلَى صَوْتِهَا: أَمَا نَسِيتُمُ اَلْجَمَلَ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ ، إِنَّكُمْ لَذَوُو أَحْقَادٍ. فَقُلْتُ: أَمَا وَ اَللَّهِ مَا نَسِيَهُ أَهْلُ اَلسَّمَاءِ، فَكَيْفَ يَنْسَاهُ أَهْلُ اَلْأَرْضِ! فَانْصَرَفَتْ وَ هِيَ تَقُولُ: فَأَلْقَتْ عَصَاها فَاسْتَقَرَّتْ بِهَا اَلنَّوَى كَمَا قَرَّ عَيْناً بِالْإِيَابِ اَلْمُسَافِرُ)

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *