جلسه هشتم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز دوشنبه مورخ 1 تیرماه 1405 مصادف با شب هشتم محرّم در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای عزیز اخیر، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، هر کسی که در راه اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و قطره‌ی اشکی ریخت، ذرّه محبّتی داشت، مجلسی برپا کرد، مجلسی را گرم کرد، علمای ربّانی که ما را بر سر سفره‌ی معارف اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نشاندند، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و شما عزیزان و خانواده‌های محترمتان، سلامتی شیعیان لبنان، سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

بحث درباره‌ی «زمینه‌های بوجود آمدن خوارج» بود؛ خوارج منقرض شدند و دیگر نیستند، دیگر آن بسته‌ی فکری و اجتماعی و جغرافیایی وجود ندارد، اگر در بعضی از کشورها، اباضیّه در عمان، یا در جاهای دیگر به نام خوارج هستند، نوعاً دچار تطوّر و تحوّل هستند و خیلی به آن قبلی‌ها مربوط نیستند.

پس چرا این بحث را مطرح می‌کنیم؟

اولاً شناختِ دوره‌ی ائمه علیهم السلام به شناخت معارضین آن بزرگواران ربط دارد، ثانیاً این‌ها ضررهای عظیمی در قالب گروه‌های مختلف دینداری به مکتب حق زدند، ثالثاً باید با تأسّف گفت که نحوی از آن خطاها، مکرر و متعدد در بین دینداران ما دیده می‌شود.

آیا یعنی می‌خواهم بگویم دینداران عصر ما خوارج هستند؟

تصوّر می‌کنم آنقدر این موضوع را تکرار کردیم که نیازی به توضیح نباشد؛ نخیر! امّا نحوی از آن خطا تکرار می‌شود. که شناخت خوارج کمک می‌کند که بنده بعنوان کسی که با این موضوع مواجه می‌شوم، از اینکه مرتکب بعضی اشتباهات شوم، ترس داشته باشم که آن اشتباهات را داشته باشم.

یکی از پاشنه‌های آسیب‌خورنده‌ی خوارج، در کنار آن تکبّر درونی، این بود که «وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ»،[4] تکیه‌گاه نداشتند، یقین نداشتند؛ محکم بر چیزی که یقینیِ قطعی نیست می‌ایستادند؛ تعصّب و تحجّر هم به این کار می‌گویند، وگرنه کسی که بر یک امر قطعی ایستادگی می‌کند، نه تنها او را تخطئه نمی‌کنند، بلکه کسی را که بر یک امر قطعی ایستادگی نکند تخطئه می‌کنند.

اگر کسی یک حرف سلیقه‌ای، یا ظنّی، یا گمان، یا شک، یا یک فهم، یا یک وهم را چنان اصلِ قطعی درنظر بگیرد که همه را با آن بسنجد و نسبت به دیگران قضاوت کند، این تعصّب و تحجّر و تندروی و افراط است.

در رفتار هم همینطور است.

یکی از ویژگی‌های خوارج این بود که مدارا نمی‌کردند، همیشه گروه ضربت بودند، همیشه داروغه بودند، همیشه میرغضب بودند، همیشه بگیر و ببندی بودند، همیشه خفت‌کن بودند، همیشه اعتراف‌بگیر بودند، همیشه مفتّشِ اعتقادات دیگران بودند، همیشه آدم‌ها را آرشیو می‌کردند تا بزنند، کأنّه خودشان همیشه در اوج یقین و امضای ولی خدا پای پرونده‌شان بودند.

اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین اهل مدارا بودند

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با خوارج، با اینکه این همه اعتقادات اشتباه داشتند، مثلاً ناصبی بودند و اصلاً کفر می‌ورزیدند… این خوارج با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با تندی و بی‌ادبی بحث می‌کردند.

اولاً امیرالمؤمنین صلوات الله علیه توانایی زیادی داشت و قدرتمند بود، اگر کسی را می‌گرفت که نفس او بند می‌آمد، اما امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نه از بازوی خود استفاده می‌کرد، نه از این قدرت که حاکم مسلمین بود استفاده می‌کرد، ضمن اینکه آن فرد از خوارج، بیخود جلسه را بهم می‌زد.

مثلاً روزی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه موضوعی مطرح کردند، یک تحلیلی از شخصیت انسان فرمودند، این فرد از خوارج در جمع نشسته بود، ناگهان گفت: (نعوذبالله) خدا تو را بکشد! چقدر هم می‌فهمد… چون نمی‌توانست در حضرت قوّت ببیند.

یاران حضرت رفتند تا آن شخص را بگیرند و مجازات کنند، حضرت فرمودند: با او کاری نداشته باشید، او چیزی گفت و ما هم جواب او را می‌دهیم، او گفت و شما هم گفتید.

شما این موضوع را درنظر بگیرید که این‌ها هرچه به آن فرد از خوارج می‌گفتند که به او اهانت نکرده بودند، بلکه به او لطف هم کرده بودند. چون بعضی‌ها اینطور هستند که اگر به آن‌ها دشنام دهید، آن‌ها را بالا برده‌اید.

محمد بن ابی‌بکر سلام الله علیه می‌خواست دشنامی به معاویه بدهد، دید هرچه بگوید او را بالا برده است، در نهایت گفت: «أنتَ أنتَ»![5] تو تو هستی!

رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم با آدم‌ها چگونه بود؟ رفتار اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین با دشنام‌دهنده‌هایشان، غیر از مستکبرین خاص، چگونه بود؟

یعنی تا وقتی که از هدایت طرف ناامید نبودند، با او مدارا می‌کردند.

لذا شما تحلیل تحلیلگران را نگاه کنید، برخی می‌گویند یکی از زمینه‌های بوجود آمدنِ خوارج، مدارای امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است.

خوارج دنباله‌روهای خلیفه دوم بودند، ولی به فرض اگر دنباله‌روی خلیفه دوم نبودند، در زمان خلافت خلیفه دوم زمینه‌ی بروز خوارج نبود، چون طوری آن‌ها را مجازات می‌کردند که فراموش نکنند. بعد دیگر کسی جرأت نمی‌کرد مخالفت کند.

حال آیا این مطابق تربیت اسلامی است؟ مسلماً نه!

اگر کسی مانند خودشان با خوارج برخورد می‌کرد، زمینه‌ی بروز نداشتند، چون به شکیبایی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اطمینان داشتند، این اتفاق رخ داد.

کلاً یک بحثی است که شاید فرصت نشود ما در این جلسات بحث کنیم، یکی از زمینه‌های بروز غوغا در حکومت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه این بود که افراد قبلی با کوچکترین حرف مخالف چنان سنگین برخورد می‌کردند، که همه مانند فنرِ فشرده‌شده و دیگِ دربسته‌ی درحالِ جوش در خفقان بودند، که نکند با او برخورد کنند.

وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسید، این‌ها یقین کردند که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اهلِ مداراست؛ و کسانی که نمی‌فهمیدند، می‌گفتند علی سیاست بلد نیست!

مرگ بر آن سیاستی که غیرشرعی است، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: من برای اصلاح شما، نفس خود را فاسد نمی‌کنم، من مرتکب خلاف شرع نمی‌شوم که شما را اداره کنم، من این کار را نمی‌کنم.

یعنی درواقع امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آن کار را سیاست نمی‌دانستند، بلکه کثافت می‌دانستند.

این خوارج گستاخ شدند، اطمینان پیدا کردند که حضرت تعدّی آن‌ها را به شیوه‌ی خودشان جواب نمی‌دهد.

مدارایِ عجیبِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

لذا تحلیلگران و مورخان اینطور نوشته‌اند…

وقتی جمل بوجود آمد، عایشه و طلحه و زیبر یک لشکرِ قریب سی هزار نفره را در مقابل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه قرار دادند، آدم‌های زیادی کشته شدند، دردسر زیادی درست شد، خون‌های زیادی ریخت، داغ‌های زیادی دیده شد، کینه‌های زیادی بوجود آمد، نفرت‌های زیادی بوجود آمد، اموال زیادی از بین رفت و مقدار زیادی از بیت المال غارت شد، بچه‌های زیادی یتیم شدند.

ابن ابی الحدید می‌گوید: «وَلَوْ كَانَتْ فَعَلَتْ بِهِ»،[6] اگر عایشه این کار را زمان خلافت عمر انجام داده بود، «وَشَقَّتْ عَصَا الْأُمَّةِ عَلَيْهِ» و انسجام جامعه‌ی مسلمین را شکسته بود، «ثُمَّ ظَفِرَ بِهَا» و عمر بر لشکر او پیروز می‌شد، «لَقَتَلَهَا» او را می‌کشت «وَمَزَّقَهَا إِرَبًا إِرَبًا» و او را تکه تکه می‌کرد.

آن امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بود که بعد از جنگ جمل عفو کرد.

بعد می‌گوید: «وَلكِنَّ عَلِيًّا كَانَ حَلِيمًا كَرِيمًا» این علی بود که حلم داشت و کریم بود.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه حتّی به طلحه و زبیر اعتراض کرد و فرمود: زن و بچه‌ی خودتان را از چشم نامحرمان دور نگه داشتید، و ناموس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را به انظار آوردید و حرمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم را شکستید.

بعد هم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه عایشه را به عده‌ای زنِ روپوشیده، بهمراه برادرش به سمت مدینه فرستاد، فرمود: «لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى»،[7] چون او همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بوده است، گرچه در قیامت اثر و ثمری از آن ازدواج نمی‌برد، اما چون جامعه او را همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌داند، «لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى»، حرمت او حفظ شود و کسی به او تعدّی نکند و او زندگی خودش را کند.

این مدارای امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با دشمنِ درجه یک خودشان هست، همان‌هایی که مقابل حضرت می‌رقصیدند و می‌گفتند می‌خواهیم چگونه سرِ علی را از تن او جدا کنیم، می‌خندیدند و جسارت می‌کردند، هزاران خون ریخته بودند…

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آنجایی که می‌بینند باید بجنگند، می‌جنگند، دشمنان هم از او می‌ترسند و زوزه می‌کشند و فرار می‌کنند؛ آنجایی که وظیفه‌ی ایشان کشتن مجرم نیست، مدارا می‌کند.

شما از این مدارا، اصلاً در خوارج نمی‌بینید.

درنگی در دینداری ما!

عزیزان! خیلی روشن است که ما حقِ محض نیستیم، حق محض چهارده نفر هستند. حتّی عرض کردیم درست است که احتمال خطای مرجع تقلید من، به نسبت من، نادر است، اما ایشان معصوم نیستند. گاهی شاگردان درجه یک او با آثار او موافقت نمی‌کنند و حرف دیگری می‌زنند، و ای بسا گاهی از نظر خود برگردد؛ حال تازه آن «فتوا» است، اگر به عرصه‌ی مدیریت اجتماع برسد، احتمال اشتباه در تصمیم‌یری بیشتر از فتواست، چون باید در لحظه تصمیم گرفته شود. قاعدتاً احتمال اشتباه او نسبت به من خیلی کمتر است، ولی صفر نیست.

برای چه این موضوع را عرض می‌کنم؟

برای اینکه کسی مثل من نباید توهّم حق محض بودن داشته باشد، آن هم در مواردی که قطعی نیست.

همانطور که می‌دانید موارد قطعی، موارد کلیّات است، مثلاً امام امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است. در تطبیق به جزئیات زندگی، سخت است که شما حق محض پیدا کنید.

حال من خودم را حق محض درنظر می‌گیرم… می‌بینید که این اتفاق در جامعه‌ی ما رخ می‌دهد و تقریباً در همه‌ی گروه‌های اجتماعی و سیاسی هم رخ می‌دهد، الآن منظور بنده جریان یا گروه یا شهر یا جای خاصی نیست، متأسفانه تقریباً همه‌ی صنوف این اشتباه را دارند.

آن چیزی که من به آن مواجه شده‌ام این است که مثلاً می‌گویند فلانی چطور آدمی است؟ می‌گویند: آدم خوبی است. بلافاصله می‌پرسند: به چه کسی رأی داده است؟

تو چطور از اینکه او به چه کسی رأی داده است، به این موضوع می‌رسی که آدم خوبی است یا آدم خوبی نیست؟ از کجا می‌فهمی؟

زمانی می‌گویی می‌خواهم بدانم که آیا با من هم‌سلیقه است یا نه؛ این ایرادی ندارد، مانند اینکه مثلاً من آش رشته را بیشتر از آش جو دوست دارم؛ اما این چه دلالتی بر حقانیت آش‌خورها بر سوپ‌خورها دارد؟

شخصی به این نتیجه که تکلیف من این است که رأی دهم، بعد فرض کنید چهار نامزد داریم، او به نامزد شماره یک رأی می‌دهد؛ من بررسی می‌کنم و به نامزد شماره چهار رأی می‌دهم؛ اینکه من به نامزد شماره چهار رأی داده‌ام، چه دلالتی دارد که رأی‌دهنده‌ی طرف مقابل را مخدوش کنم؟

آیا من آدمی هستم که خودم تابحال خطا نکرده‌ام؟ آیا من در انتخابات‌های گذشته به کسی رأی نداده‌ام که بعداً پشیمان شده باشم؟ چرا باید ایشان با من همفکر باشد؟ اینجا هم که جزو قطعیات نیست، عده‌ی آدم خاکستری هستند، سفید بعنوان معصوم نیستند، سیاه بعنوان صدام هم نیستند، در این طیف خاکستری، عده‌ای کمرنگ‌تر و عده‌ای پررنگ‌تر هستند، ضمن اینکه باطن آن‌ها هم دست خداست. بر حسب میزان شناخت افراد، نوعِ ورود و خروجشان به مسائل، توجّه‌شان و اینکه تحت تأثیر چه رسانه‌ای هستند، تصمیم می‌گیرند به کدامیک از نامزدها رأی دهند.

برادر من! ما تصمیم‌گیر نیستیم، ما محصول رسانه‌ای هستیم که از آن ارتزاق می‌کنیم، نوعاً مردم این آدم‌ها را از نزدیک ندیده‌اند، پرونده‌های موضوع کاری این‌ها را که از نزدیک ندیده‌اند، توان اجتهادی قضاوت پرونده‌ها را هم نداشته‌اند؛ چطور من جرأت کنم یک نفر که تصمیمی گرفته است و یک کاری انجام داده است، نسبت به او حکم دهم؟

من که خدا نیستم، امام معصوم هم نیستم؛ امام معصوم می‌تواند راجع به مردم حکم بدهد، مثلاً ائمه علیهم السلام یزید را لعن کرده‌اند، پس تکلیف یزید ملعون معلوم است، ائمه علیهم السلام عمّار را تجلیل کرده‌اند، پس تکلیف جناب عمّار سلام الله علیه معلوم است، ائمه علیهم السلام زراره را تجلیل کرده‌اند، پس تکلیف جناب زراره سلام الله علیه معلوم است. واضح است که ائمه علیهم السلام نفرموده‌اند که زراره معصوم است، ولی فرموده‌اند او آدم خوبی است، ربّانی است، بهشتی است. ما هم می‌پذیریم.

این یک سطح است.

سطح بعدی این است که مثلاً فرض بفرمایید مرجع تقلید یا ولی فقیه راجع به کسی صحبت کنند، اینجا هم ولی فقیه و مرجع تقلید حتماً حتماً حتماً، صد از صد نیستند، این واضح است که تشخیص او به نسبت من قابل قیاس نیست، اصلاً ما را در دو صفحه‌ی ترازو نمی‌گذارند که فکر من را با او بسنجند، اشراف او به موضوع، نبوغ او، اشراف او به کشور، ورودی‌های اطلاعات او… اما حتّی آنجا صد نیست. یعنی یک در میلیون احتمال دارد که بعداً نظر او عوض شود، کمااینکه مواردی هست.

برای چه این موضوع را عرض می‌کنم؟ برای اینکه من بدانم نظر من خیلی معلّق است.

این مرحله را رد کنید و به یک مرحله‌ی پایینتر بروید.

قاضی حکم به فسق کسی داده باشد. اگر قاضی قاضی باشد، مجتهد باشد، اسناد و مدارک را نزد او برده باشند، طرفین موضوع یا اطراف موضوع را دعوت کرده باشد و حرف‌های آن‌ها را بشنود، بعد حکم دهد؛ با این حال حکم قاضی هم معصوم نیست.

البته توجّه کنید که ما در دنیا مجبور هستیم و به این‌ها عمل می‌کنیم، ولی ممکن است حتّی این قاضی هم بعداً متوجّه شود که اشتباه کرده است. برای همین هم یک قاضی حکم می‌دهد و قاضی تجدید نظر یک حکم دیگر می‌دهد، حکم به دیوان عالی کشور می‌رود و برمی‌گردد.

آنجا که اینقدر حساس است و موضوع جان یک نفر است، حکم تا اعدام می‌رود و رد می‌شود!

من خدا و اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین که نیستم، ولی فقیه که نیستم، قاضی دیوان عالی کشور که با اسناد و مدارک اطراف موضوع را می‌بیند نیستم، حتّی مستقیم با خیلی از آدم‌ها تابحال حرف نزده‌ام و محصول رسانه هستم، رسانه‌ای که کثیف است، رسانه‌ای که دعوای رقابت‌های سیاسی در آن پررنگ است. آیا این بدین معناست که همه‌ی آن‌ها دروغ می‌گویند؟ نه! ولی خیلی دروغ می‌گویند.

بنده درباره‌ی دروغ‌هایی که راجع به خودم گفته‌اند، به یقین رسیده‌ام که خیلی دروغ می‌گویند. این موضوع مختص یک جریان هم نیست. موضوعاتی که خودم در آن موضوعات بودم و می‌دانم دروغ است که روشن است!

حال من چطور جرأت کنم حکم به انحراف و خیانت یک نفری که نظر او با من مختلف است بدهم؟ نهایتاً می‌توانم بگویم سلیقه‌ی من با او یکی نیست.

چطور براحتی حکم به انحراف و خیانت دهم؟ آیا این روش خوارج نیست؟ آیا این عدول نیست؟

«خیانت» قضاوت است! من با چه دلیل و مدرک محکمه‌پسند و علمی نسبت به یک نفر می‌گویم که او خائن است؟

البته توجّه کنید عرض کردم که چه کسانی می‌توانند حکم خیانت دهند، درست است که معصوم نیستند، اما ولی فقیه می‌تواند حکم کند، یا قاضی حکم کند، ما راه دیگری نداریم و فعلاً در دنیا گوش می‌دهیم، تا ان شاء الله حضرت تشریف بیاورند.

اما این‌ها نیست، این ما هستیم، چطور من حکم به خیانت کنم؟ بعد مجوّز دهم که آبروی او برده شود!

قدیم علما به مردم می‌گفتند اگر دو نفر در گوش یکدیگر غیبت نفر سوم را نکنند!

توجّه کنید که غیبت راست است، دروغ نیست!

الآن یک نفر درِ گوشِ یک نفر دروغ نمی‌بندد، یک نفر در آنتن زنده، در برنامه‌ی زنده‌ی اینترنتی، در روزنامه، در خبرگزاری دروغ می‌گوید و برای میلیون‌ها نفر هم می‌گوید! آیا این دین و سیاست است؟

واضح است که نمی‌خواهم بگویم همه‌ی سیاست این است، اگر همه‌ی سیاست این بود که اصلاً ما کاری با آن سیاست نداشتیم، اما آیا این بدنه‌ی پُرخطا وجود دارد یا نه؟

براحتی یکدیگر را هتک حرمت می‌کنیم!

آقایی در مسئله‌ای با بنده، در یک روش اجرایی اختلاف نظر داشت، من می‌گفتم برای این کار، این روش مطلوب نیست، او هم می‌گفت روش تو مطلوب نیست. بعد یک بیانیه بر علیه من داد و گفت: کاشانی کارمند صهیونیست‌هاست!

این موارد یک یا دو مورد هم نیست، آنقدر عادی شده است که… این موضوع را در مورد خودم گفتم که بگویم وجود دارد، چون الآن نمی‌خواهم از فلان جریان و حزب و گروه بگویم، اصلاً اینطور نیست که یک گروهی کامل پاک باشد و یک گروه همگی خراب باشند، متأسفانه این اخلاق سیاسی بین ما رایج است، که مناظرات انتخاباتی ما جمع کثافات و جمع حرام می‌شود.

بعضی از ربّانییّن که فرزندانشان از بزرگان شهدای معاصر هستند، بعد از مناظراتی، دیگر تلویزیون نگاه نمی‌کردند و می‌گفتند این‌ها اینطور گناهِ علنیِ عمومی کرده‌اند، اینطور مؤمنین را هتک حرمت کرده‌اند.

ایشان مسئولیت سنگین سیاسی هم داشتند، اینطور نبود که بگویید یک گوشه‌ای نشسته بود، ولی می‌گفتند من شرع می‌فهمم، این چه کاری است؟!

این خیلی خطرناک است که جامعه نسبت به این‌ها اعتراض نمی‌کند!

توجّه کنید که امام حسین علیه السلام را محاصره کرده بودند، اما همه‌ی آن سی هزار نفر که تیغ نزدند، سنگ همه که به حضرت اصابت نکرد، اما «وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ»!

در گروه‌های مختلف یک چنین وحشیگری نسبت به حرمت افراد رخ می‌دهد، بعد آنقدر برای جامعه خیلی عادی است، ضمن اینکه خیلی اوقات ما هم بازنشرکننده و تکرارکننده هستیم!

اگر به این نتیجه رسیده‌ایم که شرعِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به درد نمی‌خورد و نمی‌شود با شرع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم جامعه را اداره کرد، بپذیریم که ما عدول کرده‌ایم و شرع مهم نیست و فهم ما مهم است؛ اگر اینطور است که هیچ! اگر جامعه‌ی دینداری است که باید دینی عمل کند!

لذا یکی از آن چیزهایی که شما در این جامعه‌ی ما می‌بینید این است که اول این جریان‌ها که به اسم خائن خائن، و به اسم دفاع از انقلاب… طرفین موضوع به اسم دفاع از انقلاب… خیلی اوقات طرفین موضوع یکدیگر را به صهیونیزم متّهم می‌کنند که شاید بنحوی از نسبت خوارج به کسی دادن بدتر است. اگر بروید و نگاه کنید می‌بینید این‌ها در این امور که حیطه‌ی شرع است…

شما هر فعلی انجام دهید یا واجب است، یا حرام است، یا مستجب است، یا مکروه است، یا مجاز است؛ کدام مرجع تقلید یا ولی فقیه اینطور رفتار می‌کردند؟ این چه مدل دینداری است که سران دین آنطور عمل نمی‌کنند؟

در یاد دارید که رهبر شهید می‌فرمودند من دوست ندارم نسبت به بعضی از مسئولین بد صحبت شود؟ بروید و نگاه کنید و ببینید مدّعیان طرفداری از ولی فقیه، عمل کردند یا نه؟

برای این است که می‌گویند این حرف‌های او الکی است! آن حرف‌های دیگر مهم است!

طرف مقابل هم می‌گوید: آن حرف‌ها الکی است! این حرف‌ها مهم است!

یعنی درواقع هر کسی هر کاری که دوست داشته باشد انجام می‌دهد.

ولی فقیه در نامه‌ی چهارده خرداد نوشته بودند: وحدت مهم است، مردم و مسئولین اعتماد متقابل داشته باشند، مسئولان خطای محاسباتی نکنند، مسئولان کاری نکنند که مردم بدبین شوند.

شما بروید و نگاه کنید، بعضی از گروه‌ها مدام در دو مورد اول دمیدند، بعضی گروه‌ها مدام در دو مورد دوم دمیدند! این همان عدول است! یعنی من آن قسمتی که دوست داشته باشم را قبول دارم!

اینطور نمی‌شود! هر چهار مورد یا یک نفر فرموده است!

بعد شما بروید و رفتار آدم‌ها را با این‌ها بسنجید، ممکن است به این نتیجه برسیم که ظاهراً بعضی‌ها طبق این‌ها عمل نمی‌کنند؛ آیا این بدین معناست که خائن هستند؟ نه! ما فعل افراد را نقد می‌کنیم، نه نیّت افراد را!

فعل من یعنی اینکه من امشب سخنرانی کردم، غلط گفتم یا درست گفتم؛ اما اینکه «کاشانی آماده بود که فلانی را بزند» ورود به نیّت است. از کجا می‌خواهی به نیّت من واقف شوی؟ یا من از کجا به نیّت شما واقف شوم؟ شما قصد را از کجا می‌فهمید؟ چه کسی قصد را به ما گفته است؟ چه کسی این قصد را تشخیص داد؟

ما باید فعل یکدیگر را نقد کنیم، یعنی بگوییم آقای فلانی که شما اینطور فرمودید، طبق این قاعده من اینطور می‌فهمم؛ این گفتگو و آداب گفتگو است.

اما اینکه «من که می‌دانم تو برای کذا بهمان کردی» نقد نیست، جرح است؛ که متأسفانه الآن نام این کار نقد سیاسی شده است.

آن چیزی که عجیب است این است که در این موضوع مانند شیوه‌ی خوارج است، مدام آدم‌ها سقوط‌کرده هستند! یعنی یک معیاری در ذهن خود دارد که در آن مدام همه لب پرتگاه سقوط هستند.

شما فضای رسانه‌ای را ببینید. بعضی‌ها صد شب به خیابان‌ها رفتند و سعی کردند با استدلال، حرفی که می‌فهمیدند را بگویند، بدون اینکه کسی یک جمله‌ی آن‌ها را نقد کند، گفتند این‌ها جزو رفوزه‌ها و… هستند.

تو کجا عاقبت به خیری دیگران را از فهمیدی؟

ما آدمی که دشمن او را بکشد، نسبت به او حسن ظن داریم و او را شهید اعلام می‌کنیم، اما نمی‌دانیم روز قیامت با این‌ها چطور برخورد می‌کنند، ممکن است کسی خیلی بالاتر از آن چیزی باشد که به مخیّله‌ی ما برسد، شاید کسی پایین‌تر از آن چیزی باشد که ما فکر می‌کنیم؛ ما نیّت آدم‌ها را نمی‌دانیم.

زمانی خدای متعال یا اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین یا قرآن کریم راجع به عاقبت به خیری و عاقب به شرّی کسی اطلاع می‌دهند، مثلاً امام معصوم کسی را لعن کرده است، پس واضح است که آن شخص عاقبت به شرّ شده است، این قضاوت نیست، این خبری است که رسیده است؛ اما بقیه چطور به عاقبت به خیری و عاقبت به شرّی آدم‌ها راه دارند؟ به خائن و غیرخائن بود، به رده‌بندی…

اساساً آدمی که خودش در معرض سقوط است، چطور جرأت می‌کند دیگران را لیست کند و بگوید این‌ها موفق هستند و آن‌ها غیرموفق؟

زمانی کسی می‌گوید این‌ها به سلیقه‌ی من عمل خوبی داشتند، در فلان مورد فلان کار را کردند، به این استدلال، به نظر من خوب بود.

اگر سیاست «اسلامی» است، باید خروجی آن هم اسلامی باشد.

توجّه کنید که رفتار خودمان را عرض می‌کنم، یعنی این یک فرصت است که بعد از هزار و چهارصد سال فقیه شیعه آمده است، پدرجدّ مستکبر زمان را درآورده است، اگر ما این فرصت عظیم را بسوزانیم، دل انسان می‌سوزد، منظور بنده این است که آن رفتار ما سیاست اسلامی نیست و برخلاف قاعده و دستور است. یعنی من خودم را نقد کنم.

این حرف بدین معنا نیست که کسی این حرف‌ها را بردارد و از آن یک شابلون بردارد و یکایک انسان‌ها را با آن قضاوت کند؛ چون در اینصورت دوباره همان خواهد شد، مگر اینکه بگوییم فکر کسی یا رفتار کسی را نقد کنیم.

اگر خروجی این رفتار ما اسلامی است، ما زیارت عاشورا می‌خوانیم، چه می‌گوییم «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ»؟ آیا این از رفتار ما پیداست؟ آیا ما با یکدیگر رفتار نامناسب نداریم؟ آیا سلم و حرب رفتار ما هماهنگ است؟

اگر آن فردی که ما با آن مواجه هستیم، که او هم شیعه‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است و در همین محرّم عزاداری می‌کند، ولی موافق ما نیست و مخالف من است بمیرد، من خوشحال می‌شوم یا ناراحت؟ هر کسی به خودش مراجعه کند. اگر آبروی او برود من خوشحال می‌شوم یا ناراحت؟ آیا ما با او در سلم هستیم یا نه؟ آیا برای او حرمت قائل هستیم یا نه؟ پس چه می‌گوییم «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ»؟ یا ما عملاً می‌گوییم این حرف‌ها قدیمی شده است و روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها برای ما اهمیّت دارد؟

بنده این موضوع را با علم می‌گویم، واضح بیان نمی‌کنم که ذهن شما به سمت شخص خاصی نرود.

بعضی از این خبرگزاری‌ها و صفحات و کانال‌های تلگرامی و ایتا و… پول می‌گیرند تا این مطالب را بنویسند، صفحه‌ای هست که پرجمعیت است، امروز قربان صدقه‌ی ما می‌رود، چهار روز بعد هر فحشی به ما می‌دهد! من متوجّه می‌شود طرف که دیوانه نیست، یک نفر پول داده است آن مطلب قبلی را بگوید، یک نفر هم پول داده است که مطلب جدید را بگوید!

عزیزان! خیلی از این فضاهای رسانه‌ای اینطور است که قرار بوده است طرف در یک جریان یا لیستی باشد که به او یک پستی بدهند، وقتی او را بیرون کرد‌ه‌اند، شروع به افشاءگری کرده است. وگرنه چرا قبل از این افشاءگری نمی‌کردی؟ افشاءگری می‌کند که به یک لیست دیگری برود.

یعنی آدم‌هایی که شما می‌بینید بی‌محابا حرف می‌زنند و خلاف شرع عمل می‌کنند، ما باید نسبت به آن‌ها سوءظن داشته باشیم که خدای نکرده زمانی جذب آن‌ها نشویم.

البته توجّه کنید به انگیزه کار ندارم، مواردی را بیان می‌کنم که خودم در موضوع بوده‌ام.

به یک نفر مسئولیتی داده بودند، اصلاً روی ابرها بود! چون خیلی نسبت به آن مسئولیت بی‌ربط بود، وقتی او را از آنجا عزل کردند، شروع به افشاءگری کرد!

یعنی ما نمی‌دانیم بین این‌ها چه گذشته است که اینطور یقه‌ی یکدیگر را پاره می‌کنند.

آقایی بود که زمانی در خصوصی به ما می‌گفت که من حجّت حیّ را پیدا کردم!

از او پرسیدیم که آیا منظور شما امام زمان ارواحنا له الفداه است؟

گفت: نه!

از او پرسیدیم آیا منظور شما ولی فقیه است؟

گفت: نه!

همین موضوع نشان می‌دهد که این آدم اصلاً شایستگی مباحث دینی ندارد!

بعد انتخاباتی شد، آن حجّتِ حیِّ این شخص یک نظر داد و این شخص هم یک نظر، من به او گفتم: ما که آن شخص را حجّت حیّ نمی‌دانستیم، ولی تو که اقرار کردی او حجّت حیّ است، در حد یک نامزد انتخابات هم از او تبعیّت نکردی؟!

دعواهای پشت پرده فراوان است، بده بستان‌ها فراوان است، آدم سالم در سطح بالا آنقدر زیاد نیست که ما براحتی حرف گوش دهیم.

آیا من بقیه را متّهم می‌کنم؟ نه! کلّی می‌گویم.

تا وقتی که قاضی یا ولی فقیه یا امام معصوم، در سه رده و سه سطح، راجع به کسی حکم نداده باشند، ما نسبت به همه‌ی افراد، اگر علم قطعی نداریم، حسن ظن داریم، وظیفه‌ی ما حسن ظن به یکدیگر است و وظیفه‌ی سوءظن نداریم. البته واضح است که اگر بخواهم به کسی مسئولیتی بدهم، آنجا بررسی می‌کنم و همینطور ناموس و اموال مسلمین را بدست کسی نمی‌دهم، اما درباره‌ی اظهار نظرها و حرف‌ها و فحش‌ها و بیانیه‌ها و…

من طوری حرف زدم که ذهن شما به سمت شخص خاصی نرود، چون بدبختیِ این حرف این است که شما خیال کنید من امشب آمده بودم که فلانی را بالا ببرم و فلانی را پایین بیاورم.

مرگ بر آن سخنرانی… آن سخنران با عمر محشور شود که بجای اینکه از حق دفاع کند، از حزب و قوم و قبیله و… دفاع کند، ان شاء الله زبانی که بخواهد از حق دفاع نکند بریده باد.

اما کسی که نسبت به حکم خدا یا واجب الهی بگوید «چه کسی گفته است؟»، مسلّم است که فاسق است. عزیزم! آن کسی هم که حلال خدا را حرام می‌کند، مانند همان است! آن کسی که حرام خدا را حلال می‌کند هم همان است! اینکه حرمتِ مؤمن را مانند آب خوردن می‌شکند و اصلاً قبول ندارد که این آدم حرمت دارد، این هم خلاف شرع است دیگر!

روضه و توسّل به حضرت علی اکبر علیه السلام

آقایی که امشب می‌خواهیم به ایشان متوسّل شویم، خدا شاهد است که اگر ما او را می‌شناختیم، از صبح پای ما روی زمین نبود که مثلاً امشب اجازه بدهند اسم ایشان را ببریم و به یاد ایشان اشک بریزیم.

شأن ایشان عظیم‌تر است، من می‌ترسم با کلمه‌ی «مستجاب الدّعوه» و… شأن ایشان آنطور که باید، به شما منتقل نشود.

زین العابدین سلام الله علیه باشد… البته ایشان باید مخفی می‌شدند… و در آن خانه شخص دیگری آنقدر از این جهت بروز داشته باشد که بگویند وقتی او را می‌دیدند می‌گفتند که گویا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم آمده است، وقتی ایشان صحبت می‌کردند، از بس حکمت و معنویت داشت که می‌گفتند گویا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم صحبت می‌کنند. اصلاً ما قطعاً نمی‌فهمیم که ایشان کیست، «دَمُكَ اَلْمُرْتَقَى بِهِ إِلَى حَبِيبِ اَللَّهِ»،[8] امام صادق علیه السلام فرمودند که پدرت خون تو را هم به آسمان پاشید… «لاَ تَسْكُنُ عَلَيْكَ مِنْ أَبِيكَ زَفْرَةٌ» پدرت طوری از داغ تو آتش گرفت که تا وقتی که از دنیا رفت، هرچه داغ دید، داغ تو سرد و کم نشد… اصلاً ما نمی‌دانیم حضرت علی اکبر علیه السلام کیست…

شاید بعضی از ما نسبت محبّت پدر با یک بچه‌ی معمولی را هم ندانیم، بنده که پدر دو نفر هستم، می‌دانم اگر واقعاً جگر مرا از سینه‌ی من درآورند و تکه تکه کنند، آسان‌تر از این است که به فرزند من سیلی بزنند؛ تازه من آدمی با کدورت و قساوت قلب هستم، من آدمی فوقِ معمولی هستم.

آن امام در آن اوجِ رأفت و لطافت، ایشان هم این حضرت علی اکبر علیه السلام در اوج شأن و مقام…

اگر به من می‌گفتند که امام حسین علیه السلام این لحظه‌ی جدایی و میدان رفتن حضرت علی اکبر علیه السلام جان داد، من باور می‌کردم.

اصلاً امام حسین علیه السلام آن دقایق بعد از حضرت علی اکبر علیه السلام را زندگی نکرد، خود سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمود: «عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَاءُ».

در یک روایت متأخر هست، ولی مضمون کلّیِ آن در منابع قدیمی ما هست، که فرشته‌ای اواخر کار که حضرت تنها شده بودند به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد و عرض کرد: لازم نیست شما در کربلا اینطور مقابل خانواده‌ی خودتان شهید شوید.

چند صحبت از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نقل شد، یکی آن‌ها این است که «بَعْدَ فَقْدِ الْأَحِبَّاءِ؟» بعد از از دست دادن یاران باوفا؟ دیگر بعد از علی اکبر برای چه زنده بمانم؟

ان شاء الله امشب مولایمان حضرت علی اکبر علیه السلام نگاهی به ما کنند… آقا جان! ضَیفُکَ بِبَابِک، مِسکِینُکَ بِبَابِک، عُبَیدُکَ بِفنَائِک… نگاهی به ما کنید… بِأبِی أنتَ وَ اُمِّی…

وقتی اصحاب شهید شدند، «اسْتَأْذَنَ أَبَاهُ»، حضرت علی اکبر علیه السلام آمد تا از پدر اذن بگیرد، «فَأَذِنَ لَهُ»، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بلافاصله پذیرفت و اذن داد.

اصلاً سیّدالشّهداء صلوات الله علیه او را در آغوش نگرفت، شاید اگر او را در آغوش می‌گرفت، برای حضرت سخت می‌شد… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بلافاصله اذن دادند.

وقتی حضرت علی اکبر علیه السلام رفت، قلبِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم به دنبال او رفت… «نَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ» سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با ناامیدی نگاهی به قد و بالای او کرد، با اینکه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تشنه بود و انسانِ تشنه سخت گریه می‌کند، چشمان حضرت پُر از اشک شد، «وَ أَرْخَى عَيْنَهُ» حضرت سر خود را پایین انداخت…

حسین جان! شما نتوانستید راه رفتن او را تحمّل کنید…

وقتی حضرت علی اکبر علیه السلام به میدان رفت، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه رو به عمر سعد کرد و فرمود: خدا رحم تو را قطع کند…

حضرت علی اکبر علیه السلام به میدان رفت و رجز خواند و… «اَنا عَلِيُّ بنُ الحُسينُ بنُ عَلِيٍّ *** نَحنُ و بيتُ اللهِ اَولي بالنَّبِيِّ»… امامت و ولایت برای فرزندان و آل پیغمبر است، «تااللهِ لا یَحکُمُ فینا اِبنُ الدَّعِیّ» ناپاکزادگان حق حکومت ندارند… هم ولایت دارد و هم برائت…

معلوم است اگر کسی در کربلا علی علی کند، با او چکار می‌کنند…

به میدان رفت و جنگید، «قَاتَلَ قِتَالً شَدِیداً»، بشدّت جنگید… با اینکه تنها و تشنه بود و ایشان را دوره کرده بودند، تا اینکه «حَتّى‌ ضَجَّ أهلُ الكوفَةِ لِكَثرَةِ مَن قَتَلَ مِنهُم»،[9] ضجّه‌ی دشمنان را درآورد و آسیب خوردند… کینه روی کینه انباشته شد، دشمنان چهره‌ی امام حسین علیه السلام را می‌دیدند…

مجبور هستم اشاره کنم، ولی نمی‌توانم بگویم چه اتفاقی افتاد؛ در آن شلوغی و احاطه و دوره، نیزه‌ای به پهلوی او اصابت کرد و اسب به سمت دشمن رفت و راه را باز کردند و گفتند بگذارید کامل دور شود و محاصره شود…

یک مرتبه قبل از سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در اینجا، هر کسی با هر چیزی که داشت، با کینه‌ای که داشت، به قصد اینکه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را زجرکش کنند…

صدای خیلی نحیفی از زیر دست و پا بلند شد: «عَلَیکَ مِنِّی السَّلَام یَا أبَتَاه، هَذَا جَدِّی رَسُولُ الله يُقْرِؤُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ عَجِّلِ الْقَدُومَ عَلَيْنَا»… حسین جان! بیا…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خود را مانند باز شکاری رساند، عدّه‌ای را به درک واصل کرد، وقتی بالای سر حضرت علی اکبر علیه السلام رسید… همه‌ی شتاب سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای این بود که ببیند آیا حضرت علی اکبر علیه السلام زنده است یا نه… وقتی بالای سر حضرت علی اکبر علیه السلام رسید، «ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً»… مقابل چشم پدر جان داد…

زانوان سیّدالشّهداء صلوات الله علیه شُل شد، حضرت نشست… انگار صدای هلهله‌ی دشمن را نمی‌شنید… در بعضی از نقل‌های متأخّر می‌گوید بلند بلند گریه کرد… آرام نشد… «وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ» صورت به صورت او گذاشت… دیدند سیّدالشّهداء صلوات الله علیه ناله می‌زنند: «وَلَدِی»


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] نهج البلاغه، نامه 36 36 (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ؛ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً. وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ -وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ- مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِيءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ [الْمُقْتَعِدِ] الْمُتَقَعِّدِ، وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سَلِيمٍ: فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي        صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ           فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ)

[5] وقعة صفين، صفحه 118 (وَ كَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ إِلَى مُعَاوِيَةَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ إِلَى الْغَاوِي بْنِ صَخْرٍ سَلَامٌ عَلَى أَهْلِ طَاعَةِ اللَّهِ مِمَّنْ هُوَ مُسْلِمٌ لِأَهْلِ وَلَايَةِ اللَّهِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ بِجَلَالِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ قُدْرَتِهِ خَلَقَ خَلْقاً بِلَا عَنَتٍ‌ وَ لَا ضَعْفٍ فِي قُوَّتِهِ وَ لَا حَاجَةٍ بِهِ إِلَى خَلْقِهِمْ وَ لَكِنَّهُ خَلَقَهُمْ عَبِيداً وَ جَعَلَ مِنْهُمْ شَقِيّاً وَ سَعِيداً وَ غَوِيّاً وَ رَشِيداً ثُمَّ اخْتَارَهُمْ عَلَى عِلْمِهِ فَاصْطَفَى وَ انْتَخَبَ مِنْهُمْ مُحَمَّداً ص فَاخْتَصَّهُ بِرِسَالَتِهِ وَ اخْتَارَهُ لِوَحْيِهِ وَ ائْتَمَنَهُ عَلَى أَمْرِهِ وَ بَعَثَهُ رَسُولًا مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكُتُبِ وَ دَلِيلًا عَلَى الشَّرَائِعِ فَدَعَا إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ‌ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ أَجَابَ وَ أَنَابَ وَ صَدَّقَ وَ وَافَقَ وَ أَسْلَمَ وَ سَلَّمَ أَخُوهُ وَ ابْنُ عَمِّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَصَدَّقَهُ بِالْغَيْبِ الْمَكْتُومِ وَ آثَرَهُ عَلَى كُلِّ حَمِيمٍ فَوَقَاهُ كُلَّ هَوْلٍ وَ وَاسَاهُ بِنَفْسِهِ فِي كُلِّ خَوْفٍ فَحَارَبَ حَرْبَهُ وَ سَالَمَ سِلْمَهُ‌ فَلَمْ يَبْرَحْ مُبْتَذِلًا لِنَفْسِهِ فِي سَاعَاتِ الْأَزْلِ‌ وَ مَقَامَاتِ الرَّوْعِ حَتَّى بُرِّزَ سَابِقاً لَا نَظِيرَ لَهُ فِي جِهَادِهِ وَ لَا مُقَارِبَ لَهُ فِي فِعْلِهِ وَ قَدْ رَأَيْتُكَ تُسَامِيهِ وَ أَنْتَ أَنْتَ وَ هُوَ هُوَ الْمُبَرَّزُ السَّابِقُ فِي كُلِّ خَيْرٍ أَوَّلُ النَّاسِ إِسْلَاماً وَ أَصْدَقُ النَّاسِ نِيَّةً وَ أَطْيَبُ النَّاسِ ذُرِّيَّةً وَ أَفْضَلُ النَّاسِ زَوْجَةً وَ خَيْرُ النَّاسِ ابْنَ عَمٍّ…)

[6] تهذيب شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، جلد 2 ، صفحه 335 (وَلَوْ كَانَتْ فَعَلَتْ بِعُمَرَ مَا فَعَلَتْ بِهِ، وَشَقَّتْ عَصَا الْأُمَّةِ عَلَيْهِ، ثُمَّ ظَفِرَ بِهَا، لَقَتَلَهَا وَمَزَّقَهَا إِرَبًا إِرَبًا، وَلٰكِنَّ عَلِيًّا كَانَ حَلِيمًا كَرِيمًا. قَوْلُهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِي فِي جَمْعٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ، وَقَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ»، هٰذَا الْكَلَامُ تَكْذِيبٌ لَهُ فِي قَوْلِهِ: (فِي جَمْعٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ)، أَيْ لَيْسَ مَعَكَ مُهَاجِرٌ؛ لِأَنَّ أَكْثَرَ مَنْ مَعَكَ مِمَّنْ رَأَى رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ هُمْ أَبْنَاءُ الطُّلَقَاءِ، وَمَنْ أَسْلَمَ بَعْدَ الْفَتْحِ، وَقَدْ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ: «لَا هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ». وَعَبَّرَ عَنْ يَوْمِ الْفَتْحِ بِعِبَارَةٍ حَسَنَةٍ فِيهَا تَقْرِيعٌ لِمُعَاوِيَةَ وَأَهْلِهِ بِالْكُفْرِ، وَأَنَّهُمْ لَيْسُوا مِنْ ذَوِي السَّوَابِقِ.)

[7] نهج البلاغه، خطبه 156 (فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْيَفْعَلْ، فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ مَذَاقَةٍ مَرِيرَةٍ. وَ أَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ وَ ضِغْنٌ غَلَا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ، وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي مَا أَتَتْ إِلَيَّ لَمْ تَفْعَلْ؛ وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى وَ الْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى.)

[8] کامل الزیارات، صفحه 222

[9] مقتل الحسين عليه السلام للخوارزمي، جلد 2 ، صفحه 30

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *