جلسه نهم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز سه‌شنبه مورخ 2 تیرماه 1405 مصادف با شب تاسوعای حسینی در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب و ارادت به محضر همه‌ی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، هدیه نثار همه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای اخیر، همه‌ی شیعیان و محبّان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، امام راحل، رهبر باعظمتِ شهید، و سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام، عزیزان هموطن ما، رزمندگان لبنان، رزمندگان یمن، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

شاید بحث امشب از جهادی کلیدی‌ترین بحث همه‌ی شب‌ها باشد، منتها بحث امشب کمی درسی است، من سعی می‌کنم تا جایی که امکان دارد بحث را نرم کنم، ولی به دقّت نیاز دارد. ماهیتِ رفتارِ آنچه تابحال راجع به خوارج گفتیم را در یک واقعه‌ای که در صفین منجر به حکمیت شد، با یکدیگر مرور کنیم.

مروری بر ماجرای فعالیت‌های یمنی‌های دوره‌ی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

به محضر شما عرض شد که این یمنی‌تبارهای از قبایل دون‌پایه، که همه‌ی تلاش آن‌ها این بود که یا رزمندگی کنند، یا با حفظ قرآن، و دیدن شدنِ عبادت و زهد ظاهری، جایگاه پیدا کنند. شاید نمی‌خواستند جایگاه پیدا کنند و این یک امر باطنی بود، ولی نتیجه اینطور می‌شد.

این‌ها مدام به دنبال این بودند که کمبودهای خودشان را جبران کنند.

این‌ها در بیست و پنج سالِ دستگاه خلافت، اکثراً مسئولیت جدّی نگرفته بودند، احساس می‌کردند که حق آن‌ها ضایع شده است و شأن آن‌ها درنظر گرفته نشده است، بویژه که در زمان خلیفه سوم که بنی امیّه همه‌کاره شدند، وقتی اقوام درجه یک عثمان همه‌کاره شدند، اعتراض این خوارج بلند شد؛ در کنار اینکه دَم از عدالت و سنّت و دوری از بدعت می‌زدند، یک حرف هم پشت این‌ها داشتند و آن این بود که چرا به ما مسئولیت نمی‌دهید؟

نهایتاً عثمان کشته شد، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمد، این‌ها یک امتیاز از عثمان گرفته بودند و آن هم این بود که در سال آخر حکومت عثمان، وقتی سعید بن عاص آمد و در بالکن کاخ کوفه نگاهی به شهر کرد و گفت: این باغِ ماست؛ و سپس خواست در جلسات عثمان شرکت کند، این خوارج یک شبه‌قیامی کردند و شهر کوفه را تصرّف کردند و گفتند او را راه نمی‌دهیم، در این حین چون عثمان هم تضعیف شده بود، با این‌ها مصالحه‌ای کرد و یک شخص مرضی‌الطرفینی مسئول کوفه شد، که او ابوموسی اشعری است.

برای این خوارج جالب بود، از این جهت که ابوموسی اشعری بنوعی بزرگِ این خوارج است، و می‌گفتند پس ما کوفه را گرفتیم!

ابوموسی اشعری جزو بزرگانِ قرّاء است، گفته شده است که او خوش‌صدا و «پُرنُس به سر» بود، یعنی نوعی کلاه بر سر خود می‌گذاشت و نوعی سلوک معنوی داشت؛ البته توجّه کنید که عرض نمی‌کنم که او آدمِ معنوی بود، بلکه عرض می‌کنم ظهورِ نوعی از معنویت داشت؛ لذا اسامیِ خوارج چند چیز است، واضح است که خودشان به خودشان خوارج به معنای طغیانگران نمی‌گویند، آن‌ها می‌گفتند ما «شُراة» هستیم، یعنی کسانیکه جان خود را به خدا فروخته‌اند، مهاجرین، یا اصحابُ البرانِس، یعنی بُرنُس به سرها.

یعنی وقتی این‌ها در جامعه رد می‌شدند… مثلاً در جامعه‌ی ما برخی لباس‌ها معنایی دارد، یعنی آن لباس مختص صنف یا گروه یا طیف یا سلیقه‌ی خاصی است… «بُرنُس به سرها» هم طیفی بودند که عمدتاً قاری و حافظ قرآن و خوارج بودند.

وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسیدند، اصلاً این ابوموسی اشعری را قبول نداشت… اگر بخواهم جزئیات را بیان کنم، فرصت نخواهیم داشت، لذا جزئیات ضروری را می‌گویم و بعضی قسمت‌ها را رد می‌کنم… بخاطر اتفاقاتی که افتاد، برآورد حضرت این شد که فعلاً این ابوموسی اشعری را عزل نکنند.

تنها کسی که از سران حکومت عثمان عزل نشد، این ابوموسی اشعری بود، آن هم به این علت که کوفیان بهم نریزند.

این گروه به دنبال این بودند که در حکومت جدید… که به ادعای خودشان در بالا آمدن آن نقش داشتند و دولت عثمان را از بین بردند و با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیعت کردند… می‌گفتند بغیر از کوفه، چند منطقه‌ی دیگر هم در دست ما باشد.

نگاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه این بود که به اصحاب برجسته و قدیمی و کارآمد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم مسئولیت دهند، لذا این خوارج بشدّت از این موضوع ناراحت شدند.

انصار مدینه که نوعاً در حکومت خلفا مسئولیت نداشتند، الآن در حکومت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه مسئولیت گرفتند. «قیس بن سعد بن عُباده» در مصر، «سهل بن حنیف» در شام، «عثمان بن حنیف» در بصره، پسرعموی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «عبیدالله بن عباس» در یمن، «فضل» یا «قُثَم» در مکه… همه‌ی این‌ها قریشی هستند؛ یمنی‌های کوفه دیدند که دوباره استانداران قریشی هستند!

ابوموسی خیانت کرد و اجازه نداد نیروها به اندازه‌ی کافی در جنگ جمل حضور پیدا کنند، ابتدا امیرالمؤمنین صلوات الله علیه تحمّل کردند، بعد مجبور شدند او را عزل کنند. وقتی جنگ جمل تمام شد و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به سوی کوفه آمدند، فرمانداران ذیلِ کوفه را هم عزل کردند، یعنی «اشعث» را از آذربایجان عزل کردند، «جَریر» را هم از همدان عزل کردند.

اشعث یمنی و فرمانده‌ی قبیله‌ی «کِنده» است، جریر هم اهل یمن است.

یمنی‌های کوفه دیدند که فرمانده‌های یمنی را جابجا کردند و استان دیگری هم نمانده است.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه یک پله هم جلوتر رفتند؛ البته واضح است که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به دنبال گسترش عدالت بودند، اما این‌ها به دنبال این بودند که جایگاهی برای خودشان کسب کنند.

بیش از بیست هزار نیروی نظامیِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از دو قبیله‌ی «کِنده» و «رَبیعه» بودند، که هر دوی این قبایل «یمنی» بودند.

شما یک فرمانده ستاد مشترک نیروهای مسلح درنظر بگیرید؛ حال یک فرمانده کلِ کِنده و رَبیعه هم بود، که او هم اشعث بود. درواقع یعنی اشعث هم فرمانده‌ی کل بود و هم فرمانده‌ی کِنده.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به چند نفر از همان کِندیان فرمودند که من شما را بعنوان فرمانده‌ی کِنده، بجای اشعث قرار می‌دهم؛ اما آن‌ها نپذیرفتند!

حتّی گزارش اینطور است که… البته ما به این راحتی به این گزارش‌ها اعتماد نمی‌کنیم و فقط می‌گوییم فضای کلّی درست است… حتّی یک نقل هست که… چون مصدری که نقل کرده است خیلی با یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه رفیق نیست… در آن نقل می‌گوید که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حجر بن عدی هم پیشنهاد دادند که رئیس کِنده باشد و او نپذیرفت… البته من با این گزاره کار ندارم اما این فضا بود که کسی جرأت نمی‌کرد که این پیشنهاد را قبول کند.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دیدند نمی‌شود رئیس کِنده را جابجا کرد، تصمیم گرفتند که رئیس ستاد مشترک را تغییر دهند. به همین جهت «حسان بن مخدوج» که رئیس ربیعه بود را بعنوان فرمانده مشترک قرار دادند.

کوفه بهم ریخت!

باید یک سؤال در ذهن شما بیاید و آن این است که مگر مالک اشتر یمنی نیست که فرمانده‌ی لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است؟

چرا!

اما نکته این است که این‌ها در کنار اینکه مدام می‌گفتند می‌خواهیم فرمانده اهل یمن باشد، یک یمنی می‌خواستند که هوای این‌ها را داشته باشد! اما مشکل آن‌ها در اینجا این بود که مالک اشتر حق‌مدار بود! وگرنه مگر خودِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نعوذبالله ظالم بود؟ این‌ها که نمی‌گفتند امیرالمؤمنین ظالم است، می‌گفتند حال که بعد از بیست و پنج سال به حکومت رسیده‌ای و ما هم در این موضوع نقش داشته‌ایم، باید قدری آن فرصت‌های گذشته‌ی سوخته به ما هم برسد.

لذا هم نسبت به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گله می‌کردند، منتها فعلاً نمی‌خواستند در این موضوع بروز داشته باشند، هم نسبت به مالک.

مالک اشتر اهل یمن بود، ولی می‌گفتند مالک اشتر از خودِ علی است و امتیاز اضافه‌ای به ما نمی‌دهد.

«حسان بن مخدوج» مسئول کِنده و ربیعه شد، شهر بهم ریخت، نزدیک بود یکدیگر را با شمشیر بزنند!

شما تصور کنید که بلاتشبیه ما در آستانه‌ی جنگ با آمریکا باشیم و نیروی دریایی و نیروی هوایی با هم درگیر شوند؛ مسلماً خیلی خطرناک است.

در نهایت این «حسان بن مخدوج» نزد امیرالمؤمنین صلوات الله علیه آمد و اجازه گرفت و گفت: فعلاً مردم مرا قبول نمی‌کنند، مرا به همان سِمَتِ قبلی خودم برگردانید تا دعوا از بین برود و به جنگ با معاویه برویم.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اجازه دادند، حسان بن مخدوج هم پرچم را در خانه‌ی اشعث زد. حال اشعث ناز می‌کرد و می‌گفت من دیگر نمی‌خواهم فرمانده شوم!

تا اینکه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با او صحبت کردند و فرمودند: میمنه‌ی سپاه را به تو می‌دهیم تا تو میمنه‌ی سپاه را اداره کنی.

یعنی قبل از شروع صفین، اینطور نبود که این لشکر یکپارچه باشد.

در این میان عرض کنم که یکی از اقدامات بی‌نظیر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه این است که جنگ‌هایی کرده است، آن هم با سربازانی که او را آنطور که ما قبول داریم قبول ندارند. در جمل این مردم را مقابل مرجع‌شان قرار داده است! درواقع حضرت کار خیلی سختی انجام داده‌اند.

این فضای پیش از جنگ صفین است که در سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اختلافات قبیله‌ای اینقدر حکم‌فرماست.

اتفاقات قبل از جنگ صفین

وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسیدند، استان بزرگی که امروز چند کشور است، حداقل هفده سال در اختیار معاویه بوده است، یعنی پول و نیروهای نظامی معاویه آنجا بود و معاویه در آنجا سلطنت می‌کرد و سلطان سلاطین بود و هر کاری که دوست داشت انجام می‌داد، او حکومت را به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه تحویل نداد.

وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «سهل بن حنیف» را به شام فرستادند، دژبانی مرز معاویه به او گفتند برگرد وگرنه تو را می‌کشیم.

یعنی اولاً درواقع معاویه سرزمین اسلامی را تصرّف کرد و گفت من این منطقه را به شما نمی‌دهم و در اختیار من است. ثانیاً این خطر بود که لشکر معاویه حمله کنند و مصر را هم تصرّف کنند، کمااینکه بعداً عمروعاص را فرستادند و چنین شد. خطر بعدی این بود که جنوب سوریه‌ی امروزی که شمال عراق است، حمله کنند که عراق را هم محدود کنند.

برای همین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به مالک اشتر استانداری نداد و او را به جزیره (یعنی شمال عراق) فرستاد که مالک جلوی پیشروی یاران معاویه را بگیرد، و مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه هم آن‌ها را سر جای خودشان پس زد، یعنی حداقل در همان شام بمانند.

یعنی یک حالتِ شبهِ آتش‌بسِ همراه با نیم‌نبردی بود.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به دنبال این بودند که با معاویه بجنگند، اهل جمل بودند که حضرت را مجبور کردند که با آن‌ها بجنگند، چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه مشغول آماده کردن لشکر بود که با معاویه بجنگد، یعنی کوفیان و بصریان آماده‌ی جنگ شوند، اما ناگهان در بصره توسط عایشه و طلحه و زبیر کودتا رخ داد، بیت المال بصره غارت شد، فرماندار بصره اخراج شد، جدود هفتصد نفر آدم کشته شدند. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دید اگر بخواهد با معاویه بجنگد، زن و بچه‌ی این کوفیان و بصریان در خطرِ این جمعیتِ اهل جمل هستند. شام بیرون از فضای عراق بود، اما بصره در دلِ عراق بود، اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه لشکر خود را به شام می‌برد، عراق از سرباز خالی می‌شد، اینطور عایشه و طلحه و زبیر از بصره می‌آمدند و کوفه را هم اشغال می‌کردند؛ برای همین امیرالمؤمنین صلوات الله علیه مجبور شد که ابتدا به سراغ اهل جمل برود و آن‌ها را شکست دهد، بعد به سراغ معاویه برود.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعد از جنگ جمل که اشعث و جریر را هم عزل کرد، تقریباً یک سال بعد آماده شدند که به جنگ با معاویه بروند.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در جنگ با عایشه و طلحه و زبیر حدود دوازده هزار نیرو داشت، انگیزه‌ی جنگ با اهل جمل کم بود، چون عایشه و طلحه و زبیر در جامعه‌ی اسلامی آدم‌های محترمی محسوب می‌شدند، مثلاً می‌گفتند عایشه مادر مؤمنان است و مرجع تقلید است و همسر پیامبر است، همانطور که قبلاً عرض کرده بودیم خوارجِ کوفیان هم بشدّت طرفدارا دو خلیفه‌ی اول بودند. اما برای جنگ با معاویه حدود دوازده هزار نیرو آمد.

بخشی از موضوع این بود که حق روشن شد و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه پیروزی حیرت‌انگیزی در جنگ جمل داشت، یک بخش هم این بود که این اشخاصی که در کوفه بودند، برای جنگ با معاویه انگیزه‌ی بیشتری داشتند، بنابراین بعضی هم با این انگیزه آمدند.

یعنی انگیزه‌های مختلفی در سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بود، بعضی برای این انگیزه آمده بودند که با بنی امیّه بجنگند، یعنی می‌گفتند ما یک حساب و پدرکشتگی قدیمی با بنی امیّه داریم، حال فرصت این امر است که برویم و به حساب این‌ها برسیم.

تمام دولت عثمان که سیزده سال بود، در دست بنی امیّه بود، حال یک فرصتی بود که با بنی امیّه هم تسویه حساب کنند، یعنی انگیزه‌ی قبیله هم بود.

نقش خوارج در جنگ صفین

جنگ صفین شروع شد.

جنگ صفین یک جنگ عجیب است، با تعطیلی‌ها و توقف، قریب به صد و چند روز طول کشید، عدد کشته‌ها در آنچه مشهور نوشته‌اند، که من نمی‌خواهم بگویم قطعاً درست است، گفته‌اند بیست و پنج هزار کشته از لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و چهل و پنج هزار کشته از لشکر معاویه! یعنی در مجموع هفتاد هزار نفر کشته شدند!

جنگ صفین اینگونه بود که معمولاً ظهر هر روز آغاز می‌شد و تا غروب زمان می‌برد. گاهی سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بهتر بود و گاهی سپاه دشمن. گاهی در یک طرف سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه تزلزل پیدا می‌کرد که فرار کنند اما آن‌ها را برمی‌گرداندند، گاهی سپاه دشمن اینگونه بود.

تا اینکه به لیلة الهریر رسید، یعنی جنگ شبانه‌روزی شد.

توجّه کنید که جنگ تن به تنِ با چاقو، آمارِ کشته‌ی بسیار زیادی دارد و خیلی رعب‌آور است، چیزی ورای جنگ دیگر است.

اگر شما بهترین کشتی‌گیرهای دنیا که قهرمان المپیک هستند را مقابل هم قرار دهید، بجای دو راند سه دقیقه، بگویید دو راند سی دقیقه‌ای کشتی بگیرید. خواهید دید که رو به موت خواهند رفت.

اینکه شبانه روز بجنگند، آن هم جنگی که دو سپاه درهم شده‌اند و از هر طرف یک چیزی می‌آید… آنقدر کشته و زخمی بود که می‌گفتند پا روی هرجا که می‌گذاشتیم نرم بود، یا جنازه بود و یا مجروح. در منطقه‌ی نبرد، تقریباً زمین از جنازه فرش شد، واقعاً ترسناک بود.

ادوات جنگی اینگونه بودند که احتیاج به اصلاح داشتند؛ شمشیرها شکست، نیزه‌ها خَم شد، تیرها تمام شد، اکثریت حتّی جان نداشتند که سنگ پرت کنند. گفته شده است کار به جایی رسید که دیگر به قصد کشتن، یکدیگر را گاز می‌گرفتند. پس از آن حتّی جان نداشتند گاز بگیرند. دیگر فقط یکدیگر را نگاه می‌کردند که کسی حمله نکند. اندک نیرویی از طرفین مانده بود.

وقتی نیروها خسته می‌شوند، اینجا نقطه‌ی خطر است.

شما از نویسندگان بپرسید، اگر یک پروژه‌ی تحقیقاتی خیلی زیاد طول بکشد؛ در فصول اولیه خیلی دقّت و تتبع و بررسی و وارسی هست، اما از جایی به بعد دیگر خسته می‌شود، وقتی به فصل آخر می رسید، می‌بینید که سطح بحث خیلی پایین است. یعنی از نظر روحی خسته می‌شود.

در صفین که جنگ بود و یکدیگر را می‌کشتند…

خطبه‌ی 208 نهج البلاغه اینگونه است که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: همه چیز خوب پیش می‌رفت، «حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ»[4] تا اینکه جنگ شما را خسته رفت.

اینجا لحظه‌ی خطر است، در این بزنگاه خطر، و کشته‌های بسیار، اشعث اقدامی کرد که نشان می‌دهد این جریان خوارج چقدر برخلاف ادعا، حق‌مدار نیستند.

توجّه کنید که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سرپاست، مالک اشتر سرپاست، و برای همین نزدیک بود که معاویه شکست بخورد، چون نیروهای نبریده‌ی طرف مقابل خیلی نبودند، مقاومت‌ها شکسته شده بود، اینجا لحظه‌ی بزنگاه بود، پیروزی خیلی نزدیک بود، اما این‌ها بریدند.

ناگهان اشعث بلند شد و گفت: چه کسی می‌خواهد یتیم‌ها را جمع کند؟ همسر شما می‌خواهد همسر چه کسی شود؟

اشعث دیگران را تحریک کرد، ناگهان این لشکریان در این وارفتگی و بی‌حالی… وقتی جان انسان کم می‌شود، خشم انسان زیاد می‌شود، وقتی بنیه‌ی بدنی انسان کم می‌شود، عصبانیت و خشم انسان افزایش پیدا می‌کند.

اشعث ابتدا یک ترس سنگین ایجاد کرد…

این‌ها تا حالا در سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بودند، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در مورد معاویه و یاران او فرموده بودند: «كُلُّهُ حَرْباً أَعْدَاءُ اَللَّهِ وَ اَلسُّنَّةِ وَ اَلْقُرْآنِ وَ أَهْلُ اَلْبِدَعِ وَ اَلْأَحْدَاثِ»،[5] برویم با دشمنان خدا و قرآن و سنّت پیغمبر و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بجنگیم.

اینجا اشعث اوضاع را تغییر داد و گفت: آیا عرب عرب بکشد؟ نسل عرب کم شود؟

حال تا دیروز دعا می‌کردند که طرف مقابل وجود نداشته باشد، مدام می‌گفتند ما یمنی هستیم و آن‌ها قریشی هستند، حال ناگهان گفت: آیا عرب عرب بکشد؟ ایرانی‌ها بیایند و بر زنان ما مسلط شوند؟

توجّه کنید که ایرانی‌های کوفه مسلمان بودند! درصورتیکه اینجا یک طرف اسلام بود و یک طرف هم آن جریانِ فاسد! چرا ناگهان ایرانیان را به دشمن تبدیل کردی که موضوع عرب و عجب پیش بیاید؟! اصلاً دعوا که بر سر عرب و عجم نبود، شما که اصلاً یکدیگر را قبول نداشتید…

اما اشعث ناگهان گفت: شما یکدیگر را بکشید که عجم بر نوامیس شما مسلط شود و فرزندان شما را تصرّف کند؟

زمینه‌ی تردید فراهم شد، از آنطرف معاویه پانصد قرآن به نیزه کرد!

توجّه کنید آن زمان که قرآن چاپ نمی‌شد! اما در سپاه معاویه پانصد قرآن آورده بودند، از قرآن کوچک تا قرآنِ موزه‌ای که هر ورق آن یک متر در یک و نیم متر بود، که آن را با گاری می‌آوردند، این قرآن‌ها را به نیزه کردند و گفتند بیایید به قرآن برگردیم!

این‌ها هم برای خستگی و ضعف و آسیب‌خوردگی…

البته من خیلی از موارد را نگفتم، مثل اینکه عمار شهید شد، حق مانند روز روشن شد و…

ناگهان این‌ها گفتند به قرآن برگردیم! راست می‌گویند…

منتها نکته این است که در ذهن آن‌ها این بود که الآن یک فرصت است که در این حکمیتی که رخ می‌دهد، از این علی آبی برای ما گرم نمی‌شود، او سهم خاصی به ما نمی‌دهد، شاید کسی خلیفه شود که یا یمنی باشد یا هوای ما یمنی‌ها را داشته باشد.

وگرنه در جنگی که از نظر نظامی در حال پیروز شدن هستی، چون فقط بخشی از سپاه شما سرپاست و دشمن مقاومتی ندارد، و از نظر حق و باطل هم تو حق هستی و دشمن باطل است، از نظر قبیله‌ای هم او بنی‌امیّه است… اما آدمی که می‌خواهد رشوه بگیرد، منافع شخصی خود را نگاه می‌کند.

این‌ها بر حسب این طمع که چه‌بسا در این حکمیت چیزی بدست بیاوریم، به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فشار آوردند و حکمیت شد.

تا اینجا همه‌ی هدف بنده این بوده است که آن جریانی که ظاهرِ آن تندِ دینی بود، دینداری او باطن نداشت، دنیاپرستی در ظاهر و پوششِ دینداری بود، حزب‌بازی بود، قبیله‌گرایی بود، جناح‌بازی بود، عدالت‌خواهانه نبود. اگر اسم عدالت و امثال این‌ها برده می‌شد، منظور یک بام و دو هوا بود؛ که از این رفتارها خیلی جاها پیدا می‌شود که بنا ندارم به آن‌ها بپردازم. در روزگار ما از این شیوه فراوان است، که ان شاء الله خدای متعال به ما رحم کند.

روضه و توسّل به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام

یکی از آن شب‌هایی که بیچاره‌ها به یکدیگر بشارت می‌دهند و می‌گویند ان شاء الله امشب می‌رویم و به مادر ایشان پناه می‌بریم، آن کسی است که فرزندان سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم به او امیدوار بودند.

بدون اینکه بخواهم تشبیه کنم، چون هیچکسی با اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قابل قیاس نیست، داغی که ما در این روزهای اخیر دیدیم، به اندازه‌ی یک سرِ سوزن، بیشتر حال فرزندان سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را درک می‌کنیم. ما کسی را داشتیم که خیلی روی او حساب می‌کردیم، عزت و اقتدار و دارایی ما بود، خوف ما از این بود که او آسیب بخورد، هر خبری که می‌شد ما نگران او بودیم، در جنگ دوازده روزه مدام نگران جان او بودیم، آن ساعاتی که تهران آسیب دید تا خبر شهادت رهبری بیاید، برای کسانی که او را می‌شناختند و عظمت او را می‌دانستند و مظلومیت او را می‌شناختند و هلهله دیده بودند طوفانی بود.

اینکه انسان به کسی امید داشته باشد که جای امید باشد، در سختی‌ها یک سخنرانی کند و آب روی آتش باشد… ناگهان رئیس جمهور مملکت سقوط کرد، آمد و انگار هیچ اتفاقی رخ نداده است، یک سخنرانی کرد و فرمود دولت کار خود را کند… مانند آب روی آتش بود، کشور را با یک سخنرانی برمی‌گرداند، ما به او تکیه کرده بودیم، اما ناگهان همه‌ی تکیه‌گاه ما ریخت.

الحمدلله که امام زمان ارواحنا له الفداه داریم، امامِ او را داریم، اما بالاخره ما داغ سنگینی دیدیم.

لذا ما امسال به اندازه‌ی یک سرِ سوزن بیشتر حال دختران امام حسین علیه السلام را درک می‌کنیم، به کسی امید داشتند که اصلاً فکر نمی‌کردند او برنگردد، شاید تنها شهیدی از کربلا بود که وداع نکرد و به میدان رفت، فکر نمی‌کردند او برنمی‌گردد، اصلاً قبل از این به خیمه‌ی بدون عمو فکر نکرده بودند، به دورانِ بدونِ عمو فکر نکرده بودند.

هر وقتی که این بچه‌ها دامان خیمه را بالا می‌زدند می‌دیدند قَدَر قدرت با آن هیبت و شکوه و قد و بالای رشید پاسداری می‌کرد… فرزندان امام حسین علیه السلام تا شهادت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام اصلاً تجربه‌ی ترسیدن نداشتند و به او تکیه کرده بودند، بلکه به قول آن شاعر «شیخ محمدرضا عذری» که معروف است و شما هم شنیده‌اید، شاعر می‌گوید: «يَوْمٌ أبي الْفَضْلِ اسْتَجارِ بِهِ الْهُدي»،[6] ستون خیمه‌ی هدایت، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم به او تکیه کرده بود، «وَالشَّمْسُ مِنْ كَدَرِ العَجَاجِ لِثَامُهَا»، آنقدر این صحنه‌ی غربتِ امام حسین علیه السلام و فرزندان ایشان تلخ بود که خورشید هم نقاب زده بود که نبیند.

حضرت اباالفضل العباس علیه السلام «حافظ الخیام» بود، «أبو القِرْبَة» بود، تا او بود شاید به حضرت رباب سلام الله علیها می‌گفتند که بالاخره با آب می‌آید، بهانه‌ی امید فراهم بود، منتظر بودند…

در آن چند روز، چند مرتبه به خط زده بود و قدری آب برای بچه‌ها آورده بود…

«حافظ الحسین علیه السلام» بود، تا او بود بچه‌های امام حسین علیه السلام خیلی نگرانِ جانِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نبودند…

با شهادت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام همه چیز روی سر این بچه‌ها خراب شد، ناگهان نگران جان پدر شدند…

مصیبتِ خیلی سنگینی برای حرم سیّدالشّهداء صلوات الله علیه است…

حضرت اباالفضل العباس علیه السلام خیلی مؤدّب بود و اصلاً در محضر امام حسین علیه السلام حرف نمی‌زد.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام کار را تقسیم می‌کردند، گاهی وسط میدان می‌رفتند و برمی‌گشتند، پیکر شهدا را می‌آوردند، اگر دشمن یک لحظه غفلت می‌دید به خیمه‌ها حمله می‌کرد.

اینکه شما شنیده‌اید که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه وسط میدان هستند و حضرت زینب کبری سلام الله علیها برای حضرت علی اکبر علیه السلام به وسط میدان رفتند، برای این است که هنوز قمر بنی هاشم علیه السلام هستند… وقتی حضرت اباالفضل العباس علیه السلام افتاد، دیگر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بااحتیاط به خط می‌زدند… که نکند از پشت سر به خیمه‌ها حمله کنند…

کمااینکه آن جمله را در زمان حیات خودش، بعد از شهادت قمر بنی هاشم علیه السلام فرمود که «يَا شِيعَةَ آلِ أَبِي سُفْيَانَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ وَ كُنْتُمْ لاَ تَخَافُونَ اَلْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُمْ»،[7]

وقتی رمق سیّدالشّهداء صلوات الله علیه کم شد، دشمنان خواستند به خیمه‌ها حمله کنند، حضرت سعی کردند که از جای خود بلند شوند… فرمودند: ای نامردها! تا زمانی که من زنده هستم به خیمه‌ها حمله نکنید… چون اینجا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام افتاده بودند…

کنار خیمه‌ها ایستاده بود، یک طرف صدای العطش بود، یک طرف صدای تمسخر دشمن بود…

اگر همه‌ی عالم غیرت‌شان را با هم جمع کنند، همه باهم مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام نسبت به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه غیرت ندارند… اینکه بایستد و ببیند و سیّدالشّهداء صلوات الله علیه صحبت می‌کنند و دشمنان هلهله می‌کنند… مشک آب روی زمین می‌ریزند… برای ایشان غیرقابل تحمّل بود…

هزار مرتبه بلاتشبیه، آن شبی که سحر آن خبر شهادت رهبر انقلاب را دادند، دیدید که گاهی بعضی‌ها سر و صدا کردند… تلخیِ آن تا زمانی که زنده هستیم از کام ما نمی‌رود، گرچه شاید ما بخاطر مصالحی باز هم بگوییم هموطن هستیم و ان شاء الله برمی‌گردند… ولی کامِ تلخِ ما از بین نمی‌رود… تازه اینجا یک سربازِ امام حسین علیه السلام را زده بودند…

اما آنجا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام دیدند که پسرِ حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را مسخره می‌کنند… برای ایشان سخت بود و نتوانستند تحمّل کنند…

یک نگرانی هم پیش آمد، همه شهید شده بودند و دیگر رزمنده‌ای باقی نمانده بود، فقط حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باقی مانده بودند، برای همین ناگهان قمر بنی هاشم علیه السلام نگران شدند که اگر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه قبل از من صدمه ببینند من چه کنم؟ وگرنه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام که در مقابل سیّدالشّهداء صلوات الله علیه صحبت نمی‌کرد، سکوت محض و ادبِ کامل بود…

در نهایت به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد و عرض کرد که «قَدْ ضَاقَ صَدْرِي»،[8] سینه‌ام تنگ شده است، «وَ لَقَد سَئِمْتُ مِنَ الْحَیاةِ الدُّنیَا» دیگر از زندگی در این دنیا بیزارم، اجازه دهید بروم که جان خود را فدای شما کنم، من نگران هستم که خدای نکرده باشم و شما آسیب ببینید…

همینکه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه این عبارت را شنیدند… نمی‌شود این جمله را فارسی ترجمه کرد که «فَبَکی الحُسَینُ علیه السلام بُکاءً شَدِیدَاً»، نمی‌دانم سیّدالشّهداء صلوات الله علیه چطور گریه کردند که راوی چنین گفته است… قمر بنی هاشم علیه السلام ساکت شدند… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي»، تو پرچمدار من هستی،  اگر بروی لشکر من از هم می‌پاشد و امنیت خیمه‌ها از دست می‌رود…

حضرت اباالفضل العباس علیه السلام اهل اصرار نبود، سر خود را پایین انداخت و حرف نزد…

سیّدالشّهداء نگاهی به صورت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام کرد و دید که پاهای او دیگر روی زمین نیست و دل او کَنده شده است…

در جنگ صفین، عمّار در آخرین روز زندگی خود آمد تا از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اذن میدان بگیرد، حضرت اجازه نمی‌دادند، این موضوع چند مرتبه تکرار شد، دیگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دیدند که زمان وداع فرا رسیده است، از اسب پیاده شد و عمّار را در آغوش گرفت و فرمود: «فَنِعْمَ اَلْأَخُ كُنْتَ»،[9] خیلی برادر خوبی بودی… «نِعْمَ اَلصَّاحِبُ كُنْتَ» خیلی رفیق خوبی بودی…

توجّه کنید که در صفین امام حسن مجتبی صلوات الله علیه حضور داشت، یارهای دیگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم بودند…

حالا لَا یَوم کَیَومِکَ یَا أبَاعَبدِالله… اینجا لشکری نیست… ناموس امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که در صفین همراه ایشان نبودند… اینجا فقط سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باقی مانده‌اند…

ولی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دیدند که دیگر پاهای قمر بنی هاشم علیه السلام روی زمین نیست و هنگام وداع فرا رسیده است… این مرتبه امام حسین علیه السلام بی‌صدا گریه کرد، همینطور اشک حضرت از غربت جاری بود، فرمود: حال که می‌خواهی بروی «اطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ»،… آخرین امید بچه‌ها این است که تو آب بیاوری…

قمر بنی هاشم علیه السلام وداع نکرد، به میدان نرفت، رجزخوان به سمت علقمه رفت، «لَا أرْهَبُ الْمَوْتَ إذَا الْمَوْتُ رَقَا» از مرگ نمی‌ترسم، برای من مرگ در راه امام حسین علیه السلام عزّت است، «حَتَّی اَوَارِی فِی الْمَصَالِیتِ لَقَی» نهایتاً زیر شمشیرهای شما دفن می‌شوم، «نَفْسِی لِنَفْسِ المُصْطَفَی الطُّهرِ وَقَا» جانم فدای پیامبر و بچه‌های پیامبر، «إنِّی أنَا الْعَبَّاسُ اُغْدُو بِالسَّقَا» آمده‌ام که آب ببرم…

هزاران نفر از دشمنان از شریعه محافظت می‌کرد، اما او وعده داده بود… وعده‌ای داده‌ای و راهیِ میدان شده‌ای… امید به حرم برگشت… ای کاش این‌ها اینقدر امیدوار نمی‌شدند…

در یک نقل هست که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باهم رفتند که بتوانند به آب برسند، نوبه‌ای رجز می‌خواندند…

لابد مثلاً اینطور بوده است که «أنَا ابنُ فَاطِمَةَ الزَّهرَاء»… حضرت اباالفضل العباس علیه السلام هم جواب می‌دادند که «أنَا ابنُ عَلِیٍ المُرتَضَی»…

قمر بنی هاشم علیه السلام زودتر به آب رسید، مشک را پُر از آب کرد و شتافت…

اگر انسان بخواهد جان خود را حفظ کند، باید از تیر خوردن مراقبت کند. اما جایی که وضع شیرخوار وخیم است، فرصتِ این نبود که بخواهد از خودش مراقبت کند… بسرعت به سمت خیمه‌ها می‌آمد… هر اتفاقی که رخ داد سرعت را کم نکرد… مهم نبود… آخرین دستور مولا این است که «آب بیاور»، نفرموده است که با دست بیا… برای همین پاسخ حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به آن ضربه این بود که «وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا يَميني اِنّي اُحَامِي اَبَداً عَنْ دِينِي»… فدای سرِ فرزندانِ امام حسین علیه السلام… با شعف خاصی می‌آمد، هر ضربه‌ای که می‌خورد، لابد در دل خود می‌گفت نوش جان تو، بجای آن آب می‌بری…

شاید اینجا بود که باب الحوائج و نقطه‌ی امید ما شد، پناه می‌برم به خدا از آن لحظه که «فَوَقَفَ العَبَّاس مُتَحَیِّراً»… وقتی مشک تیر خورد، دیگر امیدی نداشت، بنابراین انگیزه‌ی حرکت هم نداشت… هیکلِ تنومندِ بی‌دستِ تیرخورده، بدون آب، فقط روحیه‌ی بچه‌ها را خراب می‌کند… برای همین ایستاد… وقتی سرعت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام کم شد، ایشان را دوره کردند… هر کسی از هر جایی که کینه داشت…

حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تنها شهیدی است که امام حسین علیه السلام قبل از شهادت او نتوانست سر او را به دامان بگیرد… اینجا کار تمام شد…

لذا بعضی‌ها اینطور می‌گویند که هروقت سیّدالشّهداء صلوات الله علیه می‌خواست به میدان برود که سر شهیدی را به دامان بگیرد، مانند باز شکاری می‌رفت تا لحظه‌ی آخرِ آن شهید، سرِ او را به دامان بگیرد و او را ببیند… اما کنار علقمه هیچ عجله‌ای نداشت… انگار اصلاً نمی‌خواست برود…

«فَمَشَى لِمَصرَعِهِ الحسينُ وَطَرفُه»،[10] دیدند سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با کمرِ خم شده، آرام آرام… قدری جلو می‌رفت، قدری برمی‌گشت و خیمه‌ها را نگاه می‌کرد… باید چه جوابی به اهل حرم می‌داد…

وقتی بالای سر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام رسید، دید که همه چیز خیلی پخش و پلا شده است…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خیلی غیور بود و خیلی مناعت طبع داشت، اما مقرّم می‌گوید: «يَكُفْكِفُ دُمُوعَهُ بِكُمِّهِ»… طوری گریه می‌کرد که اشک‌های خویش را با آستین پاک می‌کرد…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نگران حرم شد، نگاهی به آن بدن کرد و به قول «شیخ محمدرضا عذری» فرمود: «اَلیَومَ نَامَتْ اَعْیُنٌ بِکَ لَمْ تَنَمْ»، عباس من! کسانی که تا دیروز از ترس نمی‌خوابیدند، راحت شدند… «وَ تَسَهَّدَتْ أُخْری فَعَزَّ مَنَامُهَا»، اما زینبِ من…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ، وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ. لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً؛ وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً، فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً؛ وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ، وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون.

[5] الغارات، جلد 1،  صفحه ۳۰۲

[6] فرسان الهيجاء، جلد 1 ، صفحه 251

[7] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۰۲

[8] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد ۴۵، صفحه ۱۳

[9] کفاية الأثر في النص على الأئمة الإثنی عشر، جلد ۱، صفحه ۱۲۰ (أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْمُطَّلِبِ اَلشَّيْبَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ حَفْصٍ اَلْخَثْعَمِيُّ اَلْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ يَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَمَّارٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي بَعْضِ غَزَوَاتِهِ وَ قَتَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَصْحَابَ اَلْأَلْوِيَةِ وَ فَرَّقَ جَمْعَهُمْ وَ قَتَلَ عَمْرَو بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْجُمَحِيَّ وَ قَتَلَ شَيْبَةَ بْنَ نَافِعٍ أَتَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقُلْتُ لَهُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْكَ إِنَّ عَلِيّاً قَدْ جَاهَدَ فِي اَللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ فَقَالَ لِأَنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَارِثُ عِلْمِي وَ قَاضِي دَيْنِي وَ مُنْجِزُ وَعْدِي وَ اَلْخَلِيفَةُ بَعْدِي وَ لَوْلاَهُ لَمْ يُعْرَفِ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمَحْضُ حَرْبُهُ حَرْبِي وَ حَرْبِي حَرْبُ اَللَّهِ وَ سِلْمُهُ سِلْمِي وَ سِلْمِي سِلْمُ اَللَّهِ أَلاَ إِنَّهُ أَبُو سِبْطَيَّ وَ اَلْأَئِمَّةِ مِنْ صُلْبِهِ يُخْرِجُ اَللَّهُ تَعَالَى اَلْأَئِمَّةَ اَلرَّاشِدِينَ وَ مِنْهُمْ مَهْدِيُّ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ فَقُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا هَذَا اَلْمَهْدِيُّ قَالَ يَا عَمَّارُ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُ يُخْرِجُ مِنْ صُلْبِ اَلْحُسَيْنِ تِسْعَةً وَ اَلتَّاسِعُ مِنْ وُلْدِهِ يَغِيبُ عَنْهُمْ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمٰاءٍ مَعِينٍ  يَكُونُ لَهُ غَيْبَةٌ طَوِيلَةٌ يَرْجِعُ عَنْهَا قَوْمٌ وَ يَثْبُتُ عَلَيْهَا آخَرُونَ فَإِذَا كَانَ فِي آخِرِ اَلزَّمَانِ يَخْرُجُ فَيَمْلَأُ اَلدُّنْيَا قِسْطاً وَ عَدْلاً وَ يُقَاتِلُ عَلَى اَلتَّأْوِيلِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى اَلتَّنْزِيلِ وَ هُوَ سَمِيِّي وَ أَشْبَهُ اَلنَّاسِ بِي يَا عَمَّارُ سَتَكُونُ بَعْدِي فِتْنَةٌ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَاتَّبِعْ عَلِيّاً وَ حِزْبَهُ فَإِنَّهُ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقَّ مَعَهُ يَا عَمَّارُ إِنَّكَ سَتُقَاتِلُ بَعْدِي مَعَ عَلِيٍّ صِنْفَيْنِ اَلنَّاكِثِينَ وَ اَلْقَاسِطِينَ ثُمَّ تَقْتُلُكَ اَلْفِئَةُ اَلْبَاغِيَةُ قُلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَ لَيْسَ ذَلِكَ عَلَى رِضَا اَللَّهِ وَ رِضَاكَ قَالَ نَعَمْ عَلَى رِضَا اَللَّهِ وَ رِضَايَ وَ يَكُونُ آخِرُ زَادِكَ مِنَ اَلدُّنْيَا شَرْبَةً مِنْ لَبَنٍ تَشْرَبُهُ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ صِفِّينَ خَرَجَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ يَا أَخَا رَسُولِ اَللَّهِ أَ تَأْذَنُ لِي فِي اَلْقِتَالِ قَالَ مَهْلاً رَحِمَكَ اَللَّهُ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ سَاعَةٍ أَعَادَ عَلَيْهِ اَلْكَلاَمَ فَأَجَابَهُ بِمِثْلِهِ فَأَعَادَ عَلَيْهِ ثَالِثاً فَبَكَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ [ عَلِيّا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ] فَنَظَرَ إِلَيْهِ عَمَّارٌ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنَّهُ اَلْيَوْمُ اَلَّذِي وَصَفَهُ لِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَنَزَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ بَغْلَتِهِ وَ عَانَقَ عَمَّاراً وَ وَدَّعَهُ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا اَلْيَقْظَانِ جَزَاكَ اَللَّهُ عَنِ اَللَّهِ وَ عَنْ نَبِيِّكَ خَيْراً فَنِعْمَ اَلْأَخُ كُنْتَ وَ نِعْمَ اَلصَّاحِبُ كُنْتَ ثُمَّ بَكَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ بَكَى عَمَّارٌ ثُمَّ قَالَ وَ اَللَّهِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا تَبِعْتُكَ إِلاَّ بِبَصِيرَةٍ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ يَوْمَ خَيْبَرَ يَا عَمَّارُ سَتَكُونُ بَعْدِي فِتْنَةٌ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَاتَّبِعْ عَلِيّاً وَ حِزْبَهُ فَإِنَّهُ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقَّ مَعَهُ وَ سَتُقَاتِلُ اَلنَّاكِثِينَ وَ اَلْقَاسِطِينَ فَجَزَاكَ اَللَّهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَنِ اَلْإِسْلاَمِ أَفْضَلَ اَلْجَزَاءِ فَلَقَدْ أَدَّيْتَ وَ أَبْلَغْتَ وَ نَصَحْتَ ثُمَّ رَكِبَ وَ رَكِبَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ بَرَزَ إِلَى اَلْقِتَالِ ثُمَّ دَعَا بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ فَقِيلَ لَهُ مَا مَعَنَا مَاءٌ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ اَلْأَنْصَارِ فَأَسْقَاهُ شَرْبَةً مِنْ لَبَنٍ فَشَرِبَهُ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا عَهِدَ إِلَيَّ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنْ يَكُونَ آخِرُ زَادِي مِنَ اَلدُّنْيَا شَرْبَةً مِنَ اَللَّبَنِ ثُمَّ حَمَلَ عَلَى اَلْقَوْمِ فَقَتَلَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ نَفْساً فَخَرَجَ إِلَيْهِ رَجُلاَنِ مِنْ أَهْلِ اَلشَّامِ فَطَعَنَاهُ فَقُتِلَ رَحِمَهُ اَللَّهِ فَلَمَّا كَانَ فِي اَللَّيْلِ طَافَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي اَلْقَتْلَى فَوَجَدَ عَمَّاراً مُلْقًى بَيْنَ اَلْقَتْلَى فَجَعَلَ رَأْسَهُ عَلَى فَخِذِهِ ثُمَّ بَكَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ أَنْشَأَ يَقُولُ يَا مَوْتُ كَمْ هَذَا اَلتَّفَرُّقُ عَنْوَةً فَلَسْتَ تُبْقِي لِلْخَلِيلِ خَلِيل أَرَاكَ نَصِيراً بِالَّذِينَ أُحِبُّهُمْ كَأَنَّكَ تَمْضِي نَحْوَهُمْ بِدَلِيلٍ)

[10] دیوان شعر مرحوم آیت الله سید جعفر حلّی نجفی

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *