«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدّمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، حضرت موسی بن جعفر و فرزندان ایشان علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر باعظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
هدیه به ارواح طیّبهی شهدا از صدر اسلام، همهی شیعیان و محبّانِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، پدر و مادرهای شما عزیزان، سلامتی همهی شما و خانوادههای محترمتان، عموم شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، بخصوص شیعیان لبنان، رزمندگان اسلام، و سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
مرور جلسات گذشته
به مختصری در ذیل زیباییهای کربلا پرداختیم.
اساساً چطور ممکن است در یک فاجعهی عظما که مملو از وقاحت و بیرحمی و سیاهی و کدورت است زیبایی وجود داشته باشد؟
زیبایی در آن نقطهی انتخاب سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و یاران و فرزندان ایشان است.
اساساً از خصایص مکتب حق این است که اصلاً آدم غیرانتخابگر را نمیپذیرد. یک جهت اینکه گفته شده است باید اولیات عقاید «تحقیقی» باشد، این است که شما باید درست انتخاب کرده باشید، البته این اولیاتِ عقاید است، در مورد تفصیل اینگونه نیست، قاعدتاً هیچکدام از شما، بغیر از کسانی که رشته تحصیلیشان این باشد، در مورد تفصیل عقاید تحقیق نکردهاید، چون خود همین موضوع یک کاری است که سالها زمان میخواهد.
اما میگوید آن اولیات اصلی، اینکه بالاخره عالم یک خالقی دارد، قاعدتاً آن خالق ظالم نیست، آن خالق برای هدایت ما یک کسی را میفرستد؛ میگوید در مورد این کلیات تحقیق کنید، ولو مثل آن پیرزنی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم به او فرمود: تو از کجا فهمیدی که خدا هست؟ آن پیرزن یک چرخ سادهی نخریسی داشت و مشغول کار بود، عرض کرد: من که این دستگاه را میگردانم نخ درست میشود، اما اگر رها کنم، نخ درست نمیشود؛ اگر بخواهیم پشم را نخ کنیم، باید یک نفر این کار را انجام دهد، حال مگر میشود این عالم یک آفریننده نداشته باشد؟!
منسوب است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «عَلَيْكُمْ بِدِينِ الْعَجَائِزِ»، مانند این پیرزن باشید که دین را با استدلال شروع کرده است.
واضح است که منظور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم این نبود که بروید و از او استدلال فرا بگیرید، ممکن است خیلی از شما استدلال بهتری بدانید، اما این پیرزن به اندازهی فهم خودش، با یک استدلال شروع کرد.
اینکه به ما میگویند اصلاً دینداری بدون تحقیق اولیه نمیشود، یعنی کلیاتِ اولیه… مجدداً تکرار میکنم که تفصیل اینگونه نیست.
من خیلی دیدهام که میگویند «عقاید تحقیقی است»، نخیر! عقاید تحقیقی نیست، چند نفر از شما روی عقاید خودتان تحقیق کردهاید؟ این کار یک کارِ طولانی مدتِ وقتگیر است، این کار را از ما نخواستهاند، بلکه تفصیل این موضوع را از متخصصین یاد میگیرند؛ اما اینکه چه شد که اسلام را پذیرفتی؟ صرف اینکه بگویی «چون پدرم مسلمان بود» که فایده ندارد، باید انسان یک فهمی از دین داشته باشد، آن فهم اولیه که استقرار پیدا کند که این دین خوب است، باید خود انسان به اندازهی فهم خودش و از جنس استدلالهای خودش داشته باشد، بعد مابقی را بپرسد؛ اتفاقاً مابقی موارد تقلیدی است، یعنی لازم است مانند سایر امور تخصصی به متخصص مراجعه شود.
خود این موضوع یعنی باید انتخاب کنید.
آیا این «انتخاب کنید» بدین معناست که هرچه دوست دارید انتخاب کنید؟ نخیر! عرض نکردم با شهوت انتخاب کنید، عرض کردم انتخاب کنید، یعنی انتخاب عاقلانه.
گاهی انتخاب عاقلانه «انتخاب نکردن» است، یا انتخاب را به دست غیر سپردن است.
این آیه برای هزار و چهارصد سال قبل خیلی جالب است که «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ»[4] ما راه را نشان میدهیم، «إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» تو انتخاب کن که شاکر باشی یا کفور، و بعد هم مسئولیت انتخاب خودت را بعهده بگیر.
دین آمده است که ما خودمان انتخاب کنیم.
شاید کسی بگوید ما مدام در حال انتخاب کردن هستیم، اما اینگونه نیست و اگر دقت کنیم میبینیم که گاهی اوقات عقل ما انتخاب نمیکند، بلکه میل و شهوت و خواسته و غضب و تعصب و دعوا و نفرت ما انتخاب میکند.
انتخاب عایشه از سر نفرت بود
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در مورد عایشه فرمود: اگر عایشه اینقدر از من نفرت نداشت، به جمل نمیآمد که اینطور آبروی خودش را ببرد.
حتّی معجزهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هم رخ داد ولی عایشه از سر نفرت سعی کرد که کج بفهمد؛ سگها در منطقهی حوأب پارس کردند… پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم از قبل فرموده بودند که سگهای حوأب به کدامیک از شما پارس میکنند، سپس به عایشه رو کردند و فرمودند: تو آن شخص نباشی!
عایشه بهم ریخت، طلحه آمد و گفت: نه! اینجا حوأب نیست!
عایشه هم چون نفرت داشته و میخواست بیاید، ضمن اینکه فکر میکردند میتوانند در جمل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را تکه تکه کنند، پذیرفت!
خدای متعال فرموده بود «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ»،[5] تو باید در خانه بمانی و نباید میدانداری کنی، اما عایشه گفت: من برای اینکه دعوا نشود میروم!
ببینید همین شخص در آن جنگ چقدر دستورِ مُثله کردن صادر کرد!
و تحقیق نشان میدهد که اگر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در جنگ جمل شکست خورده بود، کربلا در جمل رخ میداد و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را تکه تکه میکردند؛ یعنی شکست خوردند که این اتفاق رخ نداد، اینطور نیست که خیال کنید در کربلا وحشیگری کردند اما در جمل این کار را نکردند، مشکل آنها این بود که در جمل شکست خوردند، وگرنه همان کارها را انجام میدادند.
حتّی شخص مسیحی هم که تحقیق کرده است، میگوید: امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از اینها گذشت، درحالیکه میدانست اگر دست آنها پیروز میشدند، حتماً علی را میکشتند، بلکه او را مثله میکردند.
انتخابِ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ
قرآن کریم میفرماید: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا»، اگر انسان نسبت به همین یک مورد حساس باشد که من انتخاب کردم، یعنی عقل من انتخاب کرده است، یا دیگران برای من انتخاب میکنند؟
برای چه به ما گفتهاند مشورت کنید؟ برای اینکه باید درست فکر کرد و با عقلا مشورت کرد، ضمن اینکه فرموده است با ترسو و کینهتوز و… مشورت نکنید، که کمک کنند شما خوب انتخاب کنید.
اگر مقدّمات انتخاب را درست طی کنید که یک امتیاز ویژه هم قائل شده است، میگوید اگر انتخاب خودتان باشد که عقوبت یا اجر آن کار برای شما هست، اما اگر انتخابِ خدای متعال را انتخاب کردی، نتیجه را تضمین میکنم؛ منتها تو را وادار نمیکنم، «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا».
«نتیجه را تضمین میکنم» یعنی چه؟ یعنی میگویم یا به آن هدف میرسی، که در اینصورت رسیدهای، یا اگر به آن هدف نمیرسی، من شکست تو را پیروزی تلقّی میکنم و اجر تو را میدهم.
ما به این حالت «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ»[6] میگوییم.
آدمی که با خودش تصمیم گرفته است، باید بار مسئولیت سنگین شکست را بپذیرد. اما خدای متعال میفرماید اگر انتخاب تو در مسیری باشد که من میگویم، من انتخاب تو را تضمین میکنم، چه ببری، و چه ببازی، بردهای؛ اما خودت انتخاب کن.
وقتی چنین امتیازی قائل شده است، مسلماً دیگر التماس هم نمیکند.
بیتوفیقیِ «هَرثَمِه» و «ضحاک بن عبدالله مشرقی» در کربلا
اگر کربلا را نگاه کنیم، هر نقطهای که اوج هست، یک انتخاب شکوهمند است.
«ضحاک بن عبدالله مشرقی» و قمر بنی هاشم علیه السلام و سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باقی ماندهاند.
تاریخ ثبت نکرده است که کسی شب عاشورا رفته باشد، اوج خلوتی کاروان امام حسین علیه السلام، لحظهی شنیدن خبر شهادت حضرت مسلم علیه السلام در مسیر است، هر کسی به هر طمعی آمده بود، متوجه شد که کوفه بهم ریخته است و حضرت مسلم سلام الله علیه هم شهید شده است، بنابراین همه رفتند. افراد معدودی مانند «هَرثَمِه» و «فِراس بن جُعدِهي مَخزُومي» که خواهرزادهی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است پس از رسیدن به کربلا رفتند، تعداد اینها کم است، همه قبلاً رفتهاند، کسانی که تا کربلا آمدند، خیلی ویژه هستند. «فِراس بن جُعدِهي مَخزُومي» که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه دایی پدر اوست، و «هَرثَمِه» شاهد صحنهی روایتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از کربلا بوده است، بعد که با امام حسین علیه السلام هم به کربلا آمد، به امام حسین علیه السلام عرض کرد که حق با شماست! چون من صفین بودم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از این صحرا رد شد و نشست و گریه کرد و از حال رفت و وقایع را برای ما فرمود…
باید توجّه کنیم که انسان با علمِ تنها، لزوماً خوب انتخاب نمیکند، باید منشأ انتخاب خود را جای دیگری درست کرده باشد.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به «هَرثَمِه» فرمودند: آیا تو میمانی؟
«هَرثَمِه» گفت: نه! من در کوفه دختر دارم.
«من در کوفه دختر دارم» یعنی خودم حافظ هستم نه خدا، ضمن اینکه مگر امام حسین علیه السلام دختر نداشتند؟
«هَرثَمِه» اینگونه انتخاب کرد.
تا قیامت هر کسی از اهل حقیقت اسم «هَرثَمِه» را میشنود، هم میگوید خاک بر سر «هَرثَمِه»، هم میگوید به خدا پناه میبرم که من هم مانند «هَرثَمِه» شوم.
«فِراس بن جُعدِهي مَخزُومي» هم با اینکه از اقوام سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بود، وقتی به کربلا رسیدند اذن گرفت که برگردد، حضرت هم جلوی او را نگرفتند.
شب عاشورا هیچ کسی نرفت، «ضحاک بن عبدالله مشرقی» هم جزو کسانی است که شب عاشورا حضور داشته است. او اسب خود را پشت خیمهی بانوان بسته بود، وقتی انصار به میدان رفتند، او برای اذن میدان نزد سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نیامد، مسلماً سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم کسی را به زور به میدان نمیفرستند. اصحاب به میدان رفتند، اما او به روی خود نمیآورد، بعد از اصحاب هم اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین به میدان رفتند اما او به روی خود نیاورد، تا اینکه عصر عاشورا فرا رسید، «ضحاک بن عبدالله مشرقی» و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و سیّدالشّهداء صلوات الله علیه باقی ماندند، حتّی شاید حضرت اباالفضل العباس علیه السلام هم شهید شده باشند؛ «ضحاک بن عبدالله مشرقی» نزد سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد و گفت: ما با هم قول و قراری داشتیم، آن هم این بود که تا وقتی من بتوانم کمک کنم هستم…
مگر تو تا اینجا چه کمکی کردی؟ اصلاً چه کمکی از دست تو برمیآید؟
در ادامه گفت: اما الآن دیگر کمکی از دست من برنمیآید، آیا اجازه میدهید من بروم؟
مسلماً سیّدالشّهداء صلوات الله علیه جلوی او را نگرفتند. مگر امام حسین علیه السلام از کسی درخواست میکنند؟ اینجا جایی است که انبیاء علیهم السلام دوست دارند ضجّه بزنند و به دنیا برگردند که فدای امام حسین علیه السلام شوند، ملائکه دوست داشتند به خدمت امام حسین علیه السلام بیایند، شهدای بدر و احد و صفین و جمل دوست داشتند اینجا پر پر شوند.
«ضحاک بن عبدالله مشرقی» اسب خود را برداشت و رفت!
انتخاب با نفس، یا انتخاب با عقل؟
آن چیزهایی که در کربلا بزرگی درست کرده و شعف دارد و «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا»[7] است، از سر یک انتخاب است، یک نفر در یک موقعیت حساس، در یک دوراهی انتخاب درستی کرده است.
چرا ما حسِ این دوراهیها را نداریم؟ ما که روزانه انتخابهایی داریم، پس چرا حس دوراهی نداریم؟ من خودم را عرض میکنم، من آنقدر انتخاب نکردهام و این نفسِ من جلوی انتخاب مرا گرفته است، که دو طرف انتخاب من، یعنی چه خیر و چه شر، دیگر مانند ترازویی که تراز باشد نیست، انگار وزن یک طرف بیشتر است، انگار یک جوجه را مقابل یک گرگ قرار دهید، مسلماً کار جوجه در لحظهی اول تمام است.
چون من مدام به نفس خود اختیار دادهام، به هر موقعیتی که میرسم، وقتی به صحنهی گناه میرسم، به آن لحظهای که خشم مرا فرا گرفته است، حال باید انتخاب کنم که فحش بدهم یا نه، قبل از اینکه بخواهم انتخاب کنم که حرف نزنم یا انتخاب کنم که اینجا وظیفه دارم در راه خدا اعلامِ بیزاری کنم…
خدای متعال در قرآن کریم میفرماید: اسوهی شما ابراهیم است، به دشمنان مشرکین فریاد زد که «إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ»،[8] یعنی اینگونه نیست که همیشه نباید هیچ چیز گفت، بلکه بعضی اوقات باید «مرگ بر» بگوییم، بعضی اوقات هم باید تصدّق رفت، ولی باید انتخاب کنیم کدامیک درست است.
گاهی آنقدر نفس من قوی شده است که وقتی خشمگین شدهام، تا بخواهم تصمیم بگیرم که باید خشم خود را فرو بخورم یا اینجا جایی است که باید بخاطر خدا خشم خود را بروز بدهم، فحش دادهام!
یعنی اصلاً به دوراهی نمیرسم که بخواهم انتخاب کنم.
آنجایی که باید بزنم، نمیدانم آیا سیلی به صورت یک مظلوم است، یا باید در راه خدا به دشمن بزنم، یا بررسی کنم که انتخاب کنم باید بزنم یا دست خود را بیندازم، چون نفس من تمرین نکرده است، همینکه به لحظهای برسد، میزند و بعداً پشیمان میشوم.
پناه میبرم به خدا از لحظهی انتخابی که نفس بجای عقل انتخاب کند.
چرا ما حسرت میخوریم و پشیمان میشویم؟
ما از عقلمان پشیمان نمیشویم، ما با همین عقلمان دیندار شدیم، ما زمانی پشیمان میشویم که نفس و شهوت ما انتخاب کرده است، درواقع یعنی اصلاً انتخاب نکرده است. آن لحظه لحظهی پشیمانی و حسرت است.
عبیدالله حرّ جُعفی حتّی شیعه نبود، امام حسین علیه السلام او را دعوت کرد، او نیامد، بعداً چند مرتبه شعر گفته و زار زده است که خاک بر سر من که چه فرصتی را از دست دادم!
این همان انتخاب است.
در محل ما یک انتخاب عجیبی افتاد، زمان جنگ هشت ساله، یک پسر هجده نوزده ساله سرباز بود، سرباز آن زمان هم ممکن بود به خط مقدم برود. پدر پولدار او نمیخواست بچه به جنگ برود، گفت اگر به جنگ برود خواهد مُرد.
اینطور نیست که خدای جنگ، خدای شهر، قابض الأرواح، در جنگ بتواند و در شهر نتواند.
او خواست فرزند خود را بصورت قاچاقی به اروپا بفرستد، پولهای او را در قایقهای تندروی دریا گرفتند و او را به آب انداختند. بعد از چند وقت جنازهی بچهی فرارکرده از جنگ را تحویل گرفتند.
هم آن بندهی خدا از دنیا رفت، هم از جنگ فرار کرد.
پدر او یک عمر نابود شد، میشد آثار شکست و پشیمانیِ انتخاب نکردن را در او دید.
به خدای متعال پناه میبرم، من هروقت به یاد ایشان میافتم، از این موضوع میترسم که ملامت کنم، به محضر خدای متعال عرض میکنم: خدایا! من خودم ضعیف و بیچاره هستم، آن بندهی خدا…
گاهی انسان از واقعیت و دنیا، سیلی محکم میخورد…
این بندهی خدا یک لحظه فکر کرد که باید بچهی خود را حفظ کند، چون خیال میکرد اگر این بچه به جنگ برود کشته میشود، درحالیکه اگر این بچه در راه خدا به جنگ میرفت، شهید میشد، و الآن مُردهی فراری از جنگ شده است، و با گناه کبیرهی ترک جنگ از دنیا رفته است؛ پناه بر خدا.
ان شاء الله خدای متعال روزی ما کند که هر روز تعداد انتخابهایمان بیشتر شود، یعنی این ما باشیم که انتخاب کنیم، نه نفس و شهوت و غضب و میل ما. اگر انسان انتخابگر شود، آرامش پیدا میکند و حسرت نمیخورد، چون به بهترین چیزی که به ذهنش میرسد عمل میکند، به تکلیف عمل میکند، و همانطور که عرض کردم اگر به تکلیف عمل کند، خدای متعال او را مأجور قرار میدهد.
کنکوریها! خدا را درنظر داشته باشید تا آرام شوید
الآن نزدیک فصل کنکور است، کنکوریهای امسال خیلی اذیت شدند، این بندگان خدا همینطور استرس دارند، اگر شما بخواهید درس بخوانید یا کار کنید که به فلان موفقیت برسید، مثلاً من کار کنم که یک برجساز شوم، وقتی برجساز نشوم شکست خوردهام، پس خودم را مورد شماتت قرار میدهم؛ اما اگر کسی خدا را درنظر بگیرد و با عقل تصمیم بگیرد، اگر برای خدا درس بخواند…
عرض میکنم اگر فکر کند و دقیق انتخاب کند، یعنی اگر از او پرسیدند برای چه میخواهی فلان رشته را بخوانی؟ مثلاً میگوید این رشته بغیر از اینکه شغل آیندهی من میشود، مثلاً به درد کشور هم میخورد، قربة الی الله به شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و کشور مسلمین خدمتی خواهم کرد.
حال اگر قبول شود که الحمدلله، اگر نشود هم خدای متعال به او اجر خواهد داد، او «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ» است.
اینطور دیگر اضطراب وجود نخواهد داشت.
جوانمردیِ حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
شما بروید و بپرسید، در دنیا جنگی بین هزاران نفر و صد نفر صورت بگیرد، و این صد نفر یک شکست نظامی صد در صدی بخورند؛ دیگر اصلاً باید برای چه داستان اینها مطرح شود؟ اصلاً انسانها کلاً شکستدوست نیستند، ما قهرمانِ پیروز را دوست داریم، پس چرا قهرمانی که نتوانست آب بیاورد را دوست داریم؟ چون نقطهی انتخاب او جایی بود که خودش را ندید، حتّی عقل خودش انتخاب نکرد، مولا فرمود برو و آب بیاور، اما مولا نفرمود برو و با دستهایت برگرد.
اگر فرمان مولا را در راه خدا انجام دهیم، اگر پیروز شویم که پیروز هستیم، البته هزار مرتبه بلاتشبیه، چون کسی با اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قابل قیاس نیست، اما اگر شکست بخوریم و اسیر شویم هم مانند شهید حججی رضوان الله تعالی علیه عزیز میشویم.
خود همین موضوع هم تناقض است، اسیر عزیز هم عجیب است! علت عزیز شدن این اسیر هم این بود که ایشان شرافت خود را در اسارت از دست نداد، آن لحظهای که…
قطعاً اگر داعشیها میدانستند در صورت انتشار فیلم او، او اینطور عزیز میشود، حتماً آن فیلم را منتشر نمیکردند. چون کسی که حتی پنجاه کیلوگرم هم نبود، اسیر دست وحشیترینهای عصر ما بود، اما در چشم او ترس وجود نداشت، او انتخاب کرده بود که با خدا معامله کند.
اینجا دو طرفِ انتخاب تضمین است و دیگر خوف نیست که بترسی.
شما باب الحوائجهای کربلا را نگاه کنید، همگی در ظاهر ناکام هستند، هم شیرخوار به آب نرسید، هم قمر بنی هاشم سلام الله علیه آب نیاورد، اما باب الحوائج شدند.
یک باب الحوائج داریم که ان شاء الله من فدای ایشان شوم، مولای عالم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است که خود ایشان در زندان از دنیا رفت.
اینکه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در علقمه آب ننوشیدند، ما خیلی تعجّب نمیکنیم، ولی همانطور که میدانید این نقل برای خبرنگار دشمن است، خبرنگار دشمن مبهوت شده است، او که حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را نمیشناسد.
شما این ورزشکارهای رزمی را ببینید، دو راند سه دقیقهای مبارزه میکنند، حال آنها در استراحت بین دو راند چگونه است؟
حال یک نفر به علقمه برود که با صدها مراقب و سنگانداز و تیرانداز مواجه شود، زیر تیغ آفتاب باشد و آنچنان حرکت داشته باشد، آب گوارا هم به دست او بخورد…
خبرنگار دشمن که امام حسین علیه السلام را نمیفهمد، میگوید: قمر بنی هاشم به آب رفت اما آب ننوشید! تحلیل خبرنگار دشمن این است که به یاد عطش حسین آب نخورده است!
اگر ما بخواهیم از اینطرف نگاه کنیم که شأن حضرت اباالفضل العباس علیه السلام از این حرفها خیلی بالاتر است، اما حتّی خبرنگار دشمن هم میگوید: جنگ کرد و به آب رسید…
که همین هم عجیب و حیرتانگیز است، اگر من بخواهم از بین شما رد شوم و به آخر جلسه بروم، شما که اینقدر مهربان هستید و دستتان هم خالیست، اگر اجازه ندهید، من نمیتوانم از اینجا رد شوم؛ اینکه هزاران سنگانداز و تیرانداز از شریعه مراقبت میکنند، جایی هم که آب میآوردند، یک جای محدود بود، حضرت اباالفضل العباس علیه السلام چطور از بین آنها عبور کردند؟
ولی حضرت اباالفضل العباس علیه السلام انتخاب کرده است که…
امام سجاد علیه السلام فرمودند: «فَدَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ»،[9] خواست خودش را فدای برادرش کند.
یعنی این انتخابِ حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بود.
همهی ما اهلِ طرفداری از پیروز هستیم، اما خدای متعال ما را اینطور آفریده است که اگر یک جوانمردی ببینیم، صد مرتبه پیروزی را فدای آن جوانمردی میکنیم و دلمان غنج میرود.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در بیانِ امام صادق علیه السلام
حال ببینید امام صادق علیه الصلاة و السلام راجع به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام چه میفرمایند.
همانطور که میدانید، وقتی میگویند «بالاترین ثواب را به یک نفر میدهیم»، چون حکیم این جمله را بیان میکند، قاعدتاً بالاترین ثواب را به بالاترین عمل میدهند.
امام صادق سلام الله علیه میفرمایند: «فَجَزاكَ اللّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَعَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَعَنِ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ» خدای متعال از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و امام حسن مجتبی صلوات الله علیه و امام حسین صلوات الله علیه به تو جزا بدهد، «أَكْثَرَ الْجَزاءِ» بیشترین جزاء، «وَ أَوْفَرَ الْجَزاءِ» پُرترین پاداش، «وَأَوْفى جَزاءِ» یکپارچه همهی جزاء را به تو بدهد، «بِمَا صَبَرْتَ» برای آن صبری که در کربلا کردی.
این یعنی صبر تو برترین صبر بوده است.
شما قرآن کریم را نگاه کنید، اگر کسی بخواهد امام شود، «وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا»،[10] اگر صبر او اوج بگیرد امام میشود!
حضرت عباس بن علی علیهما السلام کسی است که صبر در اوج دارد، مقابل سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در سکوت کامل است، علم خود را مستقیم از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اخذ کرده است!
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام آنقدر بزرگ بود که مانند پدرش امیرالمؤمنین صلوات الله علیه که مطلب زیادی از او در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم نیامده است و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعداً صحبت کردهاند، قمر بنی هاشم سلام الله علیه هم چون زمان معصومین زندگی کردهاند، هیچ جملهای از ایشان نرسیده است و در سکوت بوده است؛ طوری که ما نمیدانیم آیا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام سخنرانیِ خوب بلد بوده است یا نه! چون ایشان در سکوت بودند، ایشان انتخاب کردهاند که در محضر امام سکوت کند.
امام صادق سلام الله علیه به ما یاد داده است که وقتی به محضر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام میرسیم، بگوییم: «وَأَنَا لَكَ تابِعٌ» ما پیرو تو هستیم!
کسی که در زمان مقتضی سکوت کرده است، حال شأنیت این را دارد که ما از او پیروی کنیم.
بعد امام صادق علیه السلام عبارتی فرمودهاند که ما در تاریخ این عبارت را برای هیچکسی نداریم…
همانطور که میدانید روز قیامت همهی ما حسرت خواهیم خورد، به خدای متعال پناه میبرم، «وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ»،[11] همه حسرت خواهند خورد، مگر معصومین، یعنی کسانی که فرصتی را نسوزاندند و استعدادی را کور نکردند، هرچه خدای متعال عطا کرده است، همه را استفاده کردهاند، وگرنه حسرت میخوریم.
امام صادق علیه الصلاة و السلام به دلالت التزامی این جمله میخواهد بفرماید که قمر بنی هاشم علیه السلام جزو کسانی است که حسرت نمیخورد، حضرت صادق صلوات الله علیه میفرمایند: «أَشْهَدُ لَكَ» من شهادت میدهم، «قَدْ أَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ» تو نهایت تلاش خودت را انجام دادی، «وَ نَهَایَةَ المَأمُول»، اگر کسی در وهم و آرزوی خود میگفت که ای کاش میشد فلان کار را هم انجام داد، تو آن کار را هم انجام دادی؛ این یعنی حسرت نخواهی خورد، پس درنتیجه «أَعْطاكَ مِنْ جِنانِهِ أَفْسَحَها مَنْزِلاً» برای همین خدا بزرگترین منزل را در بهشت، به تو عطا کرده است، «وَأَفْضَلَها غُرَفاً» غرفهی تو در بهشت، با هیچ کسی قابل قیاس نیست…
شما توجّه کنید که انبیاء علیهم السلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در علّییّن هستند، در آنجا که به این راحتی ذکر خیر کسی نمیشود!
امام صادق علیه السلام بعد از اینکه فرمودند «وَأَعْطاكَ مِنْ جِنانِهِ أَفْسَحَها مَنْزِلاً، وَأَفْضَلَها غُرَفاً»، فرمودند: «وَرَفَعَ ذِكْرَكَ فِي عِلِّيِّينَ» آنجا مدام ذکر خیر تو است!
روضه و توسّل به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ أمِیرِالمُؤمِنِین، ضَیفُکَ بِبَابِک… ما امشب باحاجت آمدهایم… یَا أیُّهَا الکَرِیم إبنُ الکَرِیم، یَابنَ أمِیرِالمُؤمِنِین، یَابنَ اُمِّ البَنِین، یَا نَافِذَ البَصِیرَة، یَا قَمَرَ العَشِیرَة، أُنظُر إلَینَا نَظرَةَ الرَّحِیمَة، نگاهی به ما و مجلس ما کنید، ما امشب به عشق شما آمدهایم، وقتی فضائل شما را میگوییم دل ما غنج میرود و میگوییم ایشان مولای ما هستند، ما به دستگیری شما امید داریم، ما به یاد لحظهای که جگر شما سوخت، سوختیم…
قمر بنی هاشم علیه السلام چند ویژگی داشت که باعث میشد همه به ایشان امید پیدا کنند.
اجازه دهید مقدّمهای بگویم که آقای شهید را بلاتشبیه یاد کنم. خیلیها در جنگ دوازده روزه این حس را داشتند، هر مرتبه که انفجاری رخ میداد، ما میگفتیم خدایا! آنجا رهبر ما را نزده باشند. خب ما خیلی به او امید داشتیم، ایشان پشت و پناه ما بود. ناگهان یک رئیس جمهور سقوط کرد، ایشان مانند یک شیر آمد و صحبت کرد و فرمود اتفاقی رخ نداده است و دولت باید کار خود را انجام دهد. ما با یک کلام ایشان آرام میشدیم. ایشان سرباز امام زمان ارواحنا له الفداه بودند، شما ببینید امام زمان ارواحنا له الفداه کیست! ما هم امیدی به رهبر شهید بسته بودیم، تصوّر میکنم که ما امسال به اندازهی یک سر سوزن، روضهی دختران سیّدالشّهداء صلوات الله علیه، و حال آنها را بیشتر درک میکنیم، چون به یک کسی که امید بسته بودیم و پشت و پناه ما بود… ان شاء الله خدای متعال این دشمنان را لعنت کند، ناگهان کمر ما را شکستند.
امید همه در کربلا به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بود، وقتی بعضی از رزمندهها به میدان میرفتند و محاصره میشدند و گیر میکردند، میگفتند: «أغِثنِی یَا عَبّاس»…
ما هم به شما عرض میکنیم که أغِثنِی یَا أبَاالفَضل… ما هم امشب آمدهایم که شما دست ما را بگیرید…
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام «حافظ الخیام» بود، تا زمانی که حضرت عباس علیه السلام زنده بود، بچههای امام حسین علیه السلام تجربهی ترسیدن نداشتند و با ترسیدن مواجه نشده بودند، اجازه نداده بود که نامحرم نزدیک اینها بیاید، کسی حریمِ اینها را هتک نکرده بود، هروقت دامان خیمه را بالا میزدند میدیدند که عمو در حال پاسداری است، پشتشان به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام گرم بود، بلکه به قول «شیخ محمدرضا عذری» میگوید: «يَوْمٌ أبي الْفَضْلِ اسْتَجارِ بِهِ الْهُدي»،[12] پشت امام حسین علیه السلام هم به او گرم بود…
«قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ»[13]… گاهی اینطور است، مثلاً خدای متعال به حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام فرمودند که پشت و بازوی تو را به برادرت هارون محکم کردیم؛ به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هم در مورد امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود، در کربلا هم اینطور است.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام «حافظ الحسین علیه السلام» بود، تا زمانی که قمر بنی هاشم علیه السلام زنده بود، بچههای امام حسین علیه السلام اینقدر نگرانِ جانِ امام حسین علیه السلام نشدند، با شهادت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام ناگهان اضطراب برای جان امام حسین علیه السلام همهی وجود آنان را فرا گرفت.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام آبآورِ حرم بود، این روزهای اخیر هم چند مرتبه توانسته بود آب محدودی برای حرم بیاورد.
تا زمانی که قمر بنی هاشم علیه السلام بود، امیدی در دل حضرت رباب سلام الله علیها بود، برای همین هم وقتی به میدان رفت، در گزارشها نمیگوید وداع کرد، چون اصلاً کسی فکر نمیکرد که ایشان برنگردد، خیلی به او امید داشتند… ای کاش اینقدر به او امید پیدا نکرده بودند… مصیبت آنجایی بود که مصیبت از آنجایی که فکر نمیکردند به آنها نازل شد، فکر نمیکردند عمو برنگردد، چون چنین چیزی سابقه نداشته بود.
وقتی حضرت اباالفضل العباس علیه السلام کنار خیمهها ایستاده بود، هم صدای العطش خیلی ایشان را اذیت کرد، هم خیلی نسبت به امام حسین علیه السلام غیور بود.
اگر ما ببینیم کسی به عزیز و نور چشم و محبوب ما، مثلاً به رهبرمان یا پدرمان جسارت کند، نمیتوانیم تحمّل کنیم، اما او با آن غیرتی که نسبت به امام حسین علیه السلام داشت، با آن معرفتی که نسبت به امام حسین علیه السلام داشت، ایستاده بود و امام حسین علیه السلام در اوج تشنگی بود، از طرفی میدید دشمن مشک آب را مقابل حضرت روی زمین خالی میکند… دیگر نتوانست بیحرمتی به امام حسین علیه السلام را تحمّل کند.
در این میان یک اتفاق هم رخ داد، وقتی همه شهید شدند، فقط حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و امام حسین علیه السلام باقی ماندند. ناگهان نگران شد که اگر امام حسین علیه السلام شهید شود، باید چکار کند؟ این اضطراب هم به ایشان فشار آورد… حضرت امّ البنین سلام الله علیها اینها را تربیت کرده بود…
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه آمد… آن برادری که هیچوقت حرف نمیزند و همیشه سر او پایین است، مؤدّب است، کریم است، صاحب معرفت و بصیرت است، به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عرض کرد: «قَدْ ضَاقَ صَدْرِي»،[14] سینهام تنگ شده است، «وَ لَقَد سَئِمْتُ مِنَ الْحَیاةِ الدُّنیَا» دیگر از زندگی در این دنیا بیزارم، اینطور به شما جسارت میکنند… اجازه دهید بروم که جان خود را فدای شما کنم…
فارسها نمیتوانند این جمله را ترجمه کند، در مقتل دارد که «فَبَکی الحُسَینُ علیه السلام بُکاءً شَدِیدَاً»، «فَبَکی الحُسَینُ علیه السلام بُکاءً» یعنی خیلی شدید گریه کرد، وقتی «شَدِیدَاً» را اضافه کند، دیگر معنای آن را نمیدانم!
بعد فرمودند: «أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي»، تو پرچمدار من هستی، اگر بروی لشکر من از هم میپاشد و امنیت خیمهها از دست میرود…
قمر بنی هاشم علیه السلام اهل اصرار نبود، برای همین هم سر خود را پایین انداخت و چیزی به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عرض نکرد.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بلند بلند گریه کرد، به صورت قمر بنی هاشم علیه السلام نگاه کرد و دید او هیچ چیزی نمیگوید، اما دیگر پاهای او روی زمین نیست و دل او از دنیا کَنده شده است.
اینجا خیلی سخت است، اینجا امام حسین علیه السلام بیصدا و مظلومانه و غریبانه گریه کرد، دید این لحظهی وداع است و باید بپذیرد، برای همین فرمود: اگر میخواهی بروی «اطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ»،… عباس جان! وضع شیرخوار وخیم است…
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام رجزخوان به سمت علقمه به میدان رفت، نمیدانم چطور به آب رسید، اما مشک را مملو از آب کرد…
اگر بخواهد خودش را از تیرها حفظ کند و بصورت زیگزاگ حرکت کند، زمان میبرد تا برگردد، اینجا وضع شیرخوار وخیم است، بخاطر همین هم مستقیم به سمت خیمهها آمد…
هرچه زدند مهم نبود و نشاط او در آمدن کم نشد… مولا فرموده است آب بیاور، نفرموده است با دست بیا، برای همین هم وقتی آن اتفاق افتاد، فرمود: «وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا يَميني اِنّي اُحَامِي اَبَداً عَنْ دِينِي»… فدای سرِ مولا… او یک دستور به من داده است و آن هم این است که آب بیاورم… هر بلایی که بر سر ایشان آوردند، همینطور باسرعت به سمت خیمه میآمد…
پناه میبرم به خدا از آن لحظه که «فَوَقَفَ العَبَّاس مُتَحَیِّراً»… وقتی مشک را زدند، دیگر انگیزهی حرکت نداشت… این هیکلِ تنومند با آن همه زخم، آن هم بیدست… اگر دخترها این صحنه را ببینند، خیلی وحشت میکنند… برای همین ایستاد… او را دوره کردند… هر کاری که توانستند انجام دادند…
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تنها شهیدی است که امام حسین علیه السلام قبل از شهادت او نتوانست بر بالین او حاضر شود… کار تمام شد…
لذا همیشه مینوشتند امام حسین علیه السلام خود را مانند باز شکاری به محتضرِ شهید میرساند و سرِ او را به دامان میگرفت که در آغوش حضرت از دنیا بروند، اما اینجا کار تمام شده بود… لذا در بعضی از مقاتل متأخر میگوید: «فَمَشَى لِمَصرَعِهِ الحسينُ وَطَرفُه»،[15]…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه انگیزه نداشت به کنار علقمه برود، دوست نداشت آن صحنه را ببیند، آرام آرام میرفت…
به قول سیّد جعفر حلّی رضوان الله تعالی علیه که میگوید همینطور که آرام آرام به سمت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام میرفت، گاهی برمیگشت و خیمهها را نگاه میکرد… وقتی برگردم باید به اینها که منتظر هستند چه بگویم؟…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بالای سر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام رسید، وقتی آن بدنِ بهمریخته را دید، «يَكُفْكِفُ دُمُوعَهُ بِكُمِّهِ»… با اینکه مقابل دشمن بود و امام مظهرِ عزّت است، طوری گریه میکرد که اشکهای خود را با آستین پاک میکرد…
بعد فرمود: «اَلیَومَ نَامَتْ اَعْیُنٌ بِکَ لَمْ تَنَمْ»، عباس من! کسانی که تا دیشب از ترس نمیخوابیدند، راحت شدند… «وَ تَسَهَّدَتْ أُخْری فَعَزَّ مَنَامُهَا»، اما زینبِ من…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4] سوره مبارکه انسان، آیه 3 (إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا)
[5] سوره مبارکه احزاب، آیه 33 (وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَىٰ ۖ وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)
[6] سوره مبارکه توبه، آیه 52 (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ ۖ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينَا ۖ فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ)
[7] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۴۹
[8] سوره مبارکه ممتحنه، آیه 4 (قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۖ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ)
[9] الأمالی (للصدوق)، جلد ۱ ، صفحه ۴۶۲ (حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ أَحْمَدُ بْنُ زِيَادٍ اَلْهَمَدَانِيُّ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ اَلْيَقْطِينِيِّ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنِ اِبْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ ثَابِتِ بْنِ أَبِي صَفِيَّةَ قَالَ: نَظَرَ سَيِّدُ اَلْعَابِدِينَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ إِلَى عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبَّاسِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَاسْتَعْبَرَ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ يَوْمٍ أَشَدَّ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ يَوْمِ أُحُدٍ قُتِلَ فِيهِ عَمُّهُ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ أَسَدُ اَللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ بَعْدَهُ يَوْمَ مُؤْتَةَ قُتِلَ فِيهِ اِبْنُ عَمِّهِ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ لاَ يَوْمَ كَيَوْمِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اِزْدَلَفَ عَلَيْهِ ثَلاَثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ كُلٌّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ هُوَ بِاللَّهِ يُذَكِّرُهُمْ فَلاَ يَتَّعِظُونَ حَتَّى قَتَلُوهُ بَغْياً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ رَحِمَ اَللَّهُ اَلْعَبَّاسَ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَى وَ فَدَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّى قُطِعَتْ يَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَيْنِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ اَلْمَلاَئِكَةِ فِي اَلْجَنَّةِ كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ اَلشُّهَدَاءِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ .)
[10] سوره مبارکه سجده، آیه 24 (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ)
[11] سوره مبارکه مریم، آیه 39 (وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ وَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ)
[12] فرسان الهيجاء، جلد 1 ، صفحه 251
[13] سوره مبارکه قصص، آیه 25 (قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا ۚ بِآيَاتِنَا أَنْتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ)
[14] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد ۴۵، صفحه ۱۳
[15] دیوان شعر مرحوم آیت الله سید جعفر حلّی نجفی