جلسه دهم “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت”

حجت الاسلام کاشانی روز چهارشنبه مورخ 3 تیرماه 1405 مصادف با شب عاشوری حسینی در مسجدالرضا علیه السلام تهران به ادامه‌ی سخنرانی با موضوع “زمینه‌های پیدایش خوارج و شاخصه‌های آنها و راه‌حل‌های خلاصی از آن، از جمله هجرت” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، عرض تسلیت به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه شهدا از صدر اسلام تا شهدای عزیز اخیر، شیعیانِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، اموات شما، هر کسی که در راه اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و اشکی ریخت و اندک محبّتی داشت و مجلسی برپا کرد و مجلسی را گرم کرد، کسانی که ما را بر سر سفره معارف اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نشاندند، فقها، علما، محدثان، نویسندگان، امام راحل، رهبر عظیم الشّأن شهید، و سلامتی همه‌ی شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، شما عزیزان، خانواده‌های شما، بخصوص شیعیان لبنان، رزمندگان اسلام، سلامتی رهبر معظم انقلاب صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

بحثی را که از دیشب شروع کردیم، از جهت منطق بحث، باید روزهای اول می‌گفتیم، ولی بجهت اینکه قدری تاریخی بود و شاید حوصله‌سربر بود و به دقّت نیاز داشت، و از طرفی می‌خواستم با روانشناسی خوارج آشنا شوید، برای همین شب‌های آخر بیان کردم که بعد از آن آشنایی، بهتر خیانت خوارج تبیین شود.

موضوع بحث «زمینه‌های بوجود آمدن خوارج» است، آنچه گذشت که گذشت، به نقطه‌ی حساس زندگی خوارج رسیدیم.

اگر بخواهم خیلی خلاصه عرض کنم، این بود که این‌ها که همه‌ی وجودشان از جهتی عطش برای بدست آوردن فرصت برای یمنی‌های حاضر در کوفه بود، اواخر دولت عثمان ابوموسی اشعری را حاکم کوفه کردند، این موضوع هم برایشان دستاوردی محسوب می‌شد.

در این میان نکته‌ای بیان کنم؛ آنچه که ما راجع به یمنی‌ها و خوارج می‌گوییم، لزوماً هیچ ربطی به یمنی‌های دوره‌های بعد ندارد، ری که قرار بود عمر سعد به آنجا برود، در آن دوره مرکز نواصب بوده است، چندصد سال بعد مرکز شیعیان بوده است، الآن که مهد تشیّع است. این یعنی اگر جایی در روزی یکطور بوده است، ربطی به زمان دیگر ندارد، مثلاً الآن این بحث‌ها هیچ ربطی به یمنِ الآن ندارد، باید شرایطِ یمنِ الآن را بصورتِ جداگانه بحث کرد.

از این موارد فراوان است، گاهی در همان کوفه‌ای که عدّه‌ای از آن‌ها به ادّعا قربة الی الله امام حسین علیه السلام را کشتند، صد سال بعد مهد تشیّع است، البته همانجاها هم طیف‌های مختلفی هستند.

این روحیه‌ی ارتقاء عربیتِ قحطانیِ یمنی که توسط ابوموسی رخ داد، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسید و ابوموسی خیانت کرد و جمل را خراب کرد و عزل شد، بلافاصله بعد از او أشعث و جَریر هم از آذربایجان و همدان عزل شدند، وقتی که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خواستند اشعث را از ریاست قبیله‌ی کِنده هم عزل کند، یمنی‌ها قبول نکردند و گفتند عمده‌ی استانداران او قریشی هستند و مدام به انصار مسئولیت می‌دهد، حضرت می‌خواستند ولات انصار خود را بر مصر و بصره و شام حاکم کنند، دو پسر عموی حضرت هم والی یمن و مکه شوند، بعد از حاکم بصره که اوضاع عثمان بن حنیف بهم ریخت، عبدالله بن عباس… این یمنی‌ها اطراف خود را نگاه کردند و دیدند قریشی‌ها مسئولیت‌های اصلی را گرفتند و آن چیزی که آن‌ها از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خواهند درنمی‌آید، چون این‌ها بیش از عدالت می‌خواستند.

نگاهی به نقش خوارج در اتفاقات حکمیت

وقتی جنگ با معاویه به آن نقطه‌ی اوج رسید، اشعث گفت: ایرانی‌ها می‌آیند و همه را بیچاره می‌کنند و اعراب بدبخت شدند… با اینکه مقابل معاویه ایستاده بودند، ناگهان دیدند الآن فرصتِ مناسبی است که اگر حاکم عوض شود، شاید یک کسی بیاید که یا یمنی باشد و یا حافظ منافع یمن باشد.

لذا وقتی یاران معاویه قرآن به نیزه کردند، این‌ها هم گفتند: راست می‌گویند، ببینیم قرآن چه می‌گوید!

اینطور شد که حکمیت رخ داد.

اصرارِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فایده نکرد، حکم‌های امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را هم قبول نکردند، گفتند ابن عباس که قریشی است!

نرفته به معاویه بگویند عمروعاص… البته عمروعاص معلوم نبود برای کجا بود، ولی ظاهر او اینطور بود که پدر او عاص است… به معاویه نگفتند تو هم قریشی معرّفی نکن، اما به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه اینطور گفتند!

اصلاً ببینید، شروع حکمیت، ساقط کردنِ حکومتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است.

گفتند ابن عباس قبول نیست، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: مالک اشتر حکم باشد… در بعضی نقل‌های فرعی «سعید بن قیس همدانی» که یمنی بود… اما گفتند این دو نفر فایده ندارند! چرا؟ چون آن چیزی که آن‌ها می‌خواستند از این دو نفر درنمی‌آمد، این‌ها مطیع امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و حق‌مدار و عدالتخواه هستند، مشکل خوارج هم عدالت نبود، بلکه می‌خواستند یک نفر بیاید که یک چیز اضافه‌ای به یمنی‌ها بدهد؛ برای همین گفتند این دو نفر قبول نیستند، ما ابوموسی اشعری را قبول داریم!

توجّه کنید ابوموسی اشعری همان کسی است که از ابتدا با این جنگ مخالف بود. پس از همین الآن نتیجه معلوم است، آنطرف عمروعاص است و اینطرف هم شخصی که مخالفِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است!

اصلاً فریب‌خوردگی چیست؟ همه چیز خیلی روشن بود! توقع دارید از این دو نفر چه نتیجه‌ای بیرون بیاید؟

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: ابوموسی اشعری که اصلاً از ریشه مشکل دارد! اما آن‌ها گفتند ما فقط ابوموسی اشعری را قبول داریم.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: این‌ها بروند و حکم خدا را بگویند، اگر حکم خدای متعال را بگویند، من قبول می‌کنم.

شما خبر دارید، چرا ابوموسی؟ یک بخشی از آن مربوط به رابطه‌ی ابوموسی اشعری با بعضی از قرّاء بود که قبلاً عرض کردیم، بنحوی ابوموسی مرشد برخی از این خوارج بود.

اما چرا ابوموسی اشعری؟ چون او پدرزن عبدالله بن عمر بود!

گفتند عبدالله بن عمر یادگار خلیفه دوم است، اگر او حاکم شود هوای ما را دارد، پس فرصت مناسبی است، شاید او مرضی همه‌ی اطراف شود.

«دومة الجندل» محل مذاکرات بود، به عبدالله بن عمر گفتند، ابتدای کار او می‌ترسید که برود، چون او کلاً آدم شجاعی نبود. مدام گفتند مردم منتظر شما هستند… بالاخره قبول کرد و به «دومة الجندل» آمد.

معاویه دید ابوموسی اشعری در حال فعالیت است، می‌خواستند ابوموسی اشعری را بخرند، اگر واضخ می‌خریدند که باید حکومت بصره و کوفه را به ابوموسی می‌دادند، که دراینصورت خیلی روشن و بیّن بود. برای همین معاویه یک تهدید و یک تطمیع کرد. تهدید در صحیح بخاری آمده است، و سال‌هاست که بسیاری از آقایان بدون جواب مانده‌اند.

اگر کسی در جهان اسلام پیدا شود که بگوید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از دو خلیفه اول برتر است، بسیاری از گروه‌ها بخاطر تعصبی که دارند آن فرد را بدعتگر می‌دانند و می‌گویند دیگر اهلیتِ پذیرفتن سخن او وجود ندارد و کذّاب است.

وقتی عبدالله بن عمر آمد، معاویه در «دومة الجندل» سخنرانی کرد و گفت: «مَنْ كَانَ يُرِيدُ أَنْ يَتَكَلَّمَ فِي هَذَا الأَمْرِ»[4] کسی که حکومت می‌خواهد، «فَلْيُطْلِعْ لَنَا قَرْنَهُ» شاخ خود را به من نشان دهد تا من شاخ او را بشکنم، «فَلَنَحْنُ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُ وَمِنْ أَبِيهِ» من از خودش و پدرش برای حکومت شایسته‌تر هستم!

اگر کسی بگوید امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برتر از دو خلیفه اول است، می‌گویند راوی کذّاب است، اما این روایت در صحیح بخاری آمده است و هیچ کسی هم کذّاب نشده است! چون سیاست‌شان یک بام و دو هواست.

معاویه گفت: من حتّی پدر تو را هم در حدی قبول ندارم که بخواهد با من رقابت کند! تو که بچه هستی!

بعد به ابوموسی اشعری پیغام دادند و گفتند: خودت و فرزندانت و اقوامت هرچه خواستید، به شما می‌دهیم، پول، اعتبار و…

ناگهان وضع خاندان ابوموسی اشعری خوب شد!

معاویه در شام خیلی رده‌بندی داشت، چون خود او اهل ترور کردن بود، خیلی رده‌ی حفاظتی داشت؛ هروقت ابوموسی و فرزندان او دوست داشتند می‌توانستند براحتی به معاویه نزدیک شوند و کسی با این‌ها کار نداشت، ناگهان محترم شدند! چرا؟

اینکه شنیده‌اید عبدالله بن عمر دو مرتبه به یزید نامه نوشت که مختار را آزاد کند، و او هم آزاد کرد؛ چرا باید نامه‌ی عبدالله بن عمر را اینطور قبول کند؟ چون باهم حساب و کتاب کرده بودند.

ابوموسی اشعری خنگ و سفیه بود، چون منافق سفیه است، اما آنجا خودش را فروخته بود. اگر خودفروختگی او واضح بود که او را تکه تکه می‌کردند، اما خنگ بودن با آن همه درآمد و تطمیع‌های بعدی، برای او ارزش داشت!

هشت ماه کار را معطل کردند! توجّه کنید آن هم در جنگی که در حال پیروزی به نفع حکومتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بود!

دراینصورت اگر شما توقف بدهید، لشکر شکست‌خورده خیلی خوشحال می‌شود، چون از زیر تیغ برون آمده است، اما لشکری که در حال پیروزی بوده است، روحیه‌ی خود را از دست می‌دهد.

چون نظر خوارج هم هر لحظه عوض می‌شد، شروع کردند به تکفیر یکدیگر… ابتدا گفتند حکمیت، بعداً گفتند حکمیت کفر است… لشکر امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از نظر انسجام از هم پاشید، درصورتیکه لشکر معاویه خودش را برای جنگ بعدی آماده می‌کرد.

بررسی این دو نفر هشت ماه طول کشید، معاویه کاملاً مجهز شد و سپاه امیرالمؤمنین صلوات الله علیه کاملاً از هم پاشید.

ظاهر امر هم اینطور بود که عمروعاص گفت مرا فریب دادی، و مجلس بهم خورد!

عملاً معاویه در شام تثبیت شده بود، عملاً کوفه از نظر اجتماعی و روانی پاشیده بود، حال شما بگویید ابوموسی اشعری در انظار مردم هم ساده لوح تلقّی شد!

اساساً ما در سطوح سیاسی، آدمِ زیاد خنگ نداریم، اگر دیدید کسی زیادی بلاهت و حماقت و خنگی دارد، معمولاً آن شخص پولِ این بلاهت و حماقت و خنگیِ خود را گرفته است و خیانت است. البته واضح است که راجع به شخص خاصی حکم نمی‌دهم، عرض می‌کنم طبیعی نیست که آدمی اینقدر ابله در سطوح بالای سیاسی باشد.

خوارج دیدند اوضاع بهم ریخت، آنطرف معاویه سر جای خود است و اینطرف هم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سر جای خود است؛ پس گفتند: اصلاً حکمیت کفر بوده است!

این استدلالی که عرض می‌کنم استدلالِ امام باقر علیه الصلاة و السلام است که در آن دوره هم مطرح می‌شد، این‌ها که آنقدر ادّعای حافظ قرآن بودن و… داشتند، چرا می‌گفتند حکمیت کفر است؟ چون اطاعت مطلق از هر شخصی، عبادتِ اوست.

روزی حضرت باقر علیه السلام به یکی از این خوارج فرمود: وقتی زن و شوهر دعوا می‌کنند، خدای متعال در قرآن کریم می‌فرماید چکار کنند؟ یک حکم از اهل زن و یک حکم از اهل مرد… چون زن و شوهری که نسبت به هم محبّت زیاد دارند، وقتی بین‌شان بهم بخورد به نفرت تبدیل می‌شود و کار سخت می‌شود، یک عاقل از طرف زن و یک عاقل از طرف مرد بنشینند و فکر کنند که راه حلی برای بقای زندگی آن‌ها پیدا کنند… امام باقر علیه السلام فرمودند: وقتی خدای متعال می‌فرماید یک حکم از اهل زن و یک حکم از اهل مرد بیایند، یعنی دستور به کفر داده است؟ یعنی در اینجا کفر را استثناء کرده است؟ یا یک نفر از این حکم‌ها حکم خدا در مورد این زن و شوهر بگویند؟

در ماجرای حکمیت هم اصل موضوع اشکال داشت، چون این کار فرصت دادن به معاویه بود، انتخاب آن حکم هم اشکال داشت، اما خود حکمیت فی نفسه در جایی ایراد ندارد. امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم فرمودند که اگر این دو نفر حکم خدا در قرآن کریم را بگویند، من می‌پذیرم. چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه با قرآن و قرآن با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه است.

اما این دو نفر چکار کردند؟ یک نفر گفت که من علی و معاویه را عزل کردم، آن دیگری هم گفت که من فقط علی را عزل کردم! در این میان حکم قرآن چه شد؟

این دو نفر در همان جلسه هم، در ظاهر به یکدیگر فحش دادند و خودشان هم راضی نشدند، یعنی بر یک امر متّفق نشدند؛ ثانیاً در این میان حکم قرآن چه شد؟ هیچ!

خیانتِ حکمیت در این بود که اصلاً حکمیت نکردند، در این میان قرآن کریم چه فرموده بود؟

بعد از آن خوارج گفتند حکمیت کفر است.

حال شما نمونه را ببینید:

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به ابن عباس فرمودند: اطراف چه کسی شلوغ است؟

در آن منطقه‌ای که خوارج جمع شده بودند، حداقل دوازده هزار نفر آدم بودند!

ابن عباس گفت: «یزید بن قیس أرحبی».

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: می‌شود با او حرف زد، چون او دچار شبهه شده است.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به خیمه‌ی او رفت و در خیمه‌ی او نماز خواند و با هم صحبت کردند و فرمود: مشکل من چیست؟

او گفت: من می‌دانم شما با معاویه قابل قیاس نیستید، ولی برای چه راضی به حکمیت فرد شدید؟

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: واضح است که کسی نباید بغیر از خدا حکم دهد، اما تو چطور از حکم خدا باخبر می‌شوی؟ من گفتم حال که مرا به این حکمیت مجبور کردید، بروند و حکم قرآن را بگویند. اشکال این کار کجاست؟ ضمن اینکه آن‌ها هم حکم قرآن را نگفتند، وگرنه من به آن حکم تن می‌دادم. من نگفته بودم آن‌ها نظر خودشان را بدهند، ضمن اینکه شما این افراد را اجبار کردید.

«یزید بن قیس أرحبی» عرض کرد: درست است!

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمودند: سؤال دیگری نداری؟

این برای بیچارگی است که هر لحظه یک نظر دارند، آدمی که به این سرعت برمی‌گردد، به این سرعت هم سر جای خود برمی‎گردد، چرا؟ چون «وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ»،[5] چون این‌ها روی شبهات و شک ایستاده‌اند و جای محکمی ندارند.

اما این «یزید بن قیس أرحبی» آدم خوبی بود، گیج بود ولی آدم خوبی بود، دزد نبود، از جنس آن‌ها نبود، دنیاپرست نبود، زاهد بود، گفت: دیگر شبهه‌ای ندارم.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برای اینکه می‌خواستند جمع را خلوت کنند، و این شخص هم آدم سلامتی بود، فرمود: من برای ری و اصفهان به والی نیاز دارم، آیا برای اداره‌ی آنجا به آنجا می‌روی؟

«یزید بن قیس أرحبی» به زهد معروف بود، عرض کرد: بله!

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم فرمودند: پس به آنجا برو.

ناگهان خوارج دیدند «یزید بن قیس أرحبی» از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه حکم گرفت و حاکم اصفهان شد.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه از این کارها زیاد کردند که هشت هزار نفر ریختند و چهار هزار نفر ماندند.

خوارج کار دیگری کردند، گفتند: اصلاً حکومت کفر است!

اگر عبدالله بن عمر حاکم می‌شد کفر نبود، اما حال که دیدند جنگی کرده‌اند و هزاران کشته دادند و نزدیک پیروزی ناگهان بحث حکمیت را راه انداختند و الآن هم معاویه سر جای خود است و هم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه سر جای خود هستند، گفتند: اصلاً حکومت کفر است! حکومت برای خداست!

به این موضوع توجّه نکردند که بعضی از این‌ها اصحاب بودند، آیا زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم حکومت نبود؟ آیا پیامبر، خدا بود؟

دنیاخواهیِ این‌ها در حکمی که صادر می‌کردند مؤثّر بود.

این نمی‌شود که وقتی فقیه می‌خواهد فتوا دهد، بگوید ببینم کدامیک به نفع زن و بچه‌ی من است!

اگر حکومت کفر بود، چرا شما تلاش کردید که عبدالله بن عمر حاکم شود؟ ضمن اینکه مگر کفر چیزی است که آنقدر پیچیده باشد که لحظه به لحظه جابجا شود؟ اصلاً شما برای حکومتِ امیرالمؤمنین صلوات الله علیه جنگیدید، چرا آن زمان جنگیدید؟

نمونه‌ی بعدی این است که بعدها آمدند و با امام حسن مجتبی صلوات الله علیه بیعت کردند، چون دیدند امام حسن مجتبی صلوات الله علیه می‌خواستند بروند و با معاویه بجنگند!

چرا این کار را کردید؟ مگر حکومت کفر نبود؟

البته الآن خیلی تطوّر پیدا کرده‌اند، اما الآن هم حکومت دارند!

بالاخره حکومت کفر است یا ایمان است یا شرک است؟ نمی‌شود هروقت هرچه دوست داشتیم بگوییم، نام این کار دین نیست! بعد آنقدر محکم روی این حرف بی‌اساس بایستی که بخاطر آن آدم بکشی؟!

کلاً این موضوع در جریان‌های تکفیری فراوان است که مدام یکدیگر را تکفیر می‌کنند و سپس انشعاب می‌کنند.

حال یک سؤالِ فرعی بپرسم که به بحث مربوط است.

ما مکرراً عرض کردیم که در جامعه‌ی ما خوارج نیست، اما گروه‌های مختلفی هستند که رفتارِ شبیه خوارج را انجام می‌دهند، این موضوع هم صرف یک گروه خاص نیست.

یعنی همیشه یک روندی هست، تا وقتی که آن شخص از این موضوع انتفاع می‌برد مشکلی ندارد، اما از وقتی که این شخص از آن موضوع انتفاع نبرد، مشکل‌دار می‌شود.

خوارج وقتی دیدند چیزی از حکومت بدست نمی‌آورند، گفتند: حکومت کفر است!

یعنی اینگونه نظامات را می‌زنند و می‌خواهند اوضاع را بهم بزنند.

روضه و توسّل

شب عاشوراست، انبیاء علیهم السلام از چند هزار سال قبل از محرّم سال شصت و یک برای امشب گریه کرده‌اند. فقط خدای متعال می‌داند که امشب چه اوضاعی بوده است، فقط خدای متعال می‌داند که چه فشاری به قلب سیّدالشّهداء صلوات الله علیه و سیّدالسّاجدین صلوات الله علیه و حضرت زینب کبری سلام الله علیها آمده است.

همه‌ی جمعیتی که از مکه و مدینه آمده بودند، با شنیدن خبر شهادت حضرت مسلم علیه السلام رفتند. شب عاشورا هیچ کسی نرفته است، وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به کربلا رسیدند چند نفر رفتند، فردا عصر هم یک نفر رفته است، اما امشب کسی نرفته است، اما شب عجیبی است.

خواستند به امام حسین علیه السلام حمله کنند، حضرت به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام فرمودند: برو و از این‌ها یک روز وقت بگیر…

یا اباعبدالله… نگاهی به ما کنید… به نماز ما، به تلاوت قرآن ما، به دینداری ما نگاهی کنید…

امام حسین علیه السلام به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام فرمودند: برو و از این‌ها وقت بگیر، دوست دارم نماز بخوانم…

توجّه کنید که اگر امام حسین علیه السلام شهید شوند، به آغوش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم می‌روند، رشک بهشت است، اصلاً بهشت با امام حسین علیه السلام بهشت است… چرا حضرت نمی‌خواهند زودتر بروند؟ این نماز چه چیزی دارد؟ چرا من هیچ چیزی نمی‌فهمم؟ چرا اگر به امام حسین علیه السلام بگویند شهید شوی آن اتفاقات برای تو رخ می‌دهد، همه‌ی عالم بر اساس قرب به تو طبقه‌بندی می‌شود، اما باز هم دوست دارد بماند و چند رکعت نماز بخواند؟ پس چرا نماز من چنین اهمیّتی ندارد؟

خدایا! تو را به حرمت امام حسین علیه السلام قسم می‌دهیم که این نماز ما را نمازی که مورد پسند امام حسین علیه السلام است قرار بده.

خدایا! تو را به حرمت خون سیّدالشّهداء صلوات الله علیه قسم می‌دهیم که انس ما را با قرآن کریم، آنطور که امام حسین علیه السلام می‌پسندند قرار بده.

اگر این‌ها اصلاح شود، دل ما برای امام زمان ارواحنا له الفداه تنگ می‌شود، در این دعواهایی که… این برای بی‌پناهی و یتیمی ماست که کشوری که با ابرقدرت دنیا جنگیده است و قدرت و تجهیزات نظامی دشمن در تاریخ نظیر ندارد، و ما شکست نظامی نخورده‌ایم، خودمان مانند این بچه‌های یتیم بیچاره، یقه‌ی یکدیگر را گرفته‌ایم و بر سر خودمان می‌زنیم…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: وقت بگیرید که من نماز و قرآن بخوانم.

امام حسین علیه السلام با اصحاب خود صحبت کرد، فرمود: «هَذَا اَللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً»،[6] شب تاریک است، اگر بروید کسی با شما کار ندارد.

ما در جلسات «زیبایی‌های کربلا – با توجّه به اهمیت انتخاب» که در https://www.hkashani.com/?cat=6258 منتشر شده است، توضیح می‌دهیم که امام حسین علیه السلام کسی را با زور نگه نمی‌دارند، باید انتخاب کنند، اگر برای کسی اینقدر واضح نیست که خودش را فدای امام کند، به درد نمی‌خورد که او جزو کربلایی‌ها باشد. اصلاً مسئله این نیست که آیا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه جواز دادند یا نه، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نمی‌خواهند هر کسی بیخود «اصحاب الحسین علیه السلام» شود، همه تا قیام قیامت بگویند «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ»، اینجا اصلاً مسئله فقط این نیست که آیا این‌ها عاقبت بخیر می‌شوند یا نه، شما فرض کنید کسانی که رفتند عاقبت بخیر هم شدند، اما باز هم از این فوز عظیم جا ماندند! پس این‌ها باید انتخاب کنند.

اصحاب بلند شدند، نفر اول… که همیشه ساکت بود، قمر بنی هاشم علیه السلام بلند شد و عرض کرد: ما بدون شما به کجا برویم؟ ما بدون شما چه زندگی‌ای داریم؟ آدمی که می‌تواند بدون شما زندگی کند می‌رود، ما بدون شما نمی‌توانیم زندگی کنیم.

یعنی چه‌بسا ترسیدند که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه این‌ها را رد کنند…

اصحاب یک به یک بلند شدند و حرف زدند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با آن‌ها صحبت کرد و سپس آن‌ها را مرخص کرد…

شب خیلی سنگینی است… ما که علم امام نداریم، اگر آن شب در این خیمه‌ها بودیم، هر کدام را نگاه می‌کردیم، می‌گفتیم فردا این هنگام چه اتفاقی بر سر این‌ها می‌افتد؟… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه که امام هستند…

وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به همه سر زدند، زین العابدین صلوات الله علیه فرمودند که من نتوانستم درست با پدرم وداع کنم، من در خیمه افتاده بودم «وَ عَمَّتِي زَيْنَبُ تُمَرِّضُنِي»،[7] عمّه‌ام حضرت زینب کبری سلام الله علیها بالای سر من بود و پرستاری می‌کرد، پدرم دید اگر مقابل حضرت زینب کبری سلام الله علیها با من صحبت کند، کار برای حضرت زینب کبری سلام الله علیها سخت می‌شود. جلوی درِ خیمه نشست و با غلام خویش به اصلاح شمشیر مشغول شدند، دیدم پدرم فرمایشاتی می‌فرمایند و منظور ایشان من هستم، اما کنایه می‌فرمایند.

امیرالمؤمنین صلوات الله علیه هم کنار این فرموده است، وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه می‌خواست حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را از دست بدهد، شبیه این فرموده است. وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعضی از اصحاب خود مانند عمّار را از دست داد، شبیه این فرموده است.

حضرت سجّاد علیه السلام می‌فرمایند: دیدم پدرم مشغول اصلاح شمشیر است و من هم در خیمه بودم و توان بلند شدن نداشتم، دیدم پدرم می‌گوید: «يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ *** كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ»، ای روزگار! اُف بر تو… چقدر عزیزانِ حسین را از او گرفتی! اجازه ندادی آب خوش از گلوی ما پایین برود…

امام سجّاد علیه السلام می‌فرمایند: من متوجّه شدم که پدرم می‌خواهند با من وصیّت کنند، «فَخَنَقَتْنِي اَلْعَبْرَةُ» بغض گلوی مرا گرفت، خواستم گریه کنم، عمّه‌ی خود را دیدم و بغض خود را خوردم.

عمّه‌ام متوجّه شد و بهم ریخت، شروع کرد به گریه کردن و صحبت با سیّدالشّهداء صلوات الله علیه.

لازم نبود شما خیلی باهوش و نابغه و امام باشید، سی هزار حرامی وحشی… اگر شما تاریخ وحشیگری‌های این‌ها را در جنگ‌ها می‌دیدید… دختربچه‌هایی که بارها موضوع شهادت سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را شنیده‌اند، چه اوضاعی داشتند؟…

امشب آخرین شبی است که بچه‌های سیّدالشّهداء صلوات الله علیه کنار نامحرمان نیستند و آرامش دارند و در خیمه‌ی خودشان هستند و راحت با یکدیگر صحبت می‌کنند…

شما در همین هیئت‌ها ببینید، وقتی بانوان در حال صحبت با یکدیگر هستند، اگر آقایی رد شود، سرشان را پایین می‌اندازند و آرام صحبت می‌کنند…

از فردا تا شام، شمر بیست روز کنار این بانوان است… امشب شب خیلی سنگینی است، ضمن اینکه همه هم می‌دانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است… من برای اینکه از روضه‌ی امشب فرار کند، به روضه‌ی فردا پناه می‌برم…

امشب هر کسی دیگری را نگاه می‌کند، می‌گوید این مرتبه‌ی آخر است…حتّی اگر دخترها یکدیگر را نگاه کنند، نمی‌دانند آیا فردا در غارت خیمه‌ها زنده می‌مانند یا نه…

در این ایام جنگ که موشک می‌زدند، نمی‌دانستیم آیا می‌خواهند خانه‌ی ما را بزنند یا نه؛ کسی این حس را متوجّه می‌شود که در خانه‌ای بخوابد که می‌داند قرار است نیمه‌شب آنجا را بزنند، آنوقت وقتی خواهر و برادر یکدیگر را نگاه می‌کنند، هر نگاه، نگاهِ وداع است… این‌ها می‌دانند فردا چه اتفاقی رخ خواهد داد، می‌دانند دشمنان برای غارت کردن از یکدیگر سبقت می‌گیرند…

حضرت زینب کبری سلام الله علیها می‌فرمایند بیست سال می‌خواستم از پدرم بپرسم که آیا این موضوعات حقیقت دارد؟ اما دلم نیامد که از ایشان بپرسم که آیا واقعاً آن‌ها این کارها را با ما انجام می‌دهند یا نه؟ اما وقتی پرسیدم، پدرم مطالبی فرمودند که آن مطالبی نبود که من می‌گفتم، دیدم امیرالمؤمنین صلوات الله علیه برای چیزهای دیگری گریه کردند و فرمودند: زینب جان! الآن آن لحظه را می‌بینم که می‌خواهند شما را غارت کنند…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه وسط میدان بود، مدام برای آرام کردن بانوان به خیمه‌ها می‌رفتند و به میدان برمی‌گشتند. وقتی تک و تنها شد، دیگر در جنگیدن احتیاط می‌کرد، چون اگر از میمنه می‌رفت، دشمن از میسره به خیمه‌ها حمله می‌کرد… اگر جابجا می‌شد و به میسره می‌رفت، از میمنه می‌آمدند… مدام به میدان می‌رفت و برمی‌گشت… ولی خیمه‌ها آرام بود، چون اهل خیام می‌دانستند که یک اسم رمز وجود دارد.

وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای مرتبه‌ی آخر تشریف آوردند که این بانوان را آرام کنند و صحبت کنند، جمله‌ای فرمود که همه متوجّه شدند چه اتفاقی رخ داد… فرمود: «یَا زَینَب! إیتِینِی بِثَوبٍ» زینب جان! لباس کهنه‌ای به من بده که «لَا یُرغَبُ فِیهِ أحَد» کسی به آن لباس طمع نداشته باشد، بده تا من زیر لباس‌های خود بپوشم، «لِأن لَا اُجَرَّد»، اگر زره و سپر را درآوردند، آن لباس از تن من درنیاید، دوست ندارم مرا برهنه کنند…

اینجا بود که حرم بهم ریخت… حضرت سکینه سلام الله علیها با پدر راحت‌تر بود و خواست فضا را بشکند، جلو آمد و عرض کرد: «يَا أَبَهْ رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا»،[8] ما را بین این نامردها تنها نگذار و به مدینه برگردان…

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «لَوْ تُرِكَ اَلْقَطَا لَنَامَ» اگر می‌شد این کار را انجام می‌دادم…

حضرت سکینه سلام الله علیها یک تلاش دیگر کرد و به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «يَا أَبَهْ اِسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» پدر جان! آیا خودت را برای مرگ آماده کرده‌ای و تسلیم مرگ می‌شوی؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: کسی که چاره‌ای ندارد، مجبور است…

وقتی جواب رد شنید و دید نمی‌تواند کاری کند… تابحال جواب «نه» از پدر نشنیده بود، ناگهان بی‌پناه شد، «وَ كَانَتْ سُكَيْنَةُ تَصِيحُ»،[9] ناگهان بلند بلند گریه کرد… خون از سینه‌ی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه می‌جوشید… «فَضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ» دختر را به همان سینه چسباند و فرمود: «لاَ تُحْرِقِي قَلْبِي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً مَا دَامَ مِنِّي اَلرُّوحُ فِي جُثْمَانِي»، اینطور با حسرت مقابل من زار نزن و کار مرا سخت نکن… تا من زنده هستم اینطور مانند یتیم‌ها مقابل من ضجّه نزن…

اما توقعی از تو دارم، اجازه نده عمّه‌ات تنها به قتلگاه بیاید، «وَ إِذَا قُتِلْتُ فَأَنْتِ أَوْلَى بِالَّذِي تَأْتِينَهُ يَا خَيْرَةَ اَلنِّسْوَانِ»

لذا نوشته‌اند وقتی حضرت زینب کبری سلام الله علیها به قتلگاه رفت، این بی‌بی سیزده یا چهارده ساله هم رفت… دقایقی از وداع سیّدالشّهداء صلوات الله علیه گذشته بود، اما هرچه نگاه کردند، نتوانستند امام حسین علیه السلام را تشخیص دهند…

ان شاء الله خدای متعال شهدای ما را که تشخیص داده نشدند، با سیّدالشّهداء صلوات الله علیه محشور کند.. اما شهدای ما با انفجار اینگونه شدند…

هرچه نگاه کردند نتوانستند تشخیص دهند، تا اینکه بالاخره حضرت زینب کبری سلام الله علیها متوجّه شدند، همینکه نشستند گریه کنند، «فَاجْتَمَعَتْ عِدَّةٌ مِنَ اَلْأَعْرَابِ»[10] عدّه‌ای از این وحشی‌ها آمدند و «حَتَّى جَرُّوهَا عَنْهُ»


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] صحیح بخاری، جلد 5، صفحه 110

[5] نهج البلاغه، نامه 36 36 (وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ؛ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً. وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ -وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ- مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِيءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ [الْمُقْتَعِدِ] الْمُتَقَعِّدِ، وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سَلِيمٍ: فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي        صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ           فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ)

[6] مثیر الأحزان، صفحه ۵۲ (وَ جَمَعَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَصْحَابَهُ وَ حَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ لِي أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي [جَمِيعاً] خَيْراً أَلاَ وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا أَنْتُمْ فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ هَذَا اَللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً . فَقَالَ لَهُ إِخْوَتُهُ وَ أَبْنَاؤُهُ وَ أَبْنَاءُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ وَ لِمَ نَفْعَلُ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَكَ لاَ أَرَانَا اَللَّهُ ذَلِكَ وَ بَدَأَهُمُ اَلْعَبَّاسُ أَخُوهُ ثُمَّ تَابَعُوهُ. وَ قَالَ لِبَنِي مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ حَسْبُكُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِصَاحِبِكُمْ مُسْلِمٍ اِذْهَبُوا فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَقَالُوا لاَ وَ اَللَّهِ لاَ نُفَارِقُكَ أَبَداً حَتَّى نَقِيَكَ بِأَسْيَافِنَا وَ نُقْتَلَ بَيْنَ يَدَيْكَ .)

[7] الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، جلد ۲، صفحه ۹۱ (فَجَمَعَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَصْحَابَهُ عِنْدَ قُرْبِ اَلْمَسَاءِ – قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ زَيْنُ اَلْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَدَنَوْتُ مِنْهُ لِأَسْمَعَ مَا يَقُولُ لَهُمْ وَ أَنَا إِذْ ذَاكَ مَرِيضٌ فَسَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ أُثْنِي عَلَى اَللَّهِ أَحْسَنَ اَلثَّنَاءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَى اَلسَّرَّاءِ وَ اَلضَّرَّاءِ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا اَلْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِي اَلدِّينِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً وَ أَفْئِدَةً فَاجْعَلْنَا مِنَ اَلشَّاكِرِينَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً أَلاَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنَّهُ آخِرُ يَوْمٍ لَنَا مِنْ هَؤُلاَءِ أَلاَ وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ هَذَا اَللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً. فَقَالَ لَهُ إِخْوَتُهُ وَ أَبْنَاؤُهُ وَ بَنُو أَخِيهِ وَ اِبْنَا عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ لِمَ نَفْعَلُ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَكَ لاَ أَرَانَا اَللَّهُ ذَلِكَ أَبَداً بَدَأَهُمْ بِهَذَا اَلْقَوْلِ اَلْعَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ اِتَّبَعَتْهُ اَلْجَمَاعَةُ عَلَيْهِ فَتَكَلَّمُوا بِمِثْلِهِ وَ نَحْوِهِ فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا بَنِي عَقِيلٍ حَسْبُكُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ فَاذْهَبُوا أَنْتُمْ فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ قَالُوا سُبْحَانَ اَللَّهِ فَمَا يَقُولُ اَلنَّاسُ يَقُولُونَ إِنَّا تَرَكْنَا شَيْخَنَا وَ سَيِّدَنَا وَ بَنِي عُمُومَتِنَا خَيْرَ اَلْأَعْمَامِ وَ لَمْ نَرْمِ مَعَهُمْ بِسَهْمٍ وَ لَمْ نَطْعَنْ مَعَهُمْ بِرُمْحٍ وَ لَمْ نَضْرِبْ مَعَهُمْ بِسَيْفٍ وَ لاَ نَدْرِي مَا صَنَعُوا لاَ وَ اَللَّهِ مَا نَفْعَلُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ تفديك[نَفْدِيكَ] أَنْفُسَنَا وَ أَمْوَالَنَا وَ أهلونا [أَهْلِينَا]وَ نُقَاتِلُ مَعَكَ حَتَّى نَرِدَ مَوْرِدَكَ فَقَبَّحَ اَللَّهُ اَلْعَيْشَ بَعْدَكَ. وَ قَامَ إِلَيْهِ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ فَقَالَ أَ نُخَلِّي عَنْكَ وَ لَمَّا نُعْذِرْ إِلَى اَللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَدَاءِ حَقِّكَ أَمَا وَ اَللَّهِ حَتَّى أَطْعَنَ فِي صُدُورِهِمْ بِرُمْحِي وَ أَضْرِبَهُمْ بِسَيْفِي مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِي يَدِي وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ مَعِي سِلاَحٌ أُقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ وَ اَللَّهِ لاَ نُخَلِّيكَ حَتَّى يَعْلَمَ اَللَّهُ أَنْ قَدْ حَفِظْنَا غَيْبَةَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِيكَ وَ اَللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُذْرَى يُفْعَلُ ذَلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي دُونَكَ وَ كَيْفَ لاَ أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ إِنَّمَا هِيَ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِيَ اَلْكَرَامَةُ اَلَّتِي لاَ اِنْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً. وَ قَامَ زُهَيْرُ بْنُ اَلْقَيْنِ اَلْبَجَلِيُّ رَحْمَةُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ وَ اَللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ حَتَّى أُقْتَلَ هَكَذَا أَلْفَ مَرَّةٍ وَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَدْفَعُ بِذَلِكَ اَلْقَتْلَ عَنْ نَفْسِكَ وَ عَنْ أَنْفُسِ هَؤُلاَءِ اَلْفِتْيَانِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ. وَ تَكَلَّمَ جَمَاعَةُ أَصْحَابِهِ بِكَلاَمٍ يُشْبِهُ بَعْضُهُ بَعْضاً فِي وَجْهٍ وَاحِدٍ فَجَزَاهُمُ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خَيْراً وَ اِنْصَرَفَ إِلَى مِضْرَبِهِ . قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ إِنِّي لَجَالِسٌ فِي تِلْكَ اَلْعَشِيَّةِ اَلَّتِي قُتِلَ أَبِي فِي صَبِيحَتِهَا وَ عِنْدِي عَمَّتِي زَيْنَبُ تُمَرِّضُنِي إِذِ اِعْتَزَلَ أَبِي فِي خِبَاءٍ لَهُ وَ عِنْدَهُ جُوَيْنٌ مَوْلَى أَبِي ذَرٍّ اَلْغِفَارِيِّ وَ هُوَ يُعَالِجُ سَيْفَهُ وَ يُصْلِحُهُ وَ أَبِي يَقُولُ – يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ مِنْ صَاحِبٍ أَوْ طَالِبٍ قَتِيلِ وَ اَلدَّهْرُ لاَ يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ وَ إِنَّمَا اَلْأَمْرُ إِلَى اَلْجَلِيلِ وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلِي – فَأَعَادَهَا مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاَثاً حَتَّى فَهِمْتُهَا وَ عَرَفْتُ مَا أَرَادَ فَخَنَقَتْنِي اَلْعَبْرَةُ فَرَدَدْتُهَا وَ لَزِمْتُ اَلسُّكُوتَ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اَلْبَلاَءَ قَدْ نَزَلَ وَ أَمَّا عَمَّتِي فَإِنَّهَا سَمِعَتْ مَا سَمِعْتُ وَ هِيَ اِمْرَأَةٌ وَ مِنْ شَأْنِ اَلنِّسَاءِ اَلرِّقَّةُ وَ اَلْجَزَعُ فَلَمْ تَمْلِكْ نَفْسَهَا أَنْ وَثَبَتْ تَجُرُّ ثَوْبَهَا وَ إِنَّهَا لَحَاسِرَةٌ حَتَّى اِنْتَهَتْ إِلَيْهِ فَقَالَتْ وَا ثُكْلاَهْ لَيْتَ اَلْمَوْتَ أَعْدَمَنِي اَلْحَيَاةَ اَلْيَوْمَ مَاتَتْ أُمِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي عَلِيٌّ وَ أَخِي اَلْحَسَنُ يَا خَلِيفَةَ اَلْمَاضِي وَ ثِمَالَ اَلْبَاقِي فَنَظَرَ إِلَيْهَا اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهَا يَا أُخَيَّةُ لاَ يُذْهِبَنَّ حِلْمَكِ اَلشَّيْطَانُ وَ تَرَقْرَقَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ وَ قَالَ لَوْ تُرِكَ اَلْقَطَاةُ لَنَامَ فَقَالَتْ يَا وَيْلَتَاهْ أَ فَتُغْتَصَبُ نَفْسُكَ اِغْتِصَاباً فَذَاكَ أَقْرَحُ لِقَلْبِي وَ أَشَدُّ عَلَى نَفْسِي ثُمَّ لَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ هَوَتْ إِلَى جَيْبِهَا فَشَقَّتْهُ وَ خَرَّتْ مَغْشِيّاً عَلَيْهَا فَقَامَ إِلَيْهَا اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَصَبَّ عَلَى وَجْهِهَا اَلْمَاءَ وَ قَالَ لَهَا يَا أُخْتَاهْ اِتَّقِي اَللَّهَ وَ تَعَزَّيْ بِعَزَاءِ اَللَّهِ وَ اِعْلَمِي أَنَّ أَهْلَ اَلْأَرْضِ يَمُوتُونَ وَ أَهْلَ اَلسَّمَاءِ لاَ يَبْقَوْنَ وَ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَ اَللَّهِ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ يَبْعَثُ اَلْخَلْقَ وَ يَعُودُونَ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ أَبِي خَيْرٌ مِنِّي وَ أُمِّي خَيْرٌ مِنِّي وَ أَخِي خَيْرٌ مِنِّي وَ لِي وَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أُسْوَةٌ فَعَزَّاهَا بِهَذَا وَ نَحْوِهِ وَ قَالَ لَهَا يَا أُخَيَّةُ إِنِّي أَقْسَمْتُ فَأَبِرِّي قَسَمِي لاَ تَشُقِّي عَلَيَّ جَيْباً وَ لاَ تَخْمَشِي عَلَيَّ وَجْهاً وَ لاَ تَدْعِي عَلَيَّ بِالْوَيْلِ وَ اَلثُّبُورِ إِذَا أَنَا هَلَكْتُ ثُمَّ جَاءَ بِهَا حَتَّى أَجْلَسَهَا عِنْدِي ثُمَّ خَرَجَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَأَمَرَهُمْ أَنْ يُقَرِّبَ بَعْضُهُمْ بُيُوتَهُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ أَنْ يُدْخِلُوا اَلْأَطْنَابَ بَعْضَهَا فِي بَعْضٍ وَ أَنْ يَكُونُوا بَيْنَ اَلْبُيُوتِ فَيَسْتَقْبِلُونَ اَلْقَوْمَ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ وَ اَلْبُيُوتُ مِنْ وَرَائِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ قَدْ حَفَّتْ بِهِمْ إِلاَّ اَلْوَجْهَ اَلَّذِي يَأْتِيهِمْ مِنْهُ عَدُوُّهُمْ وَ رَجَعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى مَكَانِهِ فَقَامَ اَللَّيْلَ كُلَّهُ يُصَلِّي وَ يَسْتَغْفِرُ وَ يَدْعُو وَ يَتَضَرَّعُ وَ قَامَ أَصْحَابُهُ كَذَلِكَ يُصَلُّونَ وَ يَدْعُونَ وَ يَسْتَغْفِرُونَ .)

[8] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد ۴۵، صفحه ۴۷

[9] المناقب، جلد 4، صفحه 99

[10] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۳۲

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *