زیبایی‌های کربلا – با توجّه به اهمیت انتخاب؛ جلسه دهم

حجت الاسلام کاشانی روز چهارشنبه مورخ 3 تیرماه 1405 مصادف با شب عاشورای حسینی در آستان مقدس امامزاده صالح علیه السلام تجریش به سخنرانی با موضوع “زیبایی‌های کربلا – با توجّه به اهمیت انتخاب” پرداختند که مشروح این جلسه تقدیم می‌گردد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏»

«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]

«رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري * وَ يَسِّرْ لي‏ أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني‏ * يَفْقَهُوا قَوْلي‏».[2]

«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]

مقدّمه

هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

هدیه به ارواح طیّبه‌ی شهدا از صدر اسلام تا شهدای عزیز اخیر، شهدایی که در محضرشان هستیم، پدر و مادرهای شما عزیزان، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه در طول تاریخ، هر کسی در راه اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین و خدمت به شیعیان اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین قدمی برداشت و قلمی زد و درهمی خرج کرد و قطره‌ی اشکی ریخت و نفسی زد و ذرّه محبّتی داشت و مجلسی برپا کرد و مجلسی را گرم کرد، علمایی که ما را بر سر سفره‌ی اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین آوردند، محدثان، نویسندگان، فقها، روضه‌خوان‌ها، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی همه‌ی شما عزیزان و خانواده‌های محترمتان، شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، بخصوص شیعیان لبنان، رزمندگان اسلام، و سلامتی رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.

اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.

مرور جلسات گذشته

بحث ما در این جلسات این بود که زیبایی‌های کربلا ریشه در چه چیزهایی دارد؟ قاعدتاً جنگ که زیبا نیست، در جنگ کشتار و یتیم شدن و داغ دیدن و سوختن جگر و ظلم و نامردی و غارت است، جنگ چیزی نیست که انتخاب اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین باشد، البته تا وقتی که مجبور نشده‌اند، مسلماً هیچگاه جنگ انتخاب اول اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین نبوده است.

شاید بشود با این جمله وارد بحث شد که اگر عبیدالله زیاد ناپاکزاده سؤالی که از حضرت زینب کبری سلام الله علیها پرسیده بود را اینطور می‌پرسید که «کاری که ما با برادرت کردیم را چگونه می‌بینی؟»، آنوقت شاید پاسخ حضرت زینب کبری سلام الله علیها، نسبت به جواب قبلی بهتر مورد پسند آن ملعون قرار می‌گرفت؛ شاید اگر اینطور می‌پرسید حضرت زینب کبری سلام الله علیها می‌فرمود که جگر ما آتش گرفت، جگری که از ما پاره شد به این زودی التیام پیدا نمی‌کند؛ اما عبیدالله ملعون اینطور سؤال نکرد، بلکه گفت: «كَيْفَ رَأَيْتِ صُنْعَ اَللَّهِ بِأَخِيكِ»،[4] یعنی آیا دیدی خدا با برادرت چکار کرد؟ حضرت زینب کبری سلام الله علیها هم فرمودند: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا»! یعنی من بجز زیبایی ندیدم!

حضرت زینب کبری سلام الله علیها چه چیزی را می‌فرمایند؟ واضح است که داغ کربلا جانسوز است، ما الآن بعد از هزار و چهارصد سال هم مراعات یکدیگر را می‌کنیم، بنده در گفتن و شما در تحمّل اینگونه هستیم. آن چیزی که در کربلا یک زیبایی جاودانه درست کرد، انتخاب ایثارگرانه‌ی عاقلانه‌ی عاشقانه بود، که بعد از هزار و چهارصد سال هر کدام را برای ما تعریف کنند، باز هم دل ما غن می‌رود و خوشمان می‌آید.

انتخاب داغ دیدن و شهادت در راه امام حسین علیه السلام

مثلاً قمر بنی هاشم سلام الله علیه قبل از اینکه به میدان برود، برادران خود را صدا کرد و فرمود: من می‌خواهم وقتی به میدان می‌روم، ذهن من درگیر شما هم نباشد، من دوست دارم در راه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه داغِ شما را هم ببینم.

«عابس» هم به «شوذب» شبیه این جمله را گفت، گفت: دوست دارم تو اول به میدان بروی که من قبل از به میدان رفتن، داغ تو را هم ببینم.

در تاریخ اینطور نوشته‌اند که وقتی فرزندان حضرت امّ البنین سلام الله علیها به میدان رفتند، وقتی تیرباران می‌شدند، تیرهایی که می‌خواست از شمشیر و سپرشان عبور کند که به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه اصابت کند، صورت و گردنشان را مانند سپرشان جابجا می‌کردند که تیرها به امام حسین علیه السلام اصابت نکند.

در این میان چه چیزی زیباست؟ اینکه یک نفر از سر فهم، خودش را فدا می‌کند، انتخاب می‌کند، جاودانه می‌شود. کربلا نقطه‌ی اوج خیلی از این انتخاب‌هاست.

«اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»

شب عاشورا برای ما بالاتر از شب قدر است، یعنی اگر خدای متعال روزی کند و امشب ما به امام حسین علیه السلام عرض کنیم که من هروقت خواستم انتخاب کنم، خراب کردم، اشتباهات زیادی دارم، این اشتباهات آنقدر زیاد است که وقتی انسان به اشتباهات خودش فکر می‌کند، از خودش بیزار می‌شود…

برای ما امام حسین علیه السلام به این معنا نمرده است که نعوذبالله متوجّه نشود، امام ما حیّ است؛ امشب برای ما مانند همان شب عاشوراست، صدای امام حسین علیه السلام هم در گوش ماست، یعنی اگر امشب خدای متعال کمک کند و ما هم پای حضرت بایستیم، امشب یک تصمیم بگیریم که ما برای شیعیان حضرت، برای اعتلای مکتب حضرت، برای رشد بقیه، برای سیر خودمان… ما هم امشب بایستیم و فرار نکنیم… هر کسی هر کاری که از دست او برمی‌آید، قاعدتاً هم اینگونه است که هر کسی می‌تواند یک کار انجام دهد.

خیلی‌ها در این جمله‌ی حضرت گیر کردند که امشب به اصحاب خود سر زدند… همانطور که شما می‌دانید، امشب کسی فرار نکرده است، تقریباً همه‌ی یاران حضرت که از مکه و مدینه آمده بودند، با رسیدن خبر شهادت حضرت مسلم علیه السلام رفتند، کسانی که در راه با حضرت همراه شده بودند، سفیر بودند، یعنی کسانی که نامه یا چیزی آورده بودند ماندند، این‌ها کم بودند، بعد هم چند نفر در کربلا اضافه شدند. وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به کربلا رسیدند دو یا سه نفر رفتند، عصر عاشورا هم یک نفر رفت؛ ولی شب عاشورا کسی نرفته است.

امام حسین علیه السلام این اصحاب را در یک خیمه جمع کردند و فرمودند: «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»،[5] شب تاریک است، این تاریکی را مانند مرکب حساب کنید، اگر امشب فرار کنید، کسی شما را نمی‌بیند.

چرا امام حسین علیه السلام این کار را کردند؟

بعضی گیر کرده‌اند که چرا امام حسین علیه السلام این‌ها را مجاز می‌کنند که بروند؟

چون اینجا اصلاً مسئله جواز نیست! اصلاً فرض کنید که اگر این‌ها فرار می‌کردند هم جهنّمی نمی‌شدند، مسئله این است که باید انتخاب کنند که پای امام حسین علیه السلام بایستند، این امر بر اثر جَوّ نیست، یا اینکه کسی بر حسب تعارف بایستد.

امام حسین علیه السلام چراغ‌ها را هم خاموش کردند، ولی کسی نرفت، امام حسین علیه السلام نمی‌خواهد کسی بر حسب رودربایسی بایستد. این اصحاب ایستادند و این ایستادن را انتخاب کردند.

اگر این جمله‌ی امام حسین علیه السلام در ذهن ما باشد، تمام زندگی ما بر این اساس شکل می‌گیرد. اگر من درس می‌خوانم، آن زمانی که می‌خواهم کنکور بدهم، آن زمانی که دانشگاه درس می‌خوانم، یک روش این است که همینطور طوطی‌وار نمره بگیرم که یک کاغذ به من بدهند که معلوم نیست این کاغذ به درد بخورد یا نه؛ اما زمانی در گوش من می‌آید که امام حسین علیه السلام می‌فرمایند «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»، پس من این درس را می‌خوانم که به سربازهای حضرت خدمت کنم.

شخص دیگری در حال کاسبی است، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به او می‌فرمایند «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»، این شخص می‌گوید من دوست دارم حسینی باشم، به یک نفر از شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه یک کار شرافتمندانه بدهم که کار کند و حقوق بگیرد. یعنی بخاطر امام حسین علیه السلام برای یک نفر کارآفرینی کنم.

ندای امام حسین علیه السلام برای همه‌ی ما هست، اگر نبود و یک کار بی‌ربط و یک خاطره‌ی هزار و چهارصد سال پیش بود که ما اینقدر دل نمی‌گذاشتیم! شما نسبت به کدام واقعه‌ی تاریخی مصرف‌گذشته اینقدر حساس هستیم؟ نهایتاً نقل داستان است و انسان اینقدر خودش را درگیر نمی‌کند، اما موضوع کربلا اینطور نیست.

اگر دل سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای ما نسوخته بود، راضی نمی‌شد تن دختران ایشان در شام عاشورا در کربلا بلرزد، او پای ما ایستاد.

من هروقت می‌خواهم این حرف را بزنم از حضرت خجالت می‌کشم، آیا من راضی هستم دخترم برای امام حسین علیه السلام یک سیلی بخورد؟ ان شاء الله خدای متعال فرزندان شما را حفظ کند، امام حسین علیه السلام هم راضی نیست که فرزندان شما سیلی بخورند، ولی واقعیت این است که من که می‌دانم نمی‌توانم امشب روضه‌ی غارت خیام بخوانم، ولی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای اینکه ما را با خودش همراه کند، خیلی از خود و زن و بچه‌ی خود مایه گذاشت.

حال شما هر کاری که می‌کنید، این حالتی که متأسفانه در زندگی ما رواج پیدا کرده است، این حالتِ بی‌انتخابی را عرض می‌کنم…

آیا آدم‌هایی که علاف هستند و عمر خودشان برای خودشان مهم نیست، امام حسینی هستند؟ یعنی خدای متعال که ما را خلق کرده است، از ما یک قدم برای آرمان امام حسین علیه السلام و خدمت به شیعیان حضرت برنمی‌آید؟ امام حسینی بودن این نیست که بگوییم اگر روزی جنگ شد ما می‌رویم، جنگ انواع دارد، الآن که خودِ خودِ جنگ است، الآن اگر یک پدری با شرمندگی به خانه می‌رود، این خودِ خودِ جنگ است، تیری که به قلب یک شرمنده می‌خورد، از تیر واقعی سهمگین‌تر است؛ حال آیا من نمی‌توانم هیچ کاری کنم؟ انگار در دوره‌ی قاجار زندگی می‌کنم، انگار سیصد سال قبل هستم، انگار در یک کشور دیگر هستم، بی‌خیال هستم، حتّی نسبت به سرنوشت و آینده‌ی خودم بی‌خیال هستم و دغدغه ندارم، حال آیا می‌شود من اینگونه امام حسینی باشم؟ آیا این انتخاب است؟

با اینکه عمر ما برنمی‌گردد و یقین هم داریم، خیلی مفت می‌گذرد، من خودم که عمر خودم و تلف کردن عمر خودم را نگاه می‌کنم، خیلی خجالت‌زده هستم، چقدر می‌شد از این عمر بهتر و بیشتر استفاده کرد، بالاخره قیامت هم حسرت این عمر را خواهم خورد.

آن ندای «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً» امام حسین علیه السلام، یعنی انتخاب کنید، یعنی من دوست ندارم بر حسب رودربایسی من و حضرت زینب کبری سلام الله علیها بایستید. اصلاً بعید نیست که حتّی امام حسین علیه السلام از این‌ها گذشته باشند، من قضاوتی راجع به کسانی که می‌خواستند بروند ندارم، اصلاً ممکن است حضرت فرموده باشند دوست دارم کسانی که می‌ایستند انتخاب کنند، چون انسان‌ها با انتخاب رشد می‌کنند، کار با زور که فایده‌ای ندارد.

عشق امام حسین علیه السلام به نماز

اگر به ما بگویند فقط پنج ساعت وقت دارید، چکار می‌کنیم؟

دشمن شبی مانند امشب می‌خواست حمله کند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه به قمر بنی هاشم علیه السلام فرمودند: برادر! برو و از این‌ها وقت بگیر، می‌خواهم نماز بخوانم.

عزیزان! اگر امام حسین علیه السلام شهید می‌شد به لقاء الله می‌رفت، به دیدار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و امام حسن مجتبی صلوات الله علیه می‌رفت، پس باید شوق می‌داشت، که داشت، باید می‌شتافت، پس چرا وقت گرفت؟ فرمود: دوست دارم نماز بخوانم!

امام حسین علیه السلام چه نمازی می‌خواند که آن بهشت را به تأخیر انداخت؟ پس چرا من اینقدر بی‌خبر هستم که من نسبت آن چیزی که دلِ امام حسین علیه السلام را برده است، گیج هستم؟!

اگر امام حسین علیه السلام به ما نگاه کنند امشب می‌تواند برای ما هم شب تحوّل باشد؛ به محضر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عرض کنیم: آقا جان! شما که یک نگاه به زهیر و حرّ کردید، من هم دوست دارم اما عرضه ندارم.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه امشب وقت گرفت که قرآن و نماز بخواند و کاری کند.

این قرآنی که امام حسین علیه السلام برای تلاوت آن وقت گرفت و شهادت خود را به تأخیر انداخت، دیدار خدای متعال و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را عقب انداخت و قرآن را انتخاب کرد… معلوم است که دینداری من بنوعی گیج است که چنین حسی ندارم، با اینکه من امام حسین علیه السلام را دوست دارم، ما دور یکدیگر جمع شده‌ایم و امام حسین علیه السلام برایمان مهم است و تحمل شنیدن مصیبت سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را نداریم؛ اما معلوم است که من از مرحله پرت هستم و از اوضاع خبر ندارم.

خیلی از مشکلات زناشویی، خانواده‌هایی که بهم ریختند، برای این است که دو طرف به اندازه‌ی کافی نسبت به یکدیگر تواضع ندارند؛ دعواهای زن و شوهرها دلایلی دارد، یکی از آن‌ها این است که نسبت به یکدیگر تکبّر دارند.

باید این بیماری تکبّر را چطور درمان کرد؟

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در خطبه فدکیه فرمودند که خدا نماز را قرار داده است که کبر را از بین ببرد.

امشب از امام حسین علیه السلام بخواهیم که ما هم دو رکعت نمازی بخوانیم که نماز باشد، هم بفهمیم خدای ما کیست، هم قدری افتادگی پیدا کنیم؛ اینطور حالات ما تغییر پیدا می‌کند.

خدای متعال در قرآن کریم فرموده است «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ»،[6] امام حسین علیه السلام شب عاشورا این نماز را خیلی جدّی درنظر گرفته است. این نمازی که اینقدر حلاوت و شیرینی دارد و برای سیّدالشّهداء صلوات الله علیه مهم است که مانند امشبی می‌خواهند نماز بخوانند، لابد چیزی در خود دارد.

می‌شود امشب به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه عرض کرد که من ندیده هستم… خیلی به ما تخفیف می‌دهند، چون ما امام حسین علیه السلام را ندیده‌ایم، امام زمان ارواحنا له الفداه را ندیده‌ایم، رفتار این بزرگواران را ندیده‌ایم، یک مرتبه نماز این بزرگواران را تماشا نکرده‌ایم، ان شاء الله به ما راحتتر تخفیف می‌دهند، ما ندیده هستیم… دوست داریم خوب باشیم که اینجا دور هم جمع شده‌ایم، شما کمک کنید که ما یک انتخاب کنیم، امشب انتخاب کنیم که برای امام حسین علیه السلام زندگی کنیم.

یعنی من که بالاخره افسار خود را بدست یک کسی می‌دهم، من که بالاخره تدبیر خود را بدست کسی می‌دهم، گاهی نفس من، گاهی میل و شهوت و خواسته‌های من، گاهی غضب من… امشب تدبیر خود را بدست امام حسین علیه السلام بدهیم.

بی‌خیال نباشیم

لذا وقتی امام حسین علیه السلام امشب فرمودند «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»، آن کسی که همیشه ساکت بود، حضرت اباالفضل العباس علیه السلام… اولین کسی که امشب صحبت کرد، همان کسی است که همیشه ساکت بود، گفت: ما بدون تو که زندگی نداریم، آدمی فرار می‌کند که بخواهد زندگی کند، ما بدون تو زندگی نداریم که بخواهیم برویم.

شاید نگران شدند که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه این‌ها را واقعاً مرخص کنند…

«مسلم بن عوسجه» بلند شد و عرض کرد: ما باید چگونه از شما تشکر کنیم که شما ما را کنار خودتان نگه داشتید؟

پسر امام حسین علیه السلام، امام زمان ارواحنا له الفداه الآن هست، امشب می‌تواند برای من هم بنحوی رفتنِ به خیمه‌ی امام زمان ارواحنا له الفداه باشد، می‌شود توجّه من به حواشی باشد، ولی اگر کسی بلندهمّت باشد…

حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام بلند شد و پرسید: عمو! من چه می‌شوم؟

یعنی او تکلیف خودش را با مرگش روشن کرده بود.

امشب شبی است که خیلی‌ها رشد کردند و پریدند. خیلی از شهدای ما هم با امام حسین علیه السلام رشد کردند.

این حالتِ روحیه‌ی علافی که در بین برخی جوانان هست، یکی از مهم‌ترین موانعِ رسیدن به امام حسین علیه السلام است، عمر و وقت آدمِ علاف بیهوده سپری می‌شود و گویا هیچ کار مهمی ندارد. این موضوع ما را از امام حسین علیه السلام دور می‌کند، چون آدمِ بی‌خیال انگیزه ندارد که پای حضرت بایستد، اصلاً کاری به کسی ندارد و هرچه نگاه کند، گویا اصلاً هیچ چیزی نمی‌بیند؛ درواقع می‌بیند و نمی‌بیند.

وقتی امام حسین علیه السلام در حال آمدن به عراق بودند، فرمودند: «أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اَلْحَقَّ لاَ يُعْمَلُ بِهِ»،[7] مگر نمی‌بینید به حق عمل نمی‌شود؟

مسلماً آن‌ها می‌دیدند، اینجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه می‌خواهند بفرمایند چرا شما بی‌خیال هستید؟

اینطور که گویا انسان مخدّر استفاده کرده است، انسان را نسبت به حوادث مهم بی‌خیال می‌کند.

همین الآن هم اتفاقات زیادی در حال رخ دادن است و فرصت‌های زیادی وجود دارد، مثلاً کسی نزد امام معصوم آمد و عرض کرد که من دوست دارم به شما خدمت کنم، حضرت فرمودند: به شیعیانم خدمت کن.

یعنی مدام جهت و انگیزه می‌دهند که شما درست انتخاب کنید، که بعداً حسرت نخورید.

این پدر و مادرهایی که متأسفانه خیلی روزها با آن‌ها درگیر می‌شویم، اگر سر بچرخانیم ناگهان می‌بینیم که نیستند.

این حالتِ بی‌خیالی که گویا ما ده هزار سال وقت داریم، خوره‌ای است که به جان ما افتاده است، و اجازه نمی‌دهد ما کربلایی شویم، چون اجازه نمی‌دهد ما جدی فکر کنیم، اجازه نمی‌دهد ما انتخاب کنیم.

یکی از اهداف امام حسین علیه السلام این بود که دل شما در دنیا به حال خودتان بسوزد و بی‌خیال نباشید. با بی‌خیالی فرصت می‌دهیم که دیگران زندگی ما را از بین ببرند، دیگران برای خرابکاری زندگی ما احساس امنیت کنند.

ان شاء الله خدای متعال امشب یک عزمی به ما بدهد که برای رشد و قربمان به امام زمان ارواحنا له الفداه با حضرت یک تصمیمی بگیریم و یک تکانی بخوریم.

من نخواستم شما را نصیحت کنم، درواقع این درد دل‌های من با شما بود. من که می‌دانم امشب یاران سیّدالشّهداء صلوات الله علیه چطور پرواز کردند، و آن امام هنوز هم هست، من هم هستم، الحمدلله در خیمه‌ی آن امام هم حضور پیدا کرده‌ام. این یک فرصت است، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه ما را دور یکدیگر جمع کرده است و در گوش ما می‌خواند که «اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً»،…

البته اینجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه مطلبی فرمودند، آن هم برای دلسوزی حضرت بود که این اصحاب، کج انتخاب نکنند؛ روایات را ببینید، فرمود: شب را مرکبِ راهوار درنظر بگیرید و در تاریکی بروید، هر کسی هم که می‌رود، یک نفر از اهل مرا هم ببرد.

یعنی بدانید امشب که شما می‌روید، دختران من در بیابان هستند. سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نخواستند این‌ها را اذیت کنند، اما دوست داشتند که این‌ها درست انتخاب کنند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با همه‌ی وجود آمدند که دست ما را بگیرند

جلسه تمام شد و اصحاب پی کار خود رفتند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه کمی با خانواده صحبت کردند…

شب خیلی سختی است…

عزیزان توجّه کنید، این ایام که جنگ بود، من هر شب قبل از خواب، خوب فرزندان خود را تماشا می‌کردم، چون نمی‌دانستیم که دشمن کجا را می‌زند، خانه‌ی ما هم در منطقه‌ی نظامی نبود ولی خیلی جاها را زده بود که نظامی نبودند. چون معمولاً شب‌ها می‌زدند، هر شب قبل از خواب می‌رفتم و بچه‌ها را سیر نگاه می‌کردم، چون ممکن بود که شاید دیگر یا من او را نبینم و یا او مرا نبیند، نمی‌دانستیم می‌خواست چه اتفاقی رخ دهد، ضمن اینکه راضی به رضای خدا بودیم، الحمدلله همه‌ی این ایام هم در تهران بودیم، ولی احتمال اندکی هم می‌دادیم که شاید محل زندگی ما را هم بزنند.

امشب فرزندان سیّدالشّهداء صلوات الله علیه احتمال نمی‌دادند، بلکه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در همه‌ی این مسیر فرموده بود که «مَنْ لَحِقَ بِي اُسْتُشْهِدَ»،[8] هر کسی با من همراه شود شهید می‌شود؛ نسبت به دخترخانم‌ها هم فرموده بود که شما را هم اسیر می‌کنند.

امشب شبی است که وقتی دخترخانم‌ها یکدیگر را نگاه می‌کنند، در ذهن‌شان می‌آید که آیا این دختر خانم فردا در غارت خیمه‌ها زنده می‌ماند یا نه؟ آیا ما باز هم یکدیگر را می‌بینیم یا نه؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برای هدایت ما بار خیلی سنگینی روی دوش فرزندان خود گذاشت، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه خیلی برای ما مرام گذاشته است…

وقتی این‌ها یکدیگر را می‌دیدند، علم داشتند که فردا چه اتفاقی رخ خواهد داد. خود سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم آن شب دوباره فرمودند، لذا هر کسی دیگری را نگاه می‌کند، می‌داند خیلی فرصت ندارند که یکدیگر را نگاه کنند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه چطور با این‌ها صحبت کردند؟ شما یک اعتراض از این دخترخانم‌ها نمی‌بینید، همه‌ی آن‌ها آماده بودند. این بزرگواران لطیف بودند و مسلماً جدایی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برایشان سخت بود، ولی شما هیچ اعتراضی نمی‌بینید، یا اینکه پریشان شده باشند و بی‌تابی کرده باشند. البته طبیعی است که دلشان سوخته است، آن‌ها انسان هستند، آن هم آن انسان‌ها که آنقدر لطیف بودند، اما پریشان نشدند.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه یک عبارتی فرمودند که ان شاء الله آن اخلاق را برای ما هم انجام می‌دهند. حضرت به کوفیان فرمودند: چون شما به جنگ می‌روید و جان شما به خطر می‌افتد، «نَفْسِي مَعَ أَنْفُسِكُمْ، وَ أَهْلِي مَعَ أَهْلِيكُمْ»،[9] من خودم هم کنار شما می‌آیم که شما تنها نباشید، زن و بچه‌ی خود را هم کنار زن و بچه‌ی شما می‌آورم.

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با همه‌ی وجود آمدند که دست ما را بگیرند.

روضه و توسّل

حال مثل امشب، امام سجاد علیه الصلاة و السلام فرمودند: پدرم بعد از اینکه با اصحاب صحبت کردند و با خانم‌ها صحبت کردند و آن‌ها را آرام کردند، نماز خواندند، بعد جلوی خیمه‌ی من آمدند.

زین العابدین علیه الصلاة و السلام فرمود: پدرم جلوی خیمه‌ی من آمد و من در بستر افتاده بودم و «وَ عَمَّتِي زَيْنَبُ تُمَرِّضُنِي»،[10] عمه‌ام حضرت زینب کبری سلام الله علیها در حال پرستاری کردن از من بود.

پدرم دید اگر بخواهد داخل بیاید و با من وداع کند و مرا در آغوش بگیرد، حضرت زینب کبری سلام الله علیها روحیه‌ی خود را می‌بازد.

امام سجاد علیه السلام می‌خواهد بفرماید که من نتوانستم با پدرم حتّی یک وداع کنم!

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با همه صحبت کردند، اما اگر ما با هم وداع می‌کردیم، خانم‌ها خیلی بهم می‌ریختند، لذا پدرم بیرون درِ خیمه ایستاد و مشغول اصلاح شمشیر خود شد و با کنایه با من صحبت کرد، فرمود: «يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ *** كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ»، ای روزگار! اُف بر تو، با من خوب تا نکردی… این یعنی من شش سال داشتم که مادرم را مقابل چشمان من زدند، به پدرم که عبد عالم و امیر العابدین بود گفتند کافر است و نماز نمی‌خواند… «يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ»، این همه مسلمان به احترام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در امنیت هستند، اما ما پیکر برادرم را برای طواف کنار قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم بردیم و تیرباران کردند، «يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ *** كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ»، الآن هم بین من و این عزیز من که همه‌ی وجود من است جدایی می‌اندازی…

امام سجاد علیه السلام می‌فرمایند من متوجّه شدم که پدرم چه می‌فرماید، «فَخَنَقَتْنِي اَلْعَبْرَةُ» بغض گلوی مرا گرفت، خواستم گریه کنم، عمّه‌ی خود را دیدم و دلم سوخت و بغض خود را خوردم و به روی خودم نیاوردم و با پدرم وداع نکردم، اما عمه‌ام کمی بی‌تابی کرد…

امشب شب سنگینی بود، دختربچه‌های سیّدالشّهداء صلوات الله علیه که می‌دانند فردا چه اتفاقی رخ خواهد داد، وقتی دامان خیمه را بالا می‌زنند، عمو را می‌بینند، نزد خود می‌گویند این عمو تا چه زمانی هست؟ وقتی یکدیگر را نگاه می‌کنند این سؤال در ذهنشان نقش می‌بندد که آیا فردا این شیرخوار هم هست؟

حضرت قاسم علیه السلام آمد و به امام حسین علیه السلام عرض کرد: عمو! من چه می‌شوم؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمود: مرگ در نظر تو چطور است؟

ان شاء الله خدای متعال روزی کند که ما در فهم اینقدر ارتقاء پیدا کنیم. گفت: «أَحْلَى مِنَ اَلْعَسَلِ».

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: فردا تو به یک بلای عظیمی گرفتار می‌شوی، فردا این شیرخوار مرا هم می‌کشند.

حضرت قاسم سلام الله علیه نگران شد و عرض کرد: عمو! یعنی به خیمه‌ها تیراندازی می‌کنند؟

در مخیّله‌ی برخی نمی‌گنجید که قرار است فردا چه اتفاقاتی در این دشت رخ دهد.

امشب کسی خیلی نخوابید، همه یکدیگر را تماشا می‌کردند، برای کسانی که امام حسین علیه السلام را دیده باشند، مانند فرزندان سیّدالشّهداء صلوات الله علیه… حتّی یک لحظه هم نمی‌خواستند فرصتِ دیدنِ سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را از دست دهند، می‌دانستند که انگار زمان معکوس می‌گذرد… البته آرام بودند، هم خبر داشتند مرتبه‌ی آخری که سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را ببینند علامت دارد، هم می‌دانستند که فعلاً در پناه حضرت هستند؛ همین فردا هم جنگ شروع شد، خانم‌ها پریشان‌حال نیستند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه مدام به خیمه و میدان می‌رفتند، آن‌ها هم می‌دانستند که هنوز سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را می‌بینند، چون دیدار نهایی یک اسم رمز داشت؛ تا اینکه دیدار نهایی رسید.

وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه کنار خیمه‌ها آمد، نگاهی به این بانوان کرد… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه امام است، وقتی دختر کوچک خود را دید، تا شام رفتنِ او را دید… وقتی حضرت زینب کبری سلام الله علیها را دید، دید باید چند روز دیگر به مجلس ابن زیاد برود… وقتی حضرت رباب سلام الله علیها را دید، آوارگی او را دید… فرمود: «يَا بَنَاتَ رَسُولِ اللَّهِ، اسْتَعِدُّوا لِلْبَلَاءِ»، ای دختران پیامبر! برای بلا آماده باشید، «إِنَّ اللَّهَ حَافِظُكُمْ»، خدا نگهدار شماست…

این بانوان خودشان را نگه داشته بودند، اما سیّدالشّهداء صلوات الله علیه در این لحظه عبارتی فرمودند که همه متوجّه شدند چه اتفاقی رخ خواهد داد، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه رو کرد به حضرت زینب کبری سلام الله علیها و فرمود: «یَا زَینَب! إیتِینِی بِثَوبٍ» زینب جان! لباس کهنه‌ای به من بده که «لَا یُرغَبُ فِیهِ أحَد» کسی به آن لباس طمع نداشته باشد، بده تا من زیر لباس‌های خود بپوشم، «لِأن لَا اُجَرَّد» دوست ندارم مرا برهنه کنند…

اینجا حرم فهمیدند که این دیدارِ نهایی است و دیگر حضرت را نمی‌بینند…

وضع بهم خورد، قدری گریه کردند، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند به داخل خیمه‌ها بروید…

وقتی این‌ها به سمت خیمه‌ها می‌روند، لابد مدام برمی‌گردند و سیّدالشّهداء صلوات الله علیه را نگاه می‌کنند… چون می‌دانند که دیگر حضرت را نمی‌بینند…

دختر وسطی حضرت که با پدر راحت‌تر بود، خواست فضا را بشکند، برگشت و آمد و عرض کرد: «يَا أَبَهْ رُدَّنَا إِلَى حَرَمِ جَدِّنَا»،[11]ما را بین این نامردها تنها نگذار و به مدینه برگردان، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه سر مبارک خود را پایین انداخت و فرمود: «لَوْ تُرِكَ اَلْقَطَا لَنَامَ» اگر می‌شد این کار را انجام می‌دادم…

تابحال این دختر از پدر «نه» نشنیده بود، یک تلاش دیگر هم کرد، گفت: «يَا أَبَهْ اِسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟» پدر جان! آیا خودت را برای مرگ آماده کرده‌ای و تسلیم مرگ می‌شوی؟

سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: کسی که چاره‌ای جز این ندارد، مجبور است… سپس سر خود را پایین انداخت و آرام آرام اشک می‌ریخت…

این دختر ناگهان احساس بی‌پناهی کرد و دید ظاهراً دیگر پدر را نمی‌بیند…

این موضوع برای ما قابل فهم نیست…

ناگهان شروع کرد بلند بلند گریه کردن… «وَ كَانَتْ سُكَيْنَةُ تَصِيحُ»،[12] خون از سینه‌ی مبارک سیّدالشّهداء صلوات الله علیه جاری بود، «فَضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ» دختر را به همان سینه چسباند و فرمود: «لاَ تُحْرِقِي قَلْبِي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً مَا دَامَ مِنِّي اَلرُّوحُ فِي جُثْمَانِي»، اینطور با حسرت مقابل من زار نزن و کار مرا سخت نکن…

بعد سیّدالشّهداء صلوات الله علیه وصیت کردند و فرمودند: اما توقعی از تو دارم، وقتی متوجّه شدی مرا کشتند، اجازه نده عمّه‌ات تنها به قتلگاه بیاید، «وَ إِذَا قُتِلْتُ فَأَنْتِ أَوْلَى بِالَّذِي تَأْتِينَهُ يَا خَيْرَةَ اَلنِّسْوَانِ»… بالاخره طوری بیایید که همه‌ی نگاه‌ها به سمت حضرت زینب کبری سلام الله علیها نرود…

این دختر به حرف پدر گوش کرد، دقایقی بعد با حضرت زینب کبری سلام الله علیها به قتلگاه رفتند…

ان شاء الله خدای متعال شهدای ما که با انفجار شهید شدند و شناسایی نشدند را رحمت کند، اینکه کسی با انفجار شناسایی نشود طبیعی است…

اما دقایقی از این وداع گذشته بود، هرچه نگاه کردند هیچ وسیله‌ی شناسایی ندیدند، نه سری… نه حتّی آن لباس کهنه… اول قدری حیرت‌زده شدند، بعد حضرت زینب کبری سلام الله علیها تشخیص داد، تا کنار آن بدن نشستند که چیزی از آن باقی نمانده بود، همینکه شروع کردند به گریه کردن،  «فَاجْتَمَعَتْ عِدَّةٌ مِنَ اَلْأَعْرَابِ»[13] عدّه‌ای از این وحشی‌ها آمدند و «حَتَّى جَرُّوهَا عَنْهُ» حضرت سکینه سلام الله علیها را روی زمین…


[1]– سوره‌ مبارکه غافر، آیه 44.

[2]– سوره‌ مبارکه طه، آیات 25 تا 28.

[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.

[4] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۴۹

[5] الهداية الکبرى، جلد ۱، صفحه ۲۰۴ (وَ عَنْهُ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَاصِمٍ اَلْخَيَّاطِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) يَقُولُ: لَمَّا كَانَ اَلْيَوْمُ اَلَّذِي اُسْتُشْهِدَ فِيهِ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) جَمَعَ أَهْلَهُ وَ أَصْحَابَهُ فِي لَيْلَةِ ذَلِكَ اَلْيَوْمِ فَقَالَ لَهُمْ: يَا أَهْلِي وَ شِيعَتِي اِتَّخِذُوا هَذَا اَللَّيْلَ جَمَلاً لَكُمْ وَ اُنْجُوا بِأَنْفُسِكُمْ فَلَيْسَ اَلْمَطْلُوبُ غَيْرِي وَ لَوْ قَتَلُونِي مَا فَكَّرُوا فِيكُمْ فَانْجُوا بِأَنْفُسِكُمْ رَحِمَكُمُ اَللَّهُ فَأَنْتُمْ فِي حِلٍّ وَ سَعَةٍ مِنْ بَيْعَتِي وَ عَهْدِ اَللَّهِ اَلَّذِي عَاهَدْتُمُونِي فَقَالُوا إِخْوَتُهُ وَ أَهْلُهُ وَ أَنْصَارُهُ بِلِسَانٍ وَاحِدٍ وَ اَللَّهِ يَا سَيِّدَنَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ لاَ تَرَكْنَاكَ أَبَداً أَيْشٍ يَقُولُ اَلنَّاسُ تَرَكُوا إِمَامَهُمْ وَ سَيِّدَهُمْ وَ كَبِيرَهُمْ وَحْدَهُ حَتَّى قُتِلَ وَ نَبْلُو بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اَللَّهِ عُذْراً وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ أَبَداً أَوْ نُقْتَلَ دُونَكَ فَقَالَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) يَا قَوْمِ فَإِنِّي غَداً أُقْتَلُ وَ تُقْتَلُونَ كُلُّكُمْ حَتَّى لاَ يَبْقَى مِنْكُمْ أَحَدٌ فَقَالُوا اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي أَكْرَمَنَا بِنُصْرَتِكَ وَ شَرَّفَنَا بِالْقَتْلِ مَعَكَ أَ وَ لاَ تَرْضَى أَنْ نَكُونَ مَعَكَ فِي دَرَجَتِكَ يَا اِبْنَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَ لَهُمْ خَيْراً وَ دَعَا لَهُمْ بِخَيْرٍ فَأَصْبَحَ وَ قُتِلَ وَ قُتِلُوا مَعَهُ أَجْمَعِينَ فَقَالَ لَهُ اَلْقَاسِمُ اِبْنُ أَخِي اَلْحَسَنِ يَا عَمِّ وَ أَنَا أُقْتَلُ فَأَشْفَقَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: يَا اِبْنَ أَخِي كَيْفَ اَلْمَوْتُ عِنْدَكَ قَالَ: يَا عَمِّ أَحْلَى مِنَ اَلْعَسَلِ قَالَ إِي وَ اَللَّهِ فَذَلِكَ أَحْلَى لاَ أَحَدٌ يُقْتَلُ مِنَ اَلرِّجَالِ مَعِي أَنْ تَبْلُوَ بَلاَءً عَظِيماً وَ اِبْنِي عَبْدُ اَللَّهِ إِذَا خِفْتُ عَطَشاً قَالَ يَا عَمِّ وَ يَصِلُونَ إِلَى اَلنِّسَاءِ حَتَّى يُقْتَلَ عَبْدُ اَللَّهِ وَ هُوَ رَضِيعٌ فَقَالَ فِدَاكَ عَمُّكَ يُقْتَلُ عَبْدُ اَللَّهِ إِذَا خِفْتُ عَطَشاً رُوحِي وَ صِرْتُ إِلَى خِيَامِنَا فَطَلَبْتُ مَا أُولِينَاهُ فَلاَ أَجِدُ فَأَقُولُ نَاوِلْنِي عَبْدَ اَللَّهِ أَشْرَبُ مِنْ فِيهِ أَنْدَى لِهَوَانِي فَيُعْطُونِي إِيَّاهُ فَأَحْمِلُهُ عَلَى يَدَيَّ فَأُدْنِى فَاهُ مِنْ فِيَّ فَيَرْمِيهِ فَاسِقٌ مِنْهُمْ لَعَنَهُ اَللَّهُ بِسَهْمٍ فَيُخِرُّهُ وَ هُوَ يُنَاغِي فَيَفِيضُ دَمُهُ فِي كَفِّي فَأَرْفَعُهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ أَقُولُ اَللَّهُمَّ صَبْراً وَ اِحْتِسَاباً فِيكَ فَتَلْحَقُنِي اَلْأَسِنَّةُ مِنْهُمْ وَ اَلنَّارُ تُحْرِقُ وَ تَسَعَّرُ فِي اَلْخَنْدَقِ اَلَّذِي فِي ظَهْرِ اَلْخِيَمِ فَأَكِرُّ عَلَيْهِمْ فِي آخِرِ أَوْقَاتِ بَقَائِي فِي دَارِ اَلدُّنْيَا فَيَكُونُ مَا يُرِيدُ اَللَّهُ فَبَكَى وَ بَكَيْنَا وَ اِرْتَفَعَ اَلْبُكَاءُ وَ اَلصُّرَاخُ مِنْ ذَرَارِيِّ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فِي اَلْخِيَمِ وَ يَسْأَلُنِي زُهَيْرُ بْنُ اَلْقَيْنِ وَ حَبِيبُ بْنُ مُظَاهِرٍ عَنْ عَلِيٍّ فَيَقُولاَنِ يَا سَيِّدَنَا، عَلِيٌّ إِلَى مَا يَكُونُ مِنْ حَالِهِ فَأَقُولُ مُسْتَعْبِراً لَمْ يَكُنِ اَللَّهُ لِيَقْطَعَ نَسْلِي مِنَ اَلدُّنْيَا وَ كَيْفَ يَصِلُونَ إِلَيْهِ وَ هُوَ أَبُو ثَمَانِيَةِ أَئِمَّةٍ وَ كَانَ كُلُّ مَا قَالَهُ صَارَ .)

[6] سوره مبارکه عنکبوت، آیه 45 (اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ ۖ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ ۗ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ)

[7] شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار، جلد ۳، صفحه ۱۵۰ (فَلَمَّا لَمْ يَجِدْ عِنْدَهُمْ غَيْرَ ذَلِكَ قَامَ خَطِيباً فِي أَصْحَابِهِ. فَحَمِدَ اَللَّهَ، وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ ذَكَرَ فَضْلَهُ وَ قَرَابَتَهُ مِنْهُ وَ مَكَانَهُ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مَا تَرَوْنَ مِنَ اَلْأَمْرِ، وَ إِنَّ اَلدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ، وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا، وَ اِسْتَمَرَّتْ وَ وَلَّتْ حَتَّى لَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلاَّ صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ اَلْإِنَاءِ، وَ إِلاَّ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى اَلْوَبِيلِ. أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اَلْحَقَّ لاَ يُعْمَلُ بِهِ، وَ أَنَّ اَلْبَاطِلَ لاَ يُتَنَاهَى عَنْهُ، فَلْيَرْغَبِ اَلْمُؤْمِنُونَ فِي لِقَاءِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. فَإِنِّي لاَ أَرَى اَلْمَوْتَ إِلاَّ سَعَادَةً، وَ اَلْحَيَاةَ مَعَ اَلظَّالِمِينَ اَلْبَاغِينَ إِلاَّ بَرَماً.)

[8] کامل الزيارات، صفحه ۷۵ (وَ حَدَّثَنِي أَبِي رَحِمَهُ اَللَّهُ وَ جَمَاعَةُ مَشَايِخِي عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ اَلزَّيَّاتِ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : كَتَبَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ مِنْ مَكَّةَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ  مِنَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ لَحِقَ بِي اُسْتُشْهِدَ وَ مَنْ لَمْ يَلْحَقْ بِي لَمْ يُدْرِكِ اَلْفَتْحَ وَ اَلسَّلاَمُ .)

[9] وقعة الطف، جلد ۱، صفحه ۱۷۲ (بِالْبَيْضَةِ خَطَبَ اَلْحُسَيْنُ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] أَصْحَابَهُ وَ أَصْحَابَ اَلْحُرِّ: فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ؛ إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ قَالَ: «مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرَمِ اَللَّهِ؛ نَاكِثاً لِعَهْدِ اَللَّهِ؛ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اَللَّهِ؛ يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اَللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوَانِ فَلَمْ يُغَيَّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَ لاَ قَوْلٍ، كَانَ حَقّاً عَلَى اَللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ» أَلاَ وَ إِنَّ هَؤُلاَءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَةَ اَلشَّيْطَانِ، وَ تَرَكُوا طَاعَةَ اَلرَّحْمَنِ، وَ أَظْهَرُوا اَلْفَسَادَ، وَ عَطَّلُوا اَلْحُدُودَ، وَ اِسْتَأْثَرُوا بِالْفَيْءِ، وَ أَحَلُّوا حَرَامَ اَللَّهِ، وَ حَرَّمُوا حَلاَلَ اَللَّهِ، وَ أَنَا أَحَقُّ مَنْ غَيَّرَ. قَدْ أَتَتْنِي كُتُبُكُمْ وَ قَدِمَتْ عَلَيَّ رُسُلُكُمْ بِبَيْعَتِكُمْ أَنَّكُمْ لاَ تُسَلِّمُونِّي وَ لاَ تَخْذُلُونِّي، فَإِنْ تَمَمْتُمْ عَلَى بَيْعَتِكُمْ تُصِيبُوا رُشْدَكُمْ، فَأَنَا اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ، وَ اِبْنُ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ، نَفْسِي مَعَ أَنْفُسِكُمْ، وَ أَهْلِي مَعَ أَهْلِيكُمْ، فَلَكُمْ فِيَّ أُسْوَةٌ، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ نَقَضْتُمْ عَهْدَكُمْ، وَ خَلَعْتُمْ بَيْعَتِي مِنْ أَعْنَاقِكُمْ فَلَعَمْرِي مَا هِيَ لَكُمْ بِنُكْرٍ، لَقَدْ فَعَلْتُمُوهَا بِأَبِي وَ أَخِي وَ اِبْنِ عَمِّي مُسْلِمٍ! وَ اَلْمَغْرُورُ مَنِ اِغْتَرَّ بِكُمْ؛ فَحَظَّكُمْ أَخْطَأْتُمْ، وَ نَصِيبَكُمْ ضَيَّعْتُمْ «وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّمٰا يَنْكُثُ عَلىٰ نَفْسِهِ»  وَ سَيُغْنِي اَللَّهُ عَنْكُمْ، وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ أَقْبَلَ اَلْحُرُّ يُسَايِرُهُ وَ هُوَ يَقُولُ لَهُ: يَا حُسَيْنُ إِنِّي أُذَكِّرُكَ اَللَّهَ فِي نَفْسِكَ، فَإِنِّي أَشْهَدُ لَئِنْ قَاتَلْتَ لَتُقْتَلَنَّ، وَ لَئِنْ قُوتِلْتَ لَتَهْلِكَنَّ فِيمَا أَرَى! فَقَالَ لَهُ اَلْحُسَيْنُ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ]: أَ فَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِي! وَ هَلْ يَعْدُو بِكُمُ اَلْخَطْبُ أَنْ تَقْتُلُونِي! مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ! وَ لَكِنْ أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخُو اَلْأَوْسِ لاِبْنِ عَمِّهِ وَ لَقِيَهُ وَ هُوَ يُرِيدُ نُصْرَةَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ، فَقَالَ لَهُ: أَيْنَ تَذْهَبُ؟ فَإِنَّكَ مَقْتُولٌ! فَقَالَ: سَأَمْضِي وَ مَا بِالْمَوْتِ عَارٌ عَلَى اَلْفَتَى إِذَا مَا نَوَى حَقّاً وَ جَاهَدَ مُسْلِماً وَ آسَى اَلرِّجَالَ اَلصَّالِحِينَ بِنَفْسِهِ وَ فَارَقَ مَثْبُوراً يَغُشُّ وَ يُرْغَمَا فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ اَلْحُرُّ مِنْهُ تَنَحَّى عَنْهُ. وَ كَانَ يَسِيرُ بِأَصْحَابِهِ فِي نَاحِيَةٍ، وَ حُسَيْنٌ [عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ] فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَى، حَتَّى اِنْتَهَوْا إِلَى:.)

[10] الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، جلد ۲، صفحه ۹۱ (فَجَمَعَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَصْحَابَهُ عِنْدَ قُرْبِ اَلْمَسَاءِ – قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ زَيْنُ اَلْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَدَنَوْتُ مِنْهُ لِأَسْمَعَ مَا يَقُولُ لَهُمْ وَ أَنَا إِذْ ذَاكَ مَرِيضٌ فَسَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ أُثْنِي عَلَى اَللَّهِ أَحْسَنَ اَلثَّنَاءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَى اَلسَّرَّاءِ وَ اَلضَّرَّاءِ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَحْمَدُكَ عَلَى أَنْ أَكْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا اَلْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِي اَلدِّينِ وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً وَ أَفْئِدَةً فَاجْعَلْنَا مِنَ اَلشَّاكِرِينَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً أَلاَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنَّهُ آخِرُ يَوْمٍ لَنَا مِنْ هَؤُلاَءِ أَلاَ وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ هَذَا اَللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً. فَقَالَ لَهُ إِخْوَتُهُ وَ أَبْنَاؤُهُ وَ بَنُو أَخِيهِ وَ اِبْنَا عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ لِمَ نَفْعَلُ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَكَ لاَ أَرَانَا اَللَّهُ ذَلِكَ أَبَداً بَدَأَهُمْ بِهَذَا اَلْقَوْلِ اَلْعَبَّاسُ بْنُ عَلِيٍّ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ اِتَّبَعَتْهُ اَلْجَمَاعَةُ عَلَيْهِ فَتَكَلَّمُوا بِمِثْلِهِ وَ نَحْوِهِ فَقَالَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا بَنِي عَقِيلٍ حَسْبُكُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ فَاذْهَبُوا أَنْتُمْ فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ قَالُوا سُبْحَانَ اَللَّهِ فَمَا يَقُولُ اَلنَّاسُ يَقُولُونَ إِنَّا تَرَكْنَا شَيْخَنَا وَ سَيِّدَنَا وَ بَنِي عُمُومَتِنَا خَيْرَ اَلْأَعْمَامِ وَ لَمْ نَرْمِ مَعَهُمْ بِسَهْمٍ وَ لَمْ نَطْعَنْ مَعَهُمْ بِرُمْحٍ وَ لَمْ نَضْرِبْ مَعَهُمْ بِسَيْفٍ وَ لاَ نَدْرِي مَا صَنَعُوا لاَ وَ اَللَّهِ مَا نَفْعَلُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ تفديك[نَفْدِيكَ] أَنْفُسَنَا وَ أَمْوَالَنَا وَ أهلونا [أَهْلِينَا]وَ نُقَاتِلُ مَعَكَ حَتَّى نَرِدَ مَوْرِدَكَ فَقَبَّحَ اَللَّهُ اَلْعَيْشَ بَعْدَكَ. وَ قَامَ إِلَيْهِ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ فَقَالَ أَ نُخَلِّي عَنْكَ وَ لَمَّا نُعْذِرْ إِلَى اَللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَدَاءِ حَقِّكَ أَمَا وَ اَللَّهِ حَتَّى أَطْعَنَ فِي صُدُورِهِمْ بِرُمْحِي وَ أَضْرِبَهُمْ بِسَيْفِي مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِي يَدِي وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ مَعِي سِلاَحٌ أُقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ وَ اَللَّهِ لاَ نُخَلِّيكَ حَتَّى يَعْلَمَ اَللَّهُ أَنْ قَدْ حَفِظْنَا غَيْبَةَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِيكَ وَ اَللَّهِ لَوْ عَلِمْتُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُذْرَى يُفْعَلُ ذَلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي دُونَكَ وَ كَيْفَ لاَ أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ إِنَّمَا هِيَ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِيَ اَلْكَرَامَةُ اَلَّتِي لاَ اِنْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً. وَ قَامَ زُهَيْرُ بْنُ اَلْقَيْنِ اَلْبَجَلِيُّ رَحْمَةُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ وَ اَللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ حَتَّى أُقْتَلَ هَكَذَا أَلْفَ مَرَّةٍ وَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَدْفَعُ بِذَلِكَ اَلْقَتْلَ عَنْ نَفْسِكَ وَ عَنْ أَنْفُسِ هَؤُلاَءِ اَلْفِتْيَانِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ. وَ تَكَلَّمَ جَمَاعَةُ أَصْحَابِهِ بِكَلاَمٍ يُشْبِهُ بَعْضُهُ بَعْضاً فِي وَجْهٍ وَاحِدٍ فَجَزَاهُمُ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خَيْراً وَ اِنْصَرَفَ إِلَى مِضْرَبِهِ . قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ إِنِّي لَجَالِسٌ فِي تِلْكَ اَلْعَشِيَّةِ اَلَّتِي قُتِلَ أَبِي فِي صَبِيحَتِهَا وَ عِنْدِي عَمَّتِي زَيْنَبُ تُمَرِّضُنِي إِذِ اِعْتَزَلَ أَبِي فِي خِبَاءٍ لَهُ وَ عِنْدَهُ جُوَيْنٌ مَوْلَى أَبِي ذَرٍّ اَلْغِفَارِيِّ وَ هُوَ يُعَالِجُ سَيْفَهُ وَ يُصْلِحُهُ وَ أَبِي يَقُولُ – يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ مِنْ صَاحِبٍ أَوْ طَالِبٍ قَتِيلِ وَ اَلدَّهْرُ لاَ يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ وَ إِنَّمَا اَلْأَمْرُ إِلَى اَلْجَلِيلِ وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلِي – فَأَعَادَهَا مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلاَثاً حَتَّى فَهِمْتُهَا وَ عَرَفْتُ مَا أَرَادَ فَخَنَقَتْنِي اَلْعَبْرَةُ فَرَدَدْتُهَا وَ لَزِمْتُ اَلسُّكُوتَ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اَلْبَلاَءَ قَدْ نَزَلَ وَ أَمَّا عَمَّتِي فَإِنَّهَا سَمِعَتْ مَا سَمِعْتُ وَ هِيَ اِمْرَأَةٌ وَ مِنْ شَأْنِ اَلنِّسَاءِ اَلرِّقَّةُ وَ اَلْجَزَعُ فَلَمْ تَمْلِكْ نَفْسَهَا أَنْ وَثَبَتْ تَجُرُّ ثَوْبَهَا وَ إِنَّهَا لَحَاسِرَةٌ حَتَّى اِنْتَهَتْ إِلَيْهِ فَقَالَتْ وَا ثُكْلاَهْ لَيْتَ اَلْمَوْتَ أَعْدَمَنِي اَلْحَيَاةَ اَلْيَوْمَ مَاتَتْ أُمِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي عَلِيٌّ وَ أَخِي اَلْحَسَنُ يَا خَلِيفَةَ اَلْمَاضِي وَ ثِمَالَ اَلْبَاقِي فَنَظَرَ إِلَيْهَا اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهَا يَا أُخَيَّةُ لاَ يُذْهِبَنَّ حِلْمَكِ اَلشَّيْطَانُ وَ تَرَقْرَقَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ وَ قَالَ لَوْ تُرِكَ اَلْقَطَاةُ لَنَامَ فَقَالَتْ يَا وَيْلَتَاهْ أَ فَتُغْتَصَبُ نَفْسُكَ اِغْتِصَاباً فَذَاكَ أَقْرَحُ لِقَلْبِي وَ أَشَدُّ عَلَى نَفْسِي ثُمَّ لَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ هَوَتْ إِلَى جَيْبِهَا فَشَقَّتْهُ وَ خَرَّتْ مَغْشِيّاً عَلَيْهَا فَقَامَ إِلَيْهَا اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَصَبَّ عَلَى وَجْهِهَا اَلْمَاءَ وَ قَالَ لَهَا يَا أُخْتَاهْ اِتَّقِي اَللَّهَ وَ تَعَزَّيْ بِعَزَاءِ اَللَّهِ وَ اِعْلَمِي أَنَّ أَهْلَ اَلْأَرْضِ يَمُوتُونَ وَ أَهْلَ اَلسَّمَاءِ لاَ يَبْقَوْنَ وَ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَ اَللَّهِ اَلَّذِي خَلَقَ اَلْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ يَبْعَثُ اَلْخَلْقَ وَ يَعُودُونَ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ أَبِي خَيْرٌ مِنِّي وَ أُمِّي خَيْرٌ مِنِّي وَ أَخِي خَيْرٌ مِنِّي وَ لِي وَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أُسْوَةٌ فَعَزَّاهَا بِهَذَا وَ نَحْوِهِ وَ قَالَ لَهَا يَا أُخَيَّةُ إِنِّي أَقْسَمْتُ فَأَبِرِّي قَسَمِي لاَ تَشُقِّي عَلَيَّ جَيْباً وَ لاَ تَخْمَشِي عَلَيَّ وَجْهاً وَ لاَ تَدْعِي عَلَيَّ بِالْوَيْلِ وَ اَلثُّبُورِ إِذَا أَنَا هَلَكْتُ ثُمَّ جَاءَ بِهَا حَتَّى أَجْلَسَهَا عِنْدِي ثُمَّ خَرَجَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَأَمَرَهُمْ أَنْ يُقَرِّبَ بَعْضُهُمْ بُيُوتَهُمْ مِنْ بَعْضٍ وَ أَنْ يُدْخِلُوا اَلْأَطْنَابَ بَعْضَهَا فِي بَعْضٍ وَ أَنْ يَكُونُوا بَيْنَ اَلْبُيُوتِ فَيَسْتَقْبِلُونَ اَلْقَوْمَ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ وَ اَلْبُيُوتُ مِنْ وَرَائِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ قَدْ حَفَّتْ بِهِمْ إِلاَّ اَلْوَجْهَ اَلَّذِي يَأْتِيهِمْ مِنْهُ عَدُوُّهُمْ وَ رَجَعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى مَكَانِهِ فَقَامَ اَللَّيْلَ كُلَّهُ يُصَلِّي وَ يَسْتَغْفِرُ وَ يَدْعُو وَ يَتَضَرَّعُ وَ قَامَ أَصْحَابُهُ كَذَلِكَ يُصَلُّونَ وَ يَدْعُونَ وَ يَسْتَغْفِرُونَ .)

[11] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد ۴۵، صفحه ۴۷

[12] المناقب، جلد 4، صفحه 99

[13] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۳۲

مطالب مرتبط

دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه دهم (جلسه آخر)
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه نهم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هشتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه هفتم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه ششم
دینداری بر مدار اهل بیت علیهم السلام – جلسه پنجم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *