«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم»
«أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ».[1]
«رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري * وَ يَسِّرْ لي أَمْري * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني * يَفْقَهُوا قَوْلي».[2]
«اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِي بِالْهُدَى وَ أَلْهِمْنِي التَّقْوَى».[3]
مقدّمه
هدیه به پیشگاه سراسر نور و رحمتِ حضرت صدر الخلائق و خیرالمرسلین صلی الله علیه و آله، و اهل بیت مکرّم ایشان، علی الخصوص صدیقه طاهره، امیرالمؤمنین، سیّدالشّهداء، و سیّدالسّاجدین علیهم أفضل صلواة المصلین صلواتی هدیه بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
عرض ادب، ارادت، خاکساری، التجاء، استغاثه، به محضر باعظمت حضرت بقیّة الله الأعظم روحی و ارواح من سواه فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشّریف صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
هدیه به ارواح طیّبهی شهدا، امام راحل، رهبر عظیم الشأن شهید، سلامتی رزمندگان، شیعیان و رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالی صلوات دیگری محبّت بفرمایید.
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم.
مرور جلسات گذشته
دربارهی برخی از زیباییهای ماجرای کربلا گفتگو میکنیم، حضرت زینب کبری سلام الله علیها هم فرمودند: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا»،[4] و عرض کردیم که جنگ و غارت و کشتار و بیرحمی و… که زیبایی نیست، زیبایی در انتخابهایی است که بعضی از شهدای کربلا و حاضرین در کربلا، از جمله آزادگان و اسرا کردند. همین انتخابهاست که زیبایی ایجاد میکند. اساساً انسانی که انتخابگر است، نزد همه محترم است، آن کسی که دیگران بجای او انتخاب میکنند ذلیل است، چون در اینصورت هیچکسی برای او حرمت قائل نیست.
یکی از امامزادهها که برادر امامی است، به یکی از خلفای بنی عباس گفته بود: همان احترامی که برای برادرم قائل هستید، برای من قائل باشید، من هم هر سال فلان مقدار به شما پول میدهم.
گفته بودند: آیا تو خیال کردهای که ما دوست داریم به حسن بن علی العسکری (سلام الله علیه) احترام بگذاریم؟ نخیر! ما مجبور هستیم که به او احترام بگذاریم.
این یعنی تو که گدایی احترام میکنی که احترام نداری، اگر تو هم آدم محترمی بودیم، ما ناگزیر بودیم که به تو احترام بگذاریم.
آدمی که انتخاب میکند محترم است، آدمی که اولین لحظهای که غضب و شهوت و میل و خواستهی او هرچه بخواهند انجام دهد، اگر در معرض دزدی قرار بگیرد دزد میشود، چون تا ببیند برمیدارد، انتخاب نمیکند که بگوید الآن عاقبت من با این کاری که انجام میدهم چه میشود؟ اگر آبروی من برود چه میشود؟ اگر دوربینی این صحنه را ضبط کند چه میشود؟ اگر مرا مجازات کنند چه میشود؟
یعنی مسلماً اگر فکر کند که چنین انتخابی نمیکند. این موضوع هم لزوماً برای فقر نیست، کسی را دستگیر کرده بودند، حین بازرسی منزل او متوجّه شدند که فقط پانصد تلفن همراه در خانهی او بود! اگر او این تلفنهای همراه را ارزان هم میفروخت، مدّت زیادی پول داشت، اما باز هم دزدی را انتخاب کرده بود. یعنی این آدم انتخابگر نیست و نمیتواند انتخاب کند، یا انتخابهای او قابل دفاع نیست.
ردهبندی آدمها به انتخاب آنهاست، تمام جریانهای انحرافی هم سعی میکنند آدمها انتخاب نکنند، چون اگر آدمها بر حسب عقل و فکر و منطق و فهم و مقدّمات انتخاب کنند، بعضی از فجایع این اندازه رخ نمیدهد.
برخی از جنایاتی که رخ میدهد، اصلاً انسان نمیتواند باور کند این جنایت توسط یک انسان انجام شده باشد، هنگام غضب و شهوت و… رخ داده است.
زمانی بود که میگفتند یک پدر و مادری فرزند خود را کشته بودند و… اصلاً انسان باور نمیکند و فکر میکند این یک افسانه است، اما میبیند رخ داده است!
ارزش انسانها به انتخاب آنهاست، عمر سعد هیچوقت آدم حسابی نبود، اما اینقدر میفهمید که قتل امام حسین علیه السلام کاری است که بدبخت کنند است، لذا چند روز فکر کرد.
البته من به شما عرض میکنم، آدمی که به جایی برسد که به قتل امام حسین علیه السلام فکر کند، جزو قتله خواهد شد. اگر ما به آنجایی برسیم که بین خیر و شر فکر کنیم و انتخاب کنیم، معمولاً حتماً شرّ را انتخاب میکنیم.
زمانی است که بین دو خیر یا دو کار خوب فکر میکنیم، بررسی میکنیم کدامیک مفیدتر است؛ واضح است که این را عرض نمیکنم.
ولی کسی که به جنایت کشتن امام حسین علیه السلام فکر کند که ببیند آیا به گندم ری یا حکومت ری یا هر چیز دیگری میارزد یا نه، واضح است که این شخص سقوط خواهد کرد.
شما هرکدام از انسانها را که بررسی کنید، میبینید که بزنگاهِ انتخاب دارند، و اینها در یک لحظه یا ماندگار شدهاند، یا سقوط کردهاند.
انتخابِ آبادگرِ «محمد بن ابی حُذَیفِه سلام الله علیه»
مثلاً نام پسردایی معاویه «محمد بن ابی حذیفه» است، واضح است که خانوادهی خوبی ندارد، یعنی عمهی او که مادر معاویه است، خیلی بیتربیت بود، پدربزرگ او هم بدست امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و حضرت حمزه سلام الله علیه کشته شده است.
وقتی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه به حکومت رسید، چون «محمد بن ابی حذیفه» در مصر تجارت داشت، مردم مصر با او بیعت کردند و او هم پیغام بیعت را برای امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرستاد و خودش هم با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بیعت کرد.
معاویه عدهای را فرستاد او را دستگیر کردند، معاویه به گفت: تو پسردایی من هستی! با علی بیعت کردهای؟!
اینجا آن لحظهای است که شما باید دقّت کنید که میخواهید چه کلمهای بگویید. اینجا او میتوانست بگوید اینطور نیست و من رفته بودم که برای تو به لشکر علی نفوذ کنم، اینطور معاویه هم خیلی لذّت میبرد. اما گفت: من یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را نگاه کردم، «كُلُّ صَوَّامٍ قَوَّامٍ مُهَاجِرِيٍّ وَأَنْصَارِيٍّ»،[5] هرچه آدم حسابیِ باپدر و مادر است با علی است، هرچه فاسقِ فاجرِ بیاصل و نسب است، با تو همراه است.
«محمد بن ابیحذیفه» میدانست اگر این حرف را بزند کشته میشود، و کشته شد.
اگر این آدم آنجا حرفی میزد که دلخواه معاویه بود، نهایتاً چهل سال بعد مُرده بود و حتماً تا الآن در تاریخ گُم شده بود. مگر بقیهی پسرعمهها و پسرداییهای معاویه چه کسی هستند؟ اگر کسی اسم آنها را میداند بگوید! تمام شدند و رفتند.
اگر مطلوبِ معاویه رفتار کرده بود اولاً فانی شده بود، ضمن اینکه باید قیامت هم حساب پس میداد.
شیعیان در آثاری که برای یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نوشتهاند، در بین همهی خاندان بنی امیّه، برای «محمد بن ابی حذیفه» سلام و درود فرستادهاند.
او توان ادارهی مصر هم نداشت، چون امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بعد از او «قیس بن سعد بن عباده» را به مصر فرستادند، اما «محمد بن ابی حذیفه» یک جمله در دفاع از امیرالمؤمنین صلوات الله علیه گفت و در تاریخ ثبت شد.
وقتی شما الآن تاریخ را میخوانید، میگویند پسردایی معاویه هم گفت که یاران امیرالمؤمنین صلوات الله علیه «كُلُّ صَوَّامٍ قَوَّامٍ مُهَاجِرِيٍّ وَأَنْصَارِيٍّ»، و یاران معاویه منافقین هستند، یاران معاویه همان دشمنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم در احزاب هستند که حال یاران معاویه هستند.
انتخابِ یک جمله حرف زدن… تا امروز که من و شما هستیم، هزار و چهارصد سال است که این آدم، هرچه شیعیان امیرالمؤمنین صلوات الله علیه کار کنند، به حساب آنها بعنوان پیشغراولها واریز میشود!
اگر آنجا برای معاویه چاپلوسی کرده بود، نهایتاً بیست سال بیشتر زندگی میکرد، اما بعد از آن چه میشد؟
این ما هستیم و انتخابمان.
آیا مُد بد است؟
آن چیزی که اصرار دارم باید به آن فکر کنیم این است که همهی دشمنان، یعنی همهی انواع سرباز شیطان، میخواهند ما انتخاب نکنیم.
قبلاً هم عرض کردهام که با چیزهای سادهای هم به سراغ ما میآیند، مثلاً با مُد.
مُد فی نفسه چیز بدی نیست، مثلاً این رنگ مُد است، آن مدل مُد است؛ چه چیزی از مُد بد است؟ اینکه انتخاب را از شما بگیرد. امسال آبی مُد باشد، من با اینکه دوست دارم نتوانم سبز بپوشم.
این تمرینِ اینکه «ما بجای تو انتخاب میکنیم که تو هم به گلّه بپیوندی»… من خاک پای شما هستم و نخواستم بگویم اگر کسی اهل مُد است «گلّهای» است، نستجیربالله… خواستم بگویم این تمرینِ لق کردنِ مُد است.
زمانی شما میفرمایید که من همین آبی را دوست دارم، اما زمانی میگوییم ترند این است که نباید دکمه داشته باشد، یا ترند این است که باید دکمه داشته باشد.
چه کسی این تصمیم را گرفته است؟ قاعدتاً خیلی از اینها کاسبی است، یک جریانی در حال کاسبی است و اگر مُد زود به زود عوض نشود که کاسبی اینها بهم میریزد، پس باید مُد را عوض کند؛ من به این موضوع کاری ندارم، اما نکتهی منفی این است که شما انتخاب نکنید، باید به این موضوع فکر کرد.
هرجایی جَو بیندازند و کاری کنند که من بدون فکر انتخاب کنم و تحت تأثیر جَو قرار بگیرم، این همان نقطهای است که شیطان میخواهد انتخابگریِ ما را لَق کند و من عادت کنم انتخاب نکنم، عادت کنم تحت فرمان جَو و جریان و گروهی باشم که در حال انجام کاری هستند، در اینصورت دیگر عملاً من نیستم.
اسلام مدام سعی میکند فردیت آدمها از بین نرود، اسلام طرفدار اتحاد و انسجام و زندگی جمعی و زندگی اجتماعی و تعامل اجتماعی و خوشبرخوردی با مردم هست، اما به دنبال حذف آدمها نیست، یعنی اینطور نیست که یک نفر برای رنگ لباس ما فکر کند، یک نفر هست که برای مدل غذای ما فکر کند، یک نفر هست… ما هم همینطور آلت دست باشیم.
اگر تمرین کنیم که نتوانیم انتخاب کنیم، اگر خیلی برایمان مهم شود بعضی اوقات خجالت میکشیم رنگ مُدِ سال را جابجا کنیم…
مانند این ساعت!
من چپدست هستم و همیشه ساعت و انگشترِ دست چپ من زود آسیب میبیند، ولی اگر ساعت را به دست راست بیندازم، میگویند این آخوند شعور ندارد! برای همین هم مجبور هستم که ساعت را دست چپ خود بیندازم.
شما از این مسائل ساده درنظر بگیرید، تا…
همراهی با جمع، تا کجا؟
ابلیس میخواهد ما انتخاب نکنیم، اگر ما تمرین کنیم که انتخاب نکنیم، کم کم شاخک انتخاب ما هم حساسیت خود را از دست بدهد، اینکه لباس و کفش من چه رنگی داشته باشد که اهمیت آنچنانی ندارد، اما اگر تمرین کنم و به این عنوان به آن توجّه کنم، اگر دچار سستی شوم، اگر دو روز دیگر بخواهم کارهای دیگری هم انجام دهم، میگویم نمیشود و بد است.
اسلام خیلی به جمع و همراهی و اهل رفق بودن اهمیّت میدهد.
اصلاً در روایت میفرماید مؤمن نگاه میکند که خانواده میل دارند چه چیزی میل کنند، اما منافق غذایی که خودش میل دارد را به خانوادهی خود تحمیل میکند.
یعنی مؤمن کسی است که اگر در یک کاروان سفر رود، همه از وجود او لذّت میبرند و خوشسفر است، اما از سر انتخاب دوست دارد همراهی کند، نه از سر اینکه «بد است»… این انتخاب را از ما میگیرد، چند مرتبه میگوییم بد است، بعد آنجایی که میخواهند یک غلط و خطای بزرگی انجام دهند، دیگر نمیتوانم مخالفت کنم.
میگوید «با جمع همراهی کن»، ولی همراهی را انتخاب کن، مثلاً در سفر تحمّل خودت را بالا ببر و کاری کن که به بقیه خوش بگذرد، بیشتر کار کن، ولی انتخاب کن.
برای همین هم در اسلام «حَيَاء حُمْق» داریم.
آیا حیاء خوب است؟ مسلّم است که اصلاً حیاء خودِ دین است.
خطرِ شکستن حریم خانواده
یکی از خطرات امروز جامعهی ما نبودِ حیاء و شکستنِ حریم است. همه جای دنیا پول میدهند که حریم خصوصی پیدا کنند، بعد ما خصوصیترین چیزها را عمومی میکنیم! پس مسلّم است که اینگونه حریم را از دست میدهیم و کار عقلایی نیست.
ملاحظهای کنید که چند هزار کتاب دربارهی خیانت در روایت، در غرب نوشته شده است، مشکلاتی که ما داریم، آنها هم دارند. اگر حریمها را بشکنیم، بعداً ضرر میکنیم؛ این همان انتخاب ماست.
ما یک انتخاب مهم در زندگی خودمان داریم، آن هم ازدواج است.
اگر با یک چشم زیبا انتخاب کنیم، آیا این چشم زیبا کشش دارد که پنجاه سال با او باشید؟ آیا میارزد؟ اگر میارزد که مشکلی نیست، اگر بعداً حسرت نمیخوری خوب است، اگر این شخص پدر یا مادر فرزند تو باشد، تو راضی هستی و خیال تو راحت است و خودت خوشحال هستی؟
طرف میگوید: من به آن مسائل فکر نمیکنم!
این پاسخ نشان میدهد که انتخاب نمیکنی و از زیر بار انتخاب فرار میکنی.
ازدواج یک همراهیِ طولانیمدّت است، نه یک سفر دو روزه و یک کمپ؛ ضمن اینکه شما تقریباً خانوادهای را پیدا نمیکنید که در آن تجربهی غلط وجود نداشته باشد، یعنی من خیلی بعید میدانم که کسی بگوید در اطرافیان ما حتّی یک مورد بد هم نداشته باشیم، تقریباً همه دیدهاند، این ما هستیم و آن انتخاب.
واضح است که نمیگوید چه انتخابی داشته باشید، بلکه عرض میکنم شما برای یک مسیر چهل یا پنجاه ساله، باید با چشم باز انتخاب کرد، این ما هستیم و این انتخاب ما.
کسانی که تجربه دارند میدانند، خیلی از چیزهایی که روز اول جذاب است، روز دهم و بیستم، ماه سوم و هشتم، سال پنجم، دیگر به خودی خودش جذابیت ندارد. اگر آدمیزاد بخواهد بعضی از امور را بدون باطن آن امر نگاه کند، تنوعطلب است.
الآن یکی از معضلاتی که ثروتمندان و مشهورین دنیا دارند این است که دائماً به آنها خیانت میشود، در این مورد مقالات و کتب متعددی نوشته شده است، علّت این خیانت این است که بالاخره تکراری میشود.
اگر شما فقط به دست و پای انسان نگاه کنید، خیلی اهانت است، یعنی انسان را با گوسفند و گربه و ببر و… یکی دیدهاید…
اگر کسی همهی شرایط را درنظر بگیرد و انتخاب کند، شاید کمتر پشیمان شود.
شاید کسی بگوید ما قبلاً انتخاب کردیم ولی پشیمان شدیم، من میگویم بررسی کن و ببین آیا انتخاب کردی، یا انتخاب نکردی؟
واضح است که نمیخواهم بگوید در بین انتخابهای ما خطا رخ نمیدهد، چون ما معصوم نیستیم و ممکن است خیلی بررسی هم کنیم و نهایتاً خطا کنیم، بالاخره ما آدمیزاد هستیم؛ اما این میزان از پشیمانی، برای این است که ما انتخاب نکردهایم و هوس بوده است، و بلایی که ما در جامعهی خود بر سر خودمان میآوریم این است که مگر در این جامعهی ما چند دختر و پسر در سن و سال ما هست؟ و اگر مدام حریم بشکنیم، بعداً با کسی زیر یک سقف برویم، دیگر کنار او آرامش نداریم، چون میترسم همان کارهایی که من با دیگران انجام دادهام، او نیز با دیگران انجام داده باشد! هر «دوستت دارم» که بگوید، میگویم من چندمین نفری هستم که به او میگوید «دوستت دارم»؟ چون خود او این حرف را به افراد زیادی زده است، پس مسلماً آرامش ندارد.
فکر میکند که «خوش باش و بگذران»، بله قدری منافع جسمی میبرد، ولی ازدواج فقط منفعت جسمی نیست، خدای متعال در سوره مبارکه روم میفرماید: «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا»،[6] این موضوع ازدواج از آیاتِ خداست، «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا»، برای اینکه شما کنار او آرامش پیدا کنید، «وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً» خدا مودّت و رحمت را در این زندگی قرار داده است، البته اگر درست پیش برویم.
شما بعضی از ازدواجهای موفق را ببینید، چند بچه بودهاند، بعد یکی از آنها از دنیا رفته است، خانم برحسب آن وفا و حفظ حریمی که داشته است، میبینید فرزندان آن شهید را تا کجا بالا برده است، هرکدام از آنها یک انسان موفق هستند، چون این خانم عهد بسته است.
چرا انسان به عهد عمل نمیکند؟ چون میگوید ارزش ندارد. وقتی شما سطح را پایین بیاورید، دیگر نمیارزد که به آن عهد عمل کند.
اتفاقی که رخ میدهد این است که تو که مدام این دخترهای مردم را نگاه کردی و دل آنها را لرزاندی و به اینها ابراز محبّت کردی، گاهی همزمان به چند نفر ابراز محبّت کردی، چند حریم را شکستی؟ چند خانواده را بعداً خراب کردی؟
در پروندهی اعمال ما نمینویسند «تو یک لفظ آمدی»، بلکه مینویسند تو دلی را فاسد کردی، یک خانواده را از بین بردی، این دخترخانم ظرفیت این موضوع را داشت که یک خانوادهی امیرالمؤمنینی را پرورش دهد و فرزندشان به جامعه خدمت کند، اما تو این حریم را شکستی و او را از این حریم خارج کردی و گناهانی صورت گرفت.
در روایات ما هست که قاتلین انبیاء و ائمه، ناپاکزاده هستند.
جامعهای که حریم خانواده را لق میکند، ظرفیت قتلِ امام دارد.
طرف میگوید من فقط برای سرگرمی… جدی نگرفته بودم!
بله! جدی نگرفتی! ولی جایی را خراب کردی که… خاصیت دنیا این است که دنیا جدی میگیرد.
بلایی که ما نسبت به حریم خانواده بر سر خودمان میآوریم، و این موضوع راجع به بیدینها نیست، دیندار و بیدین، هیئتی و غیرهیئتی، حزب اللهی و غیرحزب اللهی.
روضه و توسّل به حضرت رباب و حضرت علی اصغر سلام الله علیهما
در کربلا بانویی هستند که هزار و چهارصد سال است که یک رفتار ایشان حیرتانگیز است، و ما لذّت میبریم. این نشان میدهد که باطن و درون و ذات ما، همینها را دوست دارد.
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه با حضرت رباب سلام الله علیها ازدواج میکنند، شعری به سیّدالشّهداء صلوات الله علیه منسوب است که در آن میفرمایند: خانهای خانه است که در آن خانه رباب (سلام الله علیها) باشد.
حضرت رباب سلام الله علیها چه ویژگی دارند؟
روضهی خود را تفصیلی میخوانم که رفتارهای حضرت رباب سلام الله علیها را تفصیلی عرض کنم.
خدای متعال دو مرتبه در قرآن کریم راجع به یک مادرِ بچهشیرده صحبت کرده است، در سوره مبارکه قصص و سوره مبارکه طه.
در سوره مبارکه قصص میفرماید: «وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ»،[7]…
همانطور که میدانید فرعون پسربچهها را یک به یک میکشت که بعداً کسی آن دشمن اصلی نباشد. فرعون بدبخت بجای اینکه از خر تفرعون تکبّر خودش پایین بیاید، دستور داد تا همهی پسربچهها را بکشند.
متکبّر درواقع متوهّم است، خیال میکند عقل او میرسد و بزرگ است و میفهمد، درحالیکه نمیفهمد و خیلی نفهم است.
فرعون دستور داد و بچهها را میکشتند، کوچه به کوچه میرفتند و بازرسی میکردند و میکشتند.
خدای متعال میفرماید: «وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ»، به مادر موسی وحی کردیم…
اینکه «وحی کردیم»، وحی به انبیاء یک چیز دیگری است، اما بالاخره خدای متعال پیامی به مادر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام داده است که او بعداً جرأت کرده است که فرزند خود را در آب رها کند. واضح است که هیچ مادری فرزند خود را در آب رها نمیکند، پس یک پیغام یقینی به مادر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام رسیده است.
«وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ»، به مادر موسی وحی کردیم که بچه را شیر دهد؛ چرا؟ چون مادر خیلی نسبت به بچه حساس است، اگر شیر نداده باشد، مدام دل او شور میزند در این دقایقی که بچه نزد او نیست، گرسنه یا تشنه نباشد.
«وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ»، بچه را شیر بده و وقتی نگران شدی که دشمنان نزدیک شدند، این بچه را در یک صندوق قرار بده و به آب بینداز.
اگر وحی نبود قطعاً مادر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام این کار را انجام نمیدادند. «وحی شد» یعنی مطمئن است و از خدای متعال وثیقه دارد.
بعد خدای متعال به مادر حضرت موسی تعهّد هم میدهد و میفرماید: «إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ»، ما این موسی را به تو برمیگردانیم، اصلاً او در کودکی از دنیا نمیرود، «وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ»، او بزرگ میشود و پیغمبر میشود.
مادر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام این طفل را در صندوق قرار داد و در آب رها کرد.
خدای متعال میفرماید «وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا»،[8] وقتی او بچه را در آب رها کرد ترسید و نگران شد، اگر من دل او را محکم نمیکردم از نگرانی دوباره بچه را از آب برمیداشت.
بچه رفت، مادر پیگیر بچه بود که متوجّه شد بچه به کاخ فرعون رفته است. مسلماً این مادر دلشوره داشت، بنابراین خواهر حضرت موسی را فرستاد تا از اوضاع او خبر پیدا کند.
آنطرف این بچه را برداشتند و دیدند و خوششان آمد…
ما خیال میکنیم این ما هستیم که دوست داریم یا بدمان میآید، اما خدای متعال فرمود: «وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي»،[9] من محبّت تو را در دل آنها قرار دادم!
برای چه این موضوع را گفتم؟ یعنی اگر وقتی نام امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میآید و دل شما غنج میرود، این خداست که این محبّت را به ما عطا کرده است، وگرنه ما که بودیم که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دوست داشته باشیم؟ ما چه زمانی علیشناس بودیم؟ شما انتخابهای مرا ببینید، همهی انتخابهای من سطح پایین است، ناگهان علیدوست شدم؟ نخیر! خدای متعال خواست که ما امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را دوست بداریم، درواقع خدای متعال به ما لطف کرد.
بعد خدای متعال فرمود: «وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ»،[10] کاری کردم که هر کسی که خواست دایه شود و به حضرت موسی شیر بدهد، این بچه قبول نمیکرد از کسی شیر بخورد.
حال سلطان که در ظاهر سلطان بود، حیرتزده شده بود که باید برای این بچه چکار کند!
خواهر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام گفت: من میدانم باید چکار کنید، من کسی را میشناسم که شاید این طفل شیر او را قبول کند.
آنها قبول کردند و مادر حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام را صدا کردند، حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام در آغوش مادر رفت و شیر خورد و آرام شد، خیال همه راحت شد.
بچهای که میخواستند بکشند به کاخ فرعون بردند و از او سلطنتی پذیرایی کردند و مادر او را هم بعنوان ملکهی دایه به آنجا رفت!
خدای متعال میفرماید من حتّی اجازه ندادم که موسی در آغوش شخص دیگری قرار بگیرد، و او را به مادرش برگرداند.
بعد خدای متعال به ما میفرماید که «فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ»،[11] بچه را به مادرش برگرداندم، «كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا» برای اینکه چشم او روشن شود، «وَلَا تَحْزَنَ» و دیگر غم نداشته باشد.
درواقع خدای متعال میخواهد بفرماید من خودم مادر را خلق کردهام و میدانم مادر چطور بیچارهی فرزند خود است.
این قصهی «مادر» آنقدر ارزش داشته است که قرآن کریم با اینکه کتاب مختصری است، تقریباً دو مرتبه این موضوع را با اختلافاتی نقل کرده است.
حال اگر شما میخواهید امپراطوری انتخاب را ببینید، باید به کربلا بیایید.
مادری هست که شیری ندارد که به طفل خود بدهد، که نگرانی خودش برطرف شود، به او وعده نمیدهند که «إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ»، که او را برمیگردانیم؛ به او وعده نمیدهند که بچهی تو بزرگ میشود و تو جوانی و رعنایی او را میبینی… یعنی این مادر نگران است…
بچه بیتاب است…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تک و تنها وسط میدان بود، وقتی از کنار علقمه به وسط میدان رفت، دیگر هیچکسی نمانده بود. سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دید بزودی کار تمام است… یک طرف ناموس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم است و یک طرف هم این حرامیها… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه هم کسی را پیدا نکرد که با او صحبت کند، نگاهی به چپ و راست میدان کرد و دید هیچ یاری برای ایشان نمانده است، شهدا ارباً ارباً هستند، چون حضرت کسی را پیدا نکرد، بخاطر همین غربت به سراغ همینها رفت و به آنها فرمود: «هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ»،[12] آیا در بین شما کسی هست که ناموس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم برای او محترم باشد؟ اگر با من جنگ دارید، اینها دختران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم هستند، نکند نگاه چشمی به سوی اینها بیفتد یا دستی برای غارت اینها طمع کند…
لابد دشمنان هلهله کردند…
بانوان گریه میکردند، همینکه سیّدالشّهداء صلوات الله علیه صدای گریهی بانوان را شنید، باسرعت برگشت…
دوست دارم امشب نام امام رضا علیه السلام را هم ببرم؛ وقتی امام رضا علیه السلام میخواست به خراسان برود، به خانمها و خواهرها فرمود برای من گریه کنید.
اما اینجا سیّدالشّهداء صلوات الله علیه برگشت و فرمود: دوست ندارم صدای گریهی شما را بشنوم.
از کسی پرسیده بودند علّت تفاوت این دو رفتار چیست؟ او فرموده بود: برای اینکه زن و بچهی امام رضا علیه السلام که در معرض دید نامحرم نبودند… اما نوامیس امام حسین علیه السلام در معرض غارت سی هزار نفر بودند…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: دوست ندارم اینها صدای گریهی شما را بشنوند…
وقتی سیّدالشّهداء صلوات الله علیه رفتند که این بانوان را آرام کنند، دیدند این بانوان یک طفلی را دست به دست میکنند که ببینند آیا میتوانند او را آرام کنند یا نه… وضع این طفل طوری بود که بزودی از دنیا میرفت… طفل که تحمّل آدمبزرگها را ندارد، در آن تیغ آفتاب، در آن تشنگی، رنگِ پریده، پژمرده، چشمِ رفته، نمیتواند سر را نگه دارد، حتّی حال ندارد گریه کند، صدای او جوهر ندارد، گاهی لبهای خود را باز و بسته میکند… مانند ماهی که اول تلاش میکند، اما وقتی که کار تمام میشود، دیگر جان ندارد تلاش کند، آرام لبهای خود را باز و بسته میکند…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه فرمودند: «قَالَ لِزَیْنَبَ نَاوِلِینِی وَلَدِیَ الصَّغِیرَ حَتَّى أُوَدِّعَهُ»،[13] بچه را بده تا با او وداع کنم… یعنی لحظات آخر این طفل بود…
من اینجا تحلیل خود را عرض میکنم، چرا امام حسین علیه السلام طفل را از حضرت زینب کبری سلام الله علیها درخواست کرد؟ چرا بچه دست عمه است؟ مادر کجاست؟ الآن مادر این طفل باید بیتابی کند… سیّدالشّهداء صلوات الله علیه نگاه کرد و دید اصلاً مادر این طفل نیست، مادر انتخاب کرد که نمیخواهم خجالتِ حسین بن علی را ببینم… پسرم فدای سر او… ای کاش میتوانستم کاری کنم که تو خجالت نکشی…
مادر با اینکه مادر است و کسی به او وعده نداد، با اینکه به او نگفتند که این طفل را برمیگردانند یا زنده میماند، ولی به خیمه رفته است…
هیچیک از مقاتل معتبر قدیمی ندارد که مادر بیتابی میکند؛ بلکه مادر در خیمه است، این مادر خودِ شیعه است… اینکه پسرم فدای تو شود که فدا شده است…
شاعر در مورد مادرشوهر حضرت رباب سلام الله علیها میگوید: حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به امیرالمؤمنین صلوات الله علیه فرمود که «دستم اگر شکسته شد *** در ره یاریت چه غم *** آن به آن و دَم به دَم *** محسن و من فدای تو»…
حضرت رباب سلام الله علیها عروسِ این خانم است، که فرزند خود را فدای مولا کرد… حتّی وقتی بچه سقط شد، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را صدا نزد، بلکه فرمود: «يَا فِضَّةُ، خُذِينِي»،[14]… حضرت رباب سلام الله علیها عروسِ این بانو است… لذا به خیمه رفت و از خیمه بیرون نیامد…
سیّدالشّهداء صلوات الله علیه بچه را گرفت و دید چیزی از این طفل نمانده است، سیّدالشّهداء صلوات الله علیه دید مادر این طفل هم نیامده است، انتخابِ مادر این است که اگر سیّدالشّهداء صلوات الله علیه الآن مرا ببیند، خجالت میکشد…
ان شاء الله خدای متعال این باور را به ما عطاء کند که اهل بیت سلام الله علیهم أجمعین بدهکارِ کسی نمیشوند…
مولا دید مادر نیامده است، بچه را وسط میدان برد و فرمود: «یا قَومِ ، إن لَم تَرحَموني فَارحَموا هذَا الطِّفلَ»،[15] اگر به من رحم نمیکنید، این طفل یک مادرِ منتظر دارد…
هنوز فرمایش سیّدالشّهداء صلوات الله علیه تمام نشده بود که بچه دست و پا زد… برگشت نگاه کرد، دید کار تمام شده است…
مرحوم آیت الله غروی اصفهانی رضوان الله تعالی علیه زبان حال میگوید: مادر نیامده بود، اما ماجرا را از شکاف خیمه نگاه میکرد…
معمولاً مادرها جلو جلو میروند، مثلاً وقتی باردار هستند و میخواهند سیسمونی بخرند، میگویند اگر بچهی من این لباس را بپوشد اینطور میشود… وقتی به بچه شیر میدهند میگوید بعداً باید به او غذای کمکی بدهم، باید بعداً او را چگونه از شیر بگیرم؟… همینطور جلو جلو میرود…
مرحوم آیت الله غروی اصفهانی رضوان الله تعالی علیه میگوید: مادر که همینطور از شکاف خیمه نگاه میکرد، دید مولا بچه را سرِدست گرفته است، «ما خِلْتُ أَنَّ السَّهْمَ لِلْفِطامِ *** حَتّى أَرَتْنِي جَهْرَةً أَيّامِي» مادر… فکر میکردم تو را با چه چیزی از شیر بگیرم، به همه چیز فکر کرده بودم، اما هیچوقت فکر نمیکردم تو را با تیر از شیر بگیرم… تا اینکه روزگار به من نشان داد…
[1]– سوره مبارکه غافر، آیه 44.
[2]– سوره مبارکه طه، آیات 25 تا 28.
[3]– الصّحيفة السّجّاديّة، ص 98.
[4] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۴۹
[5] أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام والرواة عنه، جلد ۲، صفحه ۶۴۸
[6] سوره مبارکه روم، آیه 21 (وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ)
[7] سوره مبارکه قصص، آیه 7 (وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ)
[8] سوره مبارکه قصص، آیه 10 (وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَارِغًا ۖ إِنْ كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْلَا أَنْ رَبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ)
[9] سوره مبارکه طه، آیه 39 (أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَعَدُوٌّ لَهُ ۚ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلَىٰ عَيْنِي)
[10] سوره مبارکه قصص، آیه 12 (وَحَرَّمْنَا عَلَيْهِ الْمَرَاضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ)
[11] سوره مبارکه قصص، یه 13 (فَرَدَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ)
[12] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه۱۰۲
[13] اللهوف علی قتلی الطفوف، صفحه ۱۰۲
[14] بيت الأحزان، جلد 1، صفحه 121 (يَا فِضَّةُ، خُذِينِي، فَقَدْ وَاللَّهِ قُتِلَ مَا فِي أَحْشَائِي مِنَ الْحَمْلِ.)
[15] تذكرة الخواص، سبط این جوزی، صفحه ٢٥٢ (لَمّا رَآهُمُ الحُسَينُ عليه السلام مُصِرّينَ عَلى قَتلِهِ، أخَذَ المُصحَفَ ونَشَرَهُ، وجَعَلَهُ عَلى رَأسِهِ، ونادى: بَيني وبَينَكُم كِتابُ اللّه، وجَدّي مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، يا قَومِ! بِمَ تَستَحِلّونَ دَمي؟!… فَالتَفَتَ الحُسَينُ عليه السلام فَإِذا بِطِفلٍ لَهُ يَبكي عَطَشاً، فَأَخَذَهُ عَلى يَدِهِ، وقالَ: يا قَومِ ، إن لَم تَرحَموني فَارحَموا هذَا الطِّفلَ، فَرَماهُ رَجُلٌ مِنهُم بِسَهمٍ فَذَبَحَهُ، فَجَعَلَ الحُسَينُ عليه السلام يَبكي ويَقولُ: اللّهُمَّ احكُم بَينَنا وبَينَ قَومٍ دَعَونا لِيَنصُرونا فَقَتَلونا. فَنودِيَ مِنَ الهَوا: دَعهُ يا حُسَينُ؛ فَإِنَّ لَهُ مُرضِعاً فِي الجَنَّةِ.)